ما 677 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

فرخ نعمت پور

و آدم کە انسان شد، متکثر شد... و زمین لبریز از انسانها. و آیا هستی آدم و هستی انسان یک هستی است؟ البتە کە نە. یکی هستی بی زمان و دیگری با زمان. یکی بی رویا و دیگری با رویا. و خدا با نفی آدم از عدن، انسان را بە رویا آلودە بود. آدم هستی بدون نیستی بود، و انسان هستی با نیستی.

 

چنین گفت محمد (٣)

فرخ نعمت پور

 

خدا چرا تنها خود بود، چرا باید خالق وجود، تنها یکی می بود؟ و آیا همین، علت وابستەکردن خلقت بە او نبود؟ و خدا را چە کسی تنها آفریدەبود؟ او از ازل تنها بود، یا خدائی بزرگتر کە جهانهای بیشمارتری را ادارە می کرد تصمیم گرفتەبود او را تنها بیافریند؟ و شاید خدا بخشی از تن واحد خدائی بزرگتر بود، بی آنکە خود بر آن واقف باشد؟ و همیشە جائی هست کە بتوان آن را باز آغازی دیگر فرض کرد.

 

و تنهائی، غرور و تک بعدی بودن را می آفریند. از تبعات اولیە آن، خود را مدار و محور جهان انگاشتن، بود. و البتە یاس و بدبینی هم خصائصی با میل پای بە وجود نهادن. و خدا بە شمول همە اینها بود. او در اوج یاس خود از آدمی، او را با غرور و تکبر بە سوی خود فرا خواندەبود و از او می خواست کە برای همیشە بە قدرت او ایمان بیاورد. و البتە خدا همان غرور، تک بعدی بودن، خود را محور جهان انگاشتن، و یاس و بدبینی را هم بە انسان منتقل کردەبود. و خدا هیچگاە نتوانست مخلوق خود را، حتی با وعدە بهشت و دوزخ مطیع خود سازد. و انسان موجودی فراتر از جنت و جهنم بود. او بە جایگاە خدا می اندیشید و در فکر خلقت بهشت و جهنم خود بود. بشر بە خلقت دنیای خود می اندیشید. او مخلوقی خالق بود و در زنجیرە علت معلولها همیشە بە جائی در ابتدای زنجیر می اندیشید. اندیشیدنی تراژیک کە در پی تقلید خدا، انسان بودن خود را فراموش می کرد و هیچگاە اذعان نکرد کە جهان دنیائی فراتر از ساحە وجود اوست.

 

محمد باز بە تنهائی خدا اندیشید. او کە بە وحی عادت کردەبود، چیزی از درون، اگرچە وحی خدائی نبود، بە او ندا درداد کە خلقتی کە تنها کار یک موجود باشد، اگر مقام خدائی هم داشت، علیرغم همە تدابیر باز ناکامل بود. نقائصی در سطح اشتباهاتی فاحش کە کل پروژە وجود را با پرسشهای بزرگ و ویرانگر مواجە می کرد. و آیا اساسا تنهاها مجاز بە خلقت بودند؟ و چە می شد هر خلقتی در دادوستدی و در قوارە جمعی خداگونە انجام می گرفت.

 

اما شاید خلقت نتیجە تنهائی بود. آنی کە تنهاست و احساس تنهائی تمامی وجود و زندگی اش را فراگرفتە، بە جز خلقت مگر بە چیز دیگری می تواند اندیشەکند؟ پس ارادەای فراتر و بزرگتر از خود خدا وجود داشت،...و یا اینکە قبل از خدا، ارادە بود کە وجود داشت. و تنها، تنهایان با چنین ارادەای در تماس اند. و ارادە، آذرخشی روشنگر با انواری خیرەکنندە است کە قلب تاریکی را می شکافد و تنها را بە عمق گذرای روشنائی خود، چند لحظەای فرامی خواند.

 

و محمد دلش بر خدای خود سوخت، و قطراتی چند از اشک سوزانش بر گونەهایش لغزیدند. شهاب سنگی زیبا بر پهنای عمیق و بیکران آسمان گذشت، در قطرات انعکاس یافت و گونەهای محمد در آن شب، خوش درخشیدند و ستارگان را بە تماشا فراخواندند. همزمان لبخندی بر لبان محمد ظاهر شد و بە خود گفت کە جهان را بە واسطە همین چیزهایش دوست دارد. و واقعا اگر دنیا ترانەای لبریز از عشق و نفرت نبود چگونە می شد لبخند و گریە را دریافت.

 

و خدا رسولان خود را یکی یکی برگزیدە و فرستادەبود. خدا همە چیز را از دریچە خویش نگریستەبود. او از رسولان خود چیزی خواستە بود کە خود نیز قادر بە برآوردە کردن آن نبود. و خدا قهار است، و خدا بخشندە است. او رسولش را می فرستد و اگر هم قادر نشدی، شاید ببخشد! و بە گمان بسیار، کل فلسفە وجود همین خواستن و نتوانستن شاید باشد. و بشر موجودیست مابین این دو،... با رویائی از زندگی انسانی داشتن.

 

و درد همە رسولان یکی بود. چرا کە درد خدا و درد انسان هم یکی بودند. خدا آن چیزی را کە خود قادر بە حل آن نبود بە خلقت منتقل کردەبود، و در تصویری پر از سادگی و لبریز از حماقت از انسان خواستەبود بە آن جامە وجود بخشد. و انسان دیوانە، انسان شیدای خدابودن بە آن لبیک گفتەبود.

 

و خدا چقدر سادە بود! و در اوج الوهیت می توان تا چە اندازە بوی خاک را بە اندرون وجود خود کشید! و شاید کل فلسفە وجود و بودن هم همین باشد، در آسمانها پروازکردن، اما مدام نگاە را بر زمین و بر خاک داشتن. و همە چیز لحظەای ست کە بوی ابدیت گرفتەاست.

 

و تنهائی بە بازی می انجامد. بە نعرەهای از خودبیگانگی و سرشار از دیوانگی. بە سرگشتگی خیال در کوچە پس کوچەهای خلقت، خلقتی کە گذشتەای ندارد و سرشار از آیندەاست. و تصور کن موجودی را کە تنها در آیندە می زید! موجودی کە گذشتەاش را در آیندە بە فراموشی می سپارد، حال را تحت هیچ عنوانی درک نمی کند و آنچنان دوردستها بر اندیشەاش چیرە گردیدەاند کە احساس وجود خود را هم از دست دادەاست. و خدابودن، غرق شدن در آیندە و از دست دادن حس حال است. خدابودن، پرش از واقعیت خویش و دگردیسی بی پایان است. چشمانی اند کە در هر پلک زدنی دوبارە متولد می شوند، و جهان را، علیرغم اینکە خلقت خود می داند، اما هر بار با اعجاب دیگری آن را می نگرد. خدابودن، باورآوردن بە اعجاز زندگیست. حسی سرشار از شگفتی ست بە توان خلقت خود،... و توان ویرانی آن.

 

و خدا در تنهائی این را یافتەبود. و شاید برای همین بود کە تحفە خدابودن را از 'ارادە' پذیرفتەبود، و بە آن تن دادەبود. و از همان ابتداء، اضطراب را دریافتەبود و بخود گفتەبود کە جالبترین بخش خلقت انسان همین اضطراب است. و دیوانەوار در دالان بزرگ و خالی وجود، قهقهە خندە را سردادەبود. خندەهای مملو از گریستن های آیندە، تنها برای اینکە انسان تا هست احساس وجود و بودن خود را از دست ندهد.

 

و سالهای دشوار آغازیدند. جهان سرشار از ناگفتەهائی گردید کە در ذات خود آرامش خود را جستجو می کردند. و گفتن برای آرمیدن در بطن حوادث بود. و انسان اولین قصەها را آفرید. و خدا در بی نهایت بر گوی آتشینی لم داد و خرسند بە داستانهای انسان گوش فراداد. و آن را جالب یافت. و دریافت کە در او هم، بدون اینکە خود بداند، چنین استعدادی وجود داشت. و بر بشر غبطە خورد، اما بر تنبیهش برنیامد. و لازم هم نبود. انسان داستانسرا را باید فرصتی و رخصتی داد. و خیال، میدان را خالق خود یافت.

 

سالهای دشوار، بر تن آدمی نشستند و در گوش او نجوا کردند کە زمان با آنکە دست نایافتنی ست، اما سخی ترینهاست. و انسان دست در زمان برد و قصە آفرید. و زمان انسان را چنان بخود مشغول کرد کە حتی قصە را هم فراموش کرد. و شاید فاصلە انسان با خدا تنها در زمان است. خدابودن انسان در زمان جاریست. و زمان همیشە دالانی توخالی و عظیم بودەاست کە تنها با نوای اندیشەهای آدمی انباشتە شدەاست.

 

و خدا در آن سوی تونل زمان، بر می گردد،... بە پشت سر خود نگاهی می افکند و با دیدن سایە انسان، رعشەای پیکرش را در می نوردد. بە خود می گوید "خدایا، کاری کن هیچ وقت بە آخر تونل نرسد!"

ادامە دارد...

 

***

 

و محمد زمانهای دوردست را بەیاد آورد کە چگونە مردم، قبل از رسالت او و ندایش برای فراخواندن اهل شبەجزیرە بە دین نوین، مثل همیشە بە زندگی سادە و روزمرە خود مشغول بودند. آنان بە نگهداری شترهایشان می پرداختند، بزهایشان را بە چراگاە می بردند، کاروانهایشان را بە شام روانە می کردند و زنها بە رتق و فتق امور خانە می پرداختند. و فراتر از همە، مردم بە بتهایشان هم می رسیدند. آنان بە نیایش خدایان خود می پرداختند، در پیشگاهشان سجدە می بردند و از آنان می خواستند کە در مقابلە با ناملایمات روزگار پشت و پناهشان باشند. محمد، بتهای منات، عزی و سواع را بیاد آورد. و آن روزی را کە فرمان شکستنشان را دادەبود. خدای یکتا کە آمدەبود، جای را بر خدایان سست کردەبود. خدای یگانە داعیە حقیقت مطلق را داشت و از بیشمار خدایان متنفر بود. او مغرورانە ندا سردادەبود کە خدا تنها او است و بس! و محمد بە این گفتە باور آوردەبود. محمد اندیشید کە راستی چرا باور آوردەبود؟ چرا صدا را صدای خدا انگاشتەبود؟ آیا جبرئیل، صدای درونی خودش نبود کە در بیزاری از وضعیت موجود در او سر بر آوردەبود؟ چرا همە چیز را بە موجودی یگانە ترجمە کردەبود؟

 

محمد از نیاز انسان بە وجودی درونی در تعجب بود. بە نظر او می شد بهرحال آن را توجیەکرد، اما هیچ توجیهی نمی تواند نیازی را کە ریشە در ابهام دارد و هیچ بعد مادی ندارد، بگونەای ضرور توضیح دهد. بشر گرفتار دست نیروهای مبهم و ناپیدای درونی خود بود و همین نیروها بسیاری مواقع قوی تر از هر چیز دیگری عمل می کردند. جهان را ارواح سرگردان تسخیر کردەبودند.

 

و محمد بعد از قرنهای متمادی می اندیشد کە براستی ویران کردن بتها کاری درست بود؟ و او چگونە این حق را بخود دادەبود؟ آیا او این بار بتی دیگر بە تاریخ بتها نیافزودەبود؟ بتی کە همە بتهای دیگر را در وجود خود جمع کردەبود و درست مانند همان زمان، همان درخواست را از هواداران خود طلب می کرد کە بتهای دیگر طلبیدە بودند. و نتیجە چە؟ آە، کە نتیجە شاید بە مراتب بدتر بود. قبایل عرب شبە جزیرە متحد شدەبودند، اما افتراق در ابعادی منطقەای و جهانی بیشتر شدەبود. و هر جمعی در پناە همان خدای یکتا، خوانشی دیگر سر دادەبود و بە این ترتیب روح بتهای مکە دوبارە در همان دین نوین حلول کردەبود. نە، بتها نمردە بودند، آنها انسانها را ترک نکردەبودند، بلکە بە طرق دیگر و بار دیگر و بی گمان بیشمار بارهای دیگر، توانمند برگشتەبودند. و شاید زندگی همین است. زندگی و انسان را نمی توان تحت یک نگرش خاص و خدائی یگانە برای همیشە قانع و بە دور هم جمع کرد. خدا کە انسانها را از روی خود آفریدەبود، بە آنها جرات خدا بودن و خداشدگی را هم بخشیدەبود. و انسان قبل از هر چیز در وجود همان خدا گمان بردەبود. او خدا(ها) را آفرید و همزمان دست بە نفی آنها زد. بشر هم از خلق خدا لذت برد و هم از نفی آن. او در این بازی بی نهایت بدنبال تحقق خدابودگی خویش بود. بازی ای کە خود بتدریج بە هدف تبدیل شد و برای همیشە خصلت ابزارگونە خود را از دست داد. انسان همانند خدا کە انسان را بە بازی گرفتەبود، او نیز خدا را بە بازی گرفتەبود.

 

و محمد احساس فریب خوردگی کرد. او یک بار از ندائی کە می آمد نپرسیدەبود کە آیا براستی او خداست؟ راستی چرا برای یکبار هم بودە از صدا تقاضای اثبات وجود خود نکردەبود؟ و او چرا مفتون و مسحور بی چون و چرای صدا شدەبود؟ و محمد سکوت بیابان و تنهائی را بیاد آورد. شاید کل فلسفە باور انسانها بە صداهای ناشناس و غریب، همین باشد. صدا قدرت خود را نە از خود کە از بیابان و تنهائی محمد گرفتەبود. و این چنین، صداها تنها خود نیستند. آنها در بستری از دنیائی خاص و عام در حرکت اند. صداها، خود جهان اند.

 

مثل همیشە مهی غلیظ دنیای محمد را در بر می گیرد، و او نوک تیز و سنگین سئوالات بنیادین را بر پیکر ضعیف خود احساس می کند. و می اندیشد کە اگر انسانها از همان ابتدا با سوال بیاغازند بی گمان ایمانشان هم ایمانی درست تر می بود. اما آیا می توان ایمان و سئوال را در کنار هم قرار داد؟ و انسان نیازی عجیب بە ایمان دارد. و ایمانش را همیشە در جهان اوهام و ناشناختەها باز می یابد و با کمال اطمینان هم بر آنها لم می دهد. انسان برای جهان اوهام خون می دهد و خون می ریزد و باور دارد کە کارش درست است. و مردەها دوبارە زندە نمی شوند تا اطمینان یابند کە آنچە انجام دادند، درست بود. آنان در جهان اوهام زیستند، در جهان اوهام ادامە دادند و در نهایت بە جهان اوهام پیوستند. و حقیقت را وهمی واقعی انگاشتند. و حقیقت وهمی واقعی است، و اگر وهم نبود انسان دیرزمانی بود بە آن دست یافتە و بە یقین زندگی کردەبود. و صدا وهم بود، و باور محمد وهم بود و کل داستان پیامبران وهم بود. خدا از طریق وهم، درصدد بود جهان وهم گونە را سروسامان بخشد، غافل از اینکە خود نیز وهم بود. و انسان موجودی رهاشدە میان وهم وجود بود. و هیچ وموجدی وهمی قادر بە کاری واقعی نیست.

 

دو قطرە اشک بر گوشە چشمان زیبای محمد ظاهر می شوند. و او خود را گناهباری بزرگ می یابد. او بە انسانها قول رهائی دروغین اعطا کردەبود. او پیامبر وهم رهائی بود و انسانهای بیشماری را بە قتلگاە فرستادەبود. سپاهیان او سرزمینهای بیشماری را درنوردیدە و زندگی را بە کام انسانهای بیشماری در پناە وهم باور خود بە تباهی بردەبودند. و وعدە خدا تحقق نیافتەبود. و انسانها بە نماز و بە سجدە و بە گوشە دعاهای خود پناە آوردەبودند. انسانها از ترس همان خدا بە خود خدا پناە آوردەبودند! و آیا می شود جلاد خود رهائی بخش باشد!؟... و یا رهائی بخش، خود جلاد!؟

 

و محمد بە نیاز بە یک خدای مهربان رسید. نوری در چشمانش درخشید،... اما فورا پشیمان شد. نە، جهان را دیگر نیازی بە خدا نبود. نە خدای مهربان و نە خدای خالق و نە خدای قهار. جهان را خود باید. و رستگاری امری خودمختار و قائم بە ذات بود. انسان می بایست بە خود برمی گشت، و خود را در میان خود باز می جست. انسان می بایست نگاە از ستارگان و از آسمان باز می گرفت و بە اعماق خود فرو می رفت. و زندگی جائی در همان اعماق بود. در میان اوهام، اوهام ریشە در ماوراء. و انسان باید بە اوهام میان وراء بر می گشت. و آنجا احتمال گذار بە رهائی بیشتر بود. آنجا انسان با خود گفتگو می کرد و همانجا جواب خود را می گرفت. و آنجا صدائی بود کە از دهانی بیرون می آمد و نە صدائی از صدا.

 

ناگهان احساس خوبی مانند نسیم سحرگاهان کە بر گلها می وزد و پرندگان را بە آواز وا می دارد، پیکر کهنسال محمد را در خود گرفت. دو پرندە آمدند و از دو قطرە اشک گوشە چشمان محمد نوشیدند و چشمەها خشکیدند. پرندەها سیراب بە پرواز درآمدند. و محمد بار دیگر پیش خود تکرار کرد کە بزرگترین معجزە وجود، همانا زندگی است و بس.

 

***

و خدا با فراتردیدن خود نسبت بە خلقت، خود را از انسان دور کردەبود. و انسان خدا را نتوانست دریابد زیرا کە خدا خود نخواستەبود. و خدا بیش از آنکە از انسان، درک از خود را بخواهد، از او خواستەبود بە خدا ایمان آورد! و این بزرگترین تناقض عمل در خلقت انسان بود. خدا، اعتقاد انسان بە عقل بخشیدە شدە توسط خود را تباە کردەبود.

 

و خدا قبل از اینکە از راە عقل با انسان سخن بگوید، از راە قلب او را خطاب قراردادەبود. و این چنین خدا احساس و عواطف را بر عقل چیرە گردانید، و زنهار داد آدمی را کە از سئوال بسیار بپرهیزد کە چنین کرداری او را از خالق جهان دور می کند. و خدا نتوانست وجود خود و اثبات آن را عقلانی کند، و در شبی دراز و طولانی کە در آن هیچ نوری یافت نمی شد، عکس قلبی را کشید، آن را بە نور آتش منور ساخت و گفت کە این تنها راە رستگاری انسان است. و این چنین آنگاە کە بحث بر سر خدا بود، انسان در آتش قلب خود می سوخت، قلبی کە دیگری آن را بە آتش کشیدەبود و آنچە از آن برای انسان ماندەبود همانا میراث شعلەهای بیرحم و جانگدازی بودند کە بجز سوختن و سوزاندن چیزی دیگر در فلسفە وجودی آنها یافت نمی شد.

 

و چە می شد کە اگر خدا بە جای فراتر قرارگرفتن، در کنار انسان می ماند و می ایستاد؟ چە می شد کە خدا علیرغم وجود یگانە خود، اما در وجود از عرش اعلای خود حلول می کرد و با خلقت خود می زیست؟ اما او راە نظارە را برگزیدەبود. او انسان را در اندیشەهای اولیە خود بە گاە خلقت، یکبار خلق کردە و همان دم او را رها کردەبود. و عجبا کە دلیل او همانا عقل بود! و انسانی کە محکوم بود راە را با آتش قلب روشن کند، بە یکبارە بە وادی دیگری فراخواندەشدەبود تا شاید بتواند دوردستهائی را کە آتش قلب بە آن نمی رسید، طور دیگری روشن کند.

 

و این چنین عقل، قلب سوزان دیگری شد در قالب کلمات و جملات خود برای راهی کە معلوم نبود چرا برای پیمودن آن می بایست روشن باشد! و اگر خدا می دانست در اعماق سیاهی چە می گذرد، چە نیازی بود بە آتش قلب و بە نور فاصلەشکن عقل. چرا نمی شد راە را در تاریکی رفت؟ و روشنائی چە بر خلقت خدا افزودەبود تا تاریکی آن را پنهان کند!

 

و خدا انسان را بە دریابیدن خود از راە قلب و ایمان فراخواندەبود، و عقل پری بود در بال پرندەای کە با دو بال ایمان و قلب در ساحت وجود پرواز می کرد. و عقل، باد و بلندای احساس و باور را تجربە کردەبود، و ماندە بود کە براستی می شد کاری کرد. و پرندەای کە در پرواز است و در میانە راە بە گرویدن بە عقل فراخواندە می شد، فرصتی برای ارزیابی اش ماندەبود؟

 

و انسان این چنین بە میان وجود پرتاب شدەبود. او قبل از اینکە فکر کند، می بایست زندگی می کرد. و زندگی فراتر از اندیشیدن بود. و خدا چنین شاید ناخواستە، مقام اندیشیدگی بە خود بخشیدەبود و مقام عبودیت بە آدمی. و کسی کە زندگی می کند، قادر نیست بە تمامی بیاندیشد. و کسی کە می اندیشد قادر نیست بە تمامی زندگی کند. و کسی کە مخلوق است قادر نیست خالق باشد. و انسان بناچار تسلیم اندیشە خدا شد. خدا، خودخواهانە انسان را تحقیر کردەبود. و حقارت، عمق روانی است کە حقیرانە خود را چونان فرشی در زیر پای تحقیرکنندە می گسترد، تا شاید خالق با گذر بر آن بە وجود آن فلسفە زندگی و بودن ببخشد.

 

خدا خود گفتەبود کە بیرحم است. و این بیرحمی را نیاز بشر و در منفعت او یافتەبود. و انسان کە بە تعداد و شمارە خود نگریست، از کثرت آن هراسید و پیش خود گفت وجودی واحد را لازم است تا براین کثرت و پراکندگی فائق آید. و انسان از خود ترسید، از میان خود برآمد و بە بیرون خود پرتاب، تا شاید در وحدانیتی اندیشیدە شدە بر همنوع مجزای خود غالب آید. و خدا را یافت. و بر خود غالب آمد. و خدا را مقدس کرد. و انسان چهرە خشن و بیرحم خود را ابتدا در آب زلال رودخانەها و سپس در در آینە دیدەبود. و دانستە بود کە خطرناکترین موجود جهان موجودیست کە کوچک و میراست، اما همزمان بە رقابت با خدا هم برخاستەبود. و کوچکها کە بە اندیشەهای بزرگ مجهز می شوند، خطرناک ترین اند. و اندیشە بزرگ را وجودی بزرگ لازم است.

 

و چە فاجعەای کە موجودی کامل بە خلقت موجودی ناقص بر می آید. و از او طلب می کند کە موجود کامل را دریابد، و هیچ وقت از اندیشە او غافل نشود! و آیا چنین خالقی کامل است؟

 

محمد در تلاش و در اندیشە برای قسمت کردن اندیشەهایش با جهان و با زندگی، سر بر می آورد. چە تلاش بیهودەای. اندیشەهای سترگ را آیا براستی می توان قسمت کرد؟ و محمد دریافت انسانهای بزرگ همیشە تنهایند،... تنهایانند. ناقصهائی تنها کە اندکی بە هستە خلقت نزدیک شدەبودند، و اما بە همین جرم مغضوب خدا واقع شدەبودند. و خدا انسانهای بزرگ خواهان تغییر نقشە دنیا را دوست ندارد. او از آنها کە تلاش دارند خدا باشند و جهان را از نو خلقت دیگری بخشند، بەشدت بیزار است. و هم در این جهان و هم در آخرت برای آنان از قبل جلاد خلق کردەاست. و جلادان دوست دارند آدمهای بزرگ را شکنجە کنند و بکشند. و عشق جلاد، ضجەهای درد است.

 

و خدا همە جا را پر از جلاد کرد. و جلادها وفادارترین مخلوقات بودند. موجوداتی لبریز از قلب و فرسنگها بدور از عقل. و آنان قدم برداشتن در سیاهی و در اعماق تاریکی را دوست داشتند. و درونی کە با نور خدا روشن باشد نیاز بە روشنائی بیرون ندارد. و جلاد بودن بزرگترین لذتهاست. مستقیم ترین رابطە میان خالق و مخلوق است. جائیست بە تمامی ایمان غلبە می یابد و خدا دیگر نیازی برای اقناع بیشتر ندارد. و جلادان از جنس ملائکەها هستند. آنها تنها خدا و دستوراتش را می بینند. و شیطان سر بر می آورد کە "بیچارە موجود خاکی ای کە گمان برد از ملائکەها برتر است!" و خدا از همان روز اول انسان را فریفت. و بیچارەترین موجود، موجودیست کە خیال می کند برتر است و اما در زیر شکنجە جلاد، ناتوان  دست و پا می زند و خدائی نیست تا بە دادش برسد. و از ازل هم نبود.

 

و شاید زندگی قلب فروزانیست کە باید هر روز عقابی آن را بدرد، تا روز دیگر بتواند دوبارە شعلەور شود. و خدا فروزندگی و دریدن را دوست داشت. زندگی می بایست ادامە می داشت. و جهان با همە وجود خود جهان بود. و جلادان با عقابان هم خواب و هم اتاق اند.

 

***

 

و خواست الهی در چیزهای خرد تجلی می یابد. گفتە می شود مثلا در صدقە کردن، در عبوردادن کوری از خیابان و یا دلنوائی یک عاشق دل شکستە، و نە در چیزهای کلان. و خدا پروژەهای کلان را برای انسان جایز ندانستەبود. خدا انسان را از دست بردن در بنیان جهان برحذر داشتەبود و تنها زمانی آن را جایز دانستەبود کە خود فرستادەای فرستاد و یا اینکە فرستادەای برگزیدەبود. اما آیا خدا با فرستادن رسولان خود همان بنیان اولیە جهان را نیز واقعا بە چالش کشیدە بود؟ آیا خدا نیز مانند انسان سرنوشت خود را در مورد جهان بە دست پروژەهای کوچک نسپردەبود؟

 

محمد اندیشید کە آنچە خدا خود بەدست خود مقدر کردەبود، همانا در روح و در جسم جهان جاری بود. و تنها انسان در مقابل آن طغیان کردەبود، و طغیان انسان نیز ناشی از همان روح خدائی انسان بود کە از خدا بە ارث بردەبود. و انسان تنها بە صدقە و بە عبور دادن کوری از خیابان پر خطر و بە دلنوائی یک عاشق دل شکستە راضی نبود. انسان، در فکر متمول کردن و بی نیاز کردن انسان بود، در اندیشە بخشیدن دو چشم بینا بە انسان کور بود و عشق را پیروزی ابدی آن تصور می کرد. و این بە چالش کشیدن بنیان خلقت جهان بود.

 

و همە رسولانی کە آمدند با اینکە از طرف خود همان پروردگار پیام و ماموریت داشتند، اما بە انجام چنین کار و مسئولیتی نائل نیامدند. و خدا خود با فرستادن پیامبران، بنیان خلقتی را کە خود خلق کردەبود دوبارە بنوعی بە چالش کشیدەبود. و چە ماموریت دردناک، چە تفکر بی بنیان و نااندیشیدەای! مگر می توان با دست انسان یک خلقت خدائی را حتی در حد صدقە هم چنان تغییر داد کە هم خدا راضی باشد و هم انسان؟

 

و نە خدا از انجام صدقە راضی بود و نە انسان از آن. و نە خدا از میل انسان برای تغییر بنیان جهان راضی بود و نە انسان از نتیجە تلاشهای خود، کە همە چیز بر همان تفکر رسولان، حتی پیش انسان استوار بود.

 

محمد نگاە خندان و شادمان انسانها را بگاە گرفتن صدقە دیدەبود. و تصور کرد زمانی را کە دیگر صدقەای لازم نبود. و زمانی کە صدقەای نیست شاید دیگر خندەای نبود، اما براستی انسان  نیاز بە خندەای داشت کە بنیان آن صدقە بود؟

 

و او دنیائی را پیش خود مجسم کرد کە همیشە می شد در بنیان آن را دگرگون ساخت. دگرگونی های پیاپی در بی نهایت زمان و مکان. انقلابهای پیاپی هویتی. آیا نمی شد خدا اینگونە جهان را خلق می کرد؟ آیا نمی شد خدا بارها و بارها و بی نهایت بە همان لحظە اول خلقت بر می گشت و وجود را از نو شکل دیگری می بخشید؟

 

و این چنین خدای بی تاریخی کە بر صدر وجود نشستە است نیز مانند انسان وارد تاریخ می شد، بە تاریخ می پیوست و توان خلقت و آفرینندگی خود را بە محک تاریخ می زد. و بنیان خلقت بە تاریخ نیاز داشت. بنیانی با توان آزمایش بنیانهای دیگر. و شاید اینگونە خدا بیشتر بە انسان نزدیک می شد و بشر را در پروژەهای خلقت خود مشارکت می داد. و اینگونە هم انسان بیشتر خدائی می شد، و هم خدا بیشتر انسانی. و این نیاز جهان بود. و خدا می بایست آنگاە کە بشر را از روی خود خلق کرد، چنین امکانی را مهیا می کرد. و شاید شیطان هم سرانجام روزی بە انسان باور می آورد و او هم مانند فرشتگان دیگر در پیشگاە او زانو می زد.

 

زانو!؟ و محمد ناگهان بیشتر بە زانوزدن و بە سجدە بردن اندیشید. و فکر کرد کە در جهانی کە می شود بنیان آن را همیشە دگرگون کرد دیگر نیازی بە زانوزدن کسی نبود. و همە در چنین خلقتی احساس وجود و توان خواهند کرد و کسی را نیاز آن نیست در صدر بنشیند و کسی دیگر در ذیل.

 

و دردمندتر از نگاە انسان دردمند و نیازمند در خلقت وجود ندارد، و دردمندتر از دنیای انسانی کە چالە چشم دارد اما چشم ندارد یافت نمی شود، و اسفناک تر از انسان عاشق دل شکستە تصویری در جهان یافت نمی شود. و خدا اگر چالەای برای چشم خلق کرد چرا چشم را از آن گرفت و خدا اگر... نە، محمد را توانائی ادامە آن نبود. و بە سادگی خود تبسمی زد کە بە گاە خود بە ندای خدا لبیک گفتە بود. و پشیمان از همە خونهای ریختە بخاطر هیچ، آهی عمیق برکشید.

 

و شاید خدا با همین کارهای خود بود کە می خواست وجود دیگری را بە نام "هیچ" بە انسان فانی بشناساند، و او را با آن آشنا کند. و هیچ همانا عدم توانائی انسان در دست بردن بە حقیقت و تعقیب بدون ارادە آن چیزی بود کە وجود داشت. و خدا تنها هیچ را در بهترین و کاملترین شکل خود بە انسان عطا کردەبود. و این چنین انسان در بهترین شکل ممکن خود بە گاە تنهائی های خود، بە گاە ماندنهای خود در قعر ناتوانی و بە گاە اوج خشونتهای خود گریستەبود و هیچ را در هیئت کامل و بی نقص خود بە جهان جلوەای بی همتا بخشیدەبود.

 

و انسان در "هیچ" قهرمان اصلی داستان بود. اینجا قلمرو اصلی و مقدر او بود. و خدا اینجا را تماما بە او بخشیدەبود. بشر، خدا و سلطان یگانە هیچ بود. بی هیچ رقیبی. و هیچ در چنین خلقتی هیچ رقیبی ندارد. تنها خود رقیب خویش است. و هیچها وجود دارند و تکثیر می شوند،... در بی نهایت. و هیچها بە هم معنا می دهند، با هم همخوابگی می کنند، و بی شمار نسلها متولد می شوند. هیچها، هم بزرگترین دشمنان خدایند و هم بزرگترین گروندگان بە او. تنها رقیب واقعی خدا و تنها بندە واقعی خدا. و هیچی عین خداست. درست بە آن لحظە اولیەای می ماند کە خدا ارادە کرد وجود را خلق کند. فضائی بکر و همیشە دست نخوردە. فضائی پر از انعکاس بیهودە صداها و اندیشەهائی کە با کنە جهان در ارتباط اند.

 

و انسان در با هیچ بودن احساس خدائی می کند. و محمد بیاد آورد کە خدا در اصل او را بە جنگ جهانی راندە بود کە انسان، تنها در آن احساس انسانی می کرد. خدا محمد را در واقع بە جنگ انسان فرستادەبود. و نمی شود بەنام انسان بە جنگ انسان رفت.

 

و باز چە بازی ترسناکی!

 

ناگهان چیزی در افق درخشید، و محمد دانست کە این آخرین انوار فروزان روزی بودند کە درست مانند هزاران سال پیش باز خود را در افق بە هیچ می سپردند.

 

***

 

خدا آدم را ابدی آفریدەبود، و در عدن بە او جا و مکان دادەبود. آدم در عدن نمی دانست زمان چیست. نە زمان شماری بود و نە ساعتی. گذشت شب و روز هم فارغ از بطن زمان بود. گوئی کسی و یا دستی نامرئی رنگ سفیدی و سیاهی را بر تارک آسمان نقش می زد. آدم تصوری از گذشت ثانیەها و دقائق نداشت. بلد نبود ساعتها را جمع ببندد تا بە شب و روز برسد، و از شب و روز بە ماە و بە سال،... و بە قرنها. آدم، خود زمان بود. گسترەای بود در پهنای خود، بدون هیچ شناختی از آن. او یک هستی کلی بود. نە گذشتەی داشت و نە حال و نە آیندەای. آدم یک هستی جاری مطلق بود. پس نە خیالی داشت، نە اندیشەای و نە احساسی. در پی هیچ چیزی نبود. او زندگی را در معنای کامل خود می زیست. زندگی برای زندگی. و فریفتن چنین موجوداتی سادەترین کارهاست. در حقیقت نیازی نیست حتما شیطان بود. و شاید شیطان بودن شیطان، از همین حقیقت سادە آمد،... و تاریخ را تسخیر کرد.

 

و تنی کە همیشە جوان است، جوان نیست. و تنی کە پیری را نمی داند، جوانی را هم نمی زید. و کسی کە همیشە می زید، نمی زید.

 

آدم با کلمات 'موقت' و 'ابدیت' بیگانە بود. و شیطان واسطە شد تا آدم با این مفاهیم آشنا شود. و اینچنین انسان موجودی شد موقتی با رویای ابدیت. و این ابدیت بود انسان را بە خدا وصل می کرد. و خدا لبخند فکورانە و مزورانەای بر لبانش نقش بست. او می دانست انسان تا چیزی بدست نیاورد، چیزی نمی دهد. و موجوداتی میانی این چنین اند.

 

و آدم کە انسان شد، متکثر شد... و زمین لبریز از انسانها. و آیا هستی آدم و هستی انسان یک هستی است؟ البتە کە نە. یکی هستی بی زمان و دیگری با زمان. یکی بی رویا و دیگری با رویا. و خدا با نفی آدم از عدن، انسان را بە رویا آلودە بود. آدم هستی بدون نیستی بود، و انسان هستی با نیستی. آدم با نیستی نمی توانست باشد، و اما انسان با هستی و نیستی انسان بود. انسان موشی متفکر بود. در تو در توهای اعماق زمین. هستی و نیستی در تقاطع اندیشیدن بە هم رسیدند. و جهان غوغائی شد.

 

و خدا هستی انسان را از نیستی نبخشیدەبود. او، هستی انسان را از تبعید آدم بخشیدەبود. هستی انسان ریشە در تبعید داشت. و تبعیدی، همیشە در اندیشە خانە است. و شاید زندگی حس غربتی باشد ابدی. انسانها دنیائی را می جویند ناپیدا در واقع، و اما برجستەتر از هر چیز دیگری در رویا. و انسان چنین اندیشمند می شود.

 

و انسان در تکثر خود، خواست وحدانیت آدم را بازیابد. وحدانیتی جا ماندە در عدن. و غافل از اینکە آدم نیز خود آن را جا گذاشتەبود. و چیزی کە دگربارە برای آدم یافتنی نبود، آیا برای انسان دوبارە یافتنی بود؟ و رویا کە سخن می گوید، نمی خواهد ناممکن ها را باور کند. رویا، آذرخشی بود کە بە دریدن دل سیاهی تا بی نهایت باورداشت. و انسان را سالها بود کە با خود بردەبود.

 

و محمد اندیشید کە بە راە راست هدایت کردن چنین موجودی چقدر سخت و ناممکن است. رام انسان رویازدە غیرممکن بود. و شاید دلیل خلقت مرگ هم همین بود. خدا مرگ را آفریدەبود تا انسان بە پوچی رویاها برسد. و انسان بەگاە مرگ بە آن می رسید، اگرچە بسیار دیر. و اینچنین جهان لبریز از فاجعە مرگ رویاها، اما تنها در لحظە مرگ و یا تصور آن بود. انسان بە رویا متعهد بود، متعهد است و متعهد خواهدبود. و خاطرە عدن چشمە فوران آن بود. اما می شد عدنی موجود در گذشتە دور و مبهمی را دوبارە زندەکرد؟ آیا می شد انسان متکثر را دوبارە در خود وحدانیت بخشید؟ و آیا انسان اساسا بە عدنی دیگر نیاز داشت؟

 

شاید رویا، نە عدن، همان جهنم بود. شاید خدا با داستان عدن، آدمی را فریفتەبود. و بشر می بایست زندگی خود بر کرە خاکی را برای همیشە باور می کرد. انسان یکبار می بایست بە بوی خاکی تن خود باور می آورد و عطر باقیماندە از عدن را با گیاهان پرطراوت بهاری و آب چشمەساران برای همیشە می شست. انسان تنها زمین را داشت و می بایست فریفتە آسمانها نمی شد. آسمان تنها بهانەای برای زمینی بودن زمینیان بود. بە آن می نگریست تنها برای اینکە بەیاد بیاورد کە اینجاست،... پاهایش بر روی زمین خاکی قرار دارند.

 

محمد اندیشید و اگر خدا راهی نە در رویاها، و بل در جهان واقع بە دنیای خود نقب می زد، بی گمان وجود چیزی دیگر می شد. و خدا از این غافل و یا ناتوان بود. و ناتوانی، وجود را غامض و پیچیدە کرد. هم انسان ماند و هم خدا. و وجود، بە کنارەها میل پیدا کرد. چونان دختری کە از پسر رویاهای خود ناامید بود. غمزدە با چهرەای افروختە و چشمانی فروزان.

 

ستارەهای بیشمار در آسمان بیکران، بیشمار چشمک می زنند. خورشید آنها را با نور درخشان خود نوازش می دهد. شهاب سنگی خشمگینانە می گذرد. شاید جائی دیگر خورشید مهربان دیگری بیابد. همە چیز تا بی نهایت در سکوت غرق است. و تنها خداست کە می شنود. و انسان با صداهای ماورای خاک بیگانە است. و اینچنین هستی، تنها بە چشم می آید. و موجودات ماورائی کە بە خاک می رسند، آتش می گیرند. و شاید بە وقت خود هم آدم آتش گرفتەبود. و خدا فرشتە آتش نشان را فرستادەبود تا جد بشر را نیمە سوختە نجات دهد. و آدم، خشمگین بە سرای جدید و ناشناختە خود نگریستەبود، و قسم خوردەبود کە حوا تنها توطئەای بود و بس. و حوای نیمەسوختە هم تنها همسر خود را بە آیندە حوالە دادەبود. و فهمیدن همیشە امریست کە در آیندە اتفاق می افتد. و اگر چنین است چرا نیازی بە فهمیدن است!

 

و انسان بە جهانی پرتاب شد کە می بایست همە چیز در آن بە روش آزمایش و خطا پیش بردە می شد. و شیطان خندید. شیطان از جهنمی بودن آدمی آنچنان لبریز بود کە او را نیازی بە ماموریت هر روزەاش نبود. جهان در مسیر واقعی خود قرار گرفتەبود. و قرار داشت.

 

و روزی کسی بر در خیمە زد. محمد ندا درداد کە واردشود. و کسی وارد شد. اگرچە او را هرگز ندیدەبود، اما او را بازشناخت. شیطان! وجودی همانند همە ملائکەهای دیگر، اما خستە از تنهائی و از تفکر بسیار. محمد را نە احساس اضطرابی بود و نە حس تنفری. در چهرە شیطان خیرەشد. او هم در محمد.

 

و آن شب بدون هیچ گفتگوئی در خیمە با هم خوابیدند. محمد نصف شب از شدت گریە بیصدای خود بیدارشد. شیطان را نگریست کە در خواب مانند همە موجودات دیگر جهان، بە بچەای بی آزار می ماند. راستی، راز تقابلها واقعا از کجا سرچشمە می گرفت؟

 

ادامە دارد...