ما 704 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

بیرون هوا خوب بود. صدای پرندگان در هوا پراکندەبود، و باد با شاخەهای درختان بازی می کرد. برگها، سبز می خرامیدند. طبیعت، جنگ را نمی فهمد. و من، آن تابستان، برای اولین بار بە طبیعت غبطە خوردم. پیش خودم گفتم اگر بار دیگر متولد شوم، حتما در قامت برگی خواهد بود کە رقص در باد را بە هر چیز دیگری در این دنیا ترجیح می دهد. بودن در باد بە از بودن در جنگ.

 

جنگ و گلهای یاس مادر (١)

فرخ نعمت پور

جنگ کە شروع شد، یک روز گرم تابستانی بود. مادرم گلدانهای گل یاس را جمع کرد و بە زیرزمین برد. و این چنین، الوان سفید و زرد و کبود با رایحە خوش مشام نوازشان اتاق نشیمن را ترک کردند و... من دلم تنگ شد. و آن تابستان سال شروع دلتنگی های من بود. پیش خودم گفتم شاید جنگ تمام شود و گلدانهای یاس برگردند.

از اتاق دیگر، صدای اخبار رادیوی پدر می آمد. کسی با صدای حماسی و با آهنگهای نظامی کە جملات و کلماتش را بیرحمانە می آراستند، از حماسە، از مقاومت و از منافع ملی می گفت. و من پیش خودم گفتم اینها همانی اند کە با گلدانهای یاس قابل جمع نیستند. و پدر کە گوئی خیال مرا خواندەبود، شرمگینانە صدای رادیو را چند لحظەای پایین آورد.

بیرون هوا خوب بود. صدای پرندگان در هوا پراکندەبود، و باد با شاخەهای درختان بازی می کرد. برگها، سبز می خرامیدند. طبیعت، جنگ را نمی فهمد. و من، آن تابستان، برای اولین بار بە طبیعت غبطە خوردم. پیش خودم گفتم اگر بار دیگر متولد شوم، حتما در قامت برگی خواهد بود کە رقص در باد را بە هر چیز دیگری در این دنیا ترجیح می دهد. بودن در باد بە از بودن در جنگ.

و از آن تابستان، نمی دانم چند سال، اما سالها صدای رادیوی پدر می آمد کە بجز جنگ خبر دیگری نداشت. کانالهای خبری متفاوت از سرتاسر جهان کە گوئی جنگ را برای جذب شنوندگان بیشتر، با اشتیاقی نە آنچنان نهفتە، کە در لحن مجریان برنامەاش هویدا بود، می پسندیدند. و آهنگهای دلنوازی کە گاها فواصل میان برنامەها را پر می کردند. آهنگهائی کە مرا بیشتر غمگین می کردند. و من پیش خودم گفتم کە اگر اینگونە است سالهای جنگ سالهای ابدی هستند کە خواهند ماند، حتی اگر خود جنگ هم نباشد. و آدم جنگزدە و جنگ دیدە، مترسکی است خود ترسیدە و روندە.

و جنگ چیست؟ و در سالهای جنگ کسی جوابی ندارد. تنها جواب، خود جنگ است. و آنگاە کە مجرد بە مشخص تبدیل می شود دیگر نیازی بە توضیح نیست. و فیلسوف همسایە ما کە سالهاست کتابی ننوشتە، شروع بە تحقیق و بە اندیشە دوبارە می کند. من شبها او را پشت پنجرە در کنار چراغ فانوس دیدەام، با موی پرپشت ژولیدە و ریش دراز و جوگندمی کە تا صفحات روی میزش فاصلە چندانی ندارد. و من نمی دانم چرا فیلسوفها اینقدر پر مواند! شاید بە این علت کە فکر با جهان نمی خواند. و من روزی حتما کتابش را خواهم خواهند، اگر جنگ بگذارد او زندگی کند و بگذارد من هم زندە بمانم. اما فیلسوف ما زیاد نمی نویسد، او بیشتر اندیشە می کند. و من فکر می کنم کە ماندە است کە حقیقتا جنگ چیست. و می دانم کە فلسفە مانند نوشتن شعر است، کلمات با خود اندیشە و با خود نوشتن می آیند. همە با هم. کسی نە از جلو می آید و نە از عقب. و فیلسوف ما ماندە است این همە را چگونە با هم متولد کند. و من نمی دانم چرا، اما اندیشە اینکە شاید ایستادن زیر بارانی می تواند بە کمکش بیاید، تمام وجودم را پر می کند. نصف شبی بر پنجرەاش می کوبم. می گویم دعا کند باران بیاید.

مادر هر روز دزدکی گلهای یاس را آب می دهد. و پدر دیوانەوارتر بە سیگارهایش حین گوش دادن بە رادیو می چسپد. و اتاق پر دود می شود، و خانە را دود انگار خفە می کند. مادر خوشحال از اینکە بموقع گلهای یاس را منتقل کردەاست، لبخند تلخی لبانش را می گزد.

جنگ عادت را عوض می کند. شبها بیدار، و روزها در خواب. و ماندەام کە این منم کە شب بیدار است، و یا شب است کە بیدار است. شب بە مامنی برای فرار از مردن و کشتە شدن تبدیل می شود. انگار جنگجویان کمتر می بینند و با اشتباە بیشتری شلیک می کنند، بدون زدن صد در صدی هدف. ضریب اشتباە صد چندان می شود. و انسان جنگزدە شب را دوست دارد. ستارگانش التیام و آرامش می بخشند، و خنکایش درون گرم و ملتهب از ترس را نوازش می دهد. اما صدای جیرجیرکانش را هیچ انسان جنگزدەای فراموش نخواهد کرد، و نیز صدای وزغانی کە از دور در رودخانەهای کنار شهر می خوانند. و ارکستر عجیب این دو با هم، کە سالهای جنگ را می نوازند.

جنگ شب را زیبا می کند، و این شاید تنها شعری باشد کە جنگ بلد است، و آن را می نویسد و می خواند. و آدم جنگزدە از روز بیزار است. آفتاب عین چشم جلاد می شود، و نور عین مسیری کە گلولەهای توپها باید بپیمایند. بە مادرم می گویم شاید روزی عشق ما بە آفتاب برگردد و او کە گوئی من از دنیائی افسانەای سخن می گویم، با تعجب بە چشمانم خیرە می شود.

و شبهای جنگ را صدای سماور مادر، صدائی دیگر است. عین جیرجیرکان و قورباغەهای دوردست کە خیال را با خود می برند. و انسان جنگزدە انسانیست کە زبان آنها را می داند،... یاد گرفتەاست،... و معلم، همان لحظەهای سرشار از امنیت دروغین شبهاست. و جائی کە انسان سخن نمی گوید، سخن خود سخن می گوید.

و در جنگ کسی کتاب نمی خواند. زندگی بیشتر می شود عین خود کتاب. داستانی کە در عین نوشتن، انسان همزمان آن را زندگانی می کند. و چە داستان پر هیجانی! همە بنوعی قهرمان می شوند. و شاید بە همین دلیل بود کە تولستوی این همە آدم را وارد رمان جنگ و صلح اش کرد!

و شبی فیلسوف بر در ما می زند. شکوە دارد کە بوی گل یاس با شرایط جنگ نمی خوانند و مانع تفکر اصیل او در مورد جنگ می شوند. او معتقد است برای رسیدن بە عمق فلسفی جنگ باید آن را در کمال خود تجربە کرد. و من می فهممم کە یاس با خود بوی صلح را دارد. با نگاهی پرسش وار بە مادر نگاە می کنم، و مادر در را می بندد. و می گوید بگذار فیلسوف ما بنالد! و من می اندیشم کە فلسفەای کە نتواند بوی یاس را تحمل کند، می خواهد در مورد جنگ چە بگوید.

و سالهای جنگ، خانە ما بوی گل یاس می دهد. و مادر بیش از پیش یاس می شود. و من نگران شدم کە نکند جنگ را فراموش کردەباشد. فیلسوف ما می گوید بدترین درد بشر، از یاد بردن واقعیت است. اما شاید فیلسوف ما فراموش کردەاست کە واقعیت آن چیزی هم هست کە ما از آن می خواهیم.

و آن شب برای اولین بار همراە مادر بە گلهای یاس آب می دهم. برگی بە من لبخند می زند.

***

شهر از جوانان خلوت شدەاست. از خانەها صدای گریە مادران و خواهران بە گوش می رسد، و پدرانی کە برای فراموش کردن غم سنگین خود، سعی می کنند از طریق گوش دادن بە اخبار، مثل سیاستمداران بزرگ رفتار کردە و ظاهرا، بر خلاف زنان، خود را بە دست عمق حوادث بزرگ بسپارند. و من اندیشە می کنم کە آیا خود جنگ چنین حادثە بزرگی نیست؟ آیا انسان لازم است از طریق صدا واقعیت زندگی را جور دیگری تصور کند؟

و راستی چرا گریە تنها برای زنان ماندەاست؟ فکر نمی کنم تولد سربازان از رحم آنها، دلیل کافی برای چنین گریەای باشد.

من جنگ را در سینما و در تلویزیون دیدەام. آنجا چە جریان مهیج و توجەبرانگیزی است... جنگ! مردانی کە بدون درد می میرند و یا انسانهائی کە تو مرگ آنها را نمی بینی، اما می دانی دارند آنجا جائی میان آتش و دود ساختگی جان می بازند. و تو این را تصور می کنی برای اینکە خود را قانع کنی کە حقیقتا داری یک فیلم واقعی را تماشا می کنی، فیلم و یا واقعیتی کە سعی می کند حقیقت تلخ بشر را برای تو بازسازی کند. حقیقتی کە همیشە با قهرمانان همراە است، قهرمانانی کە مسیر جنگ را تغییر می دهند و بە جائی می رسانند کە ما تماشاگران و شاید کل بشریت دوست دارند برسد. و آیا آن 'جا' حقیقتا وجود دارد؟ و من روزها و ماهها و سالهای بعد، بسیاری فیلمهای جنگی دیگری را دیدەام. همیشە بدان با خوبان، و یا خوبان با بدان در معارضەاند. و جنگ اوج این تعارض است. جائیست کە یکی باید پیروز شود، و می شود. اما در فیلم دیگری همان ماجرا ادامە دارد! و من فکر می کنم کە فیلمها درست مانند حوادث زندگی هیچ ارتباطی با هم ندارند. کارگردانان، هنرپیشەها و قهرمانان از زندگی و سرنوشت همدیگر خبر ندارند. پدر می گوید این عین تاریخ است. من با تعجب بە او نگاە کردە و تصور می کنم کە این جملەای است کە باید از دهان فیلسوف ما درآید. و اینکە چنین از دهان آلودە بە بوی سیگار پدر بیرون می زند، مرا قانع می کند کە جنگ همە را بنوعی فیلسوف بار می آورد.

خیابان خلوت است. همە آن جاهائی کە جوانان بودند، می ایستادند و قدم می زدند، و با هم تا دیرهنگام کلمات و جملات را بلغور می کردند، در سکوت سهمگینی فرو رفتەاند. مادرم می گوید مملکت بدون جوان عین خانە بدون گل یاس است. و آهی می کشد. و مادرم شاید درست می گوید. پیش خودم می گویم پس جنگ جائی است مثل زیرزمین کە گلهای یاس را بە آنجا منتقل می کنند. و از ترس اینکە نکنە گلها پژمردە شدەباشند با عجلە بە زیرزمین می روم. و مادر خوشبختانە آنجاست، با آفتابەای در دست. پدر می گوید یک قیاس مع الفارق! و من باز بە کوچەها و خیابانهای خلوت فکر می کنم.

و شب خواب می بینم کە جوانان دیگر همان جوانان قبل نیستند. آنان با کلاهخودها و تفنگهای آهنین ترسناکشان در میان سنگرها و زمینهای کندە شدە مرطوب می لولند، و از درون سوراخهای گشاد بینی هایشان موهای زمخت و دراز بیرون زدەاست. با چهرەهای تکیدە و خشن، و چشمهای گشادە کە گوئی برایشان هر لحظە آخرین لحظە دیدن دنیا با تمام دیدنی های عجیب و غریب آن است. آنان دیگر جوان نیستند. گوئی در همین یکی دو ماە اتفاقی افتادەاست کە میان آنها و خاطرە خیابانها و کوچەهای شهر، دنیائی فاصلە انداخەاست. و من دست در جیبم می کنم تا موکشی پیدا کردە و با گرفتن موهای دراز درون بینی هایشان، لطافت خاطرات و جوانی را بە آنها بازگردانم. و با کشیدن هر موئی، چشمهایشان بیشتر پر آب می شود. قطرەهای اشک دروغین بر گونەها سرازیر می شوند. و ناگهان می بینم تمام جبهە بە صف می شود تا من موی دماغشان را بکنم. و فرماندە بشدت عصبانی می شود، و مرا بە جرم همکاری با دشمن دستگیرکردە بعنوان فردی فراری از خدمت سربازی بە دادگاە صحرائی می سپارد تا بە جرم خیانت بە میهن در حساس ترین لحظات تاریخی، و زخمی کردن سربازان دلیر وطن از ناحیە بینی، اعدام شود.

و درست هنگامیکە من با دستهای بستە در دل یک فضای بشدت خشن و خاکی و نیمە تاریک بە لولە تفنگ چند سربازی کە می خواهند بە من شلیک کنند، زل زدەام؛ از شدت ترس از خواب می پرم. و می فهمم کە جنگ تنها عبارت از مردن و یا کشتن آدمها در جبهە نیست.

و نصف شب مانند نصف شب سالهای قبل نیست کە کسی بواسطە پریدن تو از خواب، او هم از خواب بپرد. خواب جنگ، سنگین ترین خواب جهان است. کسی نمی خواهد بیدارشود. خوابیدن عبارت می شود از گریز آگاهانە از واقعیت دوروبر. یعنی خواب می شود جمع میان نیاز بە خوابیدن و نیاز بە گریز. و من صدای توپها و خمپارەها و بمبارانها را در خواب تجربە کردەام، بدون اینکە بیدار شوم. بهتر بگویم بدون اینکە بخواهم بیدار شوم. لحظاتی کە مادر خدا را بە نام گلهای یاس ندا می داد کە بوی خوش و رنگ زیبای آنها را در بی نهایت همچون گرد معطری بپاشاند. و این جا هم مادر عین فیلسوف همسایە ما می شد. پس با این حساب، اگر وضعیت این چنین ادامە پیدا می کرد، بعلت دزدیدن افکار فیلسوف محلە ما، او قادر بە تمام کردن کتابش نمی شد و باید روزی بە در همە همسایەها، شهر و مملکت می زد تا با جمع کردن دوبارە افکار از خانە دررفتەاش، قادر بە تالیف آن می شد.

پدر معتقد است اگرچە جنگ بد است،... و پر از حوادث ناگوار و ناخوشایند، اما برای ارتقاء روح و اندیشە آدمی مهم است و برای همین خدا جنگ را آفریدەاست. او می گوید خلقت هیچ چیزی در این دنیا بی دلیل نیست، و تنها باید منتظر ماند و از ورای سالها بە فلسفە وجودی آن پی برد. و باز با اشتیاقی پر از اضطراب گوشهایش را بە رادیو نزدیک می کند. و من نمی دانم چرا صدای رادیوی پدر همیشە پایین است! گوئی کسی از بیرون، در کوچە خانە ما را می پاید. و بر حماقت خودم خندەام می گیرد. پدر حق دارد. او بە کانالهائی گوش می دهد کە متعلق بە بیگانەگانند. و من می فهمم کە جنگ تنها میان سربازان ما و سربازان آن طرف مرز نیست!

پس خدا جنگ را آفریدەاست. هم اوست کە می خواهد گلهای یاس بە زیرزمین بروند، شهر ما از جوانان خلوت شود و شبها همە خوابهای ناخوشایند ببینیم. و بەیاد می آورم دروس مدرسە را کە در آن از جنگهای مقدس گفتە می شد. و جنگ همیشە حداقل برای یک طرف مقدس است. آدمها در قدسیت است کە مرگ دلخراش خود را بە جاودانگی نسبت می دهند.

***

اما مادر موافق پدر نیست. او هم از اخبار بیزار است و هم معتقد است کە این خدا نبود کە جنگ را آفرید. و من نمی دانم چرا مادر همیشە مثبت فکر می کند. او می گوید کە نە، این انسانها بودند جنگ را آفریدند، واللا خدا هنگام آفرینش جهان برای همگان هر آنچە لازم بودە، آفریدەاست. مادر از طمع انسان می گوید، از اشتهای سیری ناپذیرش. و اینجا پدر نامردانە نیشخند زهرآگینی بر لبانش ظاهر می شود، و می گوید "و کی بود انسان را آفرید!؟" و مادر می ماند. و من نمی دانم چرا مادر نمی تواند بحث های سنگین فلسفی و یا فکری را ادامە دهد. نمی دانم او چرا بیشتر سکوت را دوست دارد. گاهی وقتها فکر می کنم علت آن همانا افکار همیشە مثبت او است. و دوست دارم روزی فیلسوف محلە ما یک کلاس مجانی برای مادر بگذارد و دروس سنگین فلسفی را بە او یاد بدهد تا شاید بتواند سئوالهای ناجوانمردانە پدر را پاسخ گوید، و اثبات کند کە اخبار نە در پی بیان حقیقت جنگ، بلکە تنها در پی جذب مشتری اند. و اثبات کند کە جنگ را خدا در یک اشتباە محاسباتی وارد زندگی کرد. و از اینکە مادر بدون توان بیان حقیقت، حقیقت را در دستان خود دارد، بر خود می بالم. و بە خودم می گویم تو هم باید همین راە را انتخاب کنی.

شبی از دوردستها صدای گرگ می آید. من پنجرەها را می بندم و قفل در را هم امتحان می کنم. و بعد می فهمم صدای زوزە سگان اطراف شهر است کە از ترس صدای گلولەها بە محلەهای اطراف شهر پناە آوردەاند. و نمی دانم چگونە سگها فهمیدەاند کە جنگ خطرناک است. و مطمئن می شوم لاشە انسانها را دیدەاند کە بواسطە گلولەها مردەاند، و فهمیدەاند کە درد گلولە درد جانگدازیست. و آنکە از چنین دردی می میرد، دوست ندارد بار دیگر متولد شود.

و لحظاتی کە پدر بە رادیو گوش نمی دهد، در گوشەای از اتاق دراز می کشد و در اندیشە فرو می رود. من فکر می کنم کە او در این لحظات بە پرسشهای دیگری فکر می کند کە می تواند مادر را با طرح آنها اذیت کند. اما نە، می فهمم اشتباە می کنم. او تا اخباری دیگر، همان اخبار قبلی را در ذهن خستە و بشدت تهییج شدە خود، مرور می کند. و جنگ بە یک سریال تبدیل می شود کە هر روز بینندە بە دنبال حلقەای دیگر از آن است. پدر می گوید کە حیف عرق پیدا نمی شود. و من می فهمم کە پدر هر روز کە می گذرد بیشتر از پیش امید خود را نسبت بە انسانها از دست می دهد. او بە یک پوچگرای بی رحم تبدیل می شود کە فکر می کند جنگ تنها سرنوشت واقعی انسان است.

و ما دختر زیبای همسایەای داریم کە روزها را با بافتن گلهای یاس بر روی پردەها و رومیزی ها می گذراند. من کە مطمئن ام او از پشت پنجرە گلهای یاس مادر را دیدەاست و بە تقلید آنها دست زدەاست، علت این کار را از فیلسوف می پرسم. او می گوید کە بی گمان روح افلاطون در این دختر بطرز عجیب و خارق العادەای بدون آنکە خودش هم متوجە باشد، حلول کردە و باعث کپی برداری از یک واقعیت سطح پایین بە اسم گلهای یاس واقعی شدە. و بعد چشمان خود را کوچک و تیز کردە و می گوید کە این نشانەای دیگر دال بر آن است کە دنیا حقیقتا وارد مرحلە خطرناکی شدە. او می گوید و تا انسان از ایدە متعالی دور شود و بە کپی پردازی بیشتری دست زند، بیشتر از واقعیت وجودی خود فاصلە می گیرد. و من کە حرفهای او را نمی فهمم، پیش خودم می گویم مهم این است کە مثل اینکە وضع دارد بدتر می شود.

روزی بر در دختر همسایەامان می کوبم و از او می خواهم کە دست از بافتن گل یاس بکشد و بە جای آن، او هم مثل مادر گلهای واقعی را در گلدان بکارد. اما او تنها لبخند می زند، و من سالها بعد می فهمم کە در عین جنگ هم همیشە در فکر معشوقی بودە کە بە جنگ رفتەبود. و او دختری بود پر از ارادە، برای شکست دوری و امیدوار در فکر جهیزیە. او بافتن را واقعی تر از خلقت طبیعی گل یاس یافتەبود. او می دانست درد را با کار می توان التیام داد، و نە با چشمانی لبریز از انتظار از طبیعت.

 و من خجالت می کشم. و علت آنرا بە پدرم بر می گردانم. شاید اگر او آنقدر منفی نبود، من بخود اجازە می دادم کە وجود گل یاس را حتی در فرم کپی و تقلبی آن هم در دنیای جنگ زدە، غنیمتی بشمرم برای فرار از لحظەهائی کە بجز یاس و رخوت چیزی با خود با همراە نداشتند.

و آن پسر بعد از سالها برگشت. اگرچە با چشمانی تکیدە در عمق کاسە سر، سیە چردە و یگانە پائی کە قسم خورد تا آخر عمر بە تنهائی راەهای دوبارە شهرە را در جوار عصائی قهوە رنگ تجربە کند. جوانی کە خوشحال بود و باد را رمز خوشبختی انسان می دانست.

 و گلهای یاس مادر و دختر همسایە چقدر بە هم شبیەاند، و من نتیجە می گیرم کە همە گلهای یاس جهان عین هم اند. و عین هم بو می دهند، و عین هم دل دخترکان عاشق را می ربایند و در غیاب یار بە آنان وفاداری می آموزند. و جنگ سرزمین تولد وفاداریست. مرگ، عطش با هم بودن را زندگی دیگری می دهد و انسانها می فهمند کە حقیقتا زندگی کوتاە است. و مادر مهربان من می گوید مهم نیست کە گلهای یاس دخترک همسایە بو ندارند، مهم این است آنها هم گل یاس اند، و دخترکی با قلبی از گل یاس خالق آنهاست. و مادر راست می گوید. و من می دانم گلهای بافتە شدە، پیش او از جنس زندگی اند. و روزی جان خواهند گرفت. و چرا نە؟ مگر نە اینکە دستانی پر شور و امیدی زندە بە آنان وجود بخشیدەاند؟

شبی پدر سیگار کم می آورد، و از من می خواهد کە بە مغازە همسایە رفتە و برایش بخرم. مادر مانع می شود. او معتقد است کە پدر می تواند تا فردا صبر کند. اما پدر اصرار دارد، و می گوید شاید تا فردا زندە نباشد و یا اینکە مغازە همسایە را بمبی برای همیشە محو کند. او می گوید کە تا مغازە بعدی هم فاصلە زیادی وجود دارد. سرانجام من نمی روم. یکی از آن اندک دفعاتی است کە مادر پیروز می شود. پدر بعد از برگشتن، آن شب از حرص شکست دو نخ سیگار پشت سر هم دود می کند. و شاید سە تا هم. بە صرفە می افتد. بعدش بە مستراح می رود و در پایان یک بلوز اضافی می پوشد.

پیش خودم می گویم جنگ کە تمام شد حتما سیگار را ترک می کند.

***

روزهای جنگ را در حیاط بزرگمان می گذرانم. باغچە را با شلنگی کهنە کە رنگی بە رویش نماندە آب می دهم، علفهای هرز را می کنم، بە درختان سیب کە امسال اغلب سیبهایشان کرم زدە است می رسم، و غروب کە می شود بە اتاق کفترها رفتە و در میانشان می نشینم. طبیعت بهترین پناە بە گاە جنگ است. آنجا همە چیز مثل سابق است. نە نگاە کبوتران تغییری کردە و نە ساقە گیاهان و تنە درختان از ترس تصور مرگی ناگهانی و خونین، مثل تن آدمها دچار لرزشهای ناخواستە می شود. و قلبی نیز موجود نیست تا ضربانش تا حد اعلا سینە را با تپش خود لبریز کند. آنجا همە چیز مثل همیشە آرام است. و من تا می توانم بە آنها خیرە می شوم. و لعنت می فرستم بە روزی کە انسان انسان شد، و از طبیعت خود را جدا کرد. و 'آنجا' چقدر دوردست و غریب بە نظر می رسد. گلها، درختان و کبوتران نمی دانند آنجا در بیرون چە خبر است. و فکر می کنم کە بی خبری شاید بهترین راە گذشتن از دوران جنگ باشد. و بە رادیوی پدر می اندیشم. و اگر آن کوچولوی نازنین سیەپوش با آنتن سفید براقش در کنج اتاق نبود، دنیای ما این روزها جور دیگری می شد. شاید با وجود جنگ، مادر گلهای یاس را دوبارە بە اتاق بالا بر می گرداند. و می دانم کە اشتباە می کنم. جنگ، فراتر از رادیوی پدر بود. جنگ در هوا بود، در کوە و دشت بود، در آسمان جولان می داد و از بالای بام هر لحظە بە درون خانە سرک می کشید. جنگ در درون ما بود، در خلوت شهر و در سنگینی فضائی بود کە سینەها را می انباشت و فشار می داد. نە، من چقدر اشتباە می کردم! جنگ واقعی تر از آنی بود کە بشود با خیال و با رویا بە مصاف آن رفت. جنگ را باید مثل خودش پذیرفت، و با آن زندگی کرد. و جنگ هیولائی بود کە متولد می شد، رشد می کرد و پیر... نە پیر نمی شد، بلکە یکدفعە جائی گم می شد. و مادر می گفت آنجا در بیرون در میان کوهها و در آغوش طبیعت آنقدر جاهای اسرارآمیز و ناشناختە هست کە تنها خدا از آنها خبر دارد، و جنگ جائی در میان آنها گم می شود. او معتقد بود کە جنگ خستە از وجود خودش نیاز بە خوابهای طولانی دارد. و سالها می خوابد و بعد ناگهان بیدار می شود و مثل هر موجود زندە دیگری بدنبال آب و غذا می گردد تا بدن نحیف و لاغرشدە خود را دوبارە جان تازەی ببخشد. و من بخودم گفتم کە اگر زمانی آنقدر قوی شدم کە بتوانم بە تنهائی کولەپشتی ای پر از لوازم ضروری بر کولم بگذارم، بی گمان بە میان دشت و صحرا خواهم رفت و جنگ را یافتە و خواهم کشت. و چاقوی آشپزخانە را در دستانم می چرخانم. نوک و لبە تیز آن، امید را در درونم صدچندان می کند. بە خودم می گویم باید این چاقو را روزی بدور از چشم مادر پنهان کنم.

و با مورچەها هم بازی می کنم. درست در حیاط پشتی، آنجائی کە خلوت تر از هر مکان دیگری در خانە ماست. پوشیدە با گیاهان هرزە و محصور با دیوار بلندی کە ما را از خانە همسایە جدا می کند. و آنجا پر مورچە است. از قدیم هم این جوری بودە است. و من می فهمم کە مورچەها هم بە جاهای خلوت علاقەمنداند. و البتە با مورچە نمی شود بازی کرد. آنها بشدت سرشان بە کار خودشان گرم است. و بازی یکطرفە می شود. من راە آنان را با کندن چالەای، در قد و قوارە دنیای خودشان، قطع می کنم،... و یا با انداختن کلوخی منحرف می کنم. یا با آب رد پاهها را از میان می برم. و صف دور و دراز مورچگان سراسیمە می شود. کل منطق کارشان بهم می خورد. مورچەها برای پیداکردن راە در هم می لولند، بر می گردند، سر بە بیابانهای اطرافشان می گذارند. و هستند کە از چالە و کلوخ و آب می گذرند، اما بدون باری کە بر روی دوششان حمل می کردند. و بازی یکطرفە چنین است. منطقی ندارد و همە چیز را بە هم می زند. و جنگ یک بازی یکطرفە است. مادر از پنجرە فریاد می زند کە اینقدر بە زمین زل نزنم کە گردنم درد می گیرد. و بعد پیش خودش می گوید پس شهر کی دوبارە پر مردم می شود تا این طفلک از تنهائی بدرآید!

و روزی باز صدای آژیر از پادگان، تمام فضای شهر را لبریز می کند. انگار قرار است باز هواپیماها بیایند. و ما شتابان بە زیرزمین بە گلهای یاس پناە می بریم. صدای ترق و تروق ضد هوائیها آسمان را پر می کند. و ناگهان همان صدای وحشتناک همیشگی دوبارە پیدا می شود. انگار خدا دارد آسمان را پارە می کند. هواپیماها چنان هوا را می درند کە انگار از اینکە نمی توانند بیشتر از این سرعت بگیرند، می نالند. و جائی صدای انفجارهای مهیب دنیا را بشدت می لرزاند. خانە ما هم می لرزد. گلدانهای یاس جابجا می شوند. و پدر گوشهایش را می گیرد. چهرەاش چنان در هم رفتە است کە انگار کسی با چوب محکم بر سرش کوبیدەاست. و من این درد را می شناسم. از دوران دبستان، هنگامیکە ناظم سر بی نظمی در سر صف، ناگهان، بدون اینکە خودم هم متوجە باشم از عقب با چوب دراز خود بر سرم کوبید. مادر در گوشەای نشستە و با چشمانی مضطرب بە جائی نامعلوم نگاە می کند. بیرون غوغائیست. انگار دوران آهن است. همە چیز چقدر سخت و سنگین است. و آن روز هم می گذرد. همە در نهان خوشحالیم. پدر شب در کنار رادیویش می گوید کە لااقل تا چند هفتە دیگر بر نمی گردند. می گوید تنها کە ما نیستیم، مملکت پهناور است و باید بە جاهای دیگر هم سر بکشند. و پدر راست می گوید. و آن شب انگار شب قبل از روز جشن است. پس ما لااقل تا چند هفتە دیگر بدون هیچ گونە شک و تردیدی زندە می مانیم. و پدر دو نخ سیگار دود می کند.

همان شب خوابهای خوب خوب می بینم. یکی از آنها: در خواب، همان دختربچەای بە خوابم می آید کە چند سال پیش عاشقش شدەبودم. دختری کە از شهر دیگری بود و پدرش انتقالی گرفتەبود و بە شهر دیگری کوچیدەبودند. در خواب، در حیاط در میان گلها بە من لبخند می زد و می گفت کە گلی برایش بچینم. اما من از او می خواستم کە برویم پشت حیاط و با مورچەها بازی کنیم. گفتم دو نفری راست راستکی می شود مورچە بازی. اما او نگاهش تنها بە گلها بود. او از گلها گفت و من از مورچەها،... او هی از گلها گفت و من هی از مورچەها. عاقبت گفت بسیار خوب تو برای من گلی بکن، و من هم با تو مورچە بازی می کنم!

و مورچەبازی ما شد خردە نانهائی کە بر کنار راە مورچەها و بر لبە سوراخهایشان قرار می دادیم تا آنها اینقدر دنبال غذا خستە و سرگردان ندوند. هرچند تا متوجە خردە نانهای ما می شدند، انگاری زمانی طولانی باید می گذشت. و مورچەها با آن کلەهای کوچکشان چە احمق بودند!

در خواب بە خودم گفتم جنگ کە تمام شد آن دختر رویاهایم را هر کجا کە باشد، پیدا خواهم کرد. آری پیدا خواهم کرد.

***

بعد از رفتن جوانان، آنها هم می روند. هر روز کە می گذرد، چند خانوادەای وسائلشان را جمع کردە و تنگ غروب از شهر خارج می شوند. شهر بیش از پیش شکل نظامی بەخود می گیرد. سربازان همە جا دیدە می شوند. ستونهای نظامی کە از یک طرف شهر داخل می شوند و از طرف دیگر آن خارج، بە پدیدەای عادی تبدیل می شود. هواپیماهائی کە بر آسمان شهر پیدا می شوند و صدای توپهائی کە بویژە شبها آرام نمی گیرند. همسایەها بە شهرهای دیگر و یا روستاهای اطراف کوچ می کنند. آنها می گویند اینجا دیگر محلی برای زندگی نیست. افق شهر، خونین غروب آفتاب و نور شلیک در جبهەهای دوردست است.

اما پدر معتقد است کە تحت هیچ شرایطی نباید خانە را ترک کرد. او می گوید هیچ کجا مثل خانە نمی شود، حتی در جنگ. اما همسایەها با او موافق نیستند. مادر را نمی دانم، چونکە او هیچ وقت از افکار و رویاهایش نمی گوید. من هم کە تا حالا در این مورد فکر نکردەبودم، بە همان فکر نکردنم ادامە می دهم. اما با رفتن همسایەها بیشتر احساس غم می کنم. انگار تنهائی از در و دیوار خانە ما بالا می رود و یواشکی همە جا را تسخیر می کند. حتی لانە مورچگان در حیاط پشتی را. نگاە کبوتران جور دیگری می شود و درختان سیب شبها با هم بە نجوا می پردازند. و تنهائی این چنین است. پدر معقتد است کە این روزها هم می گذرند و همسایەها همە برخواهندگشت. می گوید بحث تنها بر سر زمان است. و من بە خانەهای خالی آنها نگاە می کنم، و فکر می کنم کە پدر درست می گوید. خانە کە نمی شود تا ابد بدون آدم باشد.

اطراف ما پر از پنجرەهای تاریک و سوت و کور است. صدها چشم سیاە کە خیرە بە جهان می نگرند. و من احساس می کنم کە کم کم این خانەها بە محل زندگی ارواح تبدیل می شوند. من شبها آمد و رفت ارواح را آنجا در پشت شیشەهایشان دیدەام. ارواحی کە از جنگ نمی ترسند و شاید اساسا نمی دانند جنگ چیست. درست مثل طبیعت. و مادر می گوید کە ارواح همین حالا هم در خانە ما وجود دارند، اما تنها زمانی خود را نشان می دهند کە منزل خلوت شود و کسی نباشد. مادر معقتقد است دو نوع روح وجود دارند: روح خوب و روح بد. بدها می ترسانند و خوبها بدی ها را جبران می کنند، و برای همین دنیا همیشە در یک حالت نە خوب نە بد قرار دارد. و این گفتە مادر مرا بە یاد فیلسوف محلەمان می اندازد. فیلسوفی کە نمی دانم او هم رفتە یا نە،... فیلسوفی کە همیشە خانەاش بە خانە ارواح می ماند.

من روزها بە حیاط خانە همسایەها سر می زنم. می دانم کار خوبی نیست. از کوچەهای خلوت می گذرم، از دیوار بالا می روم و در حیاطشان پرسە می زنم. و می فهمم کە حیاط منازل زیاد با هم فرقی ندارند. همە جا تقریبا همان. درختی، گیاهی، بشکەای، شیر آبی، حوضکی، طنابی، و گربەای کە صدای پایش را هیچ وقت نمی شنوی. و هیاهوی وحشتناک گنجشکان کە گوئی همیشە مثل آدما بر سر چیزی دعوایشان است. گاهی وقتها آنجا خوابم می برد. در زیر آفتاب کم رمق یک عصر پاییزی. و با بادی کە گونەهایم را نوازش می کند، سراسیمە از خواب بیدار می شوم. و ناگهان می فهمم کە خواب دیدەام. خواب ارواحی کە با هم از بازگشت همسایەها می گویند و اینکە باز باید مثل همیشە از چشم انسانها پنهان شوند. و یکی کە از خستەکنندە بودن زیرزمینها می گوید. و من بە یاد گلهای یاس مادر می افتم. و فکر می کنم کە آنها هم مثل ارواح از بودن و ماندن در زیرزمین خستەاند.

و روزهای پاییزی همیشە خوبند. من همیشە دوستشان داشتەام. چیزی در هواست کە نمی دانی چیست، اما هست. و فصلهای میانی چنین اند. گوئی تابستان و زمستان با هم جائی دور از آدمها در گفتگواند. و تو نجوای محسوسشان را می شنوی بدون اینکە یک کلام آنرا بفهمی. و پنجرەهائی کە زودتر بستە می شوند. و صدای رادیوئی کە رساتر و قوی تر از هر بار دیگری شنیدە می شود. و پدر کە پاییز را بخاطر طعم بهتر سیگارهائی کە دود می کند، بیشتر دوست دارد. و روزهائی کە کوتاەتر می شوند و شبهائی کە درازتر. و امنیتی کە با درازتر شدن شب، بهتر می شود. پدر معتقد است شبها حتی هواپیماها هم از همیشە کورتراند. و من لبخندی می زنم. و مادر خدا را شکر می کند کە پاییز آمد. و نشستن بر پلەها در پاییز دنیای دیگری دارد. و پدر برای اولین بار آنجا در کنار من می نشیند و دو نخ سیگار دیگر می کشد. او بە من نگاە نمی کند. در اندیشە است. و من می دانم کە بە شهرهای دیگر فکر می کند. و دلم بە حال پدر می سوزد.

و غروبی، پرندگان مهاجر از بالای خانە ما دستە دستە می گذرند. می گویند بە طرف جنوب می روند. و چە نوای خوبی دارند. و مثل هفت حرکت می کنند. و بە هشت هم می مانند. پدر می گوید گوشتشان لذید است. و همان شب دو تا از کبوتران را کباب می کند. و بعد از ماهها بوی گوشت در خانە می پیچد. من در سکوت اتاق بغلی گریە می کنم. آن دو تا کبوتر را از قدیم می شناختم. هنگام پرواز از همە بهتر می پریدند. و بالاتر. و پدر این را نمی دانست. پرهایشان را روز بعد باد در حیاط می برد. و خونشان تا چند روز می ماند. بە نظر می رسد آفتاب هم خون را لیس می زند. آنچە از کبوتران بر روی سفرە می ماند، استخوانهای صاف و بە کل گوشت کندەای است کە زیر نور فانوس می درخشند. و من بە گوشت لب نمی زنم. مادر ندایم می دهد و پدر با چشمان عصبانی نگاهم می کند، اما رادیو نمی گذارد چیزی بگوید،... حواسش را پرت می کند، و کلمات در گلویش لیز می خورند. اما پدر پدر است. در حالیکە گوشش را بە همراە استخوانی کە در دهان دارد بە رادیو نزدیک می کند، ملچ ملچ کنان می گوید هیس! من در دلم خدا را شکر می کنم. و مادر چشم غرە می رود. و شب خواب هر دو کبوتر را می بینم. در خواب آنان مثل دیروز پرواز می کردند، و بعد از پرواز سینەهایشان از شدت خستگی بالا و پایین می شد. و نوکهایشان کە صورتی می شد. من برایشان دانە ریختم و آب دادم. و ناگهان پدر با چاقوئی در حالیکە در دست دیگرش رادیو را کنار گوشش نگە داشتەبود، پیدا شد. از خواب پریدم. در سیاهی شب بە خودم قول دادم بزرگ کە شدم صد تا کبوتر داشتە باشم. آن چنان کە هنگام پروازشان، همە محلە را سایە بزرگی فرا می گرفت.

و روز بعد، کبوتری طوقی دو تخم می گذارد. با احتیاط لانەاش را تمیز می کنم و از نزدیک تخمها را نگاە می کنم. بوی تن مادر، کاە و مدفوع سیاە ـ سفید در بینی ام می پیچد. خوشحالم کە با اینکە همسایەها رفتەاند، و از دور صدای غرش می آید، اما زندگی ادامە دارد.

***

مادر کە دیگر کسی را ندارد بە دیدارش برود، سعی می کند اوقات خود را بە چیزهای دیگری علاوە بر خانەداری همیشگی، کە در طی همە سالهای عمرش انجام دادەاست، مشغول کند. او شروع بە بافتن جوراب و دستکش برای زمستان می کند. اول برای من و بعد پدر. و هنگام بافتن می بینم کە همیشە آدامس دهانش است. آرام می جود و می بافد. مادر بیش از پیش بە سر را بە زیر انداختن و چیزها را از فاصلە نزدیک تماشاکردن، عادت می کند. مثل اینکە هر روز کە می گذرد از فاصلەها بیشتر فاصلە می گیرد. مادر بیشتر آدامس محلی می جود. آدامسی سفت و سفید و محکم کە بعد از اینکە در دهان آب می شود، بە دندانها و لثەها می چسپد و باید همیشە تلاش کرد کە با زبان و حرکت ویژە ماهیچەهای دهان آن را جدا کرد تا بهتر در غار دهان بچرخد. و مادر در این کار استاد است. و کار من از جملە می شود نگریستن بە مادر هنگامیکە می بافد و می جود.

و من کتابهای پارسال را می آورم و آنها را ورق می زنم. مادر غمگینانە بە من نگاهی می کند، و می گوید امسال مدرسە تعطیل است. و من کە نمی دانم این یک جملە خبریست یا پرسشی، با چشمانی منتظر بە مادر نگاە می کنم. و پیش خودم می گویم کە جملە حتما تاکیدی است، تنها اینکە مادر حواسش بە بافتن است. و من دوبارە یادم می آید کە مدرسە تعطیل است. و ناگهان احساس خوبی بهم دست می دهد. اضطراب روزهای جنگ را بە اضطراب روزهای مدرسە ترجیح می دهم. این روزها احساس می کنم بیشتر خودمم. انگار دارم بیشتر از وقتی کە در مدرسە بودم،  یاد می گیرم. بدون هیچ گونە معلمی. شاید علت آن بیشتر فکر کردن باشد. و شرایط بشدت غیرعادی زندگی جدیدمان. اما من واقعا دارم چی یاد می گیرم؟ نە، چیزی یاد نمی گیرم، نە شیمی و نە فیزیکی و نە ریاضی و...، نە صبر کن! من اما دارم یاد می گیرم. و ناگهان می فهمم کە در جنگ آدمها بیشتر فکر می کنند، درست بە اساسی ترین مسائل وجود، مثلا بودن و نبودن، مثلا اینکە چرا انسان زندگی می کند و چرا باید در راە میهن با آدمهائی کە نمی شناسد و هیچ وقت آنها را ندیدە، بجنگد، بکشد و بمیرد. و آیا حفظ میهن، ارزش این همە ویرانی و جان انسانها را دارد.

احساس من این است کە کتاب تاریخ بیشتر بە این روزها می خورد. اینکە تاریخ یعنی تاریخ جنگها و آدمهائی کە جرات کردند زندگی عادی را بەهم بزنند و برای خلق دورانی کاملا جدید شمشیرها و تفنگها را از رو ببندند، بیشتر از پیش برای من محرز شد. زندگی عادی هیچ تاریخی ندارد. تاریخسازان، جنگجویان و جنگ طلبان بودند. بدون ناپلئون و بدون هیتلر نام فرانسە و آلمان هیچ وقت در این حد بر روی زبانها نمی افتاد. و یا تاریخ جنگ داخلی آمریکا، یا چنگیز و همە پادشاهان قدیمی کە در رویای کشورگشائی و بسط قلمرو از مرزها گذشتند، آن را تحقیر کردند و درست مانند خدایان در فکر خلق جهانی دیگر افتادند. ملت های بزرگ، ملتهای جنگجو و جنگ طلب بودند. تنها آنی تاریخ می سازد کە جرات دارد از لاک خود بیرون آمدە و بە ستیز با دنیا بپردازد. بقیە تنها ابزار آنهایند،... از جان و زندگی آدمها گرفتە تا تمام نعمات مادی کە تولید می کنند.

و من ناگهان از بافتنهای مادر، جویدن آدامسهایش و نیز از گوش دادنهای بی پایان پدر بە رادیو متنفر شدم. و خودمان را بەناگاە چقدر حقیر یافتم. و حقیرتر از ما، همسایگانی کە از ترس جنگ کوچیدەبودند. و بازندگان تاریخ کوچندگانند. آنانی اند کە جرات ندارند در جنگها بمانند و تاریخ خود را در میان خون و ویرانی و ترس رقم بزنند. و ناگهان چقدر احساس غروری در خود یافتم! و این چنین من شدم انسانی ماندە در میان افکار و احساسات متناقض. و زندگی همین است. و بە آدمهائی فکر کردم کە روزها از شهر می گدشتند، غروب یا شبها بە جبهەها می رسیدند و ماهها در میان آتش و دود می ماندند. آنها بە آغوش طبیعت باز می گشتند. روزها و شبهایشان را در سوراخها و چالەهائی کە در زمین کندەبودند، می گذراندند. و زندگی در طبیعت پذیرش مرگ را آسانتر می کند. بوی خاک، ترس را می زداید. احساس تعلق راستین را زندە می کند و آدمها می فهمند کە خانەها چقدر آنها را ترسو بار آوردەاند.

و من هم می خواهم مرد بزرگ تاریخ شوم. اما چگونە؟ خیلی سادە، تنها با پیوستن بە جنگ. ولی خیلی سریع متوجە می شوم کە برای بزرگ بودن باید شروع کنندە هم بود. و هیتلر، در جنگ اول تنها سرباز سادەای بود و این تنها در جنگ دوم بود کە رهبر شد. و در جنگ دوم بود نامش بر سر زبانها افتاد. و من از خودم بدم می آید. و از سنی کە در آن قرار دارم، بدم می آید. زمان بە هیچ وجە بە نفع من نیست. اما مگر نە اینکە کسانی باید باشند تا زمانهائی از این دست را بە گونەای دیگر بازگویند. و آنانی کە می مانند بهتر تعریف می کنند. جنگ را باید زیست. امری کە پدر با آن موافق نیست. او شنیدن جنگ را ترجیح می دهد. و لعنت می فرستد کە چرا بە گاە خود رادیوی بهتری نخریدە است. و خانە ما غروبها و شبها لبریز از پارازیت می شود. اما پدر گوشهای خوبی دارد. او آنچە را کە لازم است می شنود و در تنهائی خود نشخوار می کند. پدر، مثل گاو چهار تا معدە دارد. و سالهای جنگ برای او می شوند تلفیقی از بوی سیگار، اخبار و هیجانی کە در هوا جاریست.

و من کتابهای مدرسە را بە کمد پستوی خانە نقل می کنم، و بە جایش شروع بە خواندن داستان می کنم. و در حیاط یکی از همسایەهای کوچیدە، مجموعە خوبی از کتاب پیدا می کنم. کتابهائی در اتاقکی در حیاط با دری بدون قفل، کە بە نظر می رسد بە علت عجلەای کە برای فرار از شهر داشتەاند، فراموش کردەاند قفل کنند. و کتابها یار و یاور من می شوند. و ناگهان بە درون عمق زندگی پرتاب می شوم. پس زندگی تنها آن چیزی نیست کە می توان دید، لمس کرد و اندیشە کرد؛ بلکە آنی هم هست کە می شود خواند. و ناگهان این احساس به من دست می دهد کە دستی غیبی در کار هست تا این روزها را خلق کند برای اینکە من باشم و آدم دیگری شوم و در آیندە کارهای مهم، بسیار مهمی، انجام دهم. و گلهای یاس مادر را کلید بازکردن چنین دنیائی یافتم. و آن شب بە زیرزمین می روم، و مدت زیادی در کنار گلدانها می مانم. هرچند نور کم فروغ شب نمی گذارد رنگهایشان را از هم تمیز دهم. اما مهم این است آنها آنجایند.

و چند روز بعد علمیات بزرگی می شود. شهر ما در زیر غریو ترسناک هواپیماها و انفجارهای مهیبی کە همە جا را در دوردستها می لرزانند، گرفتار می شود. و انفجارهائی کە شهر را نیز در آغوش سهمناک خود می گیرند. اما خوشبختانە خانە ما با اینکە دیوارهایش ترک بر می دارند، می ماند. گوئی کسی یا چیزی از آن مواظبت می کند. و روزی بە مادرم می گویم کە نگران نباشد ما زندە می مانیم. و گونەهای مادر از اشک خیس می شود و لبخندی می زند. و می گوید کە این را خیلی وقتە کە می داند!

در جنگ مهم زندەماندن است. و زندگی طوریست کە انگار نمی گذارد همگان با هم برای همیشە محو شوند.

***

بعضی روزها دنیا آرام است. انگار همە خواب می روند. انگار جبهە مثل شهر و مثل محلە ما می شود. سنگرها خالی و بدون هیچ همسایەای. اما آنجا خالی نیست. یعنی نمی شود خالی باشد. آدمها همیشە آنجا هستند. تنها اینکە بعضی روزها خستە می شوند، یا اینکە تمرکز فرماندهان در طول جبهە در جاهای دیگر متمرکز می شود. و چنین روزهائی خوبند. طبیعت و شهر بدنشان را کش و قوس می دهند، و خستگی در می کنند. و آدمها بهتر می بینند. ناگهان گذشتە تمام قد زندە می شود، و انسان یادش می آید کە آن زمان چگونە بود. هر چند چیزی در هوا هست کە بە هیچ وجە نمی گذارد عین گذشتە شود.

در چنین روزهائی اما رادیوها آرام نمی گیرند. برای آنها جنگ همیشە ادامە دارد. و من چقدر دوست دارم کە پدر بە گاە آرامشهای اتفاقی، او هم رادیو را خاموش کند و سعی کند بە سکوت و آرامش دنیا گوش فرا دهد. و عجبا اینکە در چنین اوقاتی پدر دیوانەوارتر از همیشە بە دنبال کانالهای رادیوئی دیگری می گردد. رادیوهائی کە سکوت جبهەها را نمی پذیرند، و هنوز داستانها برای گفتن دارند. پارازیتها مغز آدم را می خورند، اما او ول نمی کند. پدر همیشە دنبال اخبار مهیج است. درست مثل کسی کە دیوانە دیدن فیلمهای اکشن است. او بە چنین اخباری عادت کردەاست، و من پیش خودم می گویم کە اگر جنگ تمام شد زندگی برای پدر چقدر کسل کنندە و یکنواخت می شود. و من جائی در کتابها خواندەام کە آدمها در دیگر کشورها، با گذشت سالها دلشان برای دوران جنگ تنگ شدەاست! فیلسوف محل ما معقتقد است کە علتش قبل از هر چیز زمان است. او می گوید آدمها هر جوری کە زمان را بگذرانند اما دلشان برای گذشتەاشان تنگ می شود، زیرا کە گذشتە همان زندگیست و زندگی همان زمان است. و من سعی می کنم آدمها را درک کنم. و راست راستکی نمی شود آدمها را بدون حوادث زندگی اشان فهمید. آنان آنی اند کە زندگی شکل می دهد، و زندگی سلسلە حوادثی است کە انسان تنها بە پیشوازشان می رود. و هیچ چیز از جنگ حادثەتر نیست!

و من دلم برای همکلاسی ها و دوستان هم محلەام تنگ می شود. آرزو می کنم روزی دوبارە آنها را ببینم. بعضی شبها دست بە قلم می برم و برایشان نامە می نویسم. و بعد نامەها را در کارتون کتابها می گذارم. نامەها ابتدا بسیار شبیە هم اند، درست مانند نامەهای قدیمی کە برای هم می نوشتیم: "دوست گرامی اگر از احوال ما می پرسی...،..." اما کم کم متفاوت می شوند. شاید علت آن این باشد کە این نامەها قرار نیست هیچوقت بدست کسی برسند. نامەهای بی نام و نشان کە تنها علت وجودشان جنگ است و تنهائی. و روزی از پدر می خواهم هنگامیکە می رود تا آذوقە بگیرد، چند تائی از آنها را پست کند. پدر با تعجب نگاهم می کند، نامەها را می گیرد و می رود. و نە من می پرسم کە نامەها را راست راستکی پست کردەاست و نە خودش چیزی می گوید. و مهم نیست. مهم این است کە من رفقایم را فراموش نکردەام. و جائی در درونم ندائی می آید کە آنان بە یاد من اند. و آدمها بە خاطراتشان زندەاند. و مادر شبی می گوید این روزها هم بالاخرە تمام می شوند. و لبخندی، گوشە لبان عزیزش را کش می دهد.

شبی از کوچە صدای ماشین می آید. کسی بر در می کوبد. همە با هم در را باز می کنیم. یک نظامی است همراە دو فرد مسلح دیگر. نظامی یک افسر است. با ریشی دراز و کاسکتی کە سر طاسش را پوشاندەاست. پدر تعارفشان می کند. اما آنها ترجیح می دهند همان بیرون، آن طرف در باشند. و افسر از ضرورت ترک شهر توسط ما می گوید، اینکە اینجا دیگر جائی برای زندگی نیست و بهتر است ما هم مانند همە مردم دیگر شهر برویم. و پدر قبول نمی کند. دلیل می آورد کە همە مردم شهر هم نرفتەاند و تازە کجا هم برود. و افسر می گوید کە خطر تنها ناشی از دشمن نیست، بلکە جائیکە دیگر نیروی انتظامی نیست و همە نگاهها بە آن طرف مرز است، ماندن در یک شهر سوت و کور کار عاقلانەای نیست. پدر تشکر می کند و در را می بندد. و افسر هنگامیکە می رود من احساس می کنم خوشحال است. او تە دلش از ماندن ما در شهر خوشحال است. پدر پیش خودش چند فوش رکیک حوالە دنیا و آخرت می کند، و بعد بلافاصلە دو نخ دیگر سیگار دود می کند.

و زمانی کە همکلاسی هایم برگردند من داستانهای بسیاری دارم کە برایشان نقل کنم. و سعی می کنم چنین روزهائی را کە قرار است در آیندە بیایند پیش خودم تجسم کنم. و بی گمان من آن روزها فرد بسیار مغروری خواهم بود. درست مانند همە انسانهای جنگ دیدە و جنگ زدە. و از اینکە از آنها با تجربەتر خواهم بود، بر خود می بالم. اما این احساس خیلی زود بدل بە یاس می شود. راستی من چی دارم تا برایشان تعریف کنم؟

و داستان جنگ پیش از آنکە تعریف شدنی باشد، شنیدنی ست! داستان جنگ را آنانی بازگو می کنند کە آن را ندیدەاند. و یا دیدەاند و در آن نزیستەاند. و من گاهی بە سربازانی کە از جبهەها بر می گردند و بە خانەهایشان می روند، حسودیم می شود. جنگ حتی برای سربازان هم تمام می شود، اما برای شهری کە در آن گرفتار آمدەاست، هرگز. و نیز نە برای من، و نە پدر و نە مادرم.

و شبی دوبارە از کوچە صدای ماشین می آید و باز کسی بر در می زند. همە با هم در را دوبارە باز می کنیم. و این بار یکی از اقوام مادر است. آە، دایی ام است. او دیوانەوار ما را در آغوش می گیرد، می بوسد و بدون اینکە بپرسد دست بە جمع کردن وسائلی چند می زند و می گوید کە وقت تنگ است و باید هر چە زودتر از اینجا برویم. از دور صدای توپ می آید. مادر بە پدر نگاهی می اندازد. بعد گفتگوئی نە چندان خوشایند شروع می شود. و تلاش دایی بی ثمر است. خانە بزرگ او در یک شهر دیگر، نمی تواند پدر را متقاعد بە رفتن کند. دایی مثل پدر چند تا سیگار پشت سر هم دود می کند، و آخر امر آذوقەای را کە بە همراە خود دارد، پشت در می گذارد! و نصف شب راە می افتد. چراغ قرمز ماشینش کە در سر کوچە بە علت ترمز زدن روشن می شود، برای آخرین بار نور قرمز درخشان خود را بر کوچە و سیاهی شب می تاباند. و گم می شود.

و من جائی خواندەام و یا شنیدەام کە نور قرمز را می توان در سیاهی شب از فاصلە زیاد هم دید. جنگ کسی را محتاط نمی کند.

***

پدر سرایدار مدرسە بود. سالهای سال بود در یکی از دبستانهای شهر کار می کرد و ظاهرا از کارش هم راضی و خشنود بود. با اینکە درآمد خوبی نداشت، اما معتقد بود چونکە دولت پشت سرش هست و بە اصطلاح نان آن را می خورد، در نوع خود آدم خوشبختی بود. پدر معتقد بود دولت نوعی خدا بر روی زمین بود. می گفت مگر کسی هست از دولت زورش بیشتر باشد؟ برای همین با اطمینان کامل با همان شغل و درآمد بخور نمیر بە زندگی خود ادامە می داد.

پدر بوی آبدارخانە می داد. بوئی مخلوط از چایی، وسائل نظافت، رطوبت و... سیگار. از اینکە از ساعت سە و چهار بعدازظهر می توانست خانە باشد، بسیار خوشحال بود. و تابستان فصلی بود کە خوشی های پدر در آن بە اوج می رسید. این همە وقت سرشار از بیکاری و با درآمدی کە هر ماە بە جیبش سرازیر می شد بە او احساس پادشاهی می داد. معتقد بود کە حتی از آموزگاران هم وضعش بهتر است، چونکە مسئولیتش کمتر بود. پدر آنچنان بە آبدارخانە مدرسە کە اتاق کوچکی بود خو گرفتە بود، کە نمی توانست محل دیگری را برای کار تصور کند. و من گاهی وقتها احساس می کنم کە همین حس بود کە در جریان جنگ او را در خانە نگە داشتەبود. او کە سواد درست و حسابی نداشت، یکی دو کتاب از مدرسە را کە فکر کنم مال کلاس دوم و سوم بود در همان آبدارخانە پیش خود نگە داشتە بود و گاهگاهی آنها را ورق می زد و آهستە با صدای کمی بلند برای خود می خواند. کتابهائی کە از بس ورق خوردەبودند، کاملا کج و معوج شدەبودند.

بر خلاف پدر، اما من از شغل او خوشم نمی آمد. بە نظرم شغل پدر نوعی خدمتکاری و نوکری بود. در حالیکە معلمان و آقای مدیر و  ناظم در اتاق ویژە معلمان و مدیر می نشستند، او می بایست مرتب در هنگام زنگ تفریح برایشان چایی بیاورد. و همیشە پیش خودم می گفتم کە چرا پدر معلم نیست! راستش از اینکە پدر سرایدار مدرسە بود از خودم خجالتی می کشیدم. خوب بود کە من هیچوقت در دبستانی کە پدر در آنجا سرایدار بود، درس نخواندم.

و جنگ روزهای تعطیلی پدر را بیشتر از آنی کە آدم تصور می کند، دور و درازتر کرد! و روزهای تعطیلی بودند کە بە پدر ارادە و توان تحمل روزهای جنگ را کە خیلی شبیە روزهای تعطیلی بودند، دادند. و عجبا کە در همان هنگام جنگ هم پدر حقوقش را دریافت می کرد و هفتەای یک بار با ماشین نظامی همراە سربازان بە بیرون شهر برای خرید آن قسمت از ضروریات خانە می رفت کە از طریق آذوقە بدستمان نمی رسید. و همانجا هم بود کە سیگار می خرید. گاهی وقتها بە نظرم می رسید کە درک پدر از این روزها، درکی آلودە بە جنگ نبود. او بە نوعی کیف می کرد و این کاملا تعجب برانگیز بود. او از اینکە می توانست بیشتر از آنی کە تصور می رفت در خانە و با حقوق و آذوقە دولتی بماند، احساس شادی می کرد. و می گفت "ببینید، این تنها از دولت بر می آید کە در هنگام جنگ هم بە آدما برسد!"

و من فکر می کنم کە آدمای مثل پدر کە اصل و نسبشان بە دە می خورد و دوران زندگی روستایی کاملا از ذهنشان پاک نشدەاست، علیرغم هر مسئلەای، از زندگی در شهر بە خودشان می بالند،... حتی اگر از آسمان هم آتش ببارد!

اما روزهای تعطیلی جنگ دور و درازتر از آنی بودند کە حتی پدرم تصورش را می کرد. دیگر نە رادیو آنها را کوتاە می کرد، و نە خوابیدنها و چرت زدنهای گاە و بیگاە. زمان بیش از پیش بر روی دوش ما سنگینی می کرد. انگار عقربەهای ساعت فراموش کردەبودند کە مثل سابق با همان سرعت همیشگی بجنبند. لحظەها بە تختەسنگهای بزرگی تبدیل شدەبودند کە می شد بی نهایت بە آنها تکیە داد و با نگاهی پر از هیچ بە دنیا نگریست. و واقعیت این بود کە نگاە ما بیش از پیش بە هیچ تبدیل می شد.

برای همین یک روز پدر بە زیرزمین نزد گلهای یاس رفت، و صندوق وسائلی را کە داشت بیرون کشید. صندوقی پر از ابزار گوناگون، از چکش و میخ گرفتە تا دستگیرە و پیچ و چاقو و... . و پدر شروع بە تعمیر خانە کرد. اول بە سراغ در و پنجرەها رفت، در و پنجرەهای چوبی کە سالهای سال بود رنگ نشدەبودند و از بس قدیمی بودند باز و بستەکردنشان حسابی زور می خواست. پدر از کسی هم کمک نخواست. بخشی از زندگی روزانە خود را بە این کار داد و توانست سوراخ سنبەهائی از منزل را بگیرد و سروسامان دهد. هرچند کە تغییراتی کە پدر انجام می داد بە آسانی بە چشم نمی آمدند. اما من و مادر می دانستیم کە دارد حسابی کار می کند. و روزی چنان با چکش بر فرق سر انگشت شست دست چپش کوبید کە تا یک هفتە پارچە سفیدی را کە مادر دور آن پیچیدە بود، باز نکرد.

کارکردن پدر بنوعی بە زندگی یکنواخت و کساد ما پایان داد. و دوبارە احساس قبل از جنگ در ما بیدار شد. و چە احساس خوب و غریبی بود. و آیا آن روزها حقیقتا وجود داشتند، و ما براستی آن روزها زندگی کردەبودیم؟ روزهای صلح را می گویم. و من یک روز پدر را دیدم کە حین کارکردن گریە می کرد. اشکها آرام از گونەهایش روان بودند، و در تەریش جوگندمی اش گم می شدند. و من آن روز احساس خشم عجیبی نسبت بە جنگ و آدمهائی کە آن را آفریدەبودند، کردم. و راستی کی جنگ را آفرید؟

مادر معتقد است همە جا پر از آدمهای بد است، آدمهائی کە در همە جا کارەای اند و اگر هم کارەای نباشند اما خیلی راحت می توانند وضعیت را بە هم بزنند. ولی پدر مخالف است. او می گوید جنگ اتفاقا کار آدمهای خوب است، زیرا آنها گمان می کنند کە با جنگ می توان دنیای بهتری ساخت. و او مثال کوچە خودمان را می آورد کە در آن مرد خوبی برای کم کردن شر لاتی کە در محلە ما زندگی می کرد، بە کتک کاری و دعوا متوصل شد بدون اینکە آن مرد لات، بعد از این دعوا هم تنبیە شدە و دست از کارهای بد خودش دست بکشد. و اتفاقا بعدا همین مرد خوب هم عادت بە دعوا گرفت و بیشتر از پیش دست بە دامان کتک کاری و دعوا برای حل مشکلاتش می شد. و بە این ترتیب محلە ما بە جای یک لات عملا دارای دو تا شد!

و پدر هرهر می خندد. و آنقدر می خندد کە چکش از دستش می افتد. و حیاط ما پر از خندە می شود. صدایش در محلە می پیچد، و با صدای غرش انفجارها در دوردست قاطی می شود.

پس جنگ همە جا و در درون همە آدمها هست، و برای همین هم هست کە هیچوقت تمام نمی شود. تصور پایان آن چیزهائی کە درونی اند، دشوار است. و جنگ پیش من بە حادثەای تبدیل می شود کە هم می تواند روزهای پر از کسالت را برطرف کند، و هم پدر را آنقدر بخنداند کە مثل دیوانەها دهانش سفید شود. و پدر بعد از پایان خندەاش، تف سفید غلیظی بر روی زمین می اندازد و دوبارە چکش می زند. لبانش در کنارەها بە سفیدی می زنند. و با اینکە میخ کج می رود، اما باز بر سر آن می کوبد. و جنگ حس عصبیت و عصبانیتی است کە در خود جر می خورد.

سرانجام تعمیر خانە تمام می شود، و جعبە ابزار پدر بە زیرزمین پیش گلهای یاس مادر باز می گردد. و بعضی از گلها پژمردە شدەاند. گلهائی کە دوست داشتم پدر می توانست با جعبە جادوئی اش تعمیر کند. گلهائی کە باید مرگ خود را بی چون و چرا می پذیرفتند. و من پیش خودم می گویم اگر اتاق بالائی بودند بی گمان کمتر پژمردە می شدند.

***

مادر همیشە خواب می دید. از وقتی کە من یادم می آید، او همیشە هر شب خواب می دید، و صبح روز بعدش سر سفرە صبحانە آن را برای پدرم تعریف می کرد. قبل از اینکە تعریف کند، سرش را پایین می انداخت و با سماور و پیالە و چایی ور می رفت. نگاهش روی آنها نبود. معلوم بود تە ذهنش با چیزی مشغول است، و من و پدر می دانستیم کە زیاد طول نمی کشد از خواب دیشبش می گوید. و ناگهان با کشیدن آهی، کە گاها هم طولانی بود، شروع بە حرف زدن می کرد.

واقعیتش این بود مادر همیشە دل شورە داشت. همیشە غم سنگینی توی دلش بود. انگار قرار بود دنیا بە یکبارە خراب شود، و او خبر آن را از قبل داشت. یک خط ارتباطی مستقیم میان او و خدا. اما حتی خدا هم این جوری نبود. یعنی قرار نبود کە دنیائی را کە ساختەبود، ویران کند، یا اینکە همیشە بە طرف چیزهای بد ببرد. و من نمی دانم چرا مادر همیشە این جوری بود. چرا همیشە غم توی دلش بود. حتی آن مواقع هم کە با همە فامیل جمع می شد، باز حواسش جائی دیگر بود. انگار وقوع پیشاپیشی فاجعە را قبل از همە می دید. درست مثل اسبها کە می گویند قبل از اینکە زلزلە بیاید، مضطرب می شوند و با شیهە کشیدن و بی تابی های شدید آن را نشان می دهند. و سکوت مادر، شیهە سرکش او بود.

میان چشمهای مادر و محیط اطرافش همیشە مهی از ذهنیات ویژە او وجود داشت. نگاههایش خیلی وقتها در راە می ماندند، و انگار دوست داشتند در میان همان مە برای همیشە شناور باشند.

من گاهی وقتها از مادرم بدم می آمد. از این همە غم بدم می آمد. می خواستم بگویم مادر تو باید زیبائی ها و خوشی های زندگی را هم ببینی! بعدش با دیدن گلهای یاس از گفتن زیبائی ها دست کشیدم، اما از گفتن خوشی ها نە. و همانجا بود کە فهمیدم کە می شود زیبائی ها را دید بدون اینکە خوش بود و یا احساس خوشبختی کرد. و مادر شاید از زاویە نزدیکی فاجعە بود کە بە زیبائی ها هم نزدیک می شد. انگار او مرگ آنها را از قبل می دید. و بعدها، خیلی بعدها فهمیدم کە مادر غم زندگی و پایان آن را داشت. او تە دلش از کار خدا در پایان دادن بە زندگی کە آفریدە بود، راضی نبود. و فکر کنم بعد از هر نمازی، هنگامیکە دست بە دعا برمی داشت از خدا می خواست کە در این نوع آفرینشی کە انجام دادە بود، بازنگری کند. واقعیت این بود کە مادر عاشق زندگی و زیبائی های آن بود، و همین بشدت در او اضطراب بوجود می آورد. و جائی کە زیبائی می میرد، خوشبختی وجود ندارد. و اگر من جای خدا بودم، بی گمان بە این درخواست مادر بلافاصلە جواب می دادم. بویژە بعد از اینکە جنگ شروع شد، و گلدانهای یاس را از ترس بمبارانها بە زیرزمین برد، زیرزمینی کە اگر بمبی حسابی بر روی آن زدە می شد، سریعتر از طبقە بالائی اش فرو می ریخت!

و جنگ نگرانی های مادر را بشدت افزایش داد. مادر فهمید کە بر خلاف دعاهایش، خدا بدتر از آنی کە نشان می داد در چنتە داشت. اما فکر کنم این او را در ایمانش مردد نکرد. لااقل این طوری نشان می داد. آخر مادر نمازخواندهایش را مرتب ادامە می داد، و شیوە زندگی روزانەاش نشان می داد کە او همان آدم قبل است. البتە میان دعاکردن انسانها و خدا هیچ وقت رابطە مستقیمی وجود نداشتەاست. خدا گفتە دعا کنید، و در انتظار لطف و مرحمت او باشید و البتە جائی نگفتە کە معنی انتظار یعنی برآوردەشدن خواستها. انتظار تنها یعنی زیباکردن خواستها. و برای همین بە جملات و کلمات مادر، 'انشااللە' هم اضافە شدەبود. یعنی از قبل در زبان وجود داشت، و او هم مثل همە آدمهای دیگر آن را بە ذهنیات و دادەهای درونی اش منتقل کردەبود. و من فکر نمی کنم خدا از آنی کە بودە مهربانتر شود. خصوصیات خدا یک بار برای همیشە در همان اوان آفرینش بر دادەهایش بە همان نسبتی کە خود خواستە تقسیم شدە،... همین! و برآوردە شدن احتمالی بعضی از خواستهای آدمها، بر خلاف گمان خودشان ربطی بە جواب دادنهای خدا ندارد، بلکە کاملا ریشە در همان منطق آفرینش کە عرض کردم دارد. و چە خوب کە گاهی وقتها انسانها تصور می کنند کە خدا بە خواست آنها جواب دادە!

و بعد از جنگ، خواب دیدنهای مادر بە اوج رسید. نە، انگار اوجی هم وجود نداشت و همینطوری مدام سیر صعودی بخود می گرفت. و شاید تا بی نهایت. مادر حالا هر شب چند تا خواب می دید. و همە را هم اغلب بە یاد داشت. و گاهی وقتها نە. و هنگام تعریف سرش پایین بود. انگار از خودش خجالت می کشید. "مادر! خواهشا ول کن، دیگە طاقت ندارم!" و این را نمی گفتم. این جملەای بود کە سالهای سال تە ذهنم ماندەبود. آنرا مزە مزە کردەبودم، اما نگفتم. انگار احساس می کردم کە اگر بگویم برای همیشە دنیای ویژە مادر را ویران می کنم. و سالهای بعد کە گفتم، او همین جوری نگاهم کرد... و چیزی نگفت. تلنگری بدون نتیجە. و فهمیدم کە گاها آدمها یک بار برای همیشە راە خودشان را انتخاب کردەاند، و کسی را هم یارای تغییر آن نیست.

در خوابهای مادر همیشە اتفاق عجیبی می افتد، یا قرار است کە بیافتد. درست مثل داستانهای گی مو دوپاسان. مردەها دوبارە بر می گردند و زندگی می کنند و مثل ایام قدیم از آرزوها و زندگی اشان می گویند. بعد ناگهان یکی از آنها گم می شود، مثلا توسط ماری از سوراخی کە معلوم نیست چگونە یکدفعە در دیوار خانە و یا کوچە پیدا می شود، بلعیدە می شود! پدر همانطور کە لقمەاش را می جود دقیق بە حرفهای مادر گوش می کند. یعنی لااقل اینجوری نشان می دهد. و تجربە بە من می گوید کە نە، اتفاقا تنها بخشی از سخنان مادر کە دقیقا توسط پدر دنبال می شود و بە آن دقت می شود همین رویاهای مادر در خواب است. و من فکر می کنم کە اگر پدر سرایدار نشدەبود، حتما نویسندە هم می شد. هر چند می دانم کە می شود هر دو را با هم بود. او می توانست همزمان هم در آبدارخانە در کنار سماور و جارویش بنشیند و هم داستان بنویسد. لازم نبود از دولت پول بگیرد و برود برای خودش چند ماە یا چند سالی را در کنار سواحل دریائی در جنوب در پی الهامات زیبائی شناسی بگذراند. زیبائی همان منتقل کردن گلدانهای یاس بە زیرزمین در هنگام جنگ بود.

و مادر خواب جنگ نمی بیند. یا شاید می بیند و تعریف نمی کند. و پدر می داند مادر چیزی را پنهان می کند. و بعدها من هم می دانم. در خوابهای مادر همیشە اهل محلە مثل سابق هستند. اما ناگهان یکی از آنها را دودی در خود می پیچد و جائی از نظرها گم می کند. و بچەای کە می خندد، و سر کوچە غول یک داستان افسانەای در انتظارش است. من حالت تهوع دارم. نە از سر فاسدشدن غذا در معدەام. نە، از سنگینی این روزها و از نگاهی کە مادرم بە دنیا دارد. پیش خودم می گویم کە می شود این همە غم داشت و بعد توانائی ادامە زندگی را هم داشت؟ و مادر این همە استعداد دارد. پس غم کشندە نیست. غم، تنها یک حالت است، حالتی از زندگی کە زندگی را از خود تراوش می دهد، اما بە شیوە خود. درست مانند کوهی کە از دل آن چشمەای خروشان بیرون زدە می شود. چشمەای کە انگار قرار نیست بە رودخانە پایین درە برسد.

پدر همیشە خوب می خوابد، در این مورد مشکلی ندارد، حتی در دوران جنگ. فکر کنم اخبار کاملا ذهن و فکرش را خستە می کنند، و سیگاری کە کم کم انرژی می ستاند. اما مادر همیشە از کم خوابی گلایە دارد، و روز بعدش هم کلی خواب دارد کە تعریف کند! پدر چشمکی بە من می زند و تائید می کند کە درست است کە مادر خوب نمی خوابد. من لبخندی بر لبانم ظاهر می شود، و سعی می کنم آنرا پنهان کنم. پنهان کردنی نالازم، زیرا کە مادر همیشە سرش بە پائین است. و شاید مادر دروغ نگوید، یعنی اینکە منظورم این است کە اشتباە نمی کند. جائی در میان کتابهای همسایە می خوانم کە درازترین خوابها هم معمولا چند ثانیەاند، مثلا دو تا سە ثانیە. و اگر مادر تنها یک دقیقە در شب خوابش ببرد، حداقل می تواند، با همان احتساب سە ثانیەای هم، شصت دانە خواب ببیند. و پدر چونکە سرایدار است، و سواد درست و حسابی ندارد و همیشە همان کتابهای کلاس دوم و سومی را می خواند، از این چیزها خبر ندارد. پس ذهن مادر هم با تمام بی سوادی اش یک ذهن کاملا علمی است. و من بە خودم می بالم کە چنین مادری دارم. و بە خودم می گویم بگذار خوابهایش را تعریف کند کە بدون آنها سالهای جنگ نمی توانند بگذرند!

***

و روزی ناگهان شهر کە مدتی بود آرام بود، گر می گیرد. قبل از طلوع آفتاب در حالیکە دنیا هنوز تاریک است، شروع می شود. اول صدای توپها می آیند کە لحظەای آرام نمی گیرند. و بعد صبح کە می شود صدای غرش بی امان هواپیماها پیدایشان می شود کە تقریبا آسمان شهر را رها نمی کنند. صدای ضد هوائی ها با صدای هولناک هواپیماهای جنگی قاطی می شوند، و تن شهر و آدمها را بە لرزە در می آورند. جائی در همین نزدیکی ها صدای بمبهائی کە پشت سر هم منفجر می شوند، شیشەهای خانە ما را با صدای مهیبی می شکنند. انگار خردەشیشەها هر کدام دوست دارند سریعتر از بقیە، پنجرەهائی را کە سالها ماوایشان بودەاند را ترک کنند. ما با هم بە زیرزمین پناە می بریم. پدر رادیویش را فراموش نمی کند. مادر طبق معمول آرامش خود را از دست نمی دهد. و من از همە سراسیمەترم. در زیرزمین پدر هیجان آلود می گوید "می دانستم آرە می دانستم!... سکوت علامت فاجعە است. ضمنان هفتەهاست کە در جبهەهای جنوبی مرتب هر دو طرف بە هم حملە می کنند،... آرە،... درست حدس زدم، می دانستم نوبت ماست!" و صدای مارش نظامی کە از رادیو می آید، با صدای انفجارها قاطی می شود. مادر کە درست کنار گلهای یاس نشستەاست، زیرچشمی بە پدر نگاهی می اندازد. و پدر گوشهایش را بیشتر بە رادیو کە دیوانەوار از حملە رزمندگان غیور می گوید، می چسپاند. و فراموش نمی کند سیگاری آتش بزند. لبانش پک لرزانی بە سیگار می زند، و دود بە چشمانش فرو می رود. انگار دود سیگار هم در پی پناهی می گردد. و من فکر می کنم کە مگر او از آدمهائی کە بیرون بە جان هم افتادەاند، چە کم دارد! و البتە کە ندارد. و خندەام می گیرد. رادیو می گوید شهری از دشمن را تسخیر کردەاند و هم اکنون دلاوران میهن در حال پیشروی بیشتر در عمق خاک دشمن اند. گویندە با هیجانی کنترل شدە و حرفەای می گوید کە تا از میان بردن لانە فساد و توطئە دشمنان، رزمندگان را سر باز ایستادن نیست. او از جهانی می گوید کە در آن دیگر ظلمی وجود نخواهد داشت و ریشە ظالمان برای همیشە کندە خواهدشد.

سعی می کنم بە آنچە کە در بیرون در حال اتفاق افتادن است فکر نکنم. اما دشوار است. شدت صدا کە از حدی بگذرد، حواس را با خود می برد. حتی فیلسوف محلە ما هم در این گونە مواقع حواسش پرت می شود. آخر مگر می شود در چنین لحظاتی از 'میل و ارادە بە حیات' گفت و اندیشە کرد کە همخوابگی انسانها با همدیگر بە نیروئی نهانی ربط دارد کە در طبیعت وجود دارد؛ نیروئی کە انسانها در یک خودفریبی بر آن نام عشق می نهند و بە آمیزش با هم ناچار می کند!؟ نە، غیرممکن است. صدا همە چیز را می بلعد. شدت حرکت ذرات، جهان را با همە تعلقاتش در خود فرو می برد. و گلهای یاس را می بینم کە ساقەهای نحیفشان می لرزند و رقص ناخواستەای را آغاز می کنند. و برگهای پژمردە زودتر از موعد مقرر می ریزند. قبل از اینکە دست مهربان مادر بە آنها برسد.

و ما درک زمان را فکر کنم از دست می دهیم. نمی دانیم چقدر از لحظەها می گذرند. ساعت مچی پدر، بی مصرف ترین موجود ممکن جهان است. ساعتی قدیمی با دستبندی چرمی کە اینجا و آنجا ترک خوردەاست و رنگش بە رویش نماندەاست. ساعتی بزرگ بر مچی باریک، اما قوی کە سالهاست او را در خانە و مدرسە همراهی کردەاست. گوشمان بە صدای انفجارها و صفیر هولناک هواپیماهائی است کە حال بیشتر از دور شنیدە می شوند. و صدا معیار گذشت و شمارش زمان می شود. و خوبی هواپیماها این است کە زیاد نمی مانند. و ما از زیرزمین تکان نمی خوریم. بە خودم می گویم کە هر لحظە می تواند آخرین لحظە باشد. و شاید ما همراە گلهای یاس در همین زیرزمین برای همیشە چال شویم. با گلبرگهای یاس بر گونەها در زیر خروارها خاک. و من بیشتر خودم را بە گلدانهای یاس نزدیک می کنم. و ناگهان آنچنان از مارش نظامی بدم می آید کە دوست دارم بر سر پدرم فریاد بکشم کە دیگر بس است و آن رادیوی لعنتی را خاموش کند. اما نگاهم بە خودی خود بە جای دیگری می رود. و بە سقف نگاە می کنم. و بەخودم می گویم کە اگر جنگ تمام شد، بی گمان پدر داستانهای زیادی برای تعریف کردن خواهد داشت. او تنها از خانە، حیاط و شهر خبر نداشت، او تمام جبهە را بە درازای مرز طولانی اش می شناخت و می دانست کە فلان رهبر یا فرماندە نظامی کی و کجا چی گفتە. و من از اینکە در مدرسە در مقابل معلمان حرفی برای گفتن خواهد داشت بە خودم می بالیدم. و ناگهان چشمهایم پر محبت می شوند. و بە پدری کە زیر بمباران هم از یادگرفتن دست نمی کشد، بخودم مرحبا می گویم.

پدر می گوید حملە قبل از آمدن برف و فرارسیدن زمستان است. دارند آخرین تلاشهایشان را اینجا در جبهەهای شمالی می کنند، می دانند کە با آمدن زمستان همە چیز بە جنوب منتقل خواهدشد. و ناگهان کوههای پر از برف و سرما و یخبندان زمستان چنان در نظرم زیبا آمدند کە نگو! بخودم گفتم کە احتمالا با آمدن برف و زمستان مردم هم برخواهند گشت و مثل سابق، لااقل دو سە ماهی محلەمان همانی خواهد شد کە بود.

و مادر کە همیشە حس بویائی اش خوب بودە، می گوید کە بوی دود می آید. و بە حیاط، با اینکە پدر ندایش می دهد، سرکی می کشد. و فریاد می زند کە نگفتم! محلەای آن طرف تر، خانەای دارد در شعلەهای آتش می سوزد. دود سیاە غلیظی در آسمان پخش می شود. پدر می گوید مقر نظامیست ماشینهایشان دارند می سوزند.

و شب کە می رسد، سعی می کنیم با پتو و ملافە و نایلون جلو ورود هوای سرد را از پنجرەها سد کنیم. اما تنها می توانیم یک اتاق را درس و حسابی آمادە کنیم. پدر می گوید نگران نباشید فردا درستش می کنم. و مادر پیشنهاد می کند کە برای همیشە بە زیرزمین، پیش گلهای یاس نقل مکان کنیم. و زیرزمین یک خانە قدیمی حال و هوای خودش را دارد. و برای اولین بار از همان جا من زوزە بادی را شنیدم کە بالا از میان پنجرەها می گذشت و کل خانە را با صدای مداوم گذرای خود پر می کرد. زوزەای کە انگار از سرزمین دیگری بە گوش می رسید.

و پدر از اینکە باطری رادیویش ضعیف شدەبود، و برای شنیدن ناچار بود بیشتر گوشهایش را بە آن نزدیک کند اعصابش خرد بود. و آن شب قبل از خواب صدای ترانەای را شنیدم کە مدتها بود نشنیدە بودم. از اینکە پدر آن شب پیچ رادیو را چرخانیدە و بر روی ایستگاهی قرار دادەبود کە ترانە می خواند، لبخندی بر لبانم ظاهر شد. و لذت بخش ترین ترانە، ترانە بعد از یک روز لبریز از جنگ است. انگار آدم باور نمی کند کە در چنین دنیائی هستند و یا بودند آدمهائی کە بە یاد موسیقی بودند. بە خودم گفتم بعد از این حتما سعی خواهم کرد برای رادیوی پدر توی خانەها باطری پیدا کنم.

***

و زمستان فصل در خود فرورفتن آدمهاست. آنگاە کە برف کوهها را می پوشاند و بە مهمان اصلی کوچەها و خیابانهای شهر تبدیل می شود، دل انسان بیشتر از همیشە پیش خود و پیش خانە است. صبحهای تپیدە در آرامش برف و غروبهای سیمگون دنیای درونی آدمی را تسخیر می کنند، و تو از پشت پنجرە چنان تسخیر مناظر بیرون می شوی  کە انگار لحظات از حرکت بازایستادە بە تنها واقعیت جهان تبدیل شدەاند. و این خصلت در زمستان آن سال، آنقدر تشدید شد کە انگار تابلوهائی کندەشدە بر پیکر فصلی بودند کە قرار نبود بگذرد.

و جنگ، زمستان را طور دیگری می کند. اصلا طبیعت هم با وضعیت ما آدمها رنگ دیگری بە خود می گیرد. و آن زمستان عجب برفی آمد. دیگر از صدای هواپیماها و توپخانەها خبری آنچنانی نبود. همە چیز تا حدود زیادی در سکوتی محض فرورفتەبود. برف کوچەها چنان بر روی هم تلنبار شدەبود کە راهی برای رفتن نبود، و خیابانها هم تنها در سطحی توسط نیروهای نظامی برف روبی شدەبودند کە بتوان تنها از آن گذشت، و نە چیز دیگری.

و ما زیرزمین را بیشتر از هر زمان دیگری بە ماوای خود تبدیل کردیم. و ما کە در شهر ماندەبودیم چنان با نیروهای نظامی مدافع شهر و یا مستقر در آن آشنا شدەبودیم کە تقریبا همگی آنها ما را می شناختند. و ماندن ما چقدر بە آنها روحیە خوبی می داد. یک بار فرماندە آن پایگاهی کە بمباران شدەبود، و پدرم از آنجا سوخت زمستانی می گرفت بە پدرم گفتە بود "ممنون کە علیرغم هر شرایطی ماندەاید!"

آن زمستان هم گلهای یاس در زیرزمین ماندند، عطر خود را افشاندند و با اینکە کمی بە علت کمی نور تکیدە شدەبودند، اما در کنار ما بە زندگی خود ادامە دادند. و من دیدم کە آنها نیز زمستان را تجربە کردەاند: برگها از هم فاصلە گرفتند و کم رنگ شدند، قد ساقەها افزایش یافتند، و گلهایشان کم و با فاصلە شدند، اما با ما ماندند. و چە احساس خوبی بە آدم می دادند.

و زمستان اگرچە احساس وجود جنگ را مثل سابق در انسان بیدار نمی کند، اما احساس وجود زندگی عادی را هم بە ما نمی داد. همە چیز انگار در خلائی میانی، میان گذشتە و حال، ماندەبود. تنها این را تاکید می کرد کە ما فعلا می توانیم بیشتر زندەبمانیم، و این بهترین احساس ممکن بود. برای همین، وجود و احساس ما کە بشدت مضطرب بود، کم کم آرامش غریبی را در خود بازیافت کە بە نظر من تنها در چنین شرایطی می توان آن را تجربە کرد. و یک احساس غرور هم بە همە ما دست دادەبود. گذر از خطرات زیاد و زندەماندن، نوعی استقامت و صلابت روحی می بخشید. و من احساس کردم چندین سال بزرگتر شدەام. آنچنان بزرگتر کە وقتی بچەهای محلە باز می گشتند، می توانستم آنها را بازنشناسم. و ناگهان احساس غرور عجیبی کردم. و نفرت نهانی را کە از پدرم بە علت عدم ترک شهر در خودم احساس می کردم، از دست دادم. تازە، بنوعی بە او هم علاقمند شدەبودم. شبها کە طبق معمول کنار رادیویش می نشست و بە اخبار دنیا گوش می داد، بیشتر حواس و نگاهم را بە خودش جلب می کرد و همین باعث شدەبود کە گوشم بیشتر بە اخباری باشد کە از آن جعبە کوچک سیاە بیرون می زد. و زمستان صدای رادیو بهتر شدەبود. دیگر از آن پارازیتهای گوشخراش و یا صداهای جانبی مزاحم خبر آنچنانی نبود. برای همین پدر بدور از فحشهای همیشگی، بە بالش زیر بغلش تکیە می داد و با آرامش بیشتری خبرها را گوش می داد.

و ما دست بە خوردن تمام آن چیزهائی زدیم کە مادر معمولا اواخر بهار و یا تابستانها خشک می کرد و جائی آنها را نگە می داشت. انواع گیاهان کوهستانی و سبزیجات کە رنگ و بو و وجودشان لبخند بر لبها جاری می کردند و طعمشان پدر را دیوانەتر از هر بار دیگری بە سوی سیگار می کشانیدند. مشکل اساسی ما پختن نان بود کە مادر می بایست در اتاق بالائی انجام می داد، اتاقی کە بعلت شکستن شیشە پنجرەهایش سرد بود و گاهی وقتها منجر بە مریضی مادر و البتە ما هم می شد. و آن زمستان دو سە هفتەای مادر بشدت مریض شد. تب زیاد و سرفەهائی کە ول نمی کردند، زیرزمین را انباشتند. اما گوئی غم گلهای یاس و من و پدرم او را زندە نگە داشتند، و دوبارە بسوی زندگی بازآوردند. و آن روزی کە مادر سلامتی اش را دوبارە بدست آورد، پدر کە بشدت نگران بود، ناگهان قسم خورد کە جنگ در واقع پدیدەای زیاد ترسناک نیست و چیزهای دیگری هم هستند کە بسیار بدتر و هولناک تراند. و دستان و لبانش لرزیدەبودند.

من برای اینکە بتوانم بر سکون و آهستگی گدشت روزها و شبها در آن زمستان غالب شوم، ماندە بودم کە چکار کنم. گذشتن از کوچەها و سرک کشیدن بە خانەها دیگر امکان نداشت. گذر گاە بە گاهی ماشین های نظامی هم در خیابانها آنچنان چنگی بە دل نمی زد کە حال و هوای درونی مرا عوض کنند، هرچند گاها بە آنجا می رفتم و در سرمای سخت مدتی می ماندم. تماشای ابرهائی کە گذر نمی کردند و سنگین بر زمین می نشستند نیز سریع حوصلە آدم را بە سر می بردند. و آن زمستان دریافتم کە ابرها در گذرشان زیبایند و نە در ماندنشان. و آسمان آبی متمایل بە رنگ نقرەای نیز آسمان تابستان کە نبود تا بتوان از دل آن رویاها را بیرون کشید. شاید تنها چیزی کە آسمان زمستان دوران جنگ را جذاب می کند، آسمان شبهایش باشد کە هنوز ستارگانش بنوعی همانی اند کە بودند. اگرچە سرد و سخت و بدون احساس. و من از آسمان زمستان می ترسیدم. انگار مرا بیش از پیش بە این مسئلە متقاعد می کردند کە زندگی در واقع اینی است کە هست،...  و نە چیزی دیگر!

اما باز، بودن زمستان خوب بود. و من برای اینکە بتوانم بر رکود لحظەها فائق آیم بهترین کار را در فکر کردن بە گذشتە و مرورکردن خاطرات یافتم. اگر زمان ایستادەبود، و برف سکون را بر وجود تحمیل می کرد، اما اینجا در درونم برفی نبود کە من تسلیم منطق آن شوم. و خوبی آدم هم همین است. آنی می تواند بشود کە خود می خواهد. و من برای دست بەکار شدن از همین کوچەها و محلە خودمان شروع کردم. از خانەهائی کە می شناختم و کوچەهائی کە هنوز صدای مردمانشان در گوشم می پیچید،... و نیز هم محلەهائی کە حالا بە تصاویر مبهمی در ذهن من تبدیل شدەبودند. و فراخواندن خاطرەها هم خوشایند است و هم نیست. هم غمگینت می کنند و هم شاد، و گاها با لبخندی کە بر لبانت می نشیند، و قطرە اشکی کە اهل سرک کشیدن بە دنیا نیست. و خاطرەها را بە دو نوع فرا می خوانند، از طریق کلمات و از طریق بازی محض درون مغز. و من فکر کنم دومی را انتخاب کردەبودم. و کاملا هم اطمینان دارم کە درست مانند خواب دیدن، هر خاطرەای تنها دو یا سە ثانیە وقت می برد، اما می توان تمام روز را با آن بە سر برد! بدون هیچ ابهامی.

***

و من بەخاطر دارم کە دو کوچە پایین تر، بە طرف سمت راست خانەای بود قدیمی کە در آن خانوادەای زندگی می کردند با دو پسر و سە دختر. دخترها بزرگتر بودند و سالها بود کە ازدواج کردەبودند. من آنها را می دیدم کە گاهگاهی برای دیدار پیش پدر و مادرشان می آمدند. با بقچەهای بزرگی کە بعضی وقتها بە همراە داشتند، و نیز با بچەهای قد و نیم قدی کە همیشە سر چیزی با هم دعوا می کردند. و مادرانی کە حین سخن گفتن، بر سرشان داد می زند. این خانمها، موقع عبور از کوچە چنان با صدای بلندی با هم صحبت می کردند کە توجە هر عابر و هر انسانی را بەخود جلب می کردند.

اما دو پسر خانوادە کە تقریبا هم سن من بودند، با فاصلە سنی معینی از خواهرانشان، بە کل با بچەهای دیگر محلە فرق داشتند. یادم می آید آنان همیشە با هم بودند. شلوار کردی با کت همیشە بزرگی می پوشیدند کە کاملا معلوم بود از فرد بزرگتری بە آنها رسیدەبود. و بعدها فهمیدم کە در بقچەهایی کە خواهرانشان با خود داشتند، لباسهائی بودند کە برای خانوادە پدری می آوردند.

دو برادر همیشە دستهایشان در آستین دراز کتهایشان پنهان بودند، اما این مانع از آن نمی شد کە هنگام دعوا این دستها سریع بیرون نیایند و طعمە خود را بیرحمانە بە باد کتک نگیرند. در واقع تمام بچەهای محلە از این دو برادر می ترسیدند. کسی جرات نداشت بە آنها چیزی بگوید. آنها چنان در دعواکردن خبرە بودند کە تقریبا نامشان در تمامی محلە و البتە شهر پیچیدەبود. دو برادر مثل عقابها تنها پرواز می کردند، با هم و در کنار هم،... بدون هیچ عقاب دیگری. و آنچە بیرون بود تنها طعمە بود و بس!

موقعی کە پیدایشان می شد، بچەهای محلە تلاش می کردند کاری نکنند کە با آنها درگیر شوند. با نگاە پر از احترام و ترس و احتیاطی کە در رفتارشان کاملا پیدا بود با آنها رفتار می کردند. دو برادر هم آگاە از موقعیت ویژەای کە داشتند همیشە نوعی بی تکلفی و همزمان دریدگی در رفتارشان بود. اگر کسی چیزی می خورد، راحت این حق را بە خودشان می دادند کە آن را از او بگیرند، و اگر هم در تیلەبازی سکە پولی روی زمین بود، بر می داشتند و بە آرامی دور می شدند! مگر کسی جرات داشت چیزی بگوید!

یادم می آید کە من از آنها نمی ترسیدم، اما سعی می کردم مثل همە بچەهای محلە از آنها دوری کنم. از اینکە دو کوچە پایین تر دو پسر زندگی می کردند کە می توانستند این چنین در بچەهای محلە اضطراب درست کنند، بدم می آمد. و همیشە روزی را تصور می کردم کە بر خلاف خواست خودم با آنان درگیر می شدم. و درگیری با دو برادری کە خبرە دعوا بودند نە تنها خوشایند نبود، بلکە احساس می کردم با کتک خوردنم از دست آنها غروری را کە در خود داشتم، فرو می ریزد و این بە هیچ وجە احساس خوبی نبود. برای همین سعی می کردم کاملا نسبت بە آنها بی تفاوت باشم. از آن بی تفاوتی هائی کە آدم را چنان دور از چشمها می کند کە انگار در زندگی وجود ندارد. اما بر خلاف تصور کە داشتم، بی تفاوتی من بیشتر مرا بە چشم آن ها می زد. بە نظر می رسید ازاینکە آنها ترسی، توجهی و یا اضطرابی را در رفتار من نسبت بە خودشان مشاهدە نمی کردند کاملا در تعجب اند. ولی خوبی این تعجب هم همین بود کە بعنوان همان تعجب باقی ماند و هیچ وقت چیز و یا ماجرای خاصی از جنس دعوا میان ما سر بر نیاورد. و با گذشت زمان متوجە موضوع دیگری هم شدم و آن این بود کە حتی از من حذر هم می کردند! گاهی وقتها بە خودم می گفتم کە حتما چیزی در من هست کە آنها را می ترساند. یا اینکە بالاخرە کسی باید در میان آدمها پیدا شود کە سرانجام زیاد مورد توجە نباشد. تا اینکە بعدها متوجە شدم کە پدر من در مدرسە چند بار این دو برادر را هنگام کتک خوردن از زیر دست معلم درآوردەبود و همین باعث شدەبود کە آنها نسبت بە من احساس دیگری داشتەباشند. کار بە جائی رسید کە موقعیکە بچەهای محل را اذیت می کردند، من براحتی می توانستم دخالت کنم و از بدتر شدن اوضاع جلوگیری کنم. مداخلەهائی از این دست، بعدها این احساس را در من بوجود آورد کە میانجی گری بهترین توانائی من در زندگی ام است. من درست از آن استحکام و روحیە بالائی در حین میانجی گری برخوردار بودم کە دو برادر در حین دعوا از آن بهرەمند بودند. برای همین همیشە وجود من می توانست بە جنگ و دعواها خاتمە دهد. استعداد و احساسی خوب کە بە درازای زندگی همراهم بود.

و هنگامیکە جنگ شروع شد، همین احساس را هم در مورد آن داشتم. اما آنانی کە عامل جنگ بودند در دسترس من نبودند، و آن نظامیانی هم کە در شهر می آمدند و می رفتند در واقع هیچ ارتباط مستقیمی با آنچە داشت اتفاق می افتاد، نداشتند. و خبرهائی کە از رادیوی پدر هم پخش می شدند بیش از پیش این احساس را در من تقویت می کردند کە جنگ را نمی توان با هول دادن آدمها و دورکردنشان از همدیگر پایان داد. و این جنگها را کسانی ادارە می کردند کە اساسا هیچ وقت با هم روبرو نمی شدند. و همین آنچنان احساس بدی در من ایجاد می کرد کە من کاملا بە این نتیجە رسیدم کە آن دو برادر از جملە بهترین آدمهای موجود در جهان اند.

و من گاها از میان برف سنگین آن سال از جلو خانە برادرها می گذرم، و بە این فکر می کنم کە براستی چندین سال پیش چی شد کە هر دو تایشان رفتند و دیگر برنگشتند. چرا پدر و مادر پیرشان را جا گذاشتند و در سن نوجوانی گم شدند؟ پدرم معتقد است آدمهائی کە زیاد دعوا می کنند، خیلی زود بزرگ می شوند و برای همین قبل از اینکە بە سن مردی برسند آنچنان دنیا را کوچک و تنگ می بینند کە از غرق شدن در آن هراسی ندارند. و مادر اما معتقد است همە چیز دست خداست. من هم فکر می کنم کە شاید دنبال شلواری رفتند کە کتهای تنشان همیشە کم داشتند! و خندەام می گیرد. و باز یاد آن روز تابستانی می افتم کە برادر بزرگە سیبی را گاز می زد کە از مغازەای کش رفتەبود، و برادر کوچکە از خاری شکایت می کرد کە از میان پارگی کفشش بە پایش فرورفتە بود. و آن روز هوا و حیاط مدرسە چنان گرم بود کە زنبورها هم صدایشان در نمی آمد.

و زمستان کە می شود با اینکە خانەها همانی اند کە بودند، اما... باز همان نیستند، بویژە هنگامیکە دیوارهایشان تا اعماق خیس شوند. راستی آن پدر و مادر پیر بعد از شروع جنگ کجا رفتند؟... و چرا رفتند؟ بە خودم می گویم دخترانشان باید کاری برایشان کردەباشند.

***

من هیچوقت بە میهن بە جز مواقعی کە در مدرسە معلم در مورد آن می گفت، فکر نکردەبودم. من بە جز شهری کە در آن زندگی می کردم و یکی دو روستائی کە بە اتفاق با پدرم رفتەبودم، هیچ تصور واقعی از کشوری کە در آن زندگی می کردم نداشتم. دروسی از کتاب تاریخ مدرسە و نیز عکسی کە بر بالای تختەسیاە نصب شدەبود، بە من می گفتند کە من و همە این همکلاسی ها و مردم شهر در واحد بسیار بزرگتری زندگی می کنند با شهرها، دهات و مردمان بیشتری کە همە آنها هم وطن من بودند. و این چە احساس غریبی بە من می داد. من علی القاعدە با آدمهائی هم سرنوشت بودم کە هیچ وقت آنها را ندیدەبودم. پس اگر من روزی از روزها بە شهرهای دیگر می رفتم، مشکلی نداشتم.

در مدرسە می گفتند کە باید میهن را دوست داشت، و از آن بە گاە حملە دشمن دفاع کرد. پس میهن همیشە دشمنانی دارد. و چرا دارد، من این را نمی توانستم بفهمم. شاید بە این علت کە داشتن همیشە حسادت برخی ها را تحریک می کند، و یا شاید بە این علت کە آنی کە دارد می خواهد بیشتر داشتەباشد. راستش نمی دانم. و حالا می گفتند کە همان دشمن حملە کردەبود. همانی کە آن طرف مرز میهن بود. و من از رادیوی پدر می شنیدم کە میهن من هم حملە می کرد! پس کی راست می گفت؟ یک بار از پدر این را پرسیدم. او پکی بە سیگار ارزانش زد، و در پشت دود غلیظی کە از دهانش بیرون می آمد با چشمانی کە بشدت کوچک شدەبودند و از دود می گریختند، گفت "اونی کە اول حملە می کنە، مقصرە. و اونی کە بعدا حملە می کند تا حملە رو جواب بدە باز چونکە اول حملە نکردە صاحب حقە!"

و مثل اینکە پدر کم کم داشت فیلسوف می شد!

اما رادیوی میهن از تسخیر کشور دشمن برای ریشەکن کردن ظلم در همە جهان هم می گفت! گویندە می گفت کە میهن ما باید کاری کند کە ریشە استکبار از روی زمین برچیدەشود و این اولین قدم در این راستا و در مسیر این وظیفە بزرگ بود. پیش خودم می گفتم پس فعلا باید گلهای یاس در زیرزمین بمانند.

و آفتابەای کە مادر با آن گلها را آب می داد، درست بیخ لولە درازش ترک برداشتەبود. ابتدا مادر با پارچەای آن را بست، اما این زیاد کمک نمی کرد. و روزی پدر با ابتکار خاص خودش تلاش کرد آنرا درست کند. او سعی کرد با فندکش محل شکستگی را ذوب کردە و سپس با انگشتانی کە مرتب بە آن آب دهانش را می زد، دو لبە از هم فاصلە گرفتە را بە هم بچسپاند. ابتکاری کە زیاد زیرکانە بە نظر نمی آمد. البتە باید اقرار کرد کە کمی بهتر شد، اما با نازک شدن محل حرارت خوردە طولی نکشید آنجا هم ترک خورد و دیگر آفتابە از انجام وظیفە خود برای همیشە ماند. مادر آن را با دلتنگی در گوشە حیات پرت کرد و بە داخل زیرزمین برگشت. مادر همیشە این جوری بود. او برای هر چیزی غصە می خورد. حتی برای آفتابە سبزرنگ قدیمی کە مدیها بود کە از عمرش گذشتە بود و می بایست آن را در اشغالدانی می گذاشت. و آفتابە سبزرنگ زیر برفی کە مرتب می بارید، تا آمدن بهار گم شد و موقعی هم کە دوبارە پیدایش شد، همانجا تا مدتی دیگر ماند. تا اینکە یک روز بدون اینکە من متوجە بشوم، برای همیشە از زندگی ما بیرون رفت.

پیش خودم گفتم میهن آفتابەای را کە با آن گلهای یاس را آب می دادیم، برای همیشە از دست داد.

یادم می آید موقعیکە معلم از میهن می گفت، همە بچەهای کلاس آرام می شدند و بر خلاف درسهای دیگر بخوبی گوش می دادند. معلم نقشە میهن را روی تختە سیاە آویزان می کرد و با چوب درازی کە در دستانش بود و آن را مرتب بر روی نقشە حرکت می داد، جاههای متفاوت را برای ما توضیح می داد. و میهن چقدر بزرگ و پهناور بود. با دریاچەها، دریاها، کوەها و بیابانهای وسیعش. میهن خیال همە ما را با خود می برد. و من از آن سال بود کە عاشق جغرافیا شدم. و نمی دانم چرا از تاریخ بدم آمد. من میهن را در شکل جغرافیایی اش دوست داشتم و نە در تاریخی کە آنقدر اسامی در آن بود کە من نمی توانستم از برشان کنم! و پرچم ملی کە باید رنگها و ترتیب قرارگرفتنشان را پهلوی هم  می دانستیم، و هم سرود ملی را با شعری کە خواندنش زیاد آسان نبود می بایست از بر می خواندیم. و بچەهائی کە بر خلاف نقشە جغرافیای میهن، هنگام خواندن سرود ملی ادا در می آوردند و کلمات و جملات آن را مسخرە می کردند.

اما پدر معتقد بود کە علیرغم هر چیزی میهن مهم است و همە باید در راە آن جانبازی کنند، و آمادە باشند بمیرند. و من ماندن خودمان در شهر را یک وطن پرستی مهم و بزرگ یافتم، هرچند از اینکە تنها ماندەبودیم و بدون اینکە کاری از دستمان برآید احساس خوشایندی نداشتم. و پدر معتقد بود کە دفاع کار مردان جوانیست کە بە سن معقولی رسیدەاند، مردانی کە در ارتش خدمت می کنند و تحت اوامر فرماندهان خاصی هستند. و البتە با سلاح. او می گفت دفاع کە کار هر کسی کە نیست! و من در آن زمستان سخت و سرد و پر برف، بە کوچەهای شهر و کوههای اطراف نگاە می کردم و بە خودم می گفتم کە پس مردم حق داشتند از شهر بگریزند.

و مادر با بیسوادی اش هیچ تصوری از میهن ندارد. او تنها این را می داند کە کشتن آدمها تحت هر عنوانی عملی مناسب نیست،... نە در دفاع از میهن و نە در برچیدن ظلم در سراسر عالم. اساسا او معتقد است کە مجازات آدمها تنها کار خود خداوند است و بنابراین دست بردن در آن عین کفر مطلق است. و آنقدر مهربان است کە می گوید علیرغم همە بدی های آدمها، خداوند سرانجام همە را می بخشد، و همگی نهایتا بە بهشت می روند. او می گوید جهنم خلوت ترین مکانیست کە خدا خلق کردەاست. و از این بابت بشدت مطمئن است.

و من می فهمم کە جنگ با مفهوم میهن ارتباط مستقیم دارد. و آنانی می جنگند کە بە میهن معقتقداند. چە این سوی مرز و چە آن سوی آن. و در ابتدای خلقت مرزی نبود.  

***

در شهر تا جائیکە من بەیاد دارم بە ندرت دوچرخە وجود داشت. یک از آنها مال مردی بود بنا کە هر روز صبح با دوچرخەاش سر کار می رفت، و غروب هم با همان دوچرخە، در حالیکە داخل توبرەای کە بر ترکش آویزان بود و میوە و خرید روزانە را داشت، با لباسهای خاک آلود و کثیف اش بە خانە بر می گشت. مردی تنومند، با سنی نزدیک بە پنجاە سال، با جامانەای بر سر و نگاههائی کە تنها چرخ جلو را می دیدند. او بە کسی سلام نمی کرد، اما جواب همە سلامها را خیلی محترمانە و با گرمی خاصی می داد. "نور دو دیدە منی عزیز!" تکیە کلام او در جواب بە همە بود، حتی بە بچەها. آدم گاهی وقتها احساس می کرد کە این تکیە کلام تنها یک عادت کلامیست، و پشت آن در واقع هیچگونە احساس و گرمی ای وجود نداشت. البتە عادی هم بود. تن سنگین و خستە او کە پاهایش گاها آن را بە زحمت می کشیدند، بە نظر راە دیگری باقی نمی گذاشت. و من همیشە آدمهای شیرین کلام را دوست داشتم. همین باعث شد کە من احساس خوبی نسبت بە استاد و بطور خاص بە دوچرخە پیدا کنم.

اما مردم محلە و شهر زیاد در دوچرخە "استاد علی دوچرخە" (مردم او را با این نام صدا می کردند)، موقعیت آنچنانی نمی دیدند. اینکە مرد بزرگسالی دوچرخە داشتەباشد، و با آن رفت و آمد کند بە نظرشان کمی بچەگانە می آمد. پس وجود دوچرخە با استاد علی همیشە تصویری متناقض بە نظر می رسید. و مثل اینکە همە انتظار داشتند کە بە زودی استاد دوچرخەاش را دور انداختە و ماشینی بخرد. اتفاقی کە هرگز نیفتاد و استاد تا روزی کە جنگ شروع شد و مردم از شهر کوچیدند، دوچرخەاش را حفظ کرد. و آن روزی هم کە از شهر رفت، خانوادە و وسائل خانەاش را با ماشین باری منتقل کرد، و خودش هم سوار بر همان دوچرخە با توبرە مشهورش از شهر خارج شد! بعدها شنیدم کە ابتدا بە یکی از روستاهای بزرگ رفتە، و بعد از آنجا بە شهر دیگری کوچیدەبودند. پدر همیشە می گفت کە استاد علی دوچرخە از آدمهائی است کە حرفە و ثروتش همیشە در جیبش هستند، بنابراین هیچ کجای دنیا دچار مشکل تامین مایحتاج خانوادە نخواهدشد.

استاد علی پسری داشت هم سن و سال من. با هم بە یک مدرسە می رفتیم، اما کلاسهایمان متفاوت بودند. منزل استاد کە تنها چند خانەای با ما فاصلە داشت، از بهترین خانەهای محلە ما بود. خانەای دو طبقە با پنجرەهای آهنی بزرگ آبی رنگ، و گلدانهای بزرگی کە از پشت شیشەها خودنمائی می کردند. گلدانهائی کە در آن گل یاس نبودند. روزهائی کە استاد دوچرخەاش را خانە جا می گذاشت و با پای پیادە بە بازار می رفت، پسرش من را همراە دو نفر دیگر از دوستانش بە خانەاشان می برد و با غرور خاصی دوچرخە پدر را نشان ما می داد. ما هم جلو دوچرخە می ایستادیم، و در حالیکە نگاهایمان پر از تعجب و حسرت بودند بە آرامی بر روی آن و چرخهای تحسین برانگیزش دست می کشیدیم. پسر استاد ضمن اینکە زود زود بە ما تذکر می داد کە دستمان را پس بکشیم و مواظب باشیم، از داستان چگونگی خرید دوچرخە پدرش می گفت. اینکە این دوچرخە از شهر بزرگی می آمد کە در آن ماشین ها آنقدر زیاد بودند کە برای گذشتن از خیابان باید از پاسبان اجازە می گرفتی، اینکە آنقدر آدمها زیاداند کە بزحمت می شود از خیابان و کوچەها گذشت. از خیابانهائی تعریف کرد کە آن سرشان ناپیدا بود. او گفت پدرش ابتدا دوچرخە را سوار بر یک ماشین بسیار بزرگ بە شهر همسایە آوردە، و از آنجا هم با یک ماشین مخصوص بە خانەاش منتقل کردەاست. بعد در حالیکە چشمانش برق می زدند گفت کە بزودی او هم یاد می گیرد چگونە دوچرخە براند، و بە محض یادگرفتن پدر قول دادە از همان شهر بزرگ برایش دوچرخە کوچکی بخرد. دوچرخەای کە قرار بود با همان ماشین باری بزرگ تا شهر همسایە بیاید، و از آنجا هم طبق معمول با ماشین مخصوصی بە اینجا.

و ماهها بعد کە پسر استاد دارای دوچرخە شد، من از اولین کسانی بودم کە می توانستم دوچرخە را هول بدهم، و تا خستە می شدم و یا سرعت دوچرخە اجازە می داد، ترکش را بگیرم و پا بە پای چرخهای روان و سریعش بدوم. و دوچرخە چە موجود خارق العادەای بود. و تن طرد و تیز من کە غروبها کە بر می گشتم خانە، آنقدر خستە بود کە طاقت خوردن شام را هم بە شیوە درست و حسابی نداشت.

واقعیت آن بود کە استاد علی دوچرخە از آن آدمهائی بود کە احترام چیزهائی را کە داشت واقعا حفظ می کرد. با اینکە از عمر دوچرخەاش سالهای زیادی می گذشت، اما او آن را بەخوبی حفظ کردەبود. او روزهای تعطیلی حسابی بە آن می رسید، و مرتب پیش مرد تعمیرکاری کە در پایین شهر مغازە داشت آنرا تعمیر می کرد. دوچرخە حسابی زنگ زدەبود، اما استاد دست بردار نبود. خودش می گفت مهم چرخها، زنجیر و ترمزش هستند! و البتە بدنەاش را هم آنقدر رنگ می کرد کە پوسیدگی ها را پنهان می کرد، اما پوسیدگی ها قوی تر بودند. دوبارە می آمدند. استاد دوچرخە را آنقدر رنگ کردەبود و لایەهای رنگ آنقدر غیراستادانە روی هم لایە لایە قرار گرفتەبودند کە میلەهایش جوری بە نظر می رسیدند، انگار با گذشت زمان پوستش حسابی چروکیدە شدەباشد.

و روزی کە آنها هم مانند همە هم محلی ها شهر را ترک کردند، من خیلی بە دوچرخە فکر کردم. با اینکە در شهر دوچرخە و ماشین زیاد شدەبودند، اما انگار دوچرخە استاد چیز دیگری بود.

پدر معقتقد بود کە استاد علی دوچرخە ترسوترین مرد شهر ما بود، زیرا با خانە بزرگی کە داشت هیچ الزامی بە ترک شهر نبود. و مادر در جواب می گفت کە فرار از جنگ هیچ ربطی بە بزرگ و کوچکی خانە ندارد آنقدر کە بحث بر سر ترسی است کە در دل آدمها می کارد.

و آن روزی کە آنها از شهر کوچیدند، گلدانهای پشت پنجرەهای بزرگ منزل استاد علی دوچرخە هم با اینکە گل یاسی میان آنها نبود برای همیشە رفتند. و خانە، تنها چند روزی سالم مثل همیشە گل سر سبد کوچە ما بود. طولی نکشید کە شیشەهایش شکستند و سکوتی سنگین آن را در خود گرفت. و احساس من این بود کە سکوت خانە استاد بعلت بزرگی خانەاشان از سکوت همە خانەهای دیگر بیشتر بود. خانەای کە بدون هیچ حیاطی از همان کنارە کوچە قد می کشید و بە آسمان می رفت. و پرندگانی کە کم کم در آنجا لانە کردند و کف اتاقها را با مدفوع خود پر پوشاندند.

اما علیرغم هر چیزی، این خانە استاد علی دوچرخە بود کە بە من می گفت سرانجام جنگ تمام می شود و شهر دوبارە آباد می گردد،... درست مانند قبل. قبلی کە حال مثل سابق نبود، و بسیار دور بە نظر می رسید.

 و من خیال می کنم کە اگر پدر دوچرخەای داشت، شاید جادەها درست مثل استاد علی صدایش می زدند و او بە آنها جواب می داد. حتی بدون جنگ. دوچرخەای کە لازم نبود حتما از شهرهای بزرگ بیاید. همان مغازە تعمیرکار پایین شهر، کافی بود.  

***

پدر آنقدر سرگرم رادیوهای بقول معروف بیگانە بود، سرش توی رادیوهای داخل نبود. تنها اینکە، طی روز، محض اطلاع مدتی بە اخبارشان گوش می داد و بعد بلافاصلە با نثارکردن چند فوش و یا جنباندن سر کە نشان از عدم رضایت داشت، آنها را می بست و بە سراغ کانالهای دیگر می رفت. پدر معتقد بود کە همە رادیوها، چە داخلی و چە خارجی لبریز از دروغ و اخبار نادرست بودند، اما همزمان تاکید می کرد کە رادیوهای داخل از همە بدتر بودند. می گفت اخبار هم درست مانند خود جنگ، عرصە جنگ است. و من از اینکە پدر می توانست این چنین پشت ماجراها را بخواند، بر خود می بالیدم. و پیش خودم می گفتم "خوبە کە یە آبدارچی اینقدر زرنگ باشە!"

با این حساب جنگ همش یک دروغ بزرگ بود. دروغ بزرگی کە ادامە داشت، و بهتر از هر حقیقتی دیگر، زندگی را ویران کند.

و پدر این را از تجربە شهر خودمان آموختەبود. شهر ما از اهالی اش خلوت شدە و تقریبا بە ویرانەای تبدیل شدەبود، بدون اینکە در موردش رادیوهای داخلی چیز آنچنانی گفتە باشند. طبق اخبار، شهر ما تنها محلی برای جنگ بود و دیگر هیچ. محلی برای ابراز قهرمانی و مقاومت. و این بعدها بود کە قرار بود بنوعی بە جزئیات دیگر پرداختەشود.

تازگی چندین حملە از همین منطقە ما صورت گرفتەبود و رادیوی دولتی کلی با آب و تاب آنرا خواندەبود، اما علیرغم اینکە هر بار با شکست فاحشی روبرو شدەبودند، اما هیچ وقت چیزی در مورد آن گفتەنشد. پدر این را می فهمید کە چرا چنین برخورد می شود، اما از اینکە هر بار این چنین حملات شکست خوردە را بەطریقی دیگر بزرگ جلوە می دادند، ناراحت بود. دلیلش را هم این می دانست کە سربازانی کە زندە ماندەبودند و یا از ماجرا خبر داشتند، اخبار درست را با خود بە محل زادگاهشان می بردند و این بە هیچ وجە بری وجە میهن خوب نبود. اما مگر کسی گوشش بدهکار بود! گوئی دروغ بخش مهمی از جنگ بود،... و بود!

در مقابل، اما نە من و نە مادر کاری بە اینگونە اخبار نە تنها نداشتیم، بلکە بە نوعی خودمان را بە دست حوادث سپردەبودیم بدون اینکە زیاد در صدد تجزیە و تحلیل آن باشیم. انگار روزهای جنگ مثل همە روزهای دیگری بودند کە می بایست طبق قاعدە بە آنها برای زندگی کردن، متعهد اجباری بود و آنها را همانگونە کە بودند سپری کرد. و شاید بهترین راە گذار از چنین روزهائی همین بود. و پیش خودم فکر می کردم کە آیا آنانی هم کە شهر را ترک کردەبودند حالا درست مثل ما فکر می کردند، یا اینکە با دورشدن از جبهەها بە همان روزهای قبل از جنگ برگشتەبودند.

و مادر شبی درست هنگامیکە طبق معمول در کنار گلهای یاس نشستەبود، و نور زرد رنگ و کم رمق فانوس در گوشە و کنارەهای زیرزمین سایە انداختەبود در یک اتفاق عجیب از خاطرات قدیم خودش گفت. از اینکە علیرغم داشتن خواستگارهای زیاد، اما سرنوشت او را با پدر همراە ساختەبود. از اینکە سالها خدا خواستەبود بچەدار نشود، و اما یکدفعە لطف خدا شامل حالش می شود و پسر دردانەی کە من باشم بدنیا می آورد. و پدر از آن طرف اتاق درست در جائیکە سایەها پشت سرش می رقصند می گوید:

ـ همەاشان با اینکە بە خواستگاری مادرت رفتەبودند، اما بە محض دیدنش پشیمان می شدند و برای همین هیچ وقت نخواستنش و بە ناچار قرعە بە نام من افتاد!

و مادر لبخندی بر لبانش ظاهر می شود، و مثل همیشە چیزی نمی گوید. و پدر ادامە می دهد:

ـ و منم خدا چشمانم را کورکرد و برای همین خواستمش!

و من کە فکر می کنم پدر شوخی بی مزەای را دارد پیش می برد، از مادر می پرسم:

ـ پدر را دیدەبودی؟

ـ البتە کە نە! اگرهم دیدەباشم قیافەاش کە یادم نبود.

و بعد می فهمم کە همە چیز در یک فضای صرفا اتفاقی پیش رفتەبود، بدون اینکە عشقی در میان بودەباشد. و سالها بعد بە این نتیجە می رسم کە برای پدر و مادر من همە چیز بر اساس یک نیاز و یا یک عادت و منطق قدیمی پیش می رفت و یا اتفاق می افتاد کە در آن دستی غیبی، کە نامش خدا است، نقش اساسی داشت. حتی پیش آنها علت جنگ هم بە جز خدا کسی دیگر نبود. و خدا کارهای بد هم انجام می داد زیرا کە این ما بودیم کە تصور می کردیم بد هستند واللا در حقیقت منطقی خدائی در آن بود کە آن را نهایتا خوب می کرد. خوبی کە عقل بشر از دریافت آن ناتوان بود و برای همین از آن تعبیر بد داشت. و این پیش پدر و مادر بە حداعلای خود می رسید، و شاید بە همین علت بود کە پدر هیچوقت شهر را علیرغم شرایط بسیار دشوار آن ترک نکرد. و اگر خدا همە چیز را مقرر می کند، پس گریز معنائی نداشت. و آنانی کە می گریزند از درک معنای واقعی زندگی غافل می مانند. آنها تنها جانشان را نجات می دهند، اما روحشان در یک غفلت ابدی برای همیشە غرق خواهدشد.

و ناگهان همە چیز پیش چشمان من چنان وضوح یافتند کە انگار می توانستم پشت همە وجود را ببینم و بخوانم. زیرزمین، گلهای یاس، حیاط، کوچە، خانەهای ویران، آسمان و برف سفید آنچنان در جلو چشمان من برجستە شدند کە انگار می شد هر کدامشان را از زمینەای کە در آن قرار داشتند، کند و جائی دیگر بدون اینکە اتفاق خاصی بیفتد، قرار داد. و سالها بعد پدر را بابت اینکە شهر را ترک نکرد، پیش خودم سپاس گفتم. و ماندن در شرایط سخت، احساس تعلق را بیشتر می کند. تعلقی دو طرفە کە حتی فراتر از معنای عشق بە میهن هم قرار می گیرد.

و من از آن شب سعی کردم بیشتر پای صحبتهای مادر و خاطراتش بنشینم، اما او زیاد تعریف نمی کرد. مثل اینکە چیزی در گذشتە او را آزار می داد و او دوست نداشت با خاطرات گوئی آن را دوبارە زندەکند. و من هم بە آن احترام گذاشتم. و شاید مادر بخاطر اینکە خیلی زود ازدواج کردەبود، اساسا خاطرە چندانی نداشت. بەخودم گفتم "پس جنگ خوب است، توانست دنیای مادر را بە ماجراهای قوی و خطرناک خود آلودەکردە و برایش خاطرە بیافریند." و من فکر می کنم جائی کە انسانها زیاد خاطرە نداشتەباشند، زندگی با حوادث سترگش می آید و ناخواستە برایشان بە شیوە اجباری خاطرە می سازد.  

 و شهر و منطقە ما در دو سوی مرز آن، پر از سربازان و آدمهائی شدەبود کە برای خاطرات آیندەاشان آمدەبودند. آنانی کە می مردند بە موضوع خاطرە تبدیل می شدند، و آنانی کە زندە می مانند بە حامل خاطرە. و من فکر می کنم تنها چیزی کە خاطرات مرا از این روزها منحصر بەفرد می کند، بوی گلهای یاس مادر باشد. گلهای یاس آن بستری بودند کە همە چیز قرار بود در بطن آن دوبارە بە یاد آوردەشوند. چیزی کە مادر، علیرغم عشق بی پایانش بە گلها، روحش از آن خبر نداشت.

***

قدیمها بهترین رویدادی کە می توانست در شهر و محلە ما اتفاق بیفتد، عروسی بود. از چند روز قبل حال و هوای آن در همە جا می پیچید. ابتدا مردم بودند کە در بارە آن با هم صحبت می کردند:

ـ خبر داری... عروسی دارند؟

ـ مبارکشون باشە، پسرشون زن میارە یا دخترشون خونە بخت می رە؟

و این سئوال مردان بود نە زنان. زنان معمولا در این گونە موارد از همە جزئیات خبر داشتند. حتی می دانستند کە چە کسی از اهالی محلە دعوت شدەاند یا نە.

ـ پسرشون پارسال زن گرفت! مگە یادت رفتە؟

ـ ای بابا، من کە اگە این جور چیزا رو بەیاد داشتەباشم کە کار و کاسبی برام نمی مونە!

و مردها این گونە خبرها را خیلی سریع فراموش می کنند. و کسی نمی داند چرا. شاید بە این علت خیلی گرفتار امور عالیەاند،... از جملە جنگ و تحلیل آن! فیلسوف ما می گوید در جریان تاریخ، کلان اندیشیدن بیشتر مختص مردان بودەاست. و راست می گوید. و من نمی دانم چگونە می توان بدون اینکە از حوادث محلە خبر داشت بە این اندیشید کە جهان از کجا آمدەاست، و قرار است بە کجا برود. من فکر می کنم همە چیز ربط مستقیم بە آنچە دارد کە در دوروبر آدمها می گذرد.

و روز عروسی، محلە پر از آوای موسیقی و رقص رنگها می شد. بوی بد و خوب عطرهای ارزان قیمت و گران قیمت بە همراە بوی میخک و گلاب در کوچە می پیچید. و بوی پلو هوا را می انباشت. مطربانی کە ساعتها می نواختند و عرق از سر و رویشان می بارید، در زیر آفتاب گرم تابستان تا ساعتها بە خواندن شادترین آهنگها ادامە می دادند. بامهای اطراف پر زنانی می شد کە با بچەهایشان بە تماشا می نشستند، و برای آمدن عروس و یا بدرقە آن لحظە شماری می کردند. روزهای عروسی همە چیز بە اوج می رسید. زندگی با تمام درخشش خود بە دیدار می آمد. و من در اینگونە روزها چە سراپا شوق می شدم. و چە خانوادە ما دعوت می شد و یا نمی شد، من همیشە آنجا بودم. در گوشەای یا بە تماشا می نشستم و یا خود را بە میان صف رقاصان می انداختم و تا ساعتها می رقصیدم. صدای قرص و محکم مطرب همراە سرنای کردی و طبلی کە محکم تر از آوای او بود چنان مرا مسحور خود می کرد کە انگار از دنیای دیگری آمدە بودند. و آیا واقعا می شد آدم این قدر احساس شادی کند و جهان کاملا در نت های موسیقی بە ابراز وجود خود بپردازد.

بە کوچە سرد و برفی و پر از سکوتی می نگرم کە از آن روزها چیزی را بە خاطر ندارد. و انگار صدها سال از تابستان گذشتەاست. و شاید گذشتە باشد، کسی چە می داند. مگر زمان احساسی نیست کە گاە فشردە و گاە رقیق است، مگر زمان فاصلەای نیست کە با سال نوری قرابت عجیبی دارد؟

و بچەهائی کە سکەهای پول و نقل و نبات ریختە بر سر عروس را شتابان جمع می کنند، و مانند دیوانەها در زیر دست و پای همدیگر لە می شوند. و بزرگسالانی کە می خندند. و آنانی کە بە سکە رسیدەاند، نمی مانند و شتابان از جمعیت دور می شوند. مثل اینکە بە موفقیت خود باور ندارند و انگار کسی می خواهد دوبارە پولش را پس بگیرد. و عرق و گردوخاکی کە پیروز میدان را در خود گرفتەاست. درست مانند میدان نبرد. و من از تشابە چیزهای بظاهر دور از همدیگر تعجب می کنم. پس جنگ همیشە بنوعی بودەاست،... بنوعی علائم خود را فرستادەاست و تنها اینکە ما آدمها متوجە نبودەایم. و گلدانهائی کە در هنگام عروسی یکدفعە تعدادشان در حیاط زیاد می شود. و من گلهای یاسی تا بە یاد می آوردم کە دیدەبودم. و بی خیال و بدون توجە خاصی از کنارشان گذشتەبودم. و شاید جنگ، انتقام گلهای یاس از من باشد! و هر کە از کنار زیباترینها بی توجە گذشتە باشد، سزاوار عجب سزای جانانەای است!

و من نمی دانم کی قرار است دوبارە در شهر و محلە ما دختر و پسر جوانی دیوانەوار عاشق همدیگر بشوند، و همە شهر و محلە را در شادی عشق خود شریک کنند. و شاید دیگر هیچوقت اتفاق نیفتد. قرار نیست شهری کە سالها شهر بودەاست، دوبارە همانی بشود کە بود. و احساس من این است کە جنگ از همە چیز بزرگتر است. آنقدر بزرگتر کە گوئی گذشتە خوابی بودەاست و بس. گوئی ما همین بودیم کە حال هستیم. امتدادی تا بی نهایت با وقفەای کوتاە بە نام صلح. صلحی موقتی.

و شاید از بخت بد من آن شب دوبارە برف سنگینی می بارد. دانەهای سفید و درشتی کە گوئی آمدەاند تا بە دفن گذشتە بیشتر کمک کنند. گوئی خود زندگی در این مورد بە اندازە لازم کفایت نمی کند. و درست است. زندگی همیشە در ابراز احساسش کم می آورد، برای همین طبیعت را بە کمک فرا می خواند.

و من فکر می کنم مطرب شادترین آدم روی کرە زمین است، لااقل شادترین آدم شهر و محلە ما. و حالا آنها هم رفتەاند. راستی سرنوشت و کار آنها در جنگ چە می شود؟... بە کجا می کشد؟ آیا هنوز هستند آدمهائی کە بکوبند و برقصند؟ نە، فکر نمی کنم. توپها دیگر جای طبلها را گرفتەاند و صفیر خمپارەها جای سرناها را پر کردەاند. دیگر نیازی بە آنان نیست. نە اینکە صدای اینها از آنها قویتر و رساتر است؟

و همە جهان می رقصد. مادر گاهی وقتها گوشهایش را تیز می کند و می گوید شنیدید،... ها شنیدید؟ و راست می گوید، از دور انگار چیزی غرولند می کند. با لبانی پف کردە و آماسیدە از سرنوشتی می گوید کە آن را دوست ندارد. پس توپها هنوز خاموش نشدەاند. پدر معتقد است کە جنگ بە یک استراحت اجباری محکوم شدەاست. استراحتی کە دست کسی نیست. و مادر لبخند بی رمقی لبانش را کش می دهد. و من فکر می کنم کە استراحت چیز خوبی است. اگرچە از پیکر پر توان بعد از بیدارشدنش بشدت هراس دارم.

و شب، دفترهای مدرسە را از پستو بیرون می کشم. مدادی هم می آورم. اگرچە نقاش خوبی نیستم، اما بعد از ورق زدن و غرق شدن در جملات و سطرهائی کە یادآورد انشاهائی هستند کە سال گذشتە نوشتەبودم، شروع بە کشیدن نقاشی در صفحات سفید آن می کنم. و آن شب سعی می کنم تصویر آخرین عروسی محلەمان را بکشم. ابتدا دستم بە جائی بند نمی شود. آدمها و جزئیات آنقدر زیاداند کە نمی دانم از کجا شروع کنم. اما نهایتا می دانم چکار کنم. در خلاء، طبل و سرنائی را تصویر می کنم کە دو مطرب ناپیدا آنها را می نوازند، طبل و سرنائی با خطوطی سایەوار در اطراف کە در ذهن من سمبل و یادآور آدمهای قدیم اند.

بە خودم می گویم، آنها هنوز زندەاند! 

***

و چند سال پیش کە مردم بە خیابانها ریختند و انقلاب کردند، پدر من بر خلاف تقریبا همە اهالی شهر مخالف آن بود. تا جائی کە من اطلاع داشتم تنها چند نفری مخالف رفتن حکومت قبلی و جایگزینی آن با حکومتی جدید بودند. آنطوری کە شنیدە بودم یکی فرماندار شهر بود، یکی شهردار، دیگری رئیس سازمان آب، رئیس ادارە پست، مسئول شهربانی (کە البتە از شهر دیگری بود و بنابراین زیاد بە حساب نمی آمد)، مدیر مدرسەای کە پدرم سرایدارش بود و سرانجام دیوانەای کە در شهر می گشت و داد می زد کە "هرچە خواهرکستە اس ریختە توی خیابون!"

البتە پدرم هیچوقت مخالفت خودش را پیش کسی اعلام نمی کرد. توی خانە بود کە دق دلش را خالی می کرد. البتە آن هم خیلی منطقی و بدون اینکە صدایش را بلند کند و بە کسی فحش بدهد. من از اینکە پدرم مثل دیگران نمی اندیشید، بدم می آمد. در واقع می ترسیدم. وقتی این همە جمعیت را توی خیابان می دیدم کە یکصدا شعار می دادند و خشمگینانە علیە حکومت اعتراض می کردند، ترس برم می داشت کە نکند یک روز متوجە مخالفت پدرم بشوند و بە طرف خانە ما سرازیر شوند. چیزی کە خوشبختانە هیچ وقت اتفاق نیافتاد. بعدها فهمیدم کە پدر من حتی اگر مخالفت خودش را علنا هم اعلام می کرد، باز اتفاق خاصی نمی افتاد. او بر خلاف رئیس و روسای دیگر کە اسم و رسمی داشتند و همیشە جلو چشم مردم بودند، اساسا کسی برایش ترە خرد نمی کرد. بە قول معروف مورچە چیە تا کلەپاچەاش چی باشە!

اما پدر تعبیر خاص خودش را داشت. معتقد بود کە هرگونە گردن کشی و نافرمانی مقابل بزرگان پیامد خطرناکی دارد، و آدمها باید بشدت از آن حذر کنند. می گفت همانگونە کە پدر نقش اساسی در خانوادە دارد، همانطور هم حکومت نقش پدر در خانوادە مملکت را دارد و دست بردن در آن منجر بە بدبختی و فاجعە بزرگی می شود کە یقە مردم را بالاخرە می گیرد. بعد مثال خانوادەای را می آورد کە بعد ازمرگ پدرشان، زنش تن فروش شد و بچەهایش هم هر کدام از جائی دیگر سر درآوردند! اصلا بعضی روزها هنگامیکە از سر کار بر می گشت چنان برآشفتە بود کە تا مدت زیادی هیچ کلمەای از دهانش بیرون نمی آمد، و بعد سر سفرە می گفت کە بشدت معتقد است دنیا دارد بە آخر خودش می رسد و فاجعەای بزرگ سر راە مملکت و مردم قرار دارد.

و وقتی جنگ شد، اغلب من بە یاد این حرف پدرم می افتادم. بخودم می گویم الکی گفت یا اینکە چیزی بە دلش برات شدەبود!؟

اما بعد از انقلاب، هنگامیکە فهمید می تواند بە کارش در مدرسە ادامە بدهد و کسی اخراجش نمی کند، آرام گرفت. مثل اینکە برای همیشە دغدغە انقلاب از سرش بیرون افتاد، و مثل سابق بە زندگی خودش ادامە داد. ولی این هم زیاد طول نکشید. بر سر کار آمدن یک حکومت دینی و بعد پیداشدن کمونیستها و جریانات سیاسی مختلف دیگری کە حضور داشتند و حرفهای عجیب و غریب می زدند، دوبارە ذهن پدر را مشوش کرد. او بیشتر از همە از دنیای ویژە کمونیستها تعجب می کرد. اینکە فقرا باید مثل ثروتمندان زندگی کنند، و اعتقاد بە خدا نشانە حماقت بشر است، او را بشدت در فکر فرو می برد. ولی هیچ وقت هم در این مورد زیاد نگفت. تنها اینکە باز دوبارە معتقد بود کە این هم نشانە دیگری از وقوع فاجعە اجتناب ناپذیری است کە بزودی اتفاق خواهد افتاد.

و باز موقعیکە جنگ شد، من یاد این حرفهای پدرم می افتادم. بخودم می گفتم براستی پدر الکی می گفت یا اینکە حقیقتا از چیزی خبر داشت!؟

بە این ترتیب بر اساس آنچە پدر می گفت، جنگ نتیجە طغیان فرزند در مقابل پدر و نیز وجود کمونسیتهائی بود کە می خواستند نظم همیشگی دنیا را بر هم بزنند، نظمی کە در آن همیشە، خدا و انسانهای فقیر شانە بە شانە هم وجود داشتەاند.

و همین پائین کوچە ما، کمونیستی بود کە قبل از جنگ یکبارە از محلە ما ناپدید شد و من هیچ وقت ندانستم کجا رفت. مرد جوان خوب و با وقاری کە همیشە لبخندی بر لبانش بود. لبخندی کە پدر آن را بە ماری خوش خط و خال تشبیە می کرد. و من هم هیچ وقت از کسی نپرسیدم کە چە بلائی سر آن مرد آمد. و  فکر کنم اگر جنگ شروع نمی شد من سرانجام می توانستم کلی اطلاعات در این مورد پیدا کنم. و خانە آن مرد جوان کمونیست با رفتن پدر و مادرش کە همیشە ماتم گرفتەبودند، آنچنان خلوت شد کە گوئی هیچ رویائی در آن وجود نداشتەبود.

گاهی وقتها فکر می کنم پدرم حق داشت، و گاهی وقتها فکر می کنم کە سادەترین کار، تقصیر را بر گردن دیگران گذاشتن است. اتفاقات بزرگ کە می آیند انگار سر باز ایستادن ندارند، و یکی پشت سر دیگری همینطوری بدون هیچگونە مراعاتی راهها را تسخیر می کنند. و کسی کە همە عمر بە آبدارخانە دنج و ساکتی، و گذاشتن چائی جلو معلمانی خود گرفتەباشد کە بوی گچ و تختەسیاە می دهند، حوادث بزرگ برایش می توانند چە وحشتناک باشند. و جالب اینکە همین کس، یکدفعە بە جنگ مبتلا می شود و باز بر اساس همان عادت همیشگی اش بە یک اتاق دنج و ساکت، علیرغم هیاهوی جنگ در بیرون پناە می برد، اما آمادە نیست از دنیائی کە اتاق را در برگرفتە، برای همیشە خارج شود!

خانە ما برای پدر همان آبدارخانە مدرسە بود. تنها جائی بود کە می توانست او را در مقابل حوادث بزرگ حفظ کند. و پدری کە از ماجراهای بزرگ نفرت داشت، بهتر از هر کسی دیگر در قلب آنها می زیست!

و اخبار ادامە داشتند. هر روز و هر شب، صدای مارش بگوش می رسید. پدر کە حالا بیشتر از قبل بە رادیوی داخل گوش می داد، از واکنش بە گفتارها و نواهای مذهبی کە در خصوص جنگ و تحریک مردم بە مقاومت و بە ایجاد عدل در سراسر جهان دادە می شد، سرش را بی صبرانە و از روی عصبیت می جنبانید و معتقد بود کە آدمهای مذهبی جنگ را نە بخاطر پیروزی بلکە بخاطر خودش می خواهند! و مثال ملای مسجد محلە را می آورد کە دعوایش با افرادی کە نماز نمی خواندند هیچ وقت پایان نمی گرفت. پدر راست می گفت، رادیو تنها از مقاومت و بیرون راندن دشمن نمی گفت.

و من بخودم می گفتم کە اگر قرار بود جنگ هیچ وقت پایان نگیرد، پس تکلیف ما چی می شد. مگر تا کی می توان در شهر و محلەای زندگی کرد کە تنها خانەها و کوچەهایش و سکوت هولناکی کە آنها را در برگرفتەاست، ماندەاند؟

هر روز کە بیشتر می گذشت، پدر بیشتر متقاعد می شد کە جنگ دیگر یک شیوە زندگیست. و من با عصبیت و نگرانی خاصی با چشمانی کە داشت از حدقە بیرون می آمدند بە پدر نگاە می کردم، و در دل بخودم می گفتم "نە، او تنها یک آبدارچیە،... او کە نمی دونە توی دنیا دارە چی می گذرە!"

و امید من بە روزهائی بود کە با این روزها متفاوت بودند.

و پدر کە زیاد نماز نمی خواند، یکدفعە بە نمازخوان قهاری تبدیل شد. مثل اینکە می خواست بگوید دین دیگری هم وجود دارد و می خواست از طریق نمازخواندن آن را از راە هوا بە آدمهائی کە پیش ما پیدا نبودند، منتقل کند. و کلمات و جملات عربی کە گاها با صدای بلند می خواند، زیرزمین را در خود می گرفتند و لبخند رضایتی بر لبان مادر می نشست. و مهربانانە بە من می گفت کە پسرم تو کی نماز می خوانی؟

مادر معتقد بود کە تنها خداست می ماند و برای همین پناە بردن بە او عین فراموش کردن دنیای فانیست. من هیچگاە نماز نخواندم. با اینکە یاد گرفتم، اما هیچ احساسی نسبت بە آن نداشتم. برای من نماز انگار حرکاتی بودند بی ربط بە آنچە در دنیای بیرون می گذشت. برای من پیداکردن رشتە ارتباطی میان من و آنچە بیرون در جریان بود بسیار دشوار بود، تا بتوانم با نمازی ایجادش کنم کە آن هم بە مراتب غریب تر می نمود. بە مادرم گفتم شاید روزی بخوانم.

و گلهای یاس در کنار ما روزها و شبها را بسر می کردند. گاهی وقتها در کنارشان می نشستم، و در حالیکە بە آنها خیرە می شدم بە آرامی می گفتم سپاس کە هستید! و آنها بودند. و متناقض ترین تصویر در ذهن من وجود گل یاس و جنگ با همدیگر و در کنار یکدیگر بود.

***

بودن با هم در زیرزمین با اینکە صفا و صمیمیت بیشتری می بخشید، اما در کنارش خرناس کشیدنهای پدر، خواب را بر من حرام کردەبود. مادر عادت داشت. عین خیالش نبود. یا شاید بود و اما بە روی خود نمی آورد. اما برای من واقعا دشوار بود. و من هیچ وقت نتوانستم بە خر و پف کردنهای پدر کە انگار پایانی نداشتند، عادت کنم. گاهی احساس می کردم هر خرناسی ممکن بود آخرین نفس سنگین پدر در دل یکی از شبهای سرد زمستان در روزهای جنگ باشد. اما هر بار پدر جان سالم بدر می برد، دوبارە صبح روز بعد از خواب بیدار می شد، بلافاصلە طبق معمول رادیواش را روشن می کرد و در حالیکە دود اولین سیگارش را در زیرزمین پراکندە می کرد بە دقت بە آنچە در رادیو می گذشت گوش فرا می داد. جنگ، نظم پدر را نە تنها بر هم نزدەبود، بلکە بە آن قدرت خاصی هم بخشیدەبود.

و تازە تنها این نبود. من احساس می کردم کە آن شبهائی کە اخبار داغ بودند و حسابی پدر را بە خودشان مشغول می کردند، شب، هنگام خوابیدن خر و پف های پدر دوچندان می شدند. و من بە این نتیجە رسیدم کە اخبار می توانند حسابی آدمها را خستە کنند و با اعصابشان چنان بازی کنند کە انگار یک هفتە بدون هیچ استراحتی با کلنگ زمین سفت و سخت زمستان را کندەاند. و سالهای جنگ مترادف شدند با خاطرە خرناس کشیدنهای پدر در آن زیرزمین افسانەای.

و راستی چرا جنگ شدەبود؟ پدر طبق معمول بە همان تئوری توطئە در توجیە جنگ پناە می برد، و معتقد بود کە زمانی کە همە چیز بە هم می ریزد، عقل آدمها هم ثبات قبلی خود را از دست می دهد و تصور می کنند کە با کشتن همدیگر می توان دنیای بهتری بسازند. او جنگ را نتیجە انقلاب می دانست. و مادر این بار با عوض کردن راءیش آنرا ناشی از خواست خدا. و در اینجا پدر بشدت معترض می شد کە کارهای بد اساسا مال آدمهاست، و ربطی بە خدا ندارند!

بام گلی خانە ما، آن زمستان، مواظبت بیشتری می خواست. برف کە می آمد می بایست با بیلی مخصوص شروع بە روبیدن آن می کردیم. پدر با تنی غرق در عرق با طعنە می گفت "لااقل در این مورد کم نیاوردیم!" سپس چنگ در برف می انداخت، کمی از آنرا بە دهانش می برد و ادامە می داد کە "طعم برف همیشە منو یاد بچەگیهام می اندازە." و بوی آش مادر از زیرزمین در حیاط می پیچید و روی پشت بام حسابی حس بویائی ما را تحریک می کرد. و شاید کل محلە خلوت را هم در می نوردید. و من فکر می کنم کە اگر کسی نباشد بو را بو کند، بوی بیشتر پراکندە می شود. و سالها بعد بر حماقت خود خندیدم، هرچند هنوز معتقد بودم کە آن روزها بو هم جور دیگری بود، درست عین خود زندگی.

و آن زمستان، قندیلهای آویختە بر لبە بام چنان تیز و چنان بزرگ و کلفت بودند کە از دیدن آنها سیر نمی شدم. گوئی خانە ما، قلعەای بود کە قرار بود در مقابل حملە دشمن تا ابد مقاومت کند و تاب بیاورد.

و بوی تند عرق تن پدر و من در زیرزمین، موقعیکە پشتمان را بە بخاری می کردیم، چنان در اتاق می پیچید کە نفس کشیدن دشوار می شد. و من بە خودم می گفتم کاشکی هر روز برف می آمد تا پدر اینقدر بە رادیو و بە اخبار گوش ندهد و روزهایمان کمتر آلودە بە اخبار جنگ باشد. و بدترین چیز موجود در جهان این است کە تو خود در جنگ باشی و باز دوبارە از طریق رادیو بە تو گوشزد کنند کە در جنگی! و تنها کسی کە اخبار را می شنید، اما بە آن گوش نمی کرد مادر بود. او از آن چنان استعدادی برخوردار بود کە در چهارچوب همان زیرزمین تنگ و محدود هم می توانست بە کارها و افکاری خود را مشغول کند کە نە می توانستند دغدغە من باشند و نە پدر. کاملا مشخص بود کە بودن من و پدر در کنارش بهترین هدیە ممکن خلقت بە او بود، و همیشە سپاسگزار بودنی بود کە هنوز باقی بود و بە محیط خانوادە ما معنی می داد. و مادر خود نمی دانست کە وجود او از وجود من و پدر مهمتر و اساسی تر بود. و راستی اگر او نبود ما چگونە می توانستیم آن روزها را بگذرانیم؟ چگونە می توانستیم هم بوی معطر گلهای یاس را داشتەباشیم و هم جهانی را کە انگار هر لحظەاش می توانست آخرین لحظە باشد. گاهی وقتها نە تنها زیرزمین، بلکە همە چیز، از اخبار گرفتە تا خرناس کشیدنهای پدر و لحظات تنهائی من، چنان با بوی گلهای یاس در هم می آمیخت کە گوئی خدا ابتدا گل یاس را آفریدەبود. و شاید چنین بود. و من بە خودم قول می دادم کە اگر از این روزها جان سالم بدر بردم، حتما در آیندە در خانە خودم گل یاس خواهم داشت.

و آن زمستان حیات خانە ما پر گنجشککانی می شد کە در پی لقمە نانی از خانە و محلات دیگر می آمدند. و مادر همیشە چیزی برایشان داشت. او بدقت خردەنانها را جمع می کرد و در گوشەای از حیاط، جائی کە بیشتر برای پرندەهای بیچارە قابل دسترسی بود، می گذاشت. و گنجشکها نمی ترسیدند. منتظر مادر نمی ماندند و بلافاصلە بر خوانش فرود می آمدند. و پدر کە آرزوی گوشت داشت، فکری بە سرش زد و همان خردەنانها را در یکی از اتاقهای بالا در حالیکە جای شیشەهای شکستە پنجرەاش را با انواع و اقسام پارچە و یا نایلون پوشانیدە بود، بعنوان طعمە روی زمین پخش کرد. پدر منتظر می ماند تا اتاق پر گنجشک شود، بعد با کشیدن طنابی کە بە پنجرە بستە بود و از راە دور کنترل می کرد بە یک دفعە آن را می بست. سپس با خیال راحت، در اتاق بستە بە گرفتن و ستاندن جانشان مشغول می شد.

آن زمستان، گنجشکهای بسیاری جانشان را بواسطە پدرم از دست دادند. و شکار گنجشک، تنها برای تامین گوشت نبود. گوئی پدر از این کار خودش لذت می برد، و روزهای انتظار صلح را برایش کوتاەتر می کردند.

مادر از شکار پرندگان بی پناە نفرت داشت. اما کاری هم از دستش بر نمی آمد. من هم اگرچە موافق پدر نبودم، اما کم کم بە این نتیجە رسیدم کە کار پدر با اینکە زیبا نیست، اما ضروریست! بە این ترتیب محلە ما گاهی وقتها لبریز از بوی کباب گنجشکهای جنگزدە می شد. گنجشکهائی کە پدر معقتد بود کە اگر کباب هم نمی شدند، بسیاری از آنها هیچ وقت بە بهار نمی رسیدند. گنجشکهائی کە در همان زمستان برای همیشە در میان برفها چال می شدند.

راستی، پدر درست می گفت!؟ من کە بسیاری اوقات در میان کوچەها بودم، هیچوقت لاشە گنجشکی را ندیدەبودم. عجیب نبود!؟ شاید این گربەها بودند کە  فرصتی برای کشف باقی نمی گذاشتند!

***

هم فیلسوف همسایە و هم دختری کە گل یاس را بر روی پردەها و رومیزی ها می دوخت، مدتهاست دیگر نیستند. من اصلا متوجە نبودم کی رفتند. نصف شب بود، صبح زود و یا یک غروب دل انگیز سالهای جنگ؟... نمی دانم. و من مطمئنم صدای توپها و انفجارها بود کە بیرحمانە نگذاشتند بفهمم کی رفتند. و من معتقدم آنانی کە نقش بر وجود می زنند، نباید در یک شهر جنگزدە باقی بمانند. بمانند کە چی؟ بمانند تا روزی بمبی وجود نازنینشان را تکە پارە کند، و از همبستگی ارگانیکی اعضاء کە شرط اساسی زندگیست برای همیشە بی بری شوند؟ نە، بە هیچ وجە، چنین چیزی شایستە نیست. دختر همسایە ما باید در کمال آرامش در جای دنجی بنشیند و از گلهای یاس مادر بیشمار مثال درست کند. و فیلسوف ما هم باید درست مثل همان دختر هنرمند، مکان آرامی داشتەباشد تا انفجار وحشتناک بمبها رشتە افکار گرانبهایش را از هم نگسلند. آری، آنان باید بمانند تا هر کدام بنوعی خاطرە سالهای جنگ را بازگویند. و بە نظر من آنانی کە خود جنگ را مستقیما تجربە می کنند، و سالها در آن می مانند حاملان خوب خاطرەهای دوران جنگ نیستند. آنان خود بە بخشی از جنگ تبدیل می شوند. اصلا می شوند خود جنگ. و خود جنگ بلد نیست خاطرە تعریف کند. خود جنگ باید دوبارە جنگ را نشان دهد، و همە می دانیم کە این دوبارە عین فاجعە است. و کی دلش می خواهد کە دوبارە فاجعە تکرار شود؟ بی گمان هیچ کس... هیچ کس!

و سکوت بین انفجارها و یا توپها، از جنس دیگری اند. مثل سکوت عادی نیست. شاید بە این علت کە آدم منتظر یک انفجار دیگر است. چنین سکوتی، سکوتی برای خود نیست، بلکە مقدمە بی پایان رویدادهای بعدی است. و برای همین سرشار از ناگفتەهائیست کە قرار است هر چە سریعتر گفتەشوند. و در جنگ چنین است کە نە اخبار و نە انفجارها قرار نیست همە واقعیت را بیان کنند. آنجا وجود سوم دیگری هم هست کە آن هم بە اندازە آن دو تای دیگر حرف دارد، و شاید بیشتر. و من ماهها و سالها بە این سکوت گوش فرا دادەبودم. کلمات و جملاتش را می فهمیدم و سعی می کردم با سکوت خود با آن بە گفتگو بپردازم. و ماهها و سالها گفتگو کردەبودم. یعنی با هم گفتگو کردەبودیم. برای همین من قادرم بدون اینکە لب بجنبانم، راز دنیا را در درون خودم بنوعی حلاجی کنم، البتە بە این شرط کە آن راز لبریز از میان پردەهای پر از سکوتی باشد کە لبریز از حوادث فاجعەآمیز بعدی باشند.

و من گاهی بە مدرسە قدیمی ام سری می زدم. ویرانەای در میان برفها. آجرهای ریختە در حیاط، تهی از گذشتە خود. و من مطمئن بودم کە اگر آنها را بە صف می کردند تا گذشتە خود را احیاء کنند، هیچکدام نمی دانستند کە دوبارە قرار بود در کجای دیواری قرار بگیرند کە در همین گذشتە نزدیک وجود داشت. و بمبها این چنین گذشتەزدائی می کنند. و شاید آنان بهترین ابزار ضد نوستالژی باشند کە بشر تا کنون اختراع کردەاست.

برف تلنبار شدە در ویرانە کلاسها، دیوارها را غرق در عرق تن خود کردەبودند. و نیمە سقفهای ماندە گوئی اصرار داشتند کە هنوز می توان کلاس قبلی بود. شاید در همین گوشە کنارها کتابی باقی ماندەبود. کسی چە می داند. مثلا کتاب تاریخ. آن کتابی کە من روایتهای جنگی اش را می خواندم، اما درک نمی کردم. و جنگ درست مثل عاشقی است،... تا گرفتار بدان نشوی حال زار عاشق را هرگز نمی فهمی. و راز این اشتراک تاریخی و یا وجودی، همان اوج احساس است در بطن خود. و معلم تاریخ را بەیاد می آورم کە می گفت تاریخ را از بر نکنید، بلکە سعی کنید آن را تصور کنید. و راستی می توان تاریخ را متصور شد؟ آیا اساسا می شود آنچە را کە گذشت در یک عمل تصویری دوبارە بە عرصە زندگی بازگردانید؟ و بە حماقت معلم تاریخمان لبخندی می زنم. و پیش خود فکر می کنم کە اگر بە خود اجازە دادەبود و روزهائی را با ما در جنگ می زیست از نصیحت و یا پیشنهاد علمی خود بە ما عقب می کشید. و یا حتی برای همیشە از معلم تاریخ بودن دست می کشید. اگرچە همزمان می دانم کە او هرگز این کار را نمی کرد، بە این دلیل سادە کە نان قبل از موضع علمی می آید.

و یک روز پدر هنگامیکە از گرفتن آذوقە از مقر نظامی باز می گردد، می بینم اخمهایش تو هم است. بعد معلوم می شود کە فرماندە بە او تشر زدە کە میهن پرستی تنها بە ماندن در شهر نیست، بلکە باید او و پسرش، کە من باشم، فعالانە در دفاع از آن مشارکت داشتەباشیم. پدر پوزخندی می زند و می گوید "میهن پرستی!" و آن شب هزار و یک دلیل می آورد کە جنگ میهن پرستانە اساسا وجود ندارد زیرا کە همە در برافروختن آن سهیم اند، چە کسی کە مقاومت می کند و چە آن کسی کە حملە را شروع می کند. حال هر کس بە فراخود موقعیت خود. بنابراین شرکت در هر جنگی بە معنای لە کردن میهن است. بعد پکی بە سیگارش می زند و ادامە می دهد کە بهترین اثبات راە میهن پرستی همین ماندن در میهن است بە گاە دشوارترین شرایط. و با لبخندی کە از آن تلخی می بارد بە من و مادر نگاهی می اندازد و دوبارە با رادیواش مشغول می شود. و در میان جیغ و ویغ پارازیتها یکدفعە سر بر می آورد کە "و کی گفتە کە قرار بود من میهن پرست باشم!؟"

شاید حق با پدر باشد. نمی دانم. آنگاە کە کشورها می خواهند دیگران بیشتر از خود آن کشور رعایت حال آن را بکند، کل ماجرا کمی پیچیدە می شود. و یا شاید جائیکە معلمش می گریزد و آبدارچی اش می ماند، چرا باید دوبارە آبدارچی باشد کە باز پا جلو بگذارد! و راستی مگر ارتش هم برای چنین روزی نیست؟

گاهی وقتها احساس سردرد شدیدی دارم. مادر معتقد است علت آن سرماست. و من تنها خودم هستم کە می دانم سردردهای من ربطی بە زمستان ندارند. و ناگهان خودم را تصور می کنم با مسلسلی در دست کە در سنگری پناە گرفتەاست و بە دشمن شلیک می کند. خاک جلو سنگر من قرمز می شود و فریادی بر می خیزد کە تسلیم... تسلیم! و شاید جنگ بە همین سادگی باشد. آدمها زیاد از مرگ خوششان نمی آید، اما پس راندن آن هم آسان نیست. و در جلو سنگرم گل یاسی می روید و قد می کشد. بخود می گویم پس شاید روزی جنگ تمام شود.

ادامە دارد