فارسی

ماجراهای بابا (١)

فرخ نعمت پور

بابا می گوید امروز نتوانستە نفت بفروشد. او معتقد است ملت گرسنە است، اما گرسنگی بهتر از ذلت است. من با چشمان پر از نگرانی از بابا می پرسم ذلت کیست، ذلت چیست؟ و او چنان فریاد می زند کە یکی از گوشهایم کر می شود. بابا می گوید چە بهتر، دیگر سربازی نمی روی! و من از ترس اینکە نکنە گوش دیگرم هم کر شود نمی پرسم سربازی کیست و سربازی چیست.

 

ماجراهای 'بابا' (١)

فرخ نعمت پور

 

بابائی کە سوارشد، بابائی کە پیادەشد

بابا سوار هواپیما شد. بابا آرام گریە می کرد. مادر با دستمالی آگین بە عطر فرانسە صورت غمگین بابا را پاک کرد. بابا گفت "این ناعادلانە است، چرا من باید سوار هواپیما شوم و آن دیگری از هواپیما پیادە شود؟ مادر گفتم "آە عزیزم،... دلکم!" و بابا هرهر زد زیر گریە.

بابا نمی دانست کە بابابودن بە سوار هواپیماشدن و پیادەشدن از آن نیست.

هوا آرام بود. هوا یخبندان بود. باد سردی می وزید. ابرها بی خیال در آسمان می گذشتند. بابا سری بلند کرد و گفت "من کارخانە داد، من آزادی بە زنان داد، من آباد کرد، من اربابها را آوارەکرد و بە رعیت ها زمین داد،... اما این حال و هوا چرا؟... این ناعادلانە است،... بشدت ناعادلانە است!" و ناگهان نوکری بر زانو افتاد و کفشهای براق بابا را ماچ کرد و هرهر گریست. داد زد 'پاپا نرو،... پاپا نرو!" و بابا کە می رفت دست نمکین آغشتە بە اشکش را بر سر نوکر کشید و گفت: " نە آمدن با ماست و نە رفتن!... راستی این کدبانوی ما کجاست؟" و مادر باز گفت "آە عزیزم،... دلکم!"

و آنجا در آسمان جت ها پرواز می کردند. صدایشان قوی بود و رسا. من دلم لرزید. بابا سرش را بلند کرد و گفت "شاید آزادی نداد، اما آزادی کە نان نمی شود، آزادی مال کمونیستهاست، برای اینکە ازش سوءاستفادە کنند، و من زرنگم!"

و در آن طرف دیگر زمین وسیع، هواپیمائی دیگر نشست. بابای دیگر پیادە می شد. هوا همچنان آرام بود. آفتاب گرمتر می شد. ابرهای پراکندە و سفید همچنان بی خیال می گذشتند. بابای تازە بە بابای قدیمی نگاە کرد و با چشمهایش خندید. لبهایش سردترین لبهای دنیا بودند. و من مامان جدیدم را همراهش ندیدم. تنها مردان بودند. مامان قدیمی نگاهی کرد و پیش خودش گفت "حتما اولین کاری کە می کند این است زن بگیرد." و بابای قدیمی از گریە بازایستاد و گفت "خوش بحالش!" و مادر یک پس گردنی محکم بر گردنش کوبید. و نوکر از ترس بر خودش شاشید.

بابای تازە از بالای پلەها بە ملت نگاە کرد، بە ولایت نگاهی انداخت و ریشش جنبید. تنها من می دانستم کە از باد نبود. بابای تازە گفت "آن وروجک کی گورش را گم می کند؟" و مردان دورش گفتند "رفتنی رفتنی است، نگران نباشید چیزی نماندە است،... صدای موتور هواپیمایش را می شنوید؟" بابای جدید گفت "مگر او هم با هواپیما می رود؟" و من پیش خودم گفتم دوران اسب و شتر و کالسکە مدتهای مدیدیست کە تمام شدەاست.

جت ها آن بالاها رفتند. سکوت در آسمان حاکم شد. و پرندگان دوبارە بە پرواز درآمدند. بابای قدیمی گفت در بدرقە من آمدەاند، و بابای جدید گفت بە پیشوازی من آمدەاند.

اما تنها من می دانستم آنها دلتنگ پرواز بودند. تنها من می دانستم پرندگان را در این وادی لعنت با زندگی انسانها کاری نیست.

بابا پشت در عقبی می خوابد

بابا نفت دارد. بابا شبها کە بە خانە می آید، مهربان نیست. او خشمگین است. غذای مادر پر نمک است. شور است. بابا خشمگین تر می شود و تمام شب، ما در پستو، بە آغوش هم و بە داستانهای مادر پناە می بریم.

بابا می گوید امروز نتوانستە نفت بفروشد. او معتقد است ملت گرسنە است، اما گرسنگی بهتر از ذلت است. من با چشمان پر از نگرانی از بابا می پرسم ذلت کیست، ذلت چیست؟ و او چنان فریاد می زند کە یکی از گوشهایم کر می شود. بابا می گوید چە بهتر، دیگر سربازی نمی روی! و من از ترس اینکە نکنە گوش دیگرم هم کر شود نمی پرسم سربازی کیست و سربازی چیست. شاید سرنوشت من این بودە با یک گوش بە پیشواز دنیای پر از نفت بی بازار بروم. مادر می گوید پسرم اینقدر نپرس، نفت بە زندگی ما ربطی ندارد.

شب می خوابم. بابا بە خوابم می آید. او سوار بر یک گاری کە یابوئی آن را می کشد با گالونهای پر از نفت از کوچەهای شهر می گذرد. بابا داد می زند "نفت، نفت!". و از پشت پنجرەها چادرهای مشکی را می بینم کە گاە هراسان و گاە بی خیال، بە بابا، بە گاری و بە یابو نگاە می کنند. ناگهان پای یابو در چالەای می افتد و بابا با کلە بر روی جادە ولو می شود. عمامە بابا خونین است. شب کە برمی گردد خانە، می گوید امروز استکبار جهانی چالەای بر سر راە یابویش کندەبودند. من کە دوست دارم بپرسم استکبار جهانی چیست، از ترس همان ترس سکوت می کنم. شاید روزی صدای بابا چنان آهستە و مهربان شود کە گوش دیگر من، بدون صدمە، بە زندگی با من ادامە دهد.

یک شب بابا خوشحال است. می گوید از در پشتی می تواند نفت بفروشد. می گوید مشتری ها شبانە می آیند، با ردای سیاهی بر صورت و بر تمام تن. بابا نفت را ارزان می فروشد، اما چونکە خوشحال است ما هم خوشحال هستیم و همینطور بیخودی لبخند بر لبهایمان است. تازە، بابا عصبانی نمی شود چونکە غذای مادر شور است. چشمکی پنهانی بە مادر می زند. مادر قرمز می شود. و آن شب همە زود می خوابیم.

شبی، چند نفر بە خانە ما می آیند. بابا در فکر است. از پشت در می شنوم یکی از آنها می گوید خدا ملائکەها را احضار کردە و بە آنان گفتە نفت را شبانە از مرزها با خود بردە و صادر کنند. او می گوید اما مشکل این است آنان نمی توانند پول فروش را دوبارە با خود بیاورند. بابا می گوید یعنی چە؟ پس چطور نفت را با خود می برند؟ و آن مرد می گوید چونکە ملائکەها و فرشتگان از مخلوقات دست انسان می ترسند و دوری می کنند، اما نفت کە همیشە بودە اگرچە در زیر زمین. و بابا باز عصبانی می شود. او معتقد است ملائکەها باید 'آپ دیت' شوند و بە ملائکەهای امروزی تبدیل شوند. او می گوید بدون کمک خدا نمی توان نە بر استکبار پیروز شد و نە نفت صادر کرد.

بر سر راە مدرسە از پشت شیشە پنجرە مینی بوس می بینم گداها بیشتر شدەاند. بچەهای دستفروش را می بینم. تە دلم چیزکی می گوید میان نفت بابا و گداها و این بچەها رابطەای هست. اما واقعا چرا اینها بە بابا ربط دارند؟ و چقدر دوست دارم این سئوال را بپرسم. بە مدرسە کە می رسیم، رانندە می گوید صلوات! و من می فهمم کە وضع خیلی بد است.

بابا باز عصبانی است. می گوید چرا صلوات نفرستادی؟ من سکوت می کنم. عصبانی تر می شود. می گوید چرا صلوات نفرستادی؟ می گویم می فرستم. می گوید دیروز را می گویم. و من کە می دانم فرق میان دیروز و فردا چیست و اما نمی توانم آنرا بیان کنم، صلواتی می فرستم. صلواتی ناقص. و بابا سکوت می کند. بابا بشدت می خندد. بابا می گوید بهمین علت استکبار پشت مرزها ماندەاست.

و شب، مرزها بە خوابم می آیند. شبح هائی را می بینم با کولەهائی بر کول. شبحهائی سیاە بر پهنای آسمان پر ستارە. آنان تنها می گذرند، بدون هیچ نگاهی بە جهان.

و من کە بشدت معتقدم ملائکەها و فرشتگان را در خواب دیدەام، خوشحال از داشتن چنین رازی در سینە، برای همیشە اشتیاق بە سئوال را از دست می دهم.

بابا مشکوک است. بابا بە جائی زنگ می زند و مردانی می آیند. مرا بە اتاقی می برند. می پرسند چرا دیگر نمی پرسم؟ می پرسند مگر جواب سئوالاتت را گرفتەای، و اگر گرفتەای از کجا و چگونە؟ و من از ترس نگاهشان و از ترس گوش دیگرم، خوابم را برایشان تعریف می کنم. آنها مرا می برند. این ولایت پر از اتاقهای خالی بدون آدرس است.

بابا مغرور است. بابا سربلند است. بابا در فکر نفت است و در فکر شکست دادن استکبار. او حالا جلو در پشتی مغازەاش می خوابد.

تفنگچی های بابا

بابا تفنگچی دارد. بابا تفنگچی هایش را دوست دارد. در حالیکە دست بر سرشان می کشد و بە رویشان لبخند می زند، می گوید آنان شیرین ترین بچەهای بازیگوش جهان اند. و بچەهای بازیگوش با ریشهایشان می خندند. و گاهی وقتها آنقدر می خندند کە رودەبر می شوند و بر زمین دولا. زمین می ترسد.

من کە نمی دانم در واقع من بچە بابا هستم یا آنها، از مادر می پرسم. مادر می گوید بابا زنهای بسیاری دارد، حتی در میان فرشتگان. و زبانش را گاز می گیرد. مادر می گوید بابا از جنس پیامبران است و اگر زمان پیامبران باقی بود، او حال پیامبر دیگری بود، شاید حتی مهمتر از آخرین پیامبر. و من چقدر بە بابا افتخار می کنم!

تفنگچی های بابا دوست دارند با عروسکها بازی کنند. آنان عاشق عروسکهایند. برای همین هر روز چند عروسکی را از بازار بە خانە می آورند. عروسک از هر نوع آن: سیەچردە، سفید، عینکی، عمامە بەسر، بلندقد، کوتاقد، مودراز، موکوتاە، چادری، بی چادر، دستفروش و آوازەخوان. و در زیرزمین خانە با آنان بازی می کنند. یک بازی وحشتناک کە تنها بچەهای بابا دوست دارند انجام بدهند. عروسکها فریاد می زنند و از درد بخود می پیچند. بوی سوختگی و سردی از زیرزمین بە مشام می رسد. و بچەهای بابا چقدر می خندند. آنان بدون داشتن هیچ شهربازی و دوچرخەای در تمام دوران بچگی اشان، خوشحال ترین بچەهای دنیا هستند. بابا می گوید سرانجام برای تفریح، آنان را بە فرنگ می فرستد و می گوید البتە باید منتظر بمانند تا فرنگ هم مال بابا شود،... آنوقت.

و تفنگچی ها چقدر معصومانە و متفکرانە می خندند. و موقع تفکر، تفنگهایشان را تمیز می کنند. صدای گلنگدن روغن آلود، زمان را می خراشد. خۆشحالم کە تفنگچی های بابا زیاد فکر نمی کنند، واللا زمان آنقدر می خراشید کە جائی برای حکایت باقی نمی ماند.

بابا، نە همیشە، اما گاهی وقتها با تفنگچی ها می رود. می گویند برای تفریح می رود. بابا با تفنگچی ها بە تفریح می رود. او می گوید اینجوری گناهش کمتر است. در تفریح، آنان با تفنگ شکاری، کبوتران را شکار می کنند و گوشتشان را بر روی آتشی کلاسیکی کباب می کنند. بوی گوشت سرتاسر ولایت را می پوشاند. دخترکای دهات از پشت پنجرەهای چلک گرفتە بە صحراهای دوردست چشم می دوزند و خیال گوشت سرخ کردە برە آنان را با خود می برد. هیچ کس بە اندازە بابا چشمان منتظر، مضطرب و تحقیرشدە را دوست ندارد. سرتاسر دیوارهای خانە ما و اتاق کار بابا با چنین تابلوهائی پوشیدەشدەاند. او بە آنان می گوید "مینیاتوریسم گدائی" و دیوانەوار می خندد.

تفنگچی ها اگرچە نە سردشان می شود و نە گرم، اما همیشە عرق می کنند. بوی تند عرق در خانە می پیچد و مادر همە چیز را از نو می شوید، اما بو آنجاست. بو بخشی از منزل است،... بخشی جدائی ناپذیر. بابا می گوید این بو از دشت کربلا می آید. او می گوید این بو در تاریخ گم نمی شود. تاریخ! و من تاریخ در جلو چشمهایم شبحی است از آدمهای سرگردان. و شاید سرگردانی هویت این خانە است.

تفنگچی ها تفنگها را در دست دارند، اما گاهی وقتها این تفنگهایند تفنگچی ها را در دست دارند. من کە از این تغییر فاحش می ترسم، اما جرات نمی کنم پیش کسی از آن سخن بگویم. من می دانم چشمهایم اشتباە نمی کنند. بابا می گوید آری عیب از چشمهایت نیست از نگاەهایت است. و من از نگاەهایم می ترسم. این بابای من چقدر زرنگ است! نگاەهای من نمی توانند بە تفنگچی ها عادت کنند. بابا معتقد است من ترسوترین آدم ممکن روی کرە خاکی هستم و با صدای بلند می گوید: "بدبخت اردنگی!"

شبها کە باران می بارد بابا جانمازش را می اندازد و نماز و دعا می خواند. او تسبیح می گرداند و در حالیکە بە دانەهای ریز و درشت باران کە در سیاهی برق می زنند، خیرە می شود، از خدا می خواهد تفنگچی هایش را ببخشد، درست همانگونە کە شمشیر بەدستهای زمان خلافت را بخشید. بابا کە در عمق خود می داند خون و زندگی هیچ دختربچە، پسربچە یا زنی در پیش پای فتوحات لشکر حق پشیزی ارزش ندارد، اما در تنهائی خود بشدت مضطرب است. او با آنکە معتقد است خدا همیشە همراهش هست، اما از انسانها می ترسد. برای همین او آنها را نام نهادەاست 'گرازهای ریقو!" این اصطلاح بە بابا آرامش می دهد و بشدت معتقد می شود کە او یک بابای نامیراست بە اندازە ترس انسانها از او. و مدتهای مدیدیست گرازهای ریقو معتقدند کە هنوز بابا می تواند بابای این خانە باشد، اگرچە تفنگچی هایش هنوز از بازی با عروسکها دست برنداشتەاند. و شاید تا گرازهای ریقو بە الزام وجود زیرزمین خانە بابا معتقد باشند، زندگی اینجا چیزی خواهد بود از جنس بوی تعفن زمین های گندیدە.

تفنگچی های بابا همیشە بیدارند. بهتر بگویم، آنقدر شبیە همدیگرند کە من نمی دانم کدام می خوابد و کدام کشیک می دهد. و شاید تقصیر لباسهایشان باشد. و خانە بە این ترتیب همیشە زندەاست. زندەای از جنس کنترل و بازجوئی. و آنان آنقدر کنترل و بازجوئی کردەاند کە بە عمق علم کلام رسیدەاند. و وای بە حال کسی کە نخواهد این عمق را درک کند.

بابا برای اینکە از تداوم وفا و تعهد ابدی تفنگچی هایش مطمئن باشد، صورتهای آنان را در یک عمل جراحی ایدەئولوژیک برداشتە است و بە جایش تنها ماسکی گذاشتەاست. ماسکهای تفنگچی، از اینکە بە ابدیت بابا پیوستەاند سپاسگزارند و برای اینکە سپاسگزاری خود را بهتر نشان دهند بر پیشانی خود کلمە 'بابا' را حک کردەاند. بابا باز مثل همیشە می خندد و در شبهای باران بە خدا می گوید کە تقصیر خودش بود کە از زمان پیدایش خلقت، قتل را جزء مهمی از وجود قرار داد.

در خانە اتاقی وجود دارد کە در آنجا همیشە ماسک اضافی تلنبارشدەاند. من کە گاهی وقتها دوست دارم تفنگچی بشوم، می روم و یکی از ماسکها را برمی دارم و بر صورتم می زنم. تفنگچی ها از جثە کوچک تفنگچی جدید متعجب می شوند، اما ماسک نمی گذارد چیزی بگویند و... می گذرند. تنها بابا مرا می شناسد. بابا خوشحال است. بابا بە اتاقهای دیگر می اندیشد و شبها شبح جثە سرگردانش در میانشان می گردد. بابا ماسک می زند. دست مرا می گیرد و بە اتاقش می برد. بابا در ماسک بی چشم من با ماسک بی چشم خودش خیرە می شود و می گوید "دیدی زندگی بدون چشمها هم می تواند ادامە داشتە باشد!"

و چشمهای ماندە من پشت ماسک، مانند گنجشک پرکندەای پرپر می زند.

بابا کتاب تاریخش را بیرون می آورد. بابا تاریخ نویس است. آنجا می نویسد مردم تفنگچی ها را دوست دارند. می نویسد همیشە دوست داشتەاند. و مدرکش هم همین کتاب تاریخ است، کتابی لبریز از عکس جمعی و تکی تفنگچی ها.

شبها ملائکەها و فرشتگان بابا می آیند با آلبومهای زیر بغلشان. آلبومهائی با عکسهائی از بهشت. آنان را بە تفنگچی های بابا نشان می دهند. و تفنگچی ها هیجان زدە و مغرور، مانند بچەها می خندند. و فردا زیرزمین منزل از عروسکها بیشتر پر می شود.

خانە ما، درست مانند کتاب تاریخ بابا، بوی آهن و سرب گرفتەاست.

  مغازە بابا

بابا قبلنا در بازار بزرگ شهر مغازە داشت، اما حالا بە جائی دیگر نقل مکان کردە. جائی کە من هم بدرستی نمی دانم کجاست. عمامە بسری شبی آمد خانە ما، و پس از صرف یک شام مفصل، درگوشی از بابا خواست نقل مکان کند. بابا نقل مکان کرد. نهانی است. بابا نهانی ها را دوست دارد. او معتقد است کاسبی تا بیشتر نهانی باشد، خیر و منفعتش بیشتر است. ولی نهانی بودن مغازە بابا مانع این نمی شود من نتوانم کمی در موردش برایتان نگویم.

مغازە بابا از دو قسمت تشکیل شدەاست: یک قسمت با پنجرە و درب قدیمی رو بە جنوب، و قسمت دیگر با ویترین و در ورودی بزرگ رو بە شمال. بابا در قسمت جنوبی نان و پنیر و سبزی می فروشد، و در قسمت شمالی گوشت گاو و برە و آهو، و با البتە با انواع نانهای خارجی. بابا رو بە جنوب، عرقچین بە سر دارد با تسبیحی در دست و عبائی سیاە کە خودش می گوید از مرقد امام هشتم برایش اهدائی آوردەاند. او با ریشی بلند آنجا پشت ترازوی قدیمی می نشیند و معتقد است جنوب همیشە ستون فقرات دین بودەاست. و رو بە شمال با کت و شلواری براق کە دکمەهای پیراهن زیرش تا بن گردنش حسابی چفت و بست شدەاند. و البتە با همان عرقچین کە اینجا مرتب رنگش را عوض می کند. و تسبیح باز جزء اصلیست. بابا در اینجا با ریش قلمی اش پشت پیشخوان می ایستد و معتقد است شمال آنجائیست کە با ناز و نعمت خود درخت دین را صفا و طراوت می بخشد. بابای رو بە جنوب، همیشە قرآنی روی میزش است و میان جملاتش در سخن گفتن با مشتری ها هیچ وقت آیەها را فراموش نمی کند، و بابای رو بە شمال هم سعی می کند، بیشتر، از آخرین اخبار جهان خارج و فزونی یافتن اهمیت دین پیش جهانیان صحبت کند. نە اینکە این جهانی همیشە فانی بودەاست.

بابای جنوبی از نعمات نان و پنیر و سبزی می تواند ساعتهای متمالی برای جنوبیان صحبت کند، و بابای شمالی از اهمیت فرآوردەهای متنوع گوشتی برای شمالیان. اگرچە او بیشتر دوست دارد برای جنوبیان پشت منبر برود، زیرا کە معتقد است در این گونە موارد آنان گوش بهتری برای شنوائی دارند تا شمالیان.

بابای جنوبی ترازو را کمکی دستکاری کردە و بنابراین همیشە جنس را با همان قیمت اما در وزن سبکتر می فروشد، اگرچە بعلت نیکوکاری ذاتیش برای این مکر شیطان هم چارەای اندیشیدە، و هنگام وزن کردن کمی بیشتر در کفە مقابل کیلوها می گذارد تا خیرخواهیش را برای ملت اثبات کند و آن دنیا را نیز از همین حالا حلال کند. و جنوبیان چە مهربانانە برایش دعا می کنند و اجر او را از بی نهایت طلب می کنند. بابا با وجدان ترین مرد دنیاست.

بابا غروبها کە بە خانە می آید، دو جور بو را با خود بە همراە می آورد: بوی جنوب و بوی شمال. من کە در میان این بوها سرگردان می مانم، ازش می پرسم ما کجا زندگی می کنیم؟ و او جواب می دهد کە مهم نیست کجائیم، مهم اینست کە ما رو بە کجا پنجرە داریم. و اضافە می کند کە چشم ما تعلق ما را بیان می کند و نە خاک زیرین ما، جائی کە دمبەامان را رویش می گذاریم. و من می فهمم کە بابای جنوبی ـ شمالی من، فیلسوف هم هست.

دوبارە همان مرد عمامە بسر بە خانە ما آمد. بعد از صرف یک شام مفصل چیزی درگوش بابا خواند و صبح روز بعدش بعد از نماز صبح رفت. ناگهان تغییر بزرگی در بابا بوجود آمد. بابا بشدت معتقد شد کە دین در خطر است. گفت برای اینکە این خطر رفع شود باید کاری کرد. و من پیش خودم گفتم شاید می خواهد جهت مغازەهایش را تغییر دادە و شرقی ـ غربی شان کند. و از زرنگی خودم بە تعجب افتادم. اما منظور بابا این نبود. او گفت بنظر می رسد جنوبی ها دارند بیشتر و بیشتر شمالی می شوند و این یعنی بستن بخش جنوبی مغازە، و باز این یعنی لااقل نصفی از دین در خطر افتادەاست. بعد مثل اینکە فکر مرا خواندەباشد، گفت و البتە این شرق و غرب را هم فراموش نخواهیم کرد.

بابا دست بکار شد. اولین کاری کە کرد این بود رفت یک مغازە کپی برداری. دو تا اسکناس صد تومانی داد و رفت زیر ماشین کپی. دو کپی از آن سوی ماشین بیرون آمدند. یکی عین بابای جنوبی و دیگری عین بابای شمالی. کپی بابای جنوبی را بە مغازە رو بە جنوب فرستاد، و کپی بابای شمالی را بە مغازە رو بە شمال. و خودش شد رهبر انقلاب. بابا روزها برای مردم سخنرانی می کرد، دشمنان دین را تهدید می کرد، با رادیوها مصاحبە می کرد، مردان سیاسی مشهور را بە حضور می پذیرفت و شبها بە خانە برمی گشت و از کپی بابای جنوبی و کپی بابای شمالی حساب کاسبی آن روز را درخواست می کرد. و این چنین مغازە بابا در تمام آن سالها بدون مشکلی چرخید.

بابا حالا سە بابا شدەاست. او حالا رهبر بزرگی هم هست و جهان را بە لرزە انداختە است. دو بابای دیگر کمافی السابق رو بە جنوب و شمال نشستەاند، و اما بابای اصلی حالا بە تنهائی دارد شرق و غرب را می پاید. بابا خوشحالترین بابای دنیا است.

حالا از آن روزها سالها گذشتە. بابا کە از اطمینان درونی عجیبی برخوردارگشتە، گاهگاهی شبها می نشیند و از احساسات و عواطفش می گوید. او معتقد است دنیا رنگهای جورواجوری دارد، اما در این ولایت و بە کل در دنیا تنها دو رنگ وجود دارد: یکی رو بە جنوب و دیگری رو بە شمال. او می گوید رنگ رو بە شمال ملون است و رنگ رو بە جنوب سیاە و سفید. و بعد اضافە می کند پسرم فراموش نکن همە رنگهای دیگر میان این دو رنگ قرار می گیرند، پس مغازە رو بە جنوب، مغازە اصلیست.

اما من در فکرم کە دنیا آنقدرها هم عوض نشدە. بابا هنوز همان مغازە را دارد. و شاید بزرگترین فرق، وجود همان دو تا بابای قلابی باشد. و رعشەای بر تنم می افتد. واقعا چە کسی می داند کدام کپی هست و کدام واقعی؟

بابا عمق دارد

بابا بشدت عمق دارد. کسی این را شاید باور نکند، اما او مثل دریاهای قطب شمال و قطب جنوب عمق دارد. سرد و تنها و تاریک. اما همزمان مغرور. غروری کە بشدت بە دروغ آلودە است و می تواند خون موجود در رگهای زندگی را منجمد کند. و شاید بقول دوست همکلاسی ام کە تنها یک بار بابا را هنگام مشق نویسی مشترک با من در خانەامان دیدەاست 'جامد می کند'. شاید بپرسید چرا دروغ؟ آری دروغ! بگذارید یک نمونە برایتان بیاورم. او روزی بە زیارت کربلا رفت و هنگام برگشت با خود چفیەای بهمراە داشت. گفت مال حسین است و آن را از یک پیرمرد دورەگرد دستفروش در مرقد امام خریدە است. گفت پیرمرد سالهای سال منتظر او بودە تا این هدیە را کە در صحرای کربلا از زیر خاک درآوردەبود، بە بابا بدهد. بابا گفت پیرمردە هنگامیکە بە شیوە اتفاقی پایش بە سنگی خوردە و از خشم سنگ را جابجا کردە، چفیە را اتفاقی آنجا پیدا می کند، و بە محض پیداکردنش در روز روشن چنان رعدی آسمان را لبریز می کند کە فورا می فهمد آنچە امرز برایش اتفاق افتادەاست نە اتفاق، بلکە مشیت الهی بودەاست. اما دوست همکلاسی ام در مورد منجمدکردن خون با من هم نظر نیست، او بعکس می گوید بابا ابتدا جامد می کند برای اینکە بعدا دیوانەوار آن را بە فوران و جوش و خروش درآورد.

بابا، یک خونسرد بە جوش و خروش درآورندەاست.

بابا منجمد است. بابا جامد است. او یک تهور دیگر هم دارد. او قادر است جنب و جوش زندە و جالب توجە یک شهر و حتی یک مملکت را با یک سخن و یا یک عمل متهورانە بە شهر ارواح تبدیل کند. بعنوان نمونە همان چفیە را بە سر تفنگچی هایش ببندد، آنان را بە شهر روانە کند و بعد شهر آنی شود کە بعد از طوفان شن می شود. بابا با طوفان شن یک عقد نهانی و تاریخی دارد. شنها او را می شناسند. بابا ابتدا با باد سخن می گوید، در گوشش زمزمە می کند و بعد شنها جان می گیرند. بابا باران را دوست ندارد. او معتقد است دیانت چیزی است از جنس بیابان و شن و طوفان، نە باران و ابر و دشتهای پرطراوت بی نهایت.

و باید اینجا بگویم کە همیشە میان دریا و بیابان یک رابطە تاریخی طولانی وجود داشتە است. بیابان جائیست کە قبلا دریا بودە و دریا جائیست کە قرار است روزی بیابان شود. بابا یک جغرافیدان است. او از تاریخ و جغرافیا باخبر است.

بابا کە دلزدە و خستە می شود دوست دارد با دریا و بیابان بازی کند. و او با همان چفیە بە بازی می رود. می گوید بە یادش می آورد کە زندگی تنها بازی نیست، بلکە بسیار بیشتر از آن، یک پهنای ناشناختەای است میان دریا و بیابان. و او دوست دارد در این پهنا بایستد و با روح دریایی قطبین خود، همە چیز را بە بیابان تبدیل کند. او قادر است از هر قطرە آب، یک دانە شن درست کند. اما هرگز نمی تواند یک دانە شن را تبدیل بە قطرە آب کند. و می گوید اگر می توانست استغفراللە کە خدا می شد. و چون تنها یک خدا وجود دارد پس او اگر هم بخواهد نباید بە این کار اقدام کند.

بابا خوشحال است نصف خداست.

تنها چیزی کە بابا را بسیار خشمگین می کند، زمان و مکان است. بابا از زمان و مکان بیزار است. او با عادت مشهور تولستوی آشناست کە می رفت و کنار دریا در ساحل می نشست و ساعتها بە زمان می اندیشید. دوست همکلاسی ام کە از این آشنائی متعجب است می گوید اتفاقیست. البتە من موافق نیستم، چونکە تولستوی یک معتقد مسیحی بود و بابا تە دلش بنوعی او را دوست دارد. زیرا بە گفتە خودش وجود یک معتقد ریش دراز قلم نامحرم هم در خاک کافرخیز روس غنیمت است. بابا می گوید تولستوی بیخود آنقدر آنجا در میان صخرەها می نشست و بە چیزی فکر می کرد کە خدا اجازە ندادە بهش فکر کنیم. او می گوید زمان و مکان مال خداست و بشر را با آنها کاری نیست. او از آدمهائی کە بە زمان و مکان می اندیشند، بیزار است. بە نظر او این اندیشیدن باعث کفر می شود. می گوید زمان و مکان فکر انسان را از خدا منحرف می کنند.

اما من می دانم چرا بابا هم از زمان و مکان و هم از آدمهائی کە بدانها فکر می کنند بیزار است. او تە دلش می داند کە زمان و مکان باعث تغییرات اند، آدمها را عوض می کنند. و او بشدت از این خشمگین است. او گاهی از خدا گلایە می کند کە چرا در زمان خلقت بە این دو اندیشیدە است. پیش بابا می شد خدا بدون اینها هم جهان را بیافریند. تنها یک ارادە کافی بود و بس. بابا از زمان و مکانی کە، هم میان خدا و مخلوقات فاصلە می افکند و هم میان خودش و مملکت شن آلودش، واهمە دارد. او می داند زمان و مکان می توانند همە چیز را بکل عوض کنند، آنچنان کە کسی نداند بە واقع گذشتە چگونە بودە و چگونە زیستە، و او از این عوض شدنها متنفر است،. تا اعماق دریاهای قطبین متنفر است.

بابا ایستا است. بابا ضد دینامیک است. بابا بە کلمات ایستا و دینامیک می خندد، از آن خندەهای سنتی کە درش دندانها، گلو و معدە باهم پیدایند، و معتقد است کە من هم یکی از همان غربزدەهای نمک نشناس بی غیرت هستم کە باید مانند همە غربزدەهای دیگر سرم را بر باد دهم. هر چند همکلاسی ام معتقد است کە بابا چنین کاری نمی کند، زیرا بە گمان او بابا معتقد است کە من باید خودم این کار را بکنم.

و من دستانم می لرزد. بابا با چشمان پر از رقت بە من می نگرد و می گوید پسر هیچ پیامبری نتوانست بە جانشین پدرش تبدیل شود،... پسر هیچ پیامبری.

بابا از جانشینی بیزار است. او بە دریای عمامەها می نگرد و خواب دیدەاست کسی می آید، کسی کە مثل هیچ کس نیست،... کسی کە اگر دروغ بگوید کور نمی شود،... اگر آدم بکشد وجدانش ناراحت نمی شود،... کسی کە اهل شستن شیشە پنجرەها نیست،... کسی کە تنها مثل خودش است،... مثل بابا.

 

محلە بابا

بابا در محلەای زندگی می کند با انسانهائی از جنس خودش. دورتادور همانها هستند. آنان صبح زود از خواب بیدار می شوند، وضو می گیرند، نماز می خوانند، کتاب مقدس را مرور می کنند و در مغازەها و کوچەهای سنتی بوی قدیمی 'تکرار' را بە درون قفس سینەها سرازیر می کنند، و البتە تا  بیکران از خدای خود سپاسگزارند.

محلە بابا تخت و بیابانیست. منارەهای مکانهای مقدس از همە جا پیدایند. منارەهائی با کبوتران غرق در دانەهای عابدان. کبوترانی کە بابا آنان را مظهر ارواحی می داند کە قرنها در این محلە زیستەاند و مردەاند و با حضور خود بیاد مردم محلە می آورند کە زندگی بشدت کوتاە است و باید مواظب وظایف دینی خود باشند. اما بابا هیچ وقت هیچ دانەای در جلو این کبوتران در طول تمام دوران عمر خود نپاشیدەبود. در توجیە این کار خود مغرورانە می گفت آنانی کە کار معنوی می کنند برای کار عملی وقت چندانی ندارند.

اما ناگهان همە چیز در محلە بابا عوض شد. در طول یک هفتە، سە مرد بە محلە بابا نقل مکان کردند کە مردم بە یمن کنجکاوی بابا خیلی زود متوجە شدند جور دیگری هستند. همسایەها دیدند کە اگرچە آنان صبح زود از خواب بیدار می شوند، اما نە آنچنان وضو می گیرند، نە آنچنان نماز می خوانند و نە آنچنان کتاب مقدس را مرور می کنند. البتە بە درون کوچەهای محلە سرازیر می شدند، اما از اشتیاق تنفس در فضای سنتی، زیاد نشانی در آنها نبود. آنان، بە نظر بابا، بیش از حد متفکر و مشغول در درون خود نشان می دادند. و این نشانە بدی بود، بسیار بد. بابا معتقد بود تفکری کە با اظهار خلوص بە خالق همراە نباشد، بدترین نوع تفکر بە درازای تاریخ زندگی بشریست. بابا می دانست کە این تفکر، رو بە عمق، رو بە درون زمین دارد تا بە بالا بە پشت ابرها و بە میان ستارگان. و بابا شبی در هنگام نماز نیمە شب پشتش لرزید و قطراتی چند از عرق بر پیشانی پر چینش نشست.

بابا سرانجام شبی ساعت دوازدە نیمە شب در حالیکە بیشتر مردم خواب بودند و دنیا را سکوتی سهمگین فراگرفتەبود، توانست با در کنار هم قراردادن اطلاعات بدست آوردە خود از مردم و دادەهای تاریخی خود بە این جمع بست برسد کە آن سە نفر، سە انسان از بیخ و بن کافر بودند کە یکی از آنها ناسیونالیست بود، دیگری دمکرات و سومی کمونیست. و او اگرچە از کمونیستە بیشتر بدش می آمد، اما برای نفرت از ناسیونالیستە و انزجار از دمکراتە هم کم مایە نگذاشت. در آن جمع بست نیمە شب، بابا با احساس آمیختەای از خشم و انزجار و همزمان ترس، از جای خود برخاست، بە کنار پنجرە رفت، بە ستارگان و پهنای تاریک آسمان نگریست و چنان نعرەای سر داد کە ماما سراسیمە از خواب بیدارشد و برای دور کردن ارواح خبیث و چشمان نگریش شیطان، نبات داغی برایش آمادەکرد. و بابا البتە تمام یک هفتە بعد را اسهال بود و اما این بیماری ناخواستە هم نتوانست علیرغم تمام پیچ و تابهای وحشتناکی کە بە شکم درماندەاش وارد می کرد، او را از اندیشیدن در بارە وضعیت جدید بازدارد. و البتە در نهایت بە یک نتیجە خوش بینانە هم رسید، اینکە اسهالی نعمتی خدادادی بود و کمک می کرد میکروبهای شیطان آلود از بدن روحانی و متصل بە اعلایش، اگرچە طی یک فرآیند پر درد و سخت، اما خارج شوند و باعث شوند او با یک سلامتی روحی و جسمی بیشتر بە جنگ کفار برود.

بابا اول فکر کرد چە شدە است کە توی این مملکت سنتا آغشتە بە دین، چنین آدمهای غریبی پیداشدەاند. و سریعا بە این نتیجە رسید علاوە بر اینکە این نشانە بارزی از نفوذ فرهنگ ولایات افول آفتاب بود، بلکە ناشی از یک غفلت وحشتناک داخلی هم بود. و او برای اینکە سرچشمە هر سە را بخشکاند، بە بنای تحتانی منارەها رفت، میکروفون را در دست گرفت و از بلندگوها بە مردم محلە گفت کسی حق ندارد بە آن سە مرد غریبە خانە اجارە دهد و باید از آنان فاصلە بگیرند. و فردای همان روز خیلی سریع بهش اطلاع دادند کە آن سە مرد اجارەنشین نیستند و از همان لحظە اول کە پا در شهر و در این محلە گذاشتەاند، خانە خود راخریدەاند!

بابا بسیار عصبانی شد. اما کم نیاورد. فردای روز بعد باز دوبارە بە بنای تحتانی منارهها بازگشت و گفت فروش خانە بە کفار مصداق خیانت بە دین است و باید آن سە بلافاصلە اخراج شوند، اما مردم کە خود را بنوعی در مقابل قانون می دیدند، بە جای اینکە روز روشن اقدام کنند، نصف شب چند نفر از آنان با برافروختن آتش در جلو در چوبی بیرون خانەهای آن سە، و آتش زدن آن، مراتب اعتراض و نفرت خود را بیان کردند. بابا روز بعدش بسیار خوشحال شد، و بە این نتیجە رسید کە با وجود چنین آدمهای شجاعی می توان دل بە یک آیندە روحانی و درخشان در محلە و در کل کرە زمین بست.

اما روز بعدش بر خلاف انتظار بابا، نە تنها سە مرد غریبە از شهر نرفتند، بلکە با آوردن نجار و کمک چند نفر از همسایەها سە در دیگر ساختند. این کار چنان بابا را خشمگین و یا بهتر بگویم غمگین ساخت کە نتوانست چند روز غذا بخورد. اگرچە می دانست کە کمک آن چند نفر اهالی محلە از روی همفکری نبودەاست و بیشتر ناشی از روحیە همسایەبودن بودە است، اما این عمق فاجعە را پیش چشمان بابا بیشتر از پیش کرد. بە نظر او تنها آدمهای احمق از روی احساس همسایگی بە کمک دیگران می شتابند. بە نظر او سادگی از خود نیت بد، بدتر بود. پیش بابا احساس همسایگی یک احساس بی معنا بود کە ریشە در تحفظ انسانها داشت و اتفاقا همین روحیە باعث شدەبود بسیاری از وظایف تاریخی کە می بایست انجام می شدند، بشدت بە عقب انداختەشدەبودند.

و این چنین بابا نصف شبی دیگر در اوج امتزاجی از احساس خشمگینی و غمگینی، بە ضرورت یک انقلاب رسید. و او برای اینکە انقلاب را بە انجام برساند (او نام این انقلاب را نهادە بود انقلاب سادگان علیە سادەبودن)، در یکی از مهمترین سخنرانی های خود برای جلب سادگان محلە کە بدون کمک آنها پیروزی انقلاب را غیرممکن می دانست، از بی عدالتی های موجود در جامعە از جملە در مورد آتش زدن در منزل کمونیستها گفت. اینکە آنها هم حق دارند در هر محلەای از این مملکت کە دوست دارند سکنی گزینند. او با این کار خود همسایەهای سە مرد غریبە را هم جلب کرد و زمان زیادی نبرد کە انقلاب شد و بابا شد آنی کە خود می خواست.

انقلاب کە بشدت بابا را سر وجد آوردەبود، برای مدتی او را در یک حماقت روزانە فروبرد چنانچە بابا مدتی بە حرفهای خودش هم باور آوردەبود. تا اینکە ناگهان خاطرە آن سە مرد غریبە را بیاد آورد و ذهن مهیج اش را توانست از روزمرگی بیرون آوردە و دوبارە بە سالهای قبل بازگردد. اما اینبار پشت منبر نرفت. دستور داد بولدوزوری آوردند با چندین مرد متعهد بە بابا کە آیندە را تداوم بی چون و چرای گذشتە تصویر می کردند، و برای اثبات آن هم از ضرورت بی چون و چرای وجود ابدی الوهیت مثال می آوردند.

بولدوزور در روز روشن، درست چند ماهی از انقلاب نگذشتە آمد بە همان محلە. هر سە خانە را تماما ویران و با خاک یکسان کرد. اما از بخت بد بابا، هیچکدام از غریبەهای محلە منزل نبودند. می گویند بشیوە اتفاقی بیرون منزل بودند و در جائی، البتە هر کدام بشیوە متفرق بدنبال ترسیم آیندە طبق نقشە خود.

حال از آن ماجرا سالها گذشتە. محل خانەها کماکان مخروبە و سە نفر آن کماکان ناپیدا. بابا اگرچە از قسر دررفتن آن سە بشدت مکدر است، اما چنانچە خود می گوید "گم شدن فیزیکی سرانجام بە گم شدن اندیشەها منتهی می شود"، و بنابراین لبخند بزرگی بر لبانش نقش می بندد، کە من فکر می کنم این شاید آخرین خندە واقعی بابا باشد علیرغم پیروزی بزرگش بر آن سە مرد غریبە محلە بابا.

آخر نە اینکە حوادث بزرگ در عین بزرگیشان، پایان مرحلە بزرگی و عظمت همان حادثە هستند!

عشق بابا

بابا عاشق سوت و کور بودن است. او از تخیلی قوی بهرەمند است، بابا می تواند پیش خود تصور کند یک مملکت را بالکل سوت و کور. و او برای این تصور فوق العادە خود از کتاب 'سفرهای گالیور' بهرە بردە است. اگر امکان دارد کە گالیور بە سرزمینی پای بنهد کە قد و قوارە آدمهایش بە اندازە بند انگشتان او باشند، چرا امکان ندارد یک سرزمین تماما سوت و کور هم موجود نباشد! بابا در واقع صحنە پر از تخیل ادبیات را در یک حرکت ذهنی متهورانە بە درون زندگی واقعی آوردەاست و بە این ترتیب او خط فاصل میان کمدی و رئالیسم را بشیوە انقلابی درهم شکستە است. کمدی، ریالیسم شدە است و ریالیسم، کمدی. دنیا، یا در واقع مملکت را تبدیل کردە است بە یک کمدی رئالیستی، یا یک رئالیسم کمدی.

بابا برای این کار ابتدا بە افلاطون پناەبرد. اگر جهان یک کپی از جهان ایدەهاست، پس می توان همین جهان، یا دوبارە تاکید کنم همین مملکت را از ایدە 'سوت و کور' هم کپی برداری کرد. او برای این کار تنها یک نردبان لازم داشت. بنابراین بە حیاط آمد. دوروبر خود را نگاە کرد، اما هرچە کرد اثری از هیچ نردبانی نیافت. بابا فراموش کردە بود کە نردبان نداشتیم زیرا کە بابا خوابیدن روی پشت بام را در تابستانها برای ما حرام کردەبود. او می گفت نە چشم نامحرم همسایەها باید بر روی عائلە ما بیافتد و نە چشم نامحرم ما بر روی عائلە دیگران. برای همین در خانە قدیمی ما هیچ وقت هیچ اثری از هیچ نردبانی نبودەاست. نسل اندر نسل. و بابا از این جهت بسیار مغرور و شادمان است و آن را یک سند مهم برای اثبات سلامتی روحی و اخلاقی ما می داند، و تضمینی برای سفر آخرت بر روی بالهای سفید و احیانا رنگین فرشتگان بسوی بهشت موعود. شاید بپرسید پس اگر مشکلی در رابطە با بام خانە ما پیش بیاید، ما چگونە آنرا درستش می کنیم، باید بگویم بابا از پشت بام همسایەهای دیگر آن را حل و فصل می کند.

هنگامیکە بابا نردبانی نیافت، رفت خانە همسایە. همسایە کە مفتخر بود بە دادن نردبان چوبی زهوار دررفتە خود بە بابا، شرمگینانە متذکر شد خطر بالا رفتن از آن را، اما بلافاصلە پشیمان شد و در دل، خود را از این غفلت لعنت کرد، زیرا کە او فراموش کردەبود ملائکەها همیشە محافظ بابا چە بر روی زمین و چە مابین آن و آسمان بودەاند و خواهند بود. بابا نردبان را آورد منزل، از روی آن بالا رفت و ایدە سوت و کور را در دستانش گرفت و پایین کشید.

اما هنگامیکە پائین آمد تازە متوجە شد کە اول کار است و در اساس پایین آوردن ایدە از آسمان کار چندان مهمی نبودە است. در اینجا پیش خودش پچ پچی کرد کە من بە درستی متوجە نشدم چی گفت، اما از لب و لوچە آویزان، چشمان بی تحرک و پیشانی پر چین و چروکش متوجە شدم چند فوشی نثار خود و یا دوروبرش کردەبود. واقعیت این بود بابا همزمان بە مسخرە بودن فلسفە افلاطون رسیدەبود. سئوال بزرگی در ذهنش نقش بستە بود کە حال چگونە ایدە سوت و کور بودن را تبدیل بە مملکت کند. من کە تا حدودی از افلاطون، با وجود گذشت هزاران سال، سر در می آوردم با احتیاط و صدائی پائین گفتم کە منظور افلاطون این است کە جائی این ایدە پیدا می شود و همین کە آدمها می توانند از آن در زندگی روزمرە استفادە کنند معنی اش این است کە از آن ایدە کلی کپی برداری شدە است. بابا با چشمان نافذش بە من خیرە شد و بعد از مدتی گفت پس باید کاری کنیم کە این کپی بە ملکە ذهن همگان تبدیل شود، اما چگونە؟

بابا برای جواب این سئوال مهم خود بە خلسە رفت. و برای تشدید این حالت روحی چند روز اول را علیرغم نفرتش از ادیان هندی بە مطالعە مرتاضان پرداخت، و سرانجام بە اتاق پستوی خانە رفت و دو روز بیرون نیامد. مادر هر روز از لای در بە آرامی بابا را می پائید و بشقابی غذا و لیوانی آب بە داخل می فرستاد، غذاها و لیوانهائی کە همان جا ماندند. روز سوم بابا بیرون آمد. او کە دوست داشت این وضعیتش هفت روز طول بکشد (درست مانند آن هفت روزی کە خدا برای خلقت جهان لازم داشت)، اما باز خوشحال از اینکە توانستە بود بە نتیجەای برسد، بیرون آمد و بە حیاط رفت و بر روی پلە اول نردبان همسایەامان کە همانجا در حیاطمان ماندەبود، نشست.

واقعیت این بود بابا بە این نتیجە رسیدەبود کە برای سوت و کور کردن یک مملکت باید ابتدا دشمنی تراشید، بعد با او تا می توان دشمنی کرد و آنگاە کە دشمن فشار می آورد، مردم در چنان منگنەای قرار می گرفتند کە نمی دانستند چکار کنند و ناچار دوبارە بە بابا پناە می آوردند. خندە شیطنت میزی بر لبهای بابا نقش بست. فکر کرد پس او تنها بە یک دشمن نیاز دارد. اما این دشمن کی می توانست باشد؟ بابا فکر کرد و فکر کرد. او از من خواست نقشە دنیا را برایش بیاورم. آوردم. بە نقشە خیرە شد و سرانجام دست روی دوردستترین مملکت جهان انداخت. تبسمی بر لبانش نقش انداخت و گفت این بهترین است زیرا آنچنان دور است کە در عین دشمنی اش نمی تواند کار آنچنانی بکند! و دشمن ساختە شد. و دشمن هم بە دشمن بودن خود باور آورد و دشمنی های بی پایان شروع شد.

بابا کە سر از پا نمی شناخت، نردبان را دوبارە تحویل خانە همسایە داد و بە انتظار آیندە نشست. دشمن کە می دانست حالا دشمن است بە تکاپو افتاد. بابا هم هر بار چیزکی بارش می کرد و او هم هر بار بیشتر از پیش از خانە دورش بیرون می آمد و دوروبر خانە ما را می پلکید. و مردم ترسیدند و بابا هم گفت نمی ترسد. ترس چنان مستولی شد کە مردم سوت و کور شدند. مردم کە خاطرات بدی از جنگ داشتند، سوت و کور شدن را بر هر چیز دیگری ترجیح دادند. و خیابانها و محلەها پر از مردمی شدند سر در گریبان. مردم پیش خود تصور کردند کە سوت و کور بودن بهترین وسیلە سپری کردن دوران دشمنی بابا و دشمنش است.

عشق بابا سر گرفتە است. او حالا دوبارە بە افلاطون و سفرهای گالیور باورآوردە است، و هر شب آن کتابها را دوبارە دورە می کند. بابا دو عکس هم از افلاطون و جاناتان سوییفت بر دیوار اتاق کلاسیکی اش زدەاست. مادر کە از عکس ریشوی افلاطون و موهای دراز و پر چین و شکن جاناتان می ترسد، معتقد است بابا از دین دور شدەاست،... بسیار دور، درست بە اندازە همان دوری مملکت دشمن بابا.

Bilderesultat for paternalisme