ما 570 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

و انسان بە روح آزادی، و آزادی روح باور آوردەبود. اما آزادی بە مرگ آغشتە بود و هر بار در تکوین خود، خائنی از درون آن سر بر می آورد و ندا در می داد کە وسعت انسان را کرانەها تسخیر کردەاند. و خائنین هم در اعماق بودند و هم در وسعت. و آنها همیشە همراە انسان بودند و انسان همراهشان. آنها خود انسان بودند. و محمد دانست خدا خائنین را بەعمد آفریدە است. او آنان را آفریدە بود تا انسان بەیاد بیاورد کە آزادی تنها با وجود خائنان امکان پذیر است. باید همسایە آنها بود تا وجود آزادی را احساس و درک کرد.

 

چنین گفت محمد (٣)

فرخ نعمت پور

 

خدا روح را آفریدەبود تا کالبد بی روح انسان زندە شود. اما خدا باز هدف والاتری داشت، او روح را برای این بە انسان بخشیدەبود تا او را بپرستد. خدا، زندگی انسان را برای خود می خواست. او وجود خود را در بندگی زندگی بە خود می دانست. و زندگی زیباترین هدیەای بود کە خدا بە خود بخشیدەبود. خدا روح را بخاطر خود آفریدەبود، و نە بخاطر انسان. اما انسان بە قدرت بی بدیل آن پی برد، بشیوە خود آن را تسخیر کرد و بە یمن این داشتگی بە چیزهای فراتر از بندگی اندیشید. روح، آن بال نیرومند و تنومندی بود کە انسان را با خود بە سرزمینهای ناشناختە برد. سرزمینهائی کە خدا هم بە گاە آفرینش، رویایش بە آنها نرسیدەبود. و خدا ندانست کە روحی کە او آفریدەبود اینچنین می تواند از حد و حدود مرزهای خداگونە او هم فراتر رفتە و خلقت را عمق و گسترە دیگری بخشد. انسان، با روح، خلقت را خلقتهای دیگری بخشیدەبود.

 

و این چە چیزی بود کە چنین، روح را فراتر از خود و فراتر از خدا برد، و انسان را بە کشف و اختراع جهان هائی واداشت کە خلقت نیز در بطن خود از آنان آگاە نبود؟

 

 خدا ناخواستە روح را نە تنها با اسارت، کە با آزادی نیز آفریدەبود. و انسان بە کاوش درون و بیرون خود پرداخت. بشر روح را بە مبدا و غایت شناخت تبدیل کرد، و بدینسان بر روح افزود. و روح دیگر تنها بە نیایش خالق خود بسندە نکرد. او از خدا گذشت تا قدرت آفرینندگی خود را امتحان کند. و انسان بە خدائی تبدیل شد کە آفرینندگی را با امتحان عجین کرد. و انسان در تلاش برنیامد تا مخلوقش، بندە او شود. زیرا کە خالقان موقت نتوانند بندەساز باشند. آفرینندگی انسان یک بار برای همیشە نبود. او آفرینندەای مدام بود کە بر جهانی کە یکبار از طرف خدا خلق شدەبود، بی نهایت می افزود. و در این آفرینندگی، هر بار بە اوج می رسید و بە اعماق فرو می غلتید و... باز بە اوج و باز بە اعماق. و قصە انسان قصە گذشتن های بیشمار بود. او بر خلاف خدا، با مخلوقش می زیست، و خود با آن بە پایان می رسید. بشر نظارەگری از دور نبود.

 

و محمد بەیاد آورد آزادی را. اما آزادی در پیش او، آن زمان، رستگاری بود. آنچنانکە خدا وعدە دادەبود گذشتن از زندگی و پیوستن بە الوهیت بود. و بشر خاکی قرار نبود آزاد شود، و یا آزاد باشد. بند الهی از همان ابتدا بر پاهایش بستە شدەبود. و قرار بود خدا خود، آزادی و تنها مفر آن باشد. خدا غایت آزادی بود. و بشر بە آن پشت کردەبود. و ندا دادەبود کە آزادی، بنیان وجود خداگونگی من است. و راستی، انسان بدون آزادی می توانست تا چە حد موجود مفلوک و بیچارەای باشد. موشی ترسان و لرزان در تو در توهای تاریک اندرون زمین در گریز همیشگی از گربە سیاە و چابک مرگ و نیستی.

 

و خدا یکبار از محمد در نهان پرسیدە بود کە "این آزادی چیست و از کجا آمدە است؟ من کە نیافریدمش!" و محمد با تاثر بە خالق خود نگریستەبود. او دانست خدا هم فراموش می کند. و فراموشی بخشی از خلقت و خالق بود. و خدا بهترین بخش خلقت خود را از یاد بردەبود. محمد ندانست چە جواب بدهد، و چگونە جواب دهد. پروردگار، آزادی خود را هم از یاد بردەبود. او نمی دانست کە روحی کە او را بە خلقت واداشتەبود، همانا روح آزادی بود. کە تنها آزادیست خالق است. محمد مایوس از خدا گذشت و دوبارە بە غار حرا پناە برد. شاید کە عنکبوتی دیگر او را از دست دشمنان در امان بدارد.

 

و انسان بە روح آزادی، و آزادی روح باور آوردەبود. اما آزادی بە مرگ آغشتە بود و هر بار در تکوین خود، خائنی از درون آن سر بر می آورد و ندا در می داد کە وسعت انسان را کرانەها تسخیر کردەاند. و خائنین هم در اعماق بودند و هم در وسعت. و آنها همیشە همراە انسان بودند و انسان همراهشان. آنها خود انسان بودند. و محمد دانست خدا خائنین را بەعمد آفریدە است. او آنان را آفریدە بود تا انسان بەیاد بیاورد کە آزادی تنها با وجود خائنان امکان پذیر است. باید همسایە آنها بود تا وجود آزادی را احساس و درک کرد.

 

و خائنان نقش اثبات آزادی را ایفاء می کنند. آنان هستند تا انسان بتواند ادعای آزادی کند. آنان ضرورت وجود ضد خود بودند.

 

و بشر در پی آن برآمد وحدت وجودی روح خود را متکثر کند تا بر خائنین پیروز شود. اما روح قابل تقسیم بر اجزاء متضاد نبود. و بدینسان انسانها در افراد منقسم شدند. و عجبا این همان روح بود کە هم در اعماق تاریکی لانە داشت و همە در عمق خورشید.

 

و حاکمان از خبیثان بودند، و اگر هم نبودند بە خباثت گرائیدند. و خاطرە انسان لبریز از حاکمان بود. و خدا حاکمان را آفریدە بود تا انسان را برای اندیشە آزادی تنبیە کند. مگر نە اینکە حاکمان همانا خدایان روی زمین بودند؟ خدایانی کە بە رستگاری می اندیشیدند و نە بە آزادی!

 

و خوشا بە حال فرشتگان کە بدون آزادی آفریدە شدەبودند. و تنها گوش بە فرمانان اند کە بە بهشت می روند. آنانی کە نە آزادی را می دانند و نە می خواهند بدانند آزادی چیست. بهشت مال رستگاران است، و رستگار، گوش بە فرمان خائن بە آزادیست.

 

و آزادی دشوار بود. و دشوار، آزادی بود. و آزادی را لازمەاش خلاقیت و خالقیت بود. و بشر آزاد بە بی نهایت وصل بود. او خائنان را حتی دوست داشت و ارج می نهاد. او موجودی فرالحظە بود. آزادی، نگاە ممتد بود بە آیندە، و زندگی بود در لحظە. آزادی، پیوند فلسفی بود با گذشتە. آزادی، توان حل خائنین را در خود داشت.

 

و بشر، موجودی کە بە گاە اسارت می داند اسیر است، اما بە گاە آزادی نمی داند آزاد است. و خائن می خندد. و شمردن لحظەها و زمان، مال اسیر است. و آزاد، نمی شمارد. تنها زندگی می کند. و زندگی شمارش لازم ندارد. یگانەای است لبریز از وحدت. و زندگی آزادیست. و آزادی زندگیست. و این چنین عشق یک بهشت زمینی، انسان را تسخیر کرد.

 

و خدا رستگاری را شرط بهشت بعد از زندگی قرار دادەبود، و انسان آزادی را شرط بهشت قبل از مرگ. و اگرچە زندگی کوتاە بود، اما کوتاهی ربطی بە آزادی و بهشت نداشت. همەچیز در آزادی بود معنا می یافت.

 

***

و اینکە خدا خود خود را خلق کردەبود، و یا از ازل وجود داشت و قرار بود تا ابد و فراتر از ابد هم وجود داشتەباشد، محمد را بە اندیشە واداشت. اگر خدا خود خود را خلق کردەبود بە این معنا بود کە وجودی پیش از خدا وجود داشتەبود، خدای خدا، یا اینکە خدا خود موجودی بود پیش از خود،... پیشاخود! اینکە او خالق خویشتن نیز بود و بدینگونە بە تردید چگونگی پیدایش خویش نیز پایان می داد.

محمد اندیشید کە راز اثبات وجود خدا همیشە بعنوان راز باقی می ماند، و در همین رازبودگی بود کە خدا بە وجود خود ادامە می داد. چیزی کە قابل اثبات نباشد، قابل نفی هم نیست، و خدا وجودی بود کە در حد میان اثبات و نفی می زیست. او نصفی اثبات بود و نصفی نفی. و چیزی کە نە این باشد و نە آن، تصور محض است. و چیزی کە نە این باشد و نە آن، موجودیست سراسر وهم. پس، فکر همگان بە او خواهد آویخت. پس وجود او در اندیشە و در جدل خواهدبود، و نە در واقعیت جهان. انسان خدا را خلق کردەبود تا بە گاە لحظات لبریز از بیهودگی، با اندیشیدن بە او، با معنی درآویزد. و معنی بە هدف تبدیل شد. خدا از خلاء انسان و وجود ناشی می شد.

 

محمد اندیشمندانە بە اطراف خود نگریست، پیش خود گفت کە "خدا ابدیت را تنها لایق خود دانست و بس." و انسان و جهان تنها لحظەای بودند در ابدیت. و محمد دریافت کە کل داستان راندن آدم از عدن نیز ارادە خود خدا بود. زیرا محال است موجودی کە خدا خود آفریدەبود بتواند برای همیشە در ابدیتی خداگونە بزید. و این چنین 'خلق داستان' نتیجە خواست و پشیمانی مداوم از آن بود. و انسان داستان روایت می کند زیرا کە معرف خواست و ارادەهای گوناگون است. خواست و ارادەهائی کە خود علت وجودی خود را بە کمال درک نمی کنند و بە ناچار بە روایت پناە می برند تا خود را بفهمند. و داستان عبارت از تلاش انسان برای درک خود بود. انسان خود را روایت کرد تا بە خود و تاریخ خود آگاەگردد. تا بە خود تاریخ ببخشد.

 

و پیشاانسانی وجود نداشت، و هر آنچە بود انسان خود بود و بس. و پیشاانسان انسان، خدا بود. بشر نیاز داشت بە پیش از وجود خود برگردد و چون چیزی نیافت، بە او، بە خدا متوصل شد. او را ساخت تا بگوید او مرا ساخت. و بە این ترتیب انسان سراسر وجود را تسخیر کرد. خدا بازوی انسان بود در بی نهایت، و برای اینکە حس انتقام خدایان احتمالی دیگر را برنیانگیزد، بە او قدرتی بی حد و حصر اعطاء کرد. و انسان از راە خدا تاریکی ها را تسخیر کرد، و بر آنها تسلط یافت. خدا ماموری شد تا کهکشانهای بیشمار و فواصل تیرە و تار میان آنها را کنترل کند، تا نکند خدائی بد نیت، خود را پناە دادەباشد تا راە بازگشت بە عدن را با افکار پلید خود آلودە باشد.

 

 خدا، پیشاانسان انسان شد. انسان از طریق خدا بە گذشتە بی نهایت خود دست یافت تا بی هویت نشود. و خدا را با اسامی  و توصیفات خود هویت بخشید. و خدا خندید و سپاس گفت انسان را برای خلق خود. و در گوش انسان زمزمە کرد کە این حقیقت را بە کسی دیگر بازنگوید. و انسان قول داد. او بزرگترین راز هستی را پیش خود نگەداشت. و بە قول خود وفادار ماند. اما خدا غراء شد، و بعد از گذشت سالها خود را براستی خدا پنداشت و از میان انسانها رسولانی انتخاب کرد. تا شاید خدایگانی او را بر انسان اثبات و تحمیل کنند. و او بە راز میان خود و انسان پایدار نماند. و انسان، موجود اعماق تناقضها، بە خدا باور آورد کە اوست درست می گوید. انسان تاریخ شفاهی خود را فراموش کرد، و بە کتب دروغین خدا باور آورد.

 

و راستی چرا انسان بە ازلیت و ابدیت نیاز داشت؟ آیا این بە علت عشق بە زندگی بود، و یا طریقی بود برای فراموش کردن آن؟ و آیا اگر زندگی ابدیتی همیشە جاری می بود، می شد بە آن نام زندگی نهاد؟ و همە چیز در تحفە بودن آن معنا می یافت، و هر چیزی در موقت بودنش، بودن می شد. انسان نیاز داشت معنای زمان را در کوتاهی آن تعبیر بە کیفیت کند و نە در بی نهایت بودن آن. و بدون این، نە عشق معنائی داشت و نە خنکای قطرەهای باران بر صورت. آدمی بە قطرەهای اشک و بە غربت اندیشەهای خود نیاز داشت تا میهن زندگی و مهر و با هم بودن را احساس کند. و ازلیت و ابدیت وجودی بودند از احساس، و عقل را بە وادی حیرت فراخواندند. و این چنین خدا تنها بە سرزمین احساس تعلق یافت، و عقل را بە سوئی راند. کە عقل موجودی بود ضد آن.

 

و انسانی کە نە در ازلیت وجود داشت و نە در ابدیت، خود را بە خرافەها پیوند داد تا معنای آنها را دریابد. انسان دین آفرید، فلسفە آفرید، با قلم در دستانش شعر و روایت آفرید تا این دو مفهوم را دریابد. و این دو کلمە بە درون صفحات و کلمات و جملات لغزیدند و هر آنچە بود را بە جهان خود فراخواندند تا بگویند کە انسان در اصل موجودیست مقهور تلاشی بیهودە، اما بی گسست. و خدا قسم خورد کە موجودی ابدیست.

 

بهانەها زیاد بودند. آدمی بە قطرەهای بیشمار باران خیرە شد و باور آورد کە چیزی میان اجزاء جهان بیرون وجود دارد کە تنها با خیال و با وهم می توان بە آن دست یابد. و اندیشید کە شاید این همان اصل جهان و یا جهان اصل است. و هر چیزی کە دست نیافتنی باشد اصل تر می نماید! و تو ای انسان! آیا موجود سرگردان میان رویاهای بیشمار خود نیستی؟

 

و رویا، زادە ازلیت و ابدیت بود. و ازلیت و ابدیت در رویا معنا پیدا کردند. و همیشە جائی هست کە خیال انسان را می برد،... می دزدد. و این همان تنوع وجود است. و تا دست نیافتنی تر، عشق انسان بە وجود، بیشتر. رویا از جنس عشق نیز بود. و آن جائی بود کە خلاء معنا می یافت. و انسان سرگردان وادی خلاء، عاشق ترین انسان بە زندگی و وجود بود. و  از خود و خدای مخلوق خود پرسید اگر زندگی پس خلاء دیگر چرا؟ و جوابی نبود. و انسان شاید نمی دانست کە زندگی گاها همان خلاء است و خلاء همان زندگانی. و او باید بداند کە همە گونە زندگی را باید بزید. و خلاء هما درک و احساس ازلیت و ابدیت بود. واژگانی کە بە لحظە نمی چسپیدند و هستی خود را در فراسوی ها می جستند.

 

محمد صورت گرگرفتەاش را در مقابل باد قرار داد. و بە خنکای شب درود فرستاد. در دل تاریکی انگار کسی یا چیزی بە گوش خلاء چیزی زمزمە می کرد. و  خلاء نیز مثل همیشە تنها گوش می داد،... تنها گوش.

 

***

 

و تغییر، بنیان جهان بود. خداوند، خود با خود عهد بستەبود کە همە چیز جهان موقتی باشد. او جهان را با تغییر آفرید، اما خود را بیرون از آن قرار داد و بە انسان گفت نە بە تغییر خدا باور آورد و نە بە تغییرات در باور بە خدا.  و انسانی کە غرق در تغییر در خود و در جهان بود، ماند کە چگونە این تناقض را حل کند.

 

و آیا تغییر خود بە معنای موقتی بودن جهان بود، یا ازلیت و ابدیت جهان در همین معنا برای همیشە تداوم می یافت؟

 

او با نهادن تغییر در بنیان هستی، انسانی را کە خود آفریدەبود دوبارە بە سوی خود فرا می خواند. تغییر، راە بهشت و جهنم بود. و زندگی تنها بە واسطە تغییر میسر می شد. تغییر عشق را امکان پذیر ساخت و راە خیانت و بی وفائی را نیز هموار. در تغییر بود کە انسان بە خاطرەها اندیشید، و حرمت زندگی را پاس داشت. و مرگ، نهایت تغییر و تولد آن بود.

 

خدا ندا برآورد کە تنها ثبات می تواند منشاء تغییر باشد. او گفت تغییر از تغییر بوجود نمی آید و هیچگاە هم نخواهد آمد. و ثبات عین وجود او بود و دیگری عین وجود انسان و جهان. و براستی یک وجود بدون تغییر، چگونە وجودی است و آیا اساسا چنین هستی ای امکان پذیر است؟ و شاید علت وجود جهان هم همین بود: خروج از ثبات و بودنی کە بە جز تکرار بدون تغییر خود چیزی دیگر نبود. خدا، خدابودن خود را در کمالی ادامە می داد کە در آن همە چیز در اوج خود، در درون خود تا مرگی بی صدا ذوب می شد. و این چنین خدا بە انسان نیاز پیدا کرد، و این چنین خدا بە جهان و همە موجودات درون آن وابستە شد تا کمال خود را طراوتی تازە بخشد کە لذت زندگی هم در همان آفریدن است.

 

و تغییر، خدای آفریدن بود. خدا با تغییر، خدایگانی خود را بە خاک آلود و  بە آن عطر کهکشانها را زد. و انسان متعجب از زندگی هائی کە آفریدە می شدند و بناگاە محو می شدند بر هستی گریست، اما خود را نباخت کە بودن خود را بە میمنت همین امکان پذیر دانست. و انسان شد موجودی میان پذیرش واقعی و نفی مداوم آن. و بە قهرمان جستجوی خنیاگری تبدیل شد کە می خواست آواز ابدیت را در عین تغییر بیابد. و چە رویای شیرین و محالی!

 

و شاید اگر انسان از خاک نبود و از دود بود، شاید بیشتر با خود می ساخت. و شاید انسان اگر از خاک نبود و از نور بود، بیشتر بە عمق سیاهی ها آگاهی می داشت. اما نە از دود چیزی می روید و نە از نور. کە انسان را از روئیدن دوبارە و چند بارە و ابدی آن، انسان بود. و خاک، میهن انسان بود. بوئی کە احساس آشیانە را با خود داشت، با افقهائی کە دود و نور، مکدر و روشنائی اش می بخشیدند.

 

و آن لحظەای کە زمان بە انسان بخشیدەشد، تغییر زادەشد و چشمان انسان بە دنیا گشودەشد. و فهمید کە بدون زمان، رویاهایش بی معناترین بودن هایند. و رویاها با زمان بودند، و در زمان. و شاید خود زمان بودند، اما در مفهومی ناب. تنها کافی بود پوستە آن را شکست تا هستە آن بر زمین، زیر پای انسان بیفتد، و جوانەهای جدید از آن سر برآورند. بیشمار.

 

اما آیا این تقدیر بشر بود کە تغییر را با زمان تجربە کند؟ آیا فرم دیگری امکان نداشت؟ آیا خدا مفهوم دیگری در ذهن خداگونە خود نداشت؟ و اگر خدا خدا باشد، حتما کە دارد. و اینکە چرا بعد از میلیونها سال آن را تغییر نمی دهد، پرسشی است بحث برانگیز.

 

و انسان تلاش می کند بە چیزی غیر از زمان، و یا فراتر از آن بیاندیشد. اما،... اما چە بیهودە. ذهن انسانی او چنان در قفس تنگ و فراغ زمان اسیر است کە نمی توان فراتر از میلەها اندیشید. و جلادان برای رام کردن انسان از زمان آموختند و زمان را بە عاریت و بە کمک گرفتند. و اگر زندگی چیزی بە جز لحظەهای جاری در زمان نیست، پس اسارت آن هم فاجعەای است بە عمق وجود بشریت. و ترس انسان از لحظەهای اسارت، واقعی ترین و حقیقی ترین ترسهاست. و زمان کە اسیر می شود، تغییر می ایستد و انسان از بودن و شدن خود می ماند. رویائی کە جلاد خواب آن را می بیند.

 

و روزی کە خدا زمان را آفرید، لبخندی کریە بر لبان جلاد ظاهر شد و خدا را سپاس گفت. زمان، میلەها را آفرید و بە انسان گفت اینجا همان جائیست کە فرشتگان را بدان راهی نیست. و ای انسان تو با ارواح خبیث برای همیشە تنها می مانی. و پشت میلەها، راهروهای تو در توی بی انتهای بودند کە در سیاهی بە ابتدای دورانی خود می رسیدند.

 

و جائی کە زمان می ایستد، دلتنگیها اصلی ترین موجودات هستی می شوند. آنها عاشق ترین موجودات معشوقی بە نام انسان اند. و انسان هم چقدر فروتنانە بە چنین عشقی تسلیم می شود. مگر نە اینکە عشق را معنای زندگی تعبیر است؟ و دلتنگیها زمانهای ایستادە از دست رفتەای هستند کە تولد دگربارە خود را فراموش کردەاند. تسلیم شدگان لحظەهائی کە بە لحظات تغییر، دیگر باوری ندارند.

 

و تغییر بستری بود برای باور آوردن بە خوشبختی و میسر بودن آن. و خدا بر همین بستر محمد را انتخاب و بە رسولی خود برگزیدەبود. محمد اندیشید کە همین، بستر باور نیاوردن بە و میسر نبودن خوشبختی هم بود. و خدا با خلق تغییر بە ایدەهای خود خیانت کردەبود. و جائی کە تغییر مداوم هست، آیا می شود از خوشبختی و از هدایت انسان گفت؟

 

و بە فاصلەای کە میان خداوند و محمد بود و با جبرئیل پر می شد، آیا می توان اطمینان کامل کرد کە زمان چیزی را نربایدە باشد؟ کە زمان خود وجوە و سهم خود را می طلبد. و برای اینکە باشد، قائم بە ذات بودگی خود را بە رخ می کشد. کە او هم مثل همە آن دیگرانیست کە هستند و می خواهند باشند. حتی در تغییر.

 

و محمد می اندیشد کە ماموریت او بعلت زمان از همان ابتداء محکوم بە شکست بود. و خدا این را می دانست! می دانست و اما فرستاد. دانست و اصرار کرد. و شاید زندگی همین اصرار باشد. اصراری در درون تغییر،... برای ماندن.

 

آە! کە خدا گاهگاە بە قامت انسان در می آید، و می خواهد بسان او در ابدیت خود، طعم زندگی را بچشد. خدا گاە در یک خلسە معرفتی انسان می شد. او می خواست از لذت زندگی آگاە گردد، و یا در لذت آگاهی زندگی کند. و چە تلاش بیهودەای.

 

زندگی را آنانی می زیند کە در دل زمان و تغییر باشند. درست در درون لحظەهای تغییر. باقی، بازی است کودکانە و دهشتناک!

 

***

 

و رابط میان انسان و خدا خیال بود. خدا هیچوقت مستقیما با انسان سخن نگفتەبود و یا مستقیما خود را بە او نشان ندادەبود. گوئی می دانست انسان در خیال است کە می تواند تا ابد باور آورد،... گوئی می دانست کە انسان آنگاە کە با معبود خود روبرو می شود، دیگر معبود از معبودبودگی خویش می افتاد. پس خدا سرزمین خیال را برگزید. و خیال مادر خدا شد. خیال پناهگاە خدا شد. و انسان در چنین سرزمینی می توانست خدا را بە هر شکلی درآورد، از درخت و سنگ و توتم گرفتە تا انواع و اقسام جلوەهای روحی و متافیزیکی آن. و خدا اینچنین در آن طرف مرز میان واقع و خیال قرار گرفت. او آنجا را میهن خود کرد. و میهن همیشە یک خیال ماند. خیال، او را هم دور ساخت و هم قابل دسترسی. و انسانها در این دوگانە بود و نبود بود کە بە وجود او باور آوردند.

 

دنیا زشت بود و خیال زیبا. دنیا فانی بود و خیال ماندگار. و میان دنیا و خیال، آرزو متولد شد. آرزوئی کە قرار بود دنیا و خیال را بە هم پیوند دهد و از زهدان آن کودک اعجاز متولد کند. کودکی کە بشارت دهد اعجاز درهم آمیختن زشتی و زیبائی را، و تولد وجودی را کە نە زیبا بود و نە زشت. وجودی کە چیزی فراتر از زندگی بود. و آرزو ریشە هم در دنیا داشت و هم در خیال.

 

و اصرار خدا بر ماندگاری خویش در سرزمین خیال اعجاب برانگیز بود. نکند او تنها خیال بود و بس؟ نکند از واقع بودن خویش ترسان بود؟ و چنین موجودی را با انسان چە کار آید؟ چە مشکلی از زشتی دنیا را تواند حل کرد؟

 

اما خدا پناە انسان بود در خیال. بە گاە عزلتها، تنهائی ها و ناتوانائیها. خیالی کە متحقق نمی شود، اما فراموش کنندە و آرامش دهندەاست. و شاید تنها پناە انسان همین باشد. زندگی واقعیست کل، و انسان واقعیست جزء. و انسان تنها در درهم آمیزی جزئیت خود و خیال است کە می تواند زندگی را بمثابە واقع کل رام کند. یک رام کردن خیالی. پای در هر دو جهان. انسان با خیال، کل می شود و بە غولی قد برافراشتە در مقابل با وجود. او آنجا ارادە خود را باز می یابد. و ارادە ریشە در خیال و ریشە در آرزو دارد. و این چنین خدا بنوعی مظهر ارادە انسان بود برای غلبە بر زشتی ها.

 

اما انسان خطا کرد آنجا کە زشتی ها را بە خیال خود، یعنی بە خدا هم ارتباط داد. خدا می بایست تنها مظهر خوبی ها می بود. مظهر ارادە و آرزوهای مثبت. و جائی کە خدا خود بە منشاء پلیدی ها و خالق آنها فرا می روید، انسان حتی در خیال و آرزوی خود هم نمی تواند بر آنها غلبە یابد. اول باید اندیشە را شست.

 

و میهن خیال، یگانە میهن بدون مرز بود. یگانە میهنی کە همسایەای نداشت. میهن خیال، یگانە سرزمین وادی خیال بود. میهنی جهانشمول، بدون هیچگونە من و تو و... دیگری. بدون هیچ کشمکشی بر سر مرزها. مرزها، همان خود خیال بودند. سرزمینی کە همە چیز در آن آغاز، و در آن پایان می یافت.

 

انسان بر زمین نگریست و آن را تنفرآور یافت. جزئی محصور در آب و خاک کە بە جزئی بودن بیشتر تمایل داشت. انسان بر آب شناور اقیانوسها هم خط مرز کشید، و مغرورانە ندا درآورد کە تنها اوست با خیال خود قادر بە چنین کاریست،... آری تنها او. و موجهای سهمگین هم نتوانستند مرزهای اعماق خود را جابجا کنند. مرز، خطی بود خراشیدە و تراشیدە بر پیکر لرزان و مواج آب، با انعکاسی بر پهنای آسمان. و قرار شد آسمان هم دارای مرز شود. و شد. انسان، مرزها را بە اعماق برد و جهان یگانە را بە توری مشبک تغییر داد.

 

پروردگارا! جنبشی،... توانی! اما انسان قادر نبود موجود خیالی خود را بە جهان واقع آورد. او تنها در آنجا بە او نیاز داشت. انسان، واقع را فراتر از توان خدا نیز دانست، و این چنین بهشت را نیز آفرید تا ناتوانی خدا را جبران کند. و بهشت هم مکانی خیالی در همان میهن خیالی بود،... در جوار خدا. بهشت واقعی بود تبلور یافتە در خیال، و یا... خیالی تبلور یافتە در واقع. و تلاش انسان شد برای رسیدن خیالی بە چنین مکانی خیالی. و او خوش است با خیال کە با آن تسخیر هر چیزی شدنیست!

 

و محمد بهشت را بیاد آورد. آری در او هم تصور آن تنها خیالی بود و بس. بودنش را در آنجا هم خیالی تصور کرد. پس از خود پرسید کە آیا او پیش از خیزش از خانە ابدی اش براستی در چنین جائی بودەاست؟ و خاطرات زندگی هزار و اندی سال قبل در ذهن او قویتر بودند. واقع بر خیال در ذهن او ارجعیت داشت.

 

و انسان مقهور خیال خویش است. زندگی اندیشەای است در حال شدن. شدن آن بودنیست کە همە آفاق وجود را بە هم می آمیزد.

 

و انسان آنچە را دوست داشت بە وادی خیال منتقل کرد. واقعیت مورد علاقە خود را نیز بدان آغشت. و انسان ندانست و نمی داند کە در حقیقت در چگونە جهانی زندگی می کند. و شاید بهتر است کە نداند کە از دست رفتن خیال زندگی را تهی از معنا می کند.

و جهان جائیست کە بدون خدا و بدون آرزوها هم خیال می جنباند. و اولین انسانهائی کە بر فراز قلەای کە قرار گرفتەاند و یا بە افق بی پایان دریاهائی کە نگریستەاند بی تردید با خیال هماویز گردیدەاند. و بیکران، زادگاە دیگر انسان است در انسان بودگی خویش. و بیکران همان سرزمین خیال خداست در این جهان.

 

و محمد اندیشە کرد دشواری زندگی میان بیکران و واقع را. و انسانی کە ریشە در هر دو داشت،... و انسانی کە گاە یکی را بە نفع دیگری فراموش می کرد. و کشمکش دائمی یکی بودن. عرق جبین انسان در مصاف با معنا، و در خلقت معنا در میانە. خلق معنا و مرگ معنا،... و خلق و مرگ معنا. و زندگی با بستر کوتاهش کە کفاف نمی دهد هیچ کدام را.

 

و مرگ کە بر تارک نشستە است. و خدائی را کە بر انسان می خندد. سرزمین خیالی ای کە مرگ را در آن راهی نیست، و خدا در آن راحت بر بالش خود لمیدەاست. و انسان کە از این خلقت خود رنج می برد. انسانی کە نمی تواند حتی در خیال خود بە جای خدا تکیە زند، و جاودانگی خود را متصور شود.

 

محمد دستان خود را مشت کرد و بر خاک کوبید. وجود، در بیکران از درون خود صداهای گنگ مرتعشی بیرون داد. و افق در بیکران لرزید.

 

***

 

و محمد از اینکە ابزار خیال قرار گرفتەبود، آشفتە و ناراحت بود. فراتر از این، عصبانی هم بود. و کی او را چنین ابزار قرار دادەبود؟ خدا، انسان و یا خود؟ بی گمان خدا، اما او نیز باور آوردەبود و بە انسانها هم همین باور را خورانیدەبود. و این چنین وجود بر بنیان خیال بنا نهادە شدەبود. محمد سعی کرد ماجراهای زندگی خود را بە یاد آورد. اما نە اینکە خود او را نیز بە خیال تبدیل کردەبودند!

 

محمد تلاش کرد خود را بیابد. در دنیائی کە وجود انسان برای اثبات موجودی ماوراء طبیعی است، این خودیافتن هم چە دشوار بود. ماجراهای گذشتە زندگی، تنها خیالی بودند و بس. چنگ درانداختن بە آنها انگار گرفتن هوا در مشت بود. نگاە و احساس، چیزی را نمی یافت. تنها می بایست بە اندیشە و ذهن و... خیال مراجعە کرد. و خیال تنها راە دست یافتن بە خیال بود. و همە چیز در بستر خیال در حرکت بود، و این بستر آغازی داشت و میانی و پایانی،... و باز آغازها و میانی ها و پایانهای دیگر. و خیال پدیدەای بود درونگرا کە هستی خود را در بیرون از آن آغاز می کرد. و شاید اصل خلقت همانا پدیدەای درونیست. و آنانی کە درونگرا هستند آسانتر حکایت خدا را باور می کنند. و خدا کە خود بزرگترین درونگراها بود از همین طریق، مخلوق خود یعنی انسان را تسخیر کردەبود. پس باور بە خدا، از قبل، در درون انسان وجود داشت، و کار خدا تنها بیدارکردن آن بود. این باور قبل ازخدا هم وجود داشت، و همانا سرچشمە و بنیاد خود خدا هم بود. پس قبل از خلقت خدا، باور در پهنای وجود در صیرورت بود. و خدا خلق شد زیرا کە باور بود.

 

اما نە، انگار کل صحنە چیزی، چیزکی کم داشت. محمد بیشتر در خود فرورفت. و ناگهان آنرا یافت. آری، و آن باور بود. جمع باور و خیال، گهوارە مفاهیم ابدی بودند. مفاهیمی کە استحکام جهان را پاس می داشتند، و اما در همان حال روانی اندیشە را بە چالش می کشیدند. راستی، انسان را چرا چنین نیازی بود؟ آیا او را همانا کسب نان و پناهی و امنیتی کافی نبود؟ مگر زندگی کوتاە انسان تنها برای همین آفریدە نشدەبود؟ انسان را چە بە مفاهیم و چە بە خیالاتی کە عمر دراز می بایست؟ انسان در خانە کوچک خود باید بە امنیت خود لم می داد و شبها در بە گوش دادن بە حرکت ریتمیک نفسهای کودکان بە خواب رفتەاش سیاهی را بە سحر می رساند، و اگر عمر فرصتی می داد شاید در میانە تکاپوهای بی پایان خویش مجالی برای عشق کوتە عمری هم بود. و عمر انسان در حقیقت تنها کفاف عزیزانش و بودن با آنها را می داد. اما خیال انسان را بردەبود. و قرار بود ببرد. خیال با انسان عجین شد تا او را از هستی مشخص خود بە 'فراهستی' ببرد، و بە او بیاموزاند کە باید بە پیشواز درد و کشف جهانهای ناشناختە دست خود برود.

و وجە مشترک انسان و خدا خیال بود. انسان از طریق خیال بە خدا رسید و خدا نیز همچنین. خیال وجودی بود انسانی و خدائی. و تنها راە رە یافتن ابدیت بە وجود انسان. و خیال خدای خدایان بود. اثیری سرگردان، افشان و خالق کە در بی نهایت در حرکت بود تا بە وجود معنا دهد. و انسان و خدا با هم عاشق آن شدند، و بر سر مالکیت آن جنگیدند. و جنگ بر سر خیال را پیروزی نیست. و هیچ کس هم بازندە نیست. خیال را وجودیست کە بە پهنا و عمق جهان. اثیری کە از میان همە می گذرد و بر جای می گذارد بوی طراوات سازندگی بی مرز خود را. و این چنین بود شاعری ادعای خدائی کرد و عارفی از وحدت الوجود گفت، و پروانەای در رقصی زیبا بر فراز گلها خود را بە شکل خدا درآورد.

 

محمد لبخندی بر لبانش ظاهر شد. خیال اینکە او تنها ابزار خیال نبود، او را سوار بر پرندە رنگارنگی خیالی بە وادی خشنودی برد. خیال اینکە خیال، رابطە او را با خدا بە پیوندی معکوس تبدیل می کرد، جان او را از رایحە خوش خود انباشت. و محمد از خودبودن خود لبریز شد، و خود بودن او را بە انسان بودن خود بازگرداند. و اندیشید کە انسان زمانی می تواند خدائی باشد کە انسانی باشد. و انسان اگر وجود انسانی خود را بە کمال لمس نکند، خدا را نیز درنیافتەاست. و خدا در اصل انسانی بود کوچیدە بە ماوراء در نیت و در خیال خلقت دوبارە دنیای خود، اگرچە یکبار از قبل آفریدە شدەبود.

 

و جهان چونان خیال، مجموع و یا شاید جمع همە خیالات آحاد بشری بود. خیالاتی در کنار هم، و یا همە در هم در یکی. و انسان خواست کە خدا از نوع دوم باشد. واحدی متکثر و یا متکثری واحد کە بودن را نە در زیستن کە در خلق کردن می خواست.

 

و خیال جائیست کە جسم نرم می شود، و روانی می یابد. محمد سنگی بر می دارد و از نزدیک بە آن می نگرد. از جنس همان سنگهائی کە بە گاە خود از در و پنجرەها بر او پرتاب کردند. و جائی کە خیال نیست، تماس چە ضربە آسا و چە سخت می گردد. و باد و ابر و آب و شن از جنس خیال بودند. علاقمندان بە جهانهای دیگر. آنان بودند تا بشوند. تا خیال را در بودن بە شدن حمل کنند. و زمان، علاقمند بە این همە داستان، قلم گذر بە دست می گیرد تا بازگو کند سرنوشت انسان را.

 

و آن شب محمد دوست دارد شعری بسراید. چیزی حزین، اما اندیشمند در درونش سر بر می آورد. و برای اولین بار در عمر مردە و زندە خود در می یابد کە شاعران اندیشمندانی حزین اند و یا حزین هائی اندیشمند کە خیال را در ندا دادنش بر می تابند. و  قصیدەای می سراید کە احساس می کند از جنس عشق است. و آن را بر شن روان بیابان می نویسد. تا هم خدا آن را بخواند، و هم زمان روایتش را بە ذهن بسپارد. و نیمە شب از اعماق، صدای گریەای بر می خیزد... کە شاعران همیشە از جنس گریە بودند. و آنچە می ماند کلمات روان بر شن اند. گر باور نمی کنی حقیقت آن را از خدا و یا خیال بپرس کە دروغت نمی گویند.

 

و آن شب، محمد خستەترین مرد دنیا بود. و آنجا در کنار شعر بر ماسەهای روان خوابش می برد. ماسەهائی کە بە شاعر خود عشق ماسەای دارند نصف شب او را از سرمای بیابان محفوظ می دارند.

 

***

 

خدا جهان را آفرید، اما گوئی بە آفرینش خود اطمینان کامل نداشت و پیامبران را برای تصحیح آن فرستاد. در میان هر گروهی کسی را برگزید. و آنی کە برگزیدەشد، بە سخن، آنی شد کە خدا در رویای خود داشت و دوست داشت مردم آن را اینگونە ببینند. پس برگزیدە، چیزی بود مانند شعر. خدا بە گاە آفرینش، چیز یا چیزکی را فراموش کردەبود! اینکە بە گاە آن در چە هوای بودەاست، کسی نداند. تنها اینکە چیزی، چیزکی کم آمدەبود. و آن چیز یا چیزک بە ظاهر اندک بود، اما واقعیت این بود کە در خلقت بر پاشنە بدی ها می چرخید و کسی را یارای تغییر آن نبود. آری، انسان در وجود خود ماندەبود،... این باشد یا آن؟ هرچند خود می دانست کە باید هر دو باشد، اما خدا فرمان می داد کە باید انتخاب کند.

 

و عجبا اینکە خدا کار تصحیح جهان را بە برگزیدگان انسانی خود سپردەبود! و شاید علت آن این بود کە خدا انسان را از روی خود آفریدەبود، یا اینکە این تنها انسان بود کە می توانست مستقیم و رودررو با خود انسان سخن بگوید. خدا توسط خود بە کناری راندە شدەبود. خدایان تنها با خدایان سخن می گویند و انسان با انسان.

 

محمد ماندەبود کە بە حقیقت، انتخاب خدا انتخاب درست و گزیدەای بود یا نە. آیا می شد جزء در کار کل دخالت کند و کل سیستم را دوبارە بر پاشنەای دیگر بچرخاند؟ آیا خدا باز اشتباە نکردەبود؟ اما خدا تنها بە تغییر دوبارە انسان اندیشیدە بود و نە باقی جهان. حیوانات و طبیعت بە جای خود باقی می ماندند و چیز یا چیزکی کم نداشتند. هر چند خلقت در خود کلی بود با بیشمار پیوندهای آشکار و ناآشکار خود. و آیا خدا بە حقیقت این را می دانست؟

 

محمد احساس کرد در بازی ناعادلانەای گیر افتادەاست. خالق برای تغییر جهان بە مخلوق خود پناە آوردەبود، و برای اینکە این را پیش انسان، معقول و مورد پذیرش قراردهد از فرستادگان خود موجوداتی کاریزما ساختەبود، فرستادگانی با خصایص مافوق بشری کە دریا می دریدند، بینائی بە کور می بخشیدند و می توانستند در هفت لایە آسمان بە پرواز درآیند. و انسان باور می کرد چرا کە نیاز بە تغییر داشت،... چرا کە زندگی ای را کە خدا بە او بخشیدەبود، نمی پسندید!

 

و پیامبران هم عاجز ماندەبودند. خدا قادر نبود کمبود خود در خلقت را جبران کند. نە خود می توانست بە کمک خود برآید و نە رسولان. همە چیز در یک بن بست ترسناک گیر کردەبود. و خدا خوشحال بود کە بهشت و جهنم را داشت. اگرچە این دو نیز کاری از پیش نمی بردند بەجز افزودن بر ضجە آنانی کە در دوزخ شکنجە ابدی می شدند. بهشت و دوزخ یک حل فراطبیعی و ماورائی بودند. جائی بودند کە خدا در آن بە کامل بودن پروژە خلقت خود باور می آورد و با وجدانی آسودە شبها را سر بر بالین می گذاشت. و ضجەهای انسان قرار بود خلاء قدرت پروردگار را در بی نهایت پر کنند.

 

و محمد انسانهای دیگری را دیدەبود کە بدون باور بە خدا در صدد تغییر جهان و خلقت برآمدەبودند. کافرانی کە اگر نە بیشتر، اما درست بە اندازە انگیزە خدا و محمد در کار تغییر جهان بودند. پیامبرانی کە بر خلاف رسولان خدا، فرستادە خود بشر بودند بە خود. آنانی کە ریشە در زمین و در خاک داشتند و ماوراء را بە چالش جانانەای می کشیدند. آنانی کە در همین دنیا بە کام دوزخ رفتند و زندگی کوتاە را با شعلەهای آتشین برگزیدند. چرا کە تغییر شعلەای است آتشین و فروزان.

 

و محمد اگر بە آنان بە چشم رقیب می نگریست، اما در درون بە آنان مهر بی پایان داشت و محبت عمیقی را احساس می کرد. آنان از جنس محمد و رسولان دیگر بودند، و شاید مهمتر، زیرا بنیان خلقت را از همان نقطە آغاز کە خدا باشد بە چالش می کشیدند. آنان اگرچە فرستادە خود انسان بودند، اما هیچ انسانی بە مانند خدا مستقیما آنان را برای ماموریت خود خطاب قرار ندادەبود. گوئی زندگی نیروئی بود ناپیدا کە هر از گاهی ابرانسانی را می زائید تا بە کام رویاهای بزرگ فرو برد.

 

آنان بندە نبودند. و محمد از بندەبودن خود احساس شرم کرد و خود را کمتر یافت. او همیشە بە سرکشی انسان یاغی رشک بردەبود، اگرچە خداوند همیشە بە آنان وعدە جهنم دیگری دادەبود. و شاید او اگر چنین یاغیانی را در کنار خود داشت، سرنوشت بشر چیزی دیگر می شد، شاید انسان می توانست بر نقص خلقت فائق آید و خدا را از اضطراب ازلی رستگاری دهد.

 

و وراء با ماوراء قابل جمع نیست. رویاها نیز قادر بە پرکردن چنین شکافی نیستند. و زندگی شاید ورائیست کە همیشە با ماوراء در ستیز است و یا برعکس ماورائی کە با وراء در ستیز است. محمد بە پیکر خود کە هنوز بوی گور می داد نگریست. آن را آوازی یافت کە صدها سال بود ترانە خود را گم کردەبود. مرگ، ضد ترانە است. مرگ حد واسط میان وراء و ماوراء است. حد واسطی کە چیزی بیشتر از این در مورد خود نمی داند. شاید روزی فرارسد کە خلقت، مرگ را از خود براند و بە جای آن حد واسطی دیگر تعریف کند. راستی ما را بە چنین دنیائی اجازە رویایی هست؟

 

از دور صدای ترانەای بە گوش می رسد. محمد بەیاد می آورد کە آنانی کە بە تغییر دنیا می اندیشند عاشق ترانەاند. ترانەها در تنهائی خویش، و بە گاە شکستها کە اوج می گیرند. و همیشە شکست، پیروز اصلی بودەاست. و شکست است کە همیشە معنا دادەاست، حتی برای ابرانسانهای دیگر. آنانی کە نخواستند شکست را باور کنند و آن را تنها مال گذشتە دانستند. تا خود شکست خوردند و دانستند گذشتەای وجود ندارد.

 

و هر آنچە هست اکنون است. بشر محکوم بە عمل است، چە بخواهد بگذرد و چە نخواهد. بشر عین عمل است. و کار رویاها گذر است. اقناع انسان بە وجود خود در روزی دیگر. و این چنین انسان از امروز خویش می گذرد اگرچە می داند زندگی همین لحظەهایند. آتشی کە روشن می کند و گرما می بخشد، اما قادر بە رام کردن ابدیت نیست.

ترانە گاە غمگین است و گاە شاد و گاە انگار چیزی در خود ندارد. غمگینی آن عین گذشتە است و شادی آن عین آیندە و پوچی آن عین حال. و آوازها این چنین در بطن زمان جاری می شوند. درست مانند رودی کە در هر دو سوی آن ناپیداست. گنجشککانی کە بر درختان کنار رود لانە کردەاند، پوچی حال را با آواز زیبای خود لبریز می کنند. و محمد می اندیشد کە اگر پرندگان نبودند، براستی زمان را چە می شد.

 

زمین بوی گندم می دهد. استشمام آن، پرەهای بینی محمد را مشتاقانە بە لرزش در می آورند. و زندگی چیزی است میان آب و گندم و آواز گنجشککان سراسیمە. شاید وجود بیشتر از این چیزی در چنتە نداشتە باشد.

 

***

 

و شاید زندگی پدیدەای است میان دو شکست. شکست اول، آغاز امید برای پیروزی و جبران شکست است، و اما باز شکست بر سر راە انسان یاغی دوبارە پدیدار می شود. و انسان برای پیروزی بر شکست، این بار چونان یک احساس و اندیشە هستی شناسی، شکست دوم را باز بە عنوان امکانی برای پیروزی می یابد. و این چنین انسان شکست را افسانەی می پندارد کە واقعیت ندارد، و یا اینکە اگر واقعیت دارد تنها بە علت یک اتفاق عجیب است! اما آیا می شود با یک تفسیر وارونە از واقعیت زیست؟ یا شاید واقعیت عبارت از آنیست کە ما احساس و اندیشە می کنیم؟

 

و تاریخ انسان، تاریخ احساس و اندیشەهای متفاوت است، شاید تنها بە این دلیل کە بشر نمی تواند واقعیت را بدون آنها دریابد. و انسان گرفتار و ماندە در خود، این چنین با خلقت در یک تماس ذهنی قرار می گیرد. و شاید اگر این چنین نمی بود، چقدر تحمل و یا پذیرش شکست، یا اینکە خیال وارونە جلوەدادن آن غیرممکن می شد. خدا، شکست را همزمان چونان یک واقعیت در بیرون از انسان، و نیز چونان وهم در درون او آفرید. او یک امید وهمی بە انسان بخشید. و پیروزی هم چونان وهم ماند. وهمی شیرین کە معنادهندە بود، و راە را با مشعل فروزان خود روشنائی می بخشید.

 

و محمد بە دوران خود اندیشید. او در عین پیروزی شکست هم خوردەبود. پیروزی او، راندن رقیب از میدان و جایگزین کردن خود، بدون عملی کردن خواستەهای خداوندی بود. بە نظر می رسید هم خدا و هم انسان تنها در حذف دیگری موفق بودند، و نە در اثبات آروزهای خود. و خدا و خلقت او صرفا موجوداتی نفی کنندە بودند. خدا جهان را بر اساس نفی بنا نهادەبود. و بشر در اندیشە اثبات بود بە جنگ خدا و خلقت رفتەبود،... و او هم ماندەبود. تاریخ گواهی می داد و می دهد و خواهد داد. و داستان بشر، سرگذشت وجودی یاغیست کە در پی آوردن عدن بر روی این کرە خاکیست. وجودی یاغی کە حتی وجود خدا را نیز در این تلاش معنا می کند، حتی اگر بە نتیجە هم نرسد.

 

و انسان اساسا موجودی میان دو شکست است، وجودی میان شکستها،... تا بی نهایت. و آنجا کە بی نهایت وجود دارد دیگر نە شکست معنا می دهد و نە پیروزی. تنها، هویتی می ماند ماندگار. در پس زمینەای کە دیگر وجود آن هم اهمیتی ندارد. پس انسان می زید، برای اینکە باید بزید. و زندگی اصل است.

 

و انسان شکستهای خود را نمی شمارد. عدد، آنجا معنائی ندارد. شکست سرزمین کیفیت است و نە کمیت. و شکستی کە دیگر شمردنی نیست، معقول نیست در پی شمارش آن برآمد. آدمی در مفهوم کیفیتی شکست است کە می تواند آن را تصور کند. و انسان برای پیروزی، بە کیفیت بیش از عدد نیاز دارد. و زندگی در اساس تودەای بی شکل و اتفاقیست کە عدد را برای سادەکردن خود بە خود راە دادەاست. و عدد ذات نیست. و جوهر، عدد را دور می زند. محمد بەیاد می آورد کە چگونە بعضی شبها بە شمردن ستارگان پرداختەبود. شمارەهائی کە در راە می ماندند و بە مقصد نمی رسیدند. و شمارە کە قرار نیست بە مقصد برسد. آنان مقصدی ندارند و هر چە هست شمردنی تکراریست برای اثبات بی نهایتی بی معنی. گردن می کشد و بە همان آسمان صدها سال قبل خیرە می شود. جهان در دور دستها چقدر ابدی بە نظر می رسد. تغییر در فواصل کم قابل رویت است. پس برای همین خدا آسمانها را بە ماوای خود برگزید. انسان کم عمر، هیچ وقت بە راز تغییرات دور دست دست نخواهد یافت، و برای همین، امر مقدس بە جای خود باقی خواهند ماند. در دور دستها، شکست جائی ندارد. خدا، انسان را در زمین چپاند تا تصور خود را جاودانە کند.

 

و محمد با بازگشت خود بە زمین، شکست را بە چالش کشیدەبود. شکستی کە بنابر منطق تاریخ قرار بود بە شکستی دیگر منتهی شود. اما خدا باز او را زندە کردەبود! و تصور اینکە همیشە امکان راە دیگری هست، محمد را بە شگفتی واداشت. و او علت آنرا در قوە تخیل آدمی یافت. شکست را تنها با تخیل می توان رام کرد. و این تخیل چە بود کە این چنین انسان را بر واقعیت زندگی و توان خود بی رحمانە می شورانید؟ آیا تخیل همان حماقت بشر در عدم پذیرش شکست نبود؟ یا اینکە تخیل، توان تصور شکست بە شیوە دیگری بود؟ پس شاید تخیل همان دروغ بود، دروغی برای توان ادامە راهی کە دیگر در واقع راهی برای ادامە نبود. و شگفتا کە می شد بر همان راە، دوبارە رفت و توان از دست رفتە را دوبارە بازیافت!

 

و ناگهان بوئی جهان را در بر گرفت. پرەهای بینی محمد بە ارتعاش درآمدند. او بو را نشناخت. اما ناگهان بە یکبارە همە چیز خود را آشکار ساخت. و بو همانا بوی کهنگی جهان بود. جهانی کە خدا ساختە بود بعد از مدت کمی، بوئی عجیب بە خود گرفتە بود. بوی کپگ گرفتگی پستوها و نانهائی کە بشر فراموش کردەبود بخورد. و خلقت چە زود پیر شدەبود. خدا جهان را بە زمان آغشتە بود، و زمان، تصور شکست را پیر می کرد و بە فراموشی می سپرد. پس هر نسلی و هر انسانی ناچار بود راە رفتە را دوبارە بپیماید. و این چنین منطق دایرەای وجود، در تکرار خود، زندگی را بی شمار احیاء می کرد.

 

و شاید زندگی با شکست زیباست. شکست، معانی را عمق می بخشد. بە تنهائی های ما طراوت اندیشە می دهد، و چنان زندگی را از پوچی لبریز می کند کە راحت تر زندگی را وداع می توان گفت. گر شکست نباشد، آدمی سبک سر می شود. درست عین مرگ کە گر نباشد می توان زندگی را تنها بمثابە یک بازی صرف تصور کرد. زندگی ای کە می شود هر لحظە، آن را بە خطر انداخت بدون ترس از دست دادن آن.

 

و گل خلقت آدمی با شکست نیز عجین شدەبود. خدا آنرا بە انسان بخشید تا انسان بودن خود را بە یاد داشتەباشد. و آنی کە شکست ها را بیشتر بە یاد داشتەباشد، بیشتر انسان است.

 

دل محمد گریە می خواست، اما نگریست. اندیشید کە شکستی کە با گریە همراە باشد، شکست نیست. شکست واقعی را با امر اندیشە همسایە بود. و آنکە بهتر شکست می خورد، بهتر می اندیشد.

 

***

 

و شاید اشکال از خود خدا بود. راستی چرا اصرار داشت کە جهان را او خلق کردەاست؟ چرا اصرار داشت جهان چنین بی سر و تهی را کە این چنین از جرم و جنایت و پوچیگری اشباع بود، بە خود نسبت دهد؟ آیا خدا می دانست با این کار چە ضربەای بە اعتبار خودش می زند، و چگونە بە دست خود از قدرت و عظمتش می کاهد؟ و چرا موجودی کامل چنین خلقت ناکاملی را آفرید؟ آیا همین دال بر ناکامل بودن خدا نبود؟ مگر می شود از کامل، ناکامل بزاید؟

 

و خدا با این کار خود دست انسان و از جملە مستبدان را برای کامل کردن دنیا باز گذاشتەبود. پروژەای کە توسط خود او بە پایان راە خود نرسیدەبود، قرار بود توسط فرستادگان، و نە تنها فرستادگان، بلکە همە آن مزورانی تکمیل شود کە بە درازای تاریخ بە نام او جنایت کردەبودند. و دست چنین آدمیانی بیشتر از هر کس دیگری برای فریفتن باز بود. و آیا این نمی رساند کە آن بخش ناقص هم از همین آدمها تشکیل می شد!؟

 

محمد هیچ وقت خدا را ندیدە بود. او تنها نوری از او و فرشتگان را زیارت کردەبود، اما آیا واقعا آن نور همانا خود خداوند بود؟ آیا فرشتگان واقعا از طرف خود او می آمدند؟ آیا خدا همان جمع فرشتگانی نبود کە بە نام خدا بر جهان حکم می راندند؟ و چرا محمد یکبار بطور جدی برای ملاقات با خدا درخواستی نکردەبود؟

 

و نور را هر کسی می تواند بە محل ملاقات آورد. مگر آفتاب برای همگان در دسترس نیست، کە هست. و محمد بدون اینکە خود متوجە شود، داشت بە یک فریب ماوراءطبیعی می اندیشید کە بە گاە خود با آن او را فریفتە بودند. فریبی از جنس خلقت. و این بدترین فریب دنیاست. آنانی کە بە نام خلقت، فریب می دهند بدترین فریبکاران اند. و جهان لبریز از وجود آنان بود. خالقانی کە همسایە جنایت بودند، و از ویرانی نمی هراسیدند.

 

اما شاید ساختن، همین باشد. خلقت شاید همانا ناقص آفریدن باشد. و خدا بقیە پروژە خود را بە دست انسان سپردەبود. نە انسان، بلکە ابتداء بە فرستادگان خود و بعد انسان. و چرا خدا مستقیما با خود انسانها سخن نگفتەبود؟ چرا اصرار داشت کسی در میان باشد؟ و محمد این میان بودگی را دوست نداشت. خدا می توانست با دهان ماورائی خود، اگر ارادە می کرد، خود با همە آدمیان روی کرە زمین سخن بگوید. او نیازی بە دهن کوچک هیچ فرستادەای نداشت. مگر صدای امثال محمد تا کجا می توانست برد داشتەباشد؟ دنیا پر از کوە و درە و دریاها و فواصل بود. و نیز لبریز از آدمهائی کە یا نمی خواستند بشنوند، و یا وقتی برای شنیدن نداشتند. و کسی کە ناقص آفریدە شدەباشد، کامل نمی شود. تنها می تواند بهتر شود. و این چنین، خلقت بە نماد تضاد مداوم وجود با خدا بدل می شود. و شاید خدا بە جنگ ناخواستەای وارد شدەبود کە برندەای ندارد. و خدا از دست خلقت خود خستە می شود، و بە جهنم پناە می برد تا خلقت خود را در انتقام از آدمیان کامل کند!

 

لبنخند تلخی بر لبان محمد می نشیند. می اندیشد کە پس نقص همیشە با بدی جبران می شود. حتی پیش خدا. و اگر انسان کپی خداوند است، چە بیشمار این بدی می توانست در میان انسانها متکثر و متنوع شود. خداوند با خلقت 'بدی' بە عنوان یک کیفیت، کمیتی وحشتناک بخشیدەبود. و انسانها قرار بود بیشمار بزایند.

 

و حال در ذهن محمد، خدا تنها یک خاطرە بود. خداوند دو بار هیچ رسولی را بە جهان خاکی نمی فرستاد. و محمد قرار بود با خاطراتش با جهان رابطە خود را دوبارە برقرار کند. و خدا کە خاطرە می شود نوستالژی را جامە حلول خود می یابد. نوستالژی ای کە برای جهان آیندە هیچ معنائی ندارد، و نمی تواند مسیرها را تغییر دهد. و زمان کە می گذرد، حتی خدا هم بە یاد آن غمگین می شود. زندگی سنگین تر و واقعی تر از هر پدیدە دیگریست. و زندگی آنجائیست کە تصور خدا در مورد آیندە کم می آورد. زندگی، کیفیتی بود افزایندە و آفرینندە، درست مانند خود خدا. آە، و این نە خدا و یا انسان، کە خود زندگی بود کە بە خدا می مانست. زندگی کیفیتی میان اجزائی، و نیروئی خالق در بی نهایت بود.

 

و اگر خدا خود تنها بخشی از وجود می بود، شاید کل سرنوشت آدمی کیفیت دیگری پیدا می کرد. اگر خدا نە بالای انسان، بلکە در کنار او قرار می گرفت، انسان احساس همبستگی، نزدیکی و امنیت بیشتری می کرد. و شاید بیشتر بە اوامر و افکارش وفادار می بود. محمد بە تجربە می دانست کە انسانها بیشتر در ظاهر آنی بودند کە خدا طلب می کرد تا در درون. خدائی کە خود کامل بود و اما جهان را ناقص آفریدەبود، چە متکبرانە از مخلوق خود می خواست کامل باشد! خدائی کە نوید شکنجە می داد، و بیشمار جلاد مدعی را هم برای کنترل انسان آفریدەبود.

 

و جهان و خلقت بیشتر بە مضحکە می مانند. ذهن خدا یک وجود دوگانەانگار بود، و از انسان می خواست آن را رها کردە و بە وحدانیت ابدی بپیوندد. امری کە تنها با مرگ ذهن میسر بود!

 

و راستی و دروغ فرشتگان را نمی توان محک زد. نمی توان اصالت موجودات میانی را معیاری داد. همە چیز تا اوج خود در تغییری ناامید کنندە غرق است. و محمد از اینکە بە ادعائی باور آوردەبود اینچنینی، بر خود خردە گرفت. خدا عقل را دادەبود تا ماوراء را هم بتوان سنجید، نە اینکە تنها باور آورد. اما انسان تنها باور آوردەبود! و باور، منشاء تکرار خطای آفرینش است. باور جائی بود کە عقل عقب می نشست، و جهان را بە سادگی فرا می خواند. اما آیا آدم عاقل نیز، انسان بی عملی نبود؟ آیا این باور نبود کە در آخرین معنا جهان را تغییر می داد؟

 

و فرشتگان چە متکبرانە دروغ می گفتند. و آنان چە متکبرانە از راندن شیطان از بارگاە خدا می گفتند. شیطانی کە ابدی می زیست، و انسانی کە موقتی بود. شیطانی کە قرار بود تا ابد، برای منحرف کردن آدم، از کردارهای آدم آگاهی داشتەباشد! و چنین فرشتە از بارگاە خدا راندەای، نمی تواند لحظەای بدون تماس با همان خدا و یا فرشتگان باشد. رفقای قدیمی، در یک بازی نهان انسان را کماکان تحت کنترل و اختیار دارند. و بدون چنین بازی ای نمی توان بهشت و جهنم را یک هویت ماورائی بخشید.

 

محمد در خود احساس خشم کرد. اما شاید خشم، بخشی از احساس انسان برای خودبودگیست. یاغیان ابتدا مشت بر زمین می کوبند.

 

***

 

خدا فرمان می داد. فرشتەها تنها تبعیت می کردند، و انسان کە دارای عقل بود قرار بود تبعیت برایش تابعی از عقلی باشد کە خدا بە او بخشیدەبود. و تبعیت، انتخاب بود. و انتخاب یعنی اینکە انسان خود می توانست تابع اختیار باشد. پس انسان مختار هم بود کە تبعیت نکند و خدا را پس بزند. و عقل دارای دو بخش شد: فرمانبرداری و طغیان. و انسان بنا بر منش عقل بە طغیان هم تکیە داد. مگر شرط عقلانیت، استفادە از همە ظرفیتهای قوە عقل نبود؟

 

و یکی از اسامی طغیان، کفر بود. و اسامی بسیار دیگر: جرات، ادعا، خطر، تنهائی، اندیشیدن و... بە قامت خدا درآمدن. و رسولان و کتب الهی از انسان خواستند بخش فرمانبرداری عقل را تبعیت کند! و اگر هم طغیانی هست، باید در این مسیر باشد!

 

و طغیان انسان تنها علیە خدا نبود، او پروژەای بود طغیان آلود... علیە خود بە درازای تمام وجود. و علیە وجود. و اندیشە، غیر از این چیز دیگری نبود. طغیان، نفی فرمان بود. و در خود حاوی فرمانی دیگر برای طغیانی دیگر. و انسان پروژەای تکرارناشدنی بود. بی پایان تا بە بی پایان معنا دهد.

 

انسانها سە دستە بودند: فرمانبرداران، طغیانگران و میانەها (فرمانبرداران ـ طغیانگران). و داستان زندگی، داستان مشترک هر دستە بود با هم در پیوندی ناگسستنی با ماوراء. و قصە زندگی، قصە کشاکش دو دستە اول بود برای تسخیر دستە سوم. و عقل ابزار قدرت و تسخیر بود.

 

و زندگی تکرار مبارزەای مداوم بود. معنائی در منطق دایرە، بدون آغاز و پایانی. و مرگ ربطی بە آن نداشت، زیرا کە انسان زندە را بە آخرت خود نرسانید. و زندگی شور قطبهای متضاد بود در با هم بودنی ابدی. و رویای بی سرانجام پایان آن بە نفع یکی.

 

و شب، تنها سیاهی نیست. شب لبریز از انواریست کە چشم از دیدن آنها قاصر است. و قرار نیست جهان وجودی سراسر پیدا باشد. حلول انسان برای کشف بود. کشف ناپیدای خود در ناپیدای جهان، و ناپیدای جهان در ناپیدای خود. و اندیشە و ارادە فرا خواندە شدند تا توان سفری را بە درازای زندگی بە انسان بخشند.

 

و محمد جنگهای خود را بیاد آورد. سپاهیانی از هر دو سوی با طغیانگران، فرمانبرداران و آدمهای میانی کە سرنوشت، آنان را بە صحرای نبرد آوردەبود. و همە می رزمیدند و می مردند. زخمی می شدند و نوای پیروزی سر می دادند. و یا شکست را در سکوت خود پذیرا می شدند. و زندگی همە را بە صحنە خود فرا می خواند. کسی را یارای دوری و گریز نبود. پس آیا اساسا انتخابی وجود داشت؟ یا اینکە انتخاب، تنها عبارت بود از گزیدن جایگاە خود در لشکریانی کە قرار بود بە مصاف هم بروند؟

 

صدای سم اسبان وحشت زدە، چکاچک تیغ سرد شمشیرها و صفیر نیزەها دوبارە در گوش محمد می پیچد. و فریاد دردآلود زخمی ها و انسانهائی کە خون آلود می مردند. پیام خدا زیاد هم صلح آمیز نبود. عقل انسان بە خون آلودە بود. پروردگار، خون را در تن آدمی کردەبود، برای اینکە روزی در راە او ریختەشود. و چە خدای بی رحـمی! و شاید تنها در فرهنگ و کلام آدمی او بی رحم است. اما راستی خدا چگونە بر چنین تصویری می نگرد؟ آیا او خالقیست سردتر از پولاد سرد شمشیرهائی کە بە درازای تاریخ جان انسانها را گرفتند؟ و اگر نتوان چنین خالقی را با کلام انسانی توصیف کرد، پس چگونە می توان او را درک کرد، و توان پرستش او را در خود فراهم آورد؟!

 

خدا با همان کلام انسان با انسان سخن گفتەبود، اما همان کلمات را در درک خودش قاصر می دانست. و انسان را برحذر می داشت کە خطائی نکند رحمت او را از خود دریغ دارد! و زبان مشترکی میان انسان و خدا نبود. و خدا تنها احساسی بود بدون کلام. ایمانی کە باور را در بنیان وجود خود فرا می خواند. و باور، اندیشەای و یا احساسی بدون کلام بود.

 

محمد بە کتابش اندیشید. بە روایت کلام خود از زبان دیگران. کلامی کە خدا مکتوب نکرد و انسان بود کە مسئولیت آن را بعهدە گرفت. و آیا انسان اساسا قادر بە این کار بود؟ چگونە می توان کلامی را کە قادر بە درک واقعی جهان خدا نباشد را انسان گرد آورد؟ آیا انسان قادر بود کلام خدا را در کتابی بگنجاند؟ آیا همان نور و همان جبرئیل فرشتە کافی نبود؟

 

و کتابی کە ماند، و ماندنش همان ماندن نبود. کتابی کە کلام خدا بود و عقل ناقص انسان آن را در نوشتار تکرار کرد! کە کلام شفاهی همان کلام نوشتاری نبودە و نخواهد بود. کلامی کە اگر نبودند خود خدا هم نبود. و شاید خدا همان کلمە باشد. توان وصف جهان و وجود توسط انسان. چە در خیال و چە در واقع. و انسان موجودی کە بە هر دو جهان وابستە است و زندگی خود را در آنها باز می یابد. واقعی کە زندگی می کند و خیالی کە می خواهد زندگی کند. انسانی کە واقعی است و خدائی کە خیالی. کە لحظات زندگی تنها لحظات لبریز از واقع نیستند، و انسان خیالی است خیال پرست. و گناە شاید از ستارگانی باشد کە این چنین آسمان پهناور را در شبهای ظلمانی بر می افروزند، و خاک را ازمعنا تهی می کنند.

 

و اندیشە، نە غم است و نە شادی. عقل را نیز همین منطق. و آنانی کە می اندیشند را پس لذتی نیست. کە اندیشە، تنها گذر واقعی انسان است در گذرگاە وجود. و آنی را کە غم دارد و یا شادی، توان اندیشیدن و خلق کردن نیست. در بزم اندیشمندان، رقص مستانەای نیست، بادە قرمز جانانەای نیست. هر آنچە هست کلامیست بیانگر. عمقی است بدون سطح. عین وجود. و متفکران زندگی می کنند بدون اینکە بخندند، و می میرند بدون اینکە گریە کنند. و اندیشە کە بە حرکت در می آید، ارواح سرد شبح گونە بر آبهای اعماق شب می جنبند و وجود را مهی سرد و مبهم در بر می گیرد. و تو ای انسان،... اما نترس کە این همانا خود توئی!

 

و بە زمان محمد، نە کتابی از او بود و نە از دیگران! مردم را ایمانی بود شفاهی. و آن زمان کلمات در فضا می ماندند. و علت همانا نبود کتاب بود. و کتاب آسمانی جائی باور می آفریند کە کتابی نبود. و خدا جائی رسولان را فرستاد کە اندیشەای نبود.

 

محمد اندیشید کە آیا او را حقیقتا محمدی است کە خود نیز باور آوردەبود!  

 

ادامە دارد...