شێعر و پەخشان

گلوله ى خودم، مساوى است با مرگ خودم

شعرى از: غمگين بولى

ترجمه: رزگار جبارى

من مردى ترسو نيستم
غيرت آن دارم:
گلوله اى را بر دلم فرو بنشانم
تا شكوفه ى خون برآيد

 

گلوله ى خودم، مساوى است با مرگ خودم

شعرى از: غمگين بولى

ترجمه: رزگار جبارى

لطفا!

خودت را بهر خون سرخم خسته نكن

خون سپيدم را سياه مپندار

خودت را بهر كشتن سر افرازم ميازار

هيچ كسى را با مردن من مشغول مكن

هيچ كس پاى راستش را،

بهر اين چپ مردن من نشكاند

هيچ كس جنبش صدايش را با خورد شدن استخوانهايم نشكاند

هيچ كس جيبهاى دلش را پر نگرداند،

با حرفهاى رنگارنگ!

هيچ كس نرمى گونه اش را رنگ نكند،

بهر بوسيدن!

هيچ كس دلش را با آهن پر نگرداند،

بهر ريختن خون سرخ من

بگذار مرگ خودم دست خودم باشد،

 

هيچ كس كفشهايش را كهنه نگرداند،

بهر كشتن گامهاى من

هيچ كس اتوى پيراهنش را برهم نزند،

بهر سوراخ كردن پيراهن من

هيچ كس دلش را بوگنده نگرداند

بهر ويران كردن دل من

 

من مردى ترسو نيستم

غيرت آن دارم:

گلوله اى را بر دلم فرو بنشانم

تا شكوفه ى خون برآيد

غيرت آن دارم:

با سيگار پيراهنم را سوراخى بگردانم

و با خيالى دور از زمين،

عقب اتوبوسى بنشينم

و به سوراخ كردن دل خويش بينديشم

 

من حوصله ی گلوله ى كسى را ندارم

من دوست چاى و قهوه و نوشيدن نيستم

من دوست كشتن زيبايي نيستم

نمى خواهم هيچ دلى هم..،

منتظر سوراخ كردن دل من باشد

آن دلهاى آهنين،

منتظر برنج و لوبيا و مرغ سرخ شده اند

آنهايي که هر روز گوشت پاى گامهايم را مى خورند

و شبها نيز روى دست راستم استفراغ مي كنند

 

من گلوله ى سفید خودم را دارم

و گلوله ى سياه هيچ كسى را نمى خواهم.

گلوله ى خودم،

مساوى است با مرگ خودم!

 

بهر خويش مى زيم

و بهر خويش مى نويسم

و بهر خويش مى ميرم

مهم نيست،

تو زندگيم را سفر كجى مى پندارى

مهم نيست،

تو چشمم را لنگه به لنگه مى پندارى

مهم نيست،

تو موهاى سرم را تراكت عزادارى مى پندارى

مهم نيست،

تو كفشهايم را چرخ پنچرى مى پندارى

مهم نيست،

تو دلم را انبار رازهایی مى پندارى

من در دنياى خاص خويش مى زيم

و زندگى خاص خودم دارم

و مى خواهم گلوله ى خاص خودم را داشته باشم

گلوله ى خودم،

 

مساوى است با مرگ خودم.

Image result for døden kunst