فارسی

لعنت بر تو پوتین!

فەڕۆخ نێعمەتپوور

رانندە تاکسی کە مردی چاق با قدی کوتاە بود، ابتدا با دیدن مزدور خواست از وحشت فرار کند کە با دیدن پول نظرش بلافاصلە عوض شد. و مزدور را بعد از نیم ساعت رانندگی، در حالیکە سعی می کرد بهیچ وجە از آینە بهش نگاە نکند، بە مرکز شهر رسانید. تن فروشها هم درست مثل شوفر تاکسی درصدد فرار بودند.

 

لعنت بر تو پوتین!

یک مزدور چچنی کە تازە از مرز ترکیە و سوریە شبانە بطور مخفی با تعدادی دیگر از جنگجویان همرزمش گذشتەبود، هنوز بە اطراف حلب نرسیدە در یک بمباران غیرمنتظرە هواپیماهای مافوق پیشرفتە روسی جان خود را از دست داد. او کە بشدت از این واقعە خشمناک بود با پای پیادە دوبارە از مرز گذشت و خودش را بە آنکارا بە منطقە بش تپە جائی کە کاخ آک سارای (کاخ ریاست جمهوری ترکیە) در آن قرارداشت، رسانید. از محوطە بزرگ میان ساختمانهای تنومند سفید رنگ در حالیکە همە نگهبانان از او می ترسیدند و فرار می کردند، گذشت و خودش را بە اتاق اردوغان رسانید. اردوغان کە بشدت سرش بە کاغذهای روی میز گرم بود، با دیدن تن لت و پار و سوختەای کە بی مهابا بطرف او می رفت، از خواندن و کنکاش در اوراق پیش رویش دست کشید، بە صندلی اش لم داد و منتظر ماند. مزدور چچنی کە ابتدا با دیدن اردوغان ترسیدە بود، اما با دیدن قیافە درب و داغان خود در آینە بزرگ روی دیوار، جراتش را دوبارە بازیافت، در حالیکە با مشت بر روی میز جلو رئیس جمهور ترکیە می کوبید، فریاد زد کە:

ـ مگە تو چە قولی دادەبودی، ها،... چە قولی... مگە من قرار بود اینقدر زود بمیرم!

اردوغان با چشمان و حالتی تمسخرآمیز بە مهمان ناخواندەاش نگاهی از نوک پا تا بە سر انداخت، خودکار طلائی را کە در دستانش داشت روی میز پرت کرد، و گفت:

ـ منظور؟

ـ منظورم اینە کە من قرار بود بە آنجا بە سوریە بروم، لااقل چند ماە بجنگم، پول بگیرم، بتوانم با دهها زن کافر اسیر همخوابگی داشتەباشم، گاهی وقتها بە زن و بچەام در روستایم در اطراف گروزنی سری بزنم و تازە اگر هم قرار بود مورد اصابت گلولە دشمن قرار بگیرم تنها زخمی بشوم، آن هم از آن زخمها کە میشە با آن عکس گرفت و برای اهالی دە فرستاد!

اردوغان با شنیدن این حرفها از روی صندلی اش با طمانینە بلند شد، بە هیکل سیاهی کە نیمەای از سرش کندەشدە و در آن سوی مرز جا ماندە بود و بەجز یکی دوی جای بدنش کە هنوز هم سفیدی می زدند و دست آتش و دود بە آن نرسیدە بود، نزدیک شد. از مهمان ناخواندە ترکیبی از بوی گوشت کباب شدە، و بوی تند پوتینها و لباسی کە سوختە بودند و بقایایشان جائی در تن لانە کردەبودند، می آمد.

گفت:

ـ خوب بە گمانت تقصیر من است یا پوتین؟

مزدور کە انتظار چنین سئوالی را نداشت، بدنبال پیداکردن جواب کمی بە اطرافش با گود بشدت عمیق سیاە تنها چشم باقیماندەاش خیرەشد، و بعد با بغضی کە یکدفعە بسراغش آمد و راە را بر گلوی بدون نایش می گرفت، گفت:

ـ من هنوز نرسیدەام پوڵ اولین ماە حضورم را برای خانوادەام بفرستم،... آە، هنوز نرسیدەبودم!

ـ خوب، این کە مشکل نیست، ما می فرستیم، خیال می کنی این اولین موردیە کە ما داریم!

ـ اما،... اما پس از زنهائی کە قرار بود... پس اونا چی... ها اونا؟

ـ این هم کە مشکلی نیست، تو تنها کافیست آن یک قدمی را کە ماندە برداری و بە آن دنیا بروی، آنجا آنها منتظرت اند. غصە نخور هنوز راە حل وجود دارد. از یاد نبر تو یک شهیدی،... یک شهید قهرمان. تازە اگر زیاد هم این مسئلە رنجت می دهد فکر کنم فرصتی هنوز باقیست کە سری بە مراکز تن فروشی در داخل شهر بزنی،... تنها کافیست یک تاکسی بگیری و مستقیم بە آنجا بروی. با این وضعی کە من می بینم فعلا در این دنیا تنها می توانی آنها را دستمالی کنی!

و در اینجا دوبارە نگاهی از پا تا سر بە مزدور چچنی انداخت.

مزدور با شنیدن این حرفها مثل اینکە یکدفعە بە یاد چیزی افتادەباشد، سریع دست در جیبهایش کرد، اما جیبی باقی نماندەبود. بە جای جیب، دستش بە چیز سختی خورد، نگاهش را پایین آورد، آنجا تنها استخوان بود استخوانی نیمە سوختە و سیاە. اردوغان بلافاصلە گفت:

ـ مشکل پول هم حل می شود.

و با گفتن این سخن اردوغان بطرف میزش برگشت. از داخل یکی از کشوها مبلغی بیرون کشید و آن را بر روی میز انداخت. مزدور پول را برداشت، شمرد و با عجلە بیرون رفت. از پشت سر صدای اردوغان می آمد کە می گفت:

ـ البتە محض رضای خدا هم کە شدە فردا بە پوتین زنگی می زنم و ازش گلایە می کنم،... خدا را خوش نمیاد بچە مردم را جزغالە کردن!

رانندە تاکسی کە مردی چاق با قدی کوتاە بود، ابتدا با دیدن مزدور خواست از وحشت فرار کند کە با دیدن پول نظرش بلافاصلە عوض شد. و مزدور را بعد از نیم ساعت رانندگی، در حالیکە سعی می کرد بهیچ وجە از آینە بهش نگاە نکند، بە مرکز شهر رسانید. تن فروشها هم درست مثل شوفر تاکسی درصدد فرار بودند کە آنها هم با دیدن پول بلافاصلە منصرف شدند. بالاخرە بعد از معاملەای چند با قوادی کە پشت میز کوچکی نشستەبود، یکی از خانمها را انتخاب کرد. خانمی با سینەهای درشت و صورتی بشدت آرایشی.

چە اتاق قشنگی بود، درست آنگونە کە روزی در خواب، خواب بهشت را دیدەبود. اشیاء سادە رنگارنگ با تزئینهای خوب بر روی دیوار، و بوی خوب عطر زنانە کە انگار با بوی غریب و ناآشنای دیگری مخلوط بود. شهوت در همە جا رسوخ کردەبود. فکر کرد او نسبت بە دوستان دیگرش کە دیشب همانجا بلافاصلە کشتەشدەبودند، خوشبخت تر بود، فکر کرد توانستە قبل از اینکە بە بهشت برود، فرصت چشیدن طعم آن را هم در این دنیا پیداکردەبود. زیر لبی کە دیگر نبود بە خودش گفت:

ـ لعنت بە گور بابای پوتین و همەاشان!

و دخترە درست مثل شوفر تاکسی بدون اینکە بە او نگاە کند، لباسهایش را کند و روی تخت درازکشید. مزدور کە آب از لب و لوچەاش می ریخت، دست برد کە آن چیز را کە بهشت را متجلی می کرد بە صراط مستقیم هدایت کند کە دستش بە چیزی برنخورد. با تعجب در حالیکە برایش دشوار بود نگاە از پیکر مرمرین زن تن فروش برگیرد، بە پایین خیرە شد.

پوتین تنها پول ماههای دیگر، همخوابگی با زنهای اسیر، دیدار گاه بە گاە خانوادە و زخم سبک را با خود نبردە بود، او آن را، آن لعنتی را هم با خود بردەبود. مزدور چچنی در حالیکە گریە می کرد و مشت بر در و دیوار می کوبید، فریادزنان بە طرف بیرون دوید. از دور صدای هواپیما بەگوش می رسید:

ـ لعنت بر تو پوتین،... لعنت بر تو!