فارسی

داستانهای مینیمال

فرخ نعمت پور

او از مردم بشدت متنفر است. بویژە از اینکە چرا حافظە تاریخی ندارند. البتە اضافە می کند کە علت نخواندن هگل است. او فکر می کند کە اگر ملت هگل را بدانند بە آنتی تز تز فراموشی تبدیل خواهندشد.
روز بعد برای ملت یک کتاب هگل می خرد و برای خود فیلم پورنو اجارە می کند.

داستانهای مینیمال

فرخ نعمت پور

او شنیدەبود پایان شب سیە سفید است. پس فردا انقلاب می شود. تا فردا با شور و شوق لنین را خواند، روزا لوکزامبورگ را خواند، گرامشی را خواند، شعرهای شاملو را از بر کرد و دن آرام را هم خواند. صبح کە شد و آفتاب بر لب بام دمید، او جلو پنجرە آمد و بە خیابان نگاەکرد. شهر هنوز بوی خواب شب گذشتە را می داد و تنها رفتگران و قهوەچی ها بیرون بودند. شاید او بد شنیدەبود و یا زیادی خواندەبود!

***
صبح زود مثل همە روزهای دیگر عینکش را گذاشتە و بە میدان می رود. آنجا خجل و پریشان منتظر می ماند تا کسی بیاید و او را بە عنوان کارگر اجیر کند. ساعت می گذرد. کسی نمی آید. یک ساعت و باز یکی دیگر می گذرد. تعجب می کند. رهگذری می گذرد. او با صدائی خفە می پرسد امروز چرا باز دنیا اینجوری است. رهگذر می گوید آمریکا نمی گذارد. می گوید آمریکا نمی گذرد!؟ و او تا غروب هم منتظر می ماند. شاید آمریکا بیاید و بگذرد.

***
او عاشق تاریخ شد. برای همین رفت درس تاریخ خواند. چهار سال تمام. و معلم تاریخ شد. دانش آموزان بە او می گویند روح تاریخ، از بس کە حوادث تاریخی را در روح و در ذهن خود دارد.
او حالا بشدت با تاریخ عجین شدەاست. او عاشق آن سالهائیست کە با حوادث بزرگ تاریخی مصادف اند. از جملە سال ٩٢، سال ٩٤ و سال نودو هفت. ٩٢ زن گرفت، ٩٤ بچەدار شد و ٩٧ مادر عیالش فوت کرد.

***
او از مردم بشدت متنفر است. بویژە از اینکە چرا حافظە تاریخی ندارند. البتە اضافە می کند کە علت نخواندن هگل است. او فکر می کند کە اگر ملت هگل را بدانند بە آنتی تز تز فراموشی تبدیل خواهندشد.
روز بعد برای ملت یک کتاب هگل می خرد و برای خود فیلم پورنو اجارە می کند.

***
او معتقد است انقلاب از زمانی فراموش مردم شد کە دیگر کوچەها بوی دیوار کاهگلی ندادند، حوضهای ماهی گم شدند و بچەها دیگر در کوچە بازی نکردند.
برای همین او مرتب بە فیلمهای قدیمی نگاە می کند، بە ترانەهای قدیمی گوش می دهد و همیشە آلبوم عکسهای قدیمی را جلو دست دارد. او حالا معتقد بە یک انقلاب صوری است.

***
او یک تقویم دارد. آن را ورق می زند و ناگهان بە سال ٥٧ برمی خورد. او بە همان سرعت معقتد می شود کە می توان بە تاریخ بازگشت. او معتقد می شود کە می توان جلو حوادث تاریخی را هم گرفت. پس صفحە تقویم را کە متعلق بە سال ٥٧ است پارە می کند. او حالا مطمئن است کە بیرون دنیا یک جور دیگری شدەاست.

او با پارەکردن صفحە، یک انقلاب کردەاست.

***
عدم اعتماد و اعتقاد سارتر بە ازدواج را می ستود، اما حالا بیست سال از ازدواجش می گذشت. او کە نمی خواست دیگر بعلت ازدواج، زن را از یک موجود سوبژە بە یک موجود ابژە تبدیل کند، بە همسرش گفت با توجە بە اینکە تاریخ تاریخ ایدەهاست، پس ما ایدە ازدواج را بە ایدە ازدواج سفید تبدیل می کنیم.

از فردای آن روز او خوشحال بود از اینکە بە عمر خود ازدواج نکردەبود.

***
او حالا یک مبارز مدنی و صلحجو است و مبارزە مسلحانە سالهای گذشتە زندگی خود را بیماری کودکی چپ روی می داند. او می گوید کودکان در میان امکان انتخاب اسلحە و کلام بە اسلحە دست می برند و بزرگان بە کلام.
وقتی از او می پرسند کلام را چگونە می توان دست برد و برداشت، با تعجب خیرە می شود.

***
او هنگامی کە کمونیست بود بە رهائی طبقە کارگر فکر می کرد. بعد کە ناسیونالیست شد بە رهائی ملی. و حالا چیزی در خلوت در نهانش بە او نهیب می زند کە شاید روزی هم بە رهائی مذهبی فکر کند.
او همیشە لبخند زیبائی بر لب دارد و روحیەای باز دارد. خوشحال است از اینکە توانستە با هر رهائی، زن تازەای بگیرد. زن سومش از همین حالا بە دلش نشستە کە زمان زیادی تا خواستگاری اش باقی نماندەاست.

***
او مرد فداکار و از جان گذشتەای است. او نە تنها خود، بلکە خانوادە خود را هم برای امر مبارزە فداکردەاست، البتە بدون اینکە یک روز از آنان در مورد اجازە این کار سئوالی کردەباشد. او مطمئن است کە آنها حتی با گذشت سالهای متمادی دست رد بر انتخاب سالهای بسیار پیش او نمی زنند. او همە جا می گوید خانوادەاش باوفاترین خانوادەهای قابل تصور جهان است. او از اینکە دست بە چنین انتخاب درستی برای آنها بدون حضور خود آنان زدەاست، هنوز بشدت خوشحال است و آن را بە روح حقیقت تاریخی پیوند می دهد.

او خوشحال است کە وجدان بعد تاریخی دارد.