ما 320 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

آزاد کریمی

از همەی آنها مشخصتر عبارتی بود کە بە زبان ترکی نوشتە شدە بود " تبریز قاپیسی" یا دروازە تبریز۱۰. طاهر جودت سری تکان داد و داخل شهر شد. منارە و گنبد مساجد، شهر را بە تسخیر خود درآوردەاند. انگار شهر و تمدن تنها بە خاطر آنها بە وجود آمدەاند اما جودت پاشا نیک می دانست این منارەها و گنبدها بیشتر از اینکە رمز وحدانیت خدا باشند نشانەی وحدانیت سلطەی سلطان عثمانی است. 

 

خاچورت

آزاد کریمی

از کتاب بووکە بەردینە (عروس سنگی)

 

اصل این داستان به زبان کردی نوشته شده و در کتاب بووکەبەردینە توسط وزارت فرهنگ کردستان عراق در اربیل در سال ٢٠٠٩ منتشر شده است.

***

طاهرجودت١ افسار اسبش را بە سمت شرق کشید ، اسب شیهەای کشید.بخار از منخرین اسب بیرون آمد.هوا سرد بود، هنوزاز زمین گیاە تازە نروییدە بود هرچند کە اواسط ماە مە بود. کوه “چیا رَش“ از سپیدی برف سیاهی اش پیدا نبود. برف تا دامنەهای کوە و پایینتر از آن هم پایین آمدە بود، تا دە “خاچورت”. خورشید داشت از پس کوە "چیارەش" سرک می کشید و بالا می آمد.

 

از "دروازە تبریز" تا دهکدەی " خاچورت۲" با اسب، حدودا یک ساعت راە می شد. بە دامنەهای چیارەش نظر انداخت، روستا را بە سختی می شد دید ، از دور سیاهی های دە پیدا بود. هنوز خیلی ماندە تا برف زمین آب شود،حداقل پانزدە بیست روز دیگر می خواهد تا برفها آب شوند و درختها جوانە بزنند و زمین سبز بشود.

 

هنوز نوک بینی و چانە اش از سرما تیر میکشید، از وقتی کە نماز صبحش را خواندە خیلی گذشتە اما بە خاطر سرمای آبیکە با آن وضو گرفتە و توی بدنش رفتە هنوز گرمش نشدە است. بە طرف غرب نگاە کرد، دریای وان۳ انگار شیر مادەگاومیش تویش ریختە اند، یک لایەی نازک سفیدرنگ سطح آب را پوشاندە. آن سوتر کوە " سیپانِ خَلات۴" از لابلای مە صبحگاهی دارد نمایان می شود.

 

منارە و گنبد مسجد "خسروپاشا۵" و مسجد " قایا چلبی۶" از دور پیدا بود. شهر وان۷ هنوز از خواب دوشین بیدار نشدە بود. ساکت بود. سکوتی مبهم و مرموز،فضا را در برگرفتە بود. هر از چندگاهی پارس سگ آوارەای از دور بە گوش می رسید.بە  طرف مقابل نگاە کرد: جادەی "آرتامیت۸ مانند زخمی بود کە از دشنە بر جگر گاو ایجاد شدە باشد بە سوی جنوب می رفت. بە " باب عالی۹ بە دارالخلافەی استانبول، پایتخت اسلام، بە دربار سلاطین قدرقدرت عثمانی، بە مالک الرقابی سلطان عبدالحمید.

از دور زوزەی گرگ شنیدە می شد اما صدا زیاد دور نبود، انگار گرگ را زخمی کردە بودند ،با نفرت و کینە زوزە می کشید، بە ناگاە چند سگ شروع کردند بە پارس کردن ... هوا سرد بود اما نە آنقدر سرد کە گرگ آشکارا بە شهر نزدیک شود و زوزە بکشد. عجیبتر اینکە سگها و گرگ تنها ،انگار مسابقە گذاشتەاند. نە! نە! انگار سمفونی هماهنگ و مرتبی را با هم بە راە انداختە باشند. طاهرجودت پاشا اعصابش بە هم ریخت. پاشنەاش را بە شکم اسبش کوبید ، چارپای بیچارە انگار اژدهاست، روی دو پا ایستاد و دو دستش را از زمین بلند کرد و با صدای بلند شیهە کشید.

پاشا افسار را برای اسبش شل کرد ،اسب دستانش را پایین آورد و بە سوی دروازەی شهر بە تاخت بە راە افتاد. وقتی صدای سم اسبش را شنید کە بر زمین کوبیدە می شد، وقتی صدای نفس نفس زدنهای اسبش را شنید، دلش قرص شد. مقابل دروازە ایستاد ،بە جادەی استانبول نگاە کرد. اسب شیهه کشید. قراولان دروازە بە تکاپو افتادند و آمدن پاشا را جار می زدند. صدای زوزەی گرگ و پارس سگ می آمد، پیش از آنکە از دروازە  بە شهر وارد شود بە چیارش نظرافکند، عجیب بود انگار هوا گرگ و میش بود و آن اشعە های خورشید کە چند دقیقە پیش از پشت کوە زدە بودند بیرون ، الان دوبارە بە پشت کوە  برگشتە بودند بە جای اینکە بالاتر بیایند!

سیاهی روستاهای دامنەی سیاەکوە در برفها از دور پیدا بودند. روی حصار شهر بوف کزکردەای نشستە بود و می نالید. طاهرجودت دندان قروچەای کرد و با خود گفت : واللە و باللە  باید نسل شما را از روی زمین بردارم!

 

اسب بە داخل دروازە رفت. خشتهای طاق دروازە بە زیبایی و هنرمندانە چیدە شدە بودند و روی آنها برجستەکاری شدە بود و مملو از کلمات عربی و ترکی بودند. از همەی آنها مشخصتر عبارتی بود کە بە زبان ترکی نوشتە شدە بود " تبریز قاپیسی" یا دروازە تبریز۱۰. طاهر جودت سری تکان داد و داخل شهر شد. منارە و گنبد مساجد ،شهر را بە تسخیر خود درآوردەاند. انگار شهر و تمدن تنها بە خاطر آنها بە وجود آمدەاند اما جودت پاشا نیک می دانست این منارەها و گنبدها بیشتر از اینکە رمز وحدانیت خدا باشند نشانەی وحدانیت سلطەی سلطان عثمانی است. 

 

داخل کوچەای شد زنی را دید کە دست دوتا بچەاش را گرفتە بود و بقچەای روی شانەاش گذاشتە بود. پیدا بود کە بە گرمابە می روند. توی دلش خطاب بە زن گفت: امشب حسابی... میروی غسل جنابت می کنی؟ مادە سگ کُرد! مثلا شماها آدم خوبە هستید سگهای کثیف؟ از ارمنی ها رذل تر شماها هستید!

 

زن چادر و چاقچور بە سر داشت ،اما تا چشمش بە طاهر جودت پاشا افتاد انگار سگ هار دیدە است... با عجلە بە عقب برگشت ،خواست از همان راهی کە آمدە بود دوبارە برگردد. بە بچەهایش گفت: برگردیم!... ترس و وحشت از رفتار زن هویدا بود. پیدا بود از طاهرجودت ترسیدە است.

 

خون گرم ناشی از نفرت و خشم و خوی شیطانی از شاهرگ پاشای تُرک بە مغزش دوید. خواست در این سپیدە دمان کمی تفریح کند. اسبش را بە طرف آنها هدایت کرد. زن ، هولکی و زود زود بە عقب سر برمی گرداند و قدمهایش را با عجلە بر می داشت. طاهر جودت سوار بر اسب بە آنها نزدیک شد. لگام اسبش را بە تندی بە عقب کشید، اسب بە یکبارە دودستش را از زمین بلند کرد و روی دوپا ایستاد. 

 

زن و دو تا بچەاش  از ترس سر جایشان میخکوب شدند. بچەها دوتا پسربچەی قد و نیمقد بودند یکی پنج سالە و دیگری دە سالە. پسربچەی کوچکتر یک کلاە پارچەای و پسربچەی بزرگتر یک کلاە پشمی بە سرداشت. زن درماندە شروع کرد بە گریە کردن... جودت پاشا با خشم داد زد: از چە ترسیدی مادە سگ؟ ها؟!! بە من بگو چرا شوکە شدی؟ چە کار بدی کردەای؟ جواب بدە وگرنە سگ کشت می کنم!... زن با صدای بلند های های گریە می کرد. از ترس زبانش بند آمدە بود. نمی توانست چیزی بگوید. طاهر جودت داد زد: اوروسپی! جوابمو بدە! بانا جاواپ ویر! پیسلیک!۱۱

زن بیچارە با گریە جواب داد! بە خدا هیچ! من هیچ کار بدی نکردەام! از گرمابە برمی گشتیم میرفتیم خانە! ترسیدم جنابعالی ما را اذیت کنید!

 

طاهر جودت ، خشمش دوچندان شد، شلاق توی دستش را بە هوا تکان داد و سە چهار بار بە سر و صورت زن کوبید، زن از درد بە خود پیچید و جیغ کشید.

 

پسر بچەی دە سالە بە طرف طاهر جودت تف انداخت! والی طاهر جودت پاشا اسبش را وادار کرد روی دوپا بایستد و سپس با دو دست بر پسر بچە بکوبد. اسب با ضربەی سم برسر پسرک بیچارە کوبید ، بچە بر زمین افتاد و خون از دو سوراخ بینی و گوشها و دهانش بە بیرون جهید. زن بینوا با درد و وحشت و بیچارگی جیغ بلندی کشید و گفت : گیکور۱۲!

والی اسبش را بە طرف قلعە برد، می خواست بە کوشک حکومتی برگردد. والی جودت پاشا منتظر جواب نامەی نمایندگان ارمنی پارلمان و حزب داشناک۱۳ بود. هنوز پاسخی بە دعوتنامەی او ندادە بودند. مقابل درب ورودی دارالحکومە دو نفر قراول بە نگهبانی ایستادە بودند... بیرق عثمانی از چند موضع قلعەی حکومتی آویختە بودند. سربازها چکمەی چرمی پوشیدە بودند. شمشیر بە کمر بستە  و خنجر در پَرِ شال فرو کردە و تفنگ بە دست مانند نیزە، راست و خشک ایستادە بودند. جلوی عمارت دارالایالە چند عسکر بە چشم می خوردند ،آنها بە صف شدە بودند. یکی از عسکرها جلو دوید و لگام اسب والی را گرفت. والی از اسب پایین آمد و بە داخل عمارت رفت.

 

طاهرجودت پاشا والی ولایت وان و بدلیس در طبقەی دوم عمارت دارالولایە می آمد و می رفت. طاقتش تاق شدە بود.ترس و نفرت و قلدری هر سە باهم یک نیروی شیطانی بە او دادە بودند. حس ترس از اینکە این منطقە بە یکبارە دچار آشوب شود و کردها  و ارمنی ها با هم شورش کنند و دمار از روزگار دولت عثمانی در بیاورند و بە کمک روسها دولت تاسیس کنند ،حس نفرت از ارمنیهای کافر و بی دین و کردهای کثیف و خائن  و منافق و حس قلدری بە خاطر سلطە ی ترکان عثمانی بر راست و چپ عالم! 

 

جودت پاشا میخواست بدون اینکە دچار یک بحران سیاسی و نظامی شود منطقەی تحت نفوذ خود را از هر گونە مقاومت و مخالفت کردها و ارمنی ها پاک کند. اما انگار باید دست از سر کردها برداشت ، دولت ایران ، هشداردادە بود دولت عثمانی باید از هرگونە اقدام خشونت آمیزی پرهیز کند کە منجر بە شورش کردها در دو سوی مرزهای قاجار و عثمانی بشود  و این هشدار از طریق نمایندەی عثمانی بە دولت استانبول ابلاغ شدە بود کە : احمدشاە قاجار پادشاە ایران بە سلطان عثمانی اعلام می کند کە ما دولت علیەی ایران از چند جبهە با کردهای ایلام و کرمانشاە و اُورامان و مُکری و اورمیە و سلماس درگیر هستیم و با زور و سرکوب آنها را کنترل کردەایم،حال اگر دولت عثمانی وضعیت را در نظر نگیرد و با اقدامات یک جانبە و عجولانە  سبب تحریک احساسات ملی کردها بشود، خصوصا در این برهەی حساس کە روسها تمامی توش و توان منطقە را در دست دارند ، دیری نمی پاید کە آتش پرقدرتی برپا خواهد شد کە کسی نمی تواند آن را خاموش کند.

 

چند بار هم از ارزروم ،کنسول قاجار چند نامە و تلگراف بە طاهر جودت پاشا فرستاد کە در آنها گوشزد کردە بود کە  دولت تهران عمیقا بە ضرورت آرام ساختن منطقە معتقد است.

علیرغم تمامی این تلاش و کوششهای دیپلوماتیک ، " بابِ عالی" در استانبول بر این نکتە تاکید گذاشتە بود کە باید ارمنی ها سرکوب شوند. بە دلیل اینکە در نظر دارند یک دولت ارمنی در آسیای صغیر تاسیس کنند و در راستای این سرکوب سیاسی و امنیتی و نظامی ، اولین اقدام توقیف روزنامەی " آزادە مرد"  ارمنی ها بود کە در استانبول چاپ و پخش می شد.

والی از پنجرەی دفتر کارش بە " چیارش"  (سیاە کوە) نگاهی انداخت .روستاهای خاچورت و هفت کلیسا و شوشانِس بر دامنەی کوە آرمیدە بودند. 

 

والی با خود اندیشید اگر ارمنی ها نابود شوند و سپس کردها را هم از منطقە بیرون کردە و بکشند چقدر دولت عثمانی آسودە و سبکبار می شد! ا هیچ کس صدایی از گلویش بیرون نخواهد آمد و کشور آرام و ساکت می بود!

 

خورشید تا حدی بالا آمدە بود، مردم شهر آرام آرام در معابر ظاهر می شدند. دستش را بە جیب بغلی اش فرو کرد و یک ساعت سویسی را بیرون آورد کە با زنجیر طلا بە جلیقەی زیر کت و شلوار عثمانی اش آویختە شدە بود. ساعت ٠٦:٤٠ صبح بود، هنوز تا آمدن خدمتکارش " آسلان" کە برایش صبحانە می آورد پنج دقیقە ماندە بود. 

     

چند تلگراف از باب عالی در استانبول و نامەی دیروز غروب کنسول فرانسە و همچنین گزارش محرمانە و فاش نشدەی راجع بە رسیدن " فوج حمیدیە"۱۴ بە تِلُ۱۵ از بدلیس در جهت سرکوب بی امان انقلاب ارمنی ها برای جلوگیری از توسعە ی آن بە کردها بە دارالحکومەی " وان" رسیدە بود.

 

دولت استانبول بە والی وان و بدلیس  اعلام کردە بود " باید و با هر گونە تمهید کە شدە مشایخ و مفتی های مسلمان کرد را وادار بە اعلام فتوای جهاد علیە ارمنی های مسیحی  نمودە تا انسجام جامعەی کردها هم دچار دودستگی و آشفتگی شود و از ایجاد حس همدردی با ارمنی ها حلوگیری شود چرا کە کردها درگیر مسائل داخلی مذهبی و ملی می شوند و نمی توانند یک صدا با ارمنی ها علیە عثمانی بجنگند.

با برانگیختن احساسات اسلامی در میان عوام کرد ، ملی گرایی کرد-ارمنی تضعیف شدە ،حس همبستگی و یکپارچگی ملی کردها دوپارە شدە و دولت عثمانی بە راحتی ارمنی ها را سرکوب و همچنین دماغ ملی گراهای کرد را بە خاک خواهد مالید.

پاشا در حال مطالعەی این گزارش ها است کە آسلان  سینی بە دست وارد می شود. سینی را روی میز والی می گدارد و بیرون می رود.

 

سینی از نقرە ساختە شدە و کنارەهای آن مرصعکاری شدە و با لعل و فیروزە تزئین شدە است. در یک پیالەی چینی گردوی بدلیس، در یک بشقاب کوچک یک قطعە پنیر وان پر از سیرکوهی، در یک پیالەی دیگر فندق پاک کردەی سِرت ، در یک بشقاب چینی انگور نگهداری شدەی اَردیش ، قهوەی ترک در قوری و یک کتری آب جوش با شکر بلوری و چند قطعە نان برشتەی تازە. والی با عجلە شروع بە خوردن کرد.

چهار پنج لقمە نان و پنیر و گردو را قورت داد ، یادش آمد قبل از انکە شروع بە خوردن کند باید می گفت بسم اللە! با عجلە گفت : یاربی توبە!

با گفتن این عبارت مقداری از محتویات جویدە و نیم جویدەی توی دهانش بە بیرون پرت شد و روی سینی و میز افتاد. انگار ساروج خوردەبود!

دوبارە شروع  کرد بە لقمە گرفتن و لمباندن و جویدن وخوردن و بلعیدن و قورت دادن.

توی دلش گفت : حیف این همە نعمت خدا کە شما کافرهای نجس بخورید! خدایا شکرت! الحمداللە نە کرد هستم و نە گبر۱۶ و نە مسیحی!

یکهو در را زدند و خدمتکارش  بە داخل اتاق آمد و گفت: قربان! فرستادەهای شما برگشتە اند ، پیغام مخصوص دارند!

 

جودت پاشا با عجلە گفت: بگو بیایند داخل! خدمتکارش گفت : چشم قربان! و رفت.

چند لحظەای نگذشت کە سە مرد آمدند داخل ، با احترام سر خم کردند و ایستادند. ساکت. با لباس کردی آمدە بودند. والی گفت: چە کار کردید؟ شیر هستید یا روباە؟

یکی از آنها گفت: قربان! مطمئن باشید " شرف بگ مَرزِکی" با ما موافق هستند. قول یاری و همکاری دادە است. والی با هیجان پرسید: مطمئنی کە راست می گوید؟ همان مرد جواب داد : بلە قربان! این کردها اگر قول بدهند آنرا بە جای میآورند! والی دستمالی از جیبش بیرون اورد و دهانش را با آن پاک کرد و بە یکی از آن سە مرد رو کرد و پرسید: تو چە کار کردی میرزا؟ میرزا مردی کوتاە قد با صورت بدون موی کوسە و زردرنگ بود، دروازەی دهان گشادش را باز کرد و با لبخندی شیطانی گفت : قربان! عبید آقای گَودان خدمت شما پیغام دادند کە خودم و پسرانم و طایفەام در راە شما حاضر بە هرگونە جان نثاری و فداکاری هستیم. اگر شما بخواهید کوە قاف را برای شما از بیخ و بن در می آورم!

والی با حالتی از بی تفاوتی  از اینکە این گونە مجیزگوییها برایش ارزشی ندارد نگاهی بە مرد سوم انداخت و گفت : اما تو! تو چە کار کردی؟ آن مرد کە ریش سفیدی بر چهرە داشت گفت: قربان! تنها یک طایفە از ایل بزرگ " بوتانی" را توانستم مجاب بە همکاری با دولت فخیمەی عثمانی کنم ،آنها می گویند کە با افکار و نیات " باب عالی " موافق و هم رای هستند و آمادەی انجام اوامر جناب والی هستند!

والی زنگولەای از روی میزش برداشت و آن را تکان داد.پس از چند لحظە خدمتکارش آسلان آمد داخل و سینی را برد.

والی گفت : این بار هم موفق شدیم اما بدانید و آگاە باشید کە این کردها هرگز محل اعتماد و وثوق ما نیستند. سکەهای طلای سلطان عثمانی آنها را شکار کردە نە خود سلطان عبدالمجید عثمانی!... بروید! بروید کمی استراحت کنید. بروید پیش جناب مستوفی. سپردەام  جیرە و مواجب شما را بپردازند.

پس از رفتن آن سە جاسوس ،طاهر جودت شخصی را بە دنبال کاتب حکومتی فرستاد. پس از چند دقیقە کاتب آمد. پاشا بە کاتب گفت : بنویس! : 

 

بە نام خلیفەی اسلام حضرت سلطان عبدالمجید (مد ظلە العالی)! بە استحضار می رساند: دیروز ١٤ آپریل ١٩١٥ نمایندگان ارمنی پارلمان و افراد بانفوذ ارمنی تبار شهر وان و رهبرحزب داشناک را برای یک جلسەی رسمی برای حل موضوع ارمنی های اغتشاشگر منطقەی وان و بدلیس بە دارالحکومەی وان دعوت کردیم اما تاکنون هیچ جوابی دریافت نکردەایم. لازم بە عرض است ایشخان و شخصی دیگر از رهبران حزب ناسیونالیستی ارمنی بە اسم " ورامیان" در یکی از دهات اطراف وان مشغول تجاوز و دستدرازی بە اموال و نوامیس رعایای مسلمان حضرت خلیفە هستند. ما بنا بە  اصول قانونی و اوامر حضرت سلطان عظیم الشان، آمادەی جانفشانی در راستای حفاظت از حق ازلی و ابدی سلطەی مبارکەی خلافت و باب عالی در سراسر ولایات محروسەی عثمانی هستیم. در انتظار اوامر ملوکانە هستیم.

والی وان و بدلیس : طاهرجودت پاشا

 

طاهر جودت بە کاتب گفت: مو بە مو بە پایتخت تلگراف شود! الساعە! کاتب با عجلە کاغذ را برداشت و بیرون رفت.

پس از نیم ساعت ، طاهر جودت والی نتوانست صبوری کند، از دارالحکومە بیرون آمد. سوار اسبش شد و چند سوارکار دیگربا درجەهای نظامی از قفای او آمدند و وارد کوچەهای شهر شدند. شهر بە نسبت گذشتە خلوت می نمود و والی آن را حس کرد. رو بە عقب نگاهی انداخت و بە پاشاهای دیگر گفت : خودشان را مثل موش توی سوراخ قایم کردەاند. رفتەاند پشت سر زنهایشان پنهان شدەاند!

وارد بازار شهر شدند .ده ها مغازە بستە شدە بودند. تمامی آنها متعلق بە ارمنی ها بودند. نصف بیشترشهروندان وان کە عبارت بودند از پانزدەهزارنفر از ابتدای ماە نیسان یعنی آپریل  دریک حالت غیرعادی بە سر می بردند. دوم نیسان باب عالی فرمان سرکوب قیام سرتاسری ارمنی ها را صادر کرد و در پی ان هزاران نفر در دیلُک, انتاکیە، رُها،آمَد ،ماردین و سِرت کشتە یا آوارە شدند.

 

یک هجوم سراسری ترکهای عثمانی علیە ارمنی ها و سریانی ها۱۷ آناتولی و کیلیکیا را دربرگرفت. فوج حمیدیە تا رسیدن بە مرزهای ایالت وان و بدلیس در طی سە روز بیست و چهار هزار ارمنی را قتل عام کرد. این کشتار تمامی دهات و قصبات منطقە را دربر گرفت. سانسور و کنترل و سکوت خبری شهر وان را فرا گرفتە بود. ارمنی های شهر وان تقریبا ازهمە چیز بی اطلاع بودند. بە دستور والی ، دفتر نمایندگی حزب داشناک تعطیل شد و درب آن مهر و موم گردید. 

 

سران و رهبران حزب داشناک در روستاهای کردنشین مجاور شهر پنهان شدە بودند .در آنجاها امنیت و سلامتی آنها بیشتر بود تا داخل شهر یا دهات تماما ارمنی نشین. والی طاهر جودت پاشا فرمان ویران کردن هشتاد روستای ارمنی نشین را صادر کردە بود. هزاران نفر فرار کردە و راە نجات از این فاجعەی انسانی را در پیش گرفتند. دروازەهای شهر بە سختی کنترل می شد ،هیچ کس جرات رفت و آمد نداشت اما همان روز خبر بە داخل شهر رخنە کرد کە گویا زد و خورد میان قوای عثمانی و تفنگچی های مزدور سە  طایفەی کُرد از یکسو با مبارزان ارمنی داشناک از سوی دیگر در جریان است و افراد بی گناە و بی شماری کشتە شدەاند.

هر کس هم کە جان سالم بە در بردە است بە سوی مرزهای شمالی و مناطق تحت حاکمیت روسیە می گریزد.

... جلوی درب مغازەی یک مرد عطار توقف کرد، مردی سی ،سی و پنج سالە با موهای مجعد و سبیل کلفت کە خودش را مشغول کار کردە بود، یقەی پیراهنش باز بود ، یک صلیب طلا بە گردن داشت .پاشا از او پرسید: اسمت چیە؟ مرد ارمنی جوابی نداد. طاهر جودت صورتش بە سیاهی گرایید ،گفت: سگ کافر با تو هستم! اسمت چیە؟ 

مرد ارمنی سرش را بلند کرد و با نفرت و خشم بە طاهر جودت پاشا نگاهی انداخت و گفت:  ارمناک! ... والی از ارمناک پرسید: تو چرا مغازە ات رو تعطیل نکردەای؟ مگر نمی ترسی؟ ارمناک پاسخ داد: نە! چرا باید مغازەام را ببندم؟ طاهرجودت گفت: می دانی من کی هستم؟ ارمناک رویش را بە سوی دیگر کرد و با نفرت گفت : می دانم اسم تو چیە! تو طاهر جودت پاشا والی وان و بدلیس هستی! طاهر جودت گفت : و تو هم داشناک هستی!

ناگهان ارمناک طپانچەای ازجیبش بیرون کشید و رو بە والی کرد و گفت من داشناکی هستم و حالا تو را می کشم ای سگ جنایتکار!

این اقدام ارمناک چنان ناگهانی و دور از انتظار بود کە والی و پاشاهای همراهش شوکە شدە و نتوانستند هیچ کاری بکنند، والی بە طپانچەاش دست زد و خواست آن را بە روی ارمناک بکشد ،ارمناک شلیک کرد اما صدای  دو تا انفجار بلند شد.مغازە پر شد از دود باروت .یکی از سوارهای همراە طاهرجودت پاشا از اسب بە زمین افتاد گلولە بە سرش خوردە بود، روی زمین خون سرازیر شدە بود، ارمناک هم در پشت پیشخوان و ترازوی مغازەاش افتادە بود. خون از قلب سوراخ شدەاش بە بیرون می جهید. چند نفر از کسبە ،مغازەهای خود را ول کردە و بە طرف مغازەی ارمناک دویدند. والی گیج شدە بود نمی دانست چە پیش آمدە بود. اما ناگهان از مغازەی روبەروی دکان ارمناک یک مرد ترک پنجاە سالە با تفنگی در دست جلو آمد و چکمەی طاهرجودت پاشا والی وان و بدلیس را بوسید و گفت: بزرگوارا! خدمت این چاکر جان نثار را بپذیرید! این سگ ارمنی خواست جنابعالی را ترور کند اما چاکر با یک گلولە او را بە سزای عملش رساندم!

طاهر جودت گفت: اسمت چیە؟ مردک جواب داد: شمس الدین اهل اَدِرنَە۱۸ هستم. والی گفت: شمس الدین تو سزاوار هر آنچە پاداش بزرگ و شایانی هستی! شمس الدین دوبارە جلو آمد و چکمەی والی را ماچ کرد و عقب رفت. والی گفت : شمس الدین ! تو چی می خواهی تا بە تو ببخشم؟

 

شمس الدین گفت : قربان! این کافرهای ارمنی را از مملکت خلیفەی اسلام بیرون کنید. اینها دشمن مسلمین هستند.دشمن ترک ها هستند. می خواهند خودشان دولت بشوند و کافرستان درست کنند برای ایجاد فتنە علیە اسلام! این ارمنی ها از بلغار و کرد و رومی بدتر هستند!!!

والی با این جملە کە از دهان آن ترک ادرنەای بیرون آمد مقداری مظطرب شد. زیر چشمی بە جماعت حاضر در صحنە نگاهی انداخت ،مشخصا همەی آنها کرد بودند. والی خواست بفهمد تاثیر ناسزاهای آن مردک ترک ادرنەای روی آن افراد چقدر بودە است وقتی آنها را کثیف و دشمن عثمانی قلمداد کردە بود؟ ... همە ساکت بودند ،اما از چشمانشان خشم و نفرت می چکید...والی بە شمس الدین گفت:تو از ادرنە چرا بە اینجا آمدەای ؟ شمس الدین گفت : آمدەام اینجا زندگی کنم! جای جای این مملکت در زیر سایەی حضرت خلیفە است و بە ایشان تعلق دارد اما مسیحی ها من را اخراج کردە و نگذاشتند در ملک آبا و اجدادی ام در ادرنە زندگی کنم ،من هم ترجیح دادم اینجا زندگی کنم. وان یک شهر پر از خیر و برکت است در سایەی  مراحم حضرت والی.

والی گفت: این مغازە و مال و مکنت و دارایی این کافر ارمنی بە تو بخشیدە شد. از همین لحظە تو صاحب این مغازە هستی!..

شمس الدین سرش را خم کرد و جلو آمدە چکمەی والی را ماچ کرد و لگام اسب والی را هم بوسید. والی صدایش را بلند کردە گفت:  جنازەها را بردارید! جنازەی آن مسیحی ملعون را هم در میدان مرکزی شهر از دار آویزان کنید. ... سپس با شلاق اسبش را نواخت و از بازار بیرون رفت ،پاشاهای دیگر هم بە دنبالش بە راە افتادند.

شمس الدین سنگینی یک فضای خضمانە را در اطراف خود احساس کرد ،ده ها چشم پر از نفرت و دشمنی ،احساسات درونی صاحبانشان را نسبت بە بی شرفی و رذالت و خباثت آن مردک ادرنەای نشان دادە و او آن را بر وجود خود حس می کرد. اما خود را بە نفهمی زد و داخل مغازەی ارمناک رفت .صلیب طلایی گردن ارمناک را برداشت و بە جیبش انداخت. لگدی بە شانە و گردن جنازەی ارمناک زد ، بە شاگردهایش گفت: احمد! مراد! بیایید این ملعون نجس را بیرون ببرید، پرتش کنید بیرون بازار تا گزمەها بیایند او را ببرند. دوست ندارم دستم بدن او را لمس کند ، وضویم باطل می شود!

دوتا پسر نوجوان با عجلە از مغازەی شمس الدین بیرون دویدە و دست و پای جسد بی جان ارمناک  را گرفتە و از زمین بلندش کردە و کشان کشان از مغازە بیرون بردند ، جماعت متفرق شدە بودند. همگی آنها ساکت شدە بودند.

پس از اندک زمانی جیغ و فریاد یک زن بە گوش رسید. زنی با مویە و داد و ضجە ،وارد بازار شد، با زبان ارمنی مویە می کرد و هوار می کشید. آن زن بە مغازەی ارمناک رسید وقتی خون و خونابەی داخل مغازە را دید با شدت بیشتری خودش را زد و جیغ کشید. مردک ترک ادرنەای با نعرە بە او تشر زد : گمشو! سلیطە! قحبە! اوروسپی! ناموس سوز! چخ! گیت! سوس! واللاهی سن اولوروم! گیت! کافر! ئەرمەنی شرفسزلر! سوس! سیکتیر!۱۹

آن زن با خشم و خروش بە روی شمس الدین هجوم آورد و با چنگ و مشت صورت او را زخمی کرد ،کلاە و کفی او را از سرش پرت کرد... شمس الدین یک سیلی بە زن زد و او را هل دادە پرت کرد و تا توانست یک لگد بە شکم زن زد و او را از مغازە بیرون انداخت!

میرزا لطفی نعلبند از مغازەاش بیرون آمد ،سیخ بلندی در دست داشت .با صدای بلند و بە زبان کردی داد زد: ای ترک بی ناموس چرا این کار را می کنی؟ شمس الدین خشکش زد! فهمید کە این بار بازی و شوخی نیست و کارش تمام شدە است. تفنگش را در مغازەاش  جا گذاشتە بود... رنگش پریدە بود. با ترس و تواضع گفت : سر و صورتم را با چنگ و ناخن زخمی کردە است.

میرزا لطفی با صدایی بە مراتب بلندتر از نعرەی قبلی اش داد زد و گفت: سر و صورتت را خراشیدە ؟؟؟؟ باید چوب در ماتحتت فرو می کرد مرتیکەی جاکش!

شمس الدین نشست. زن ساکت شدە بود اما هنوز گریە می کرد. میرزا لطفی بە زن گفت : مادرجان برگرد برو خانە ! خدا بە شما صبر بدە! خدا سزای این مردک قاتل را هم بدە! اما زن بینوا بە خرخر افتاد... میرزا لطفی دستش را بە زیر بغل زن بی گناە دلسوختە ی داغ فرزند دیدە زد تا او را بلند کند اما مادر ارمناک بە یک ور افتاد ، صورت او کبود شدە بود ،چشمانش از حدقە بیرون زدە و معلق شدە بود.

میرزا لطفی فریاد کشید: ای بی غیرتها ! بیایید کمک کنید! این زن مُرد!

مغازەدارها کە تا آن لحظە جلوی درب مغازەهایشان ایستادە بودند ،پیش آمدند، زن را از زمین بلند کردند، زیربغلهایش را گرفتند و از بازار بیرون بردند، دامن پیراهن بلندش خونی شدە و از آن خون می چکید. لگد سنگین شمس الدین مثانە و رحم او را پارە کردە بود ... اما مادر ارمناک ،خدا بە او صبر نداد و نتوانست زیر بار این مصیبت زندە بماند، سکتەی قلبی کرد و از دنیا رفت.

همگی مشغول مادر ارمناک بودند کە شمس الدین نعرە زد: تمامی شما را سگ کش می کنم قرمساق های کثیف! 

همگی بە سمت صدا برگشتند ،شمس الدین جلوی درب مغازەاش ایستادە بود و تفنگش در دستش بود. تفنگ را رو بە میرزا لطفی گرفتە بود. میرزا لطفی نعرە زد: ای سگ خائن! تو همش مشغول جنایت هستی ای کافر اشغالگر! ای راندەشدەی دربەدر بی وطن! ای چینگنەی۲۰ بی آشیانە ! آمدەای تا ما را هم مانند خودت سرگردان کنی!

شمس الدین گفت: می کشمت تولە سگ! میرزا لطفی گفت: همین الان نعلت رو با میخ می کوبم! این را گفت و بلند شد و سیخ را بلند کرد و بە طرف شمس الدین رفت...چند نفر خواستند میانجیگری کنند اما شمس الدین شلیک کرد و صدای انفجار گلولە همە را برجا میخکوب کرد. میرزا لطفی چشمانش از کاسە بیرون زدە بود، زانوهایش لرزید و خم شدە و روی زمین افتاد. خون از دهانش بیرون می زد. دوبارە صدای انفجار بلند شد. اینبار احمد شاگرد شمس الدین کە بە طرف استادکارش هجوم آوردە بود کە او را بکشد با شلیک گلولەی شمس الدین کشتە شدە بود.

بە یکبارە تمامی بازار و زیرگذر پرشد از گزمە و سرباز حکومتی. شمس الدین بە یکی از آنها گفت : این کافرهای خائن می خواستند من را بکشند!

گزمەها مردم را متفرق کردند. جنازەی میرزالطفی و احمد را هم کشان کشان بر روی زمین کشیدند و از بازار بیرون بردند... شمس الدین با صدای بلند رو بە بازاریان و مغازەداران گفت: هر کس بخواهد من را دچار مشکل کند اینجوری سزایش می دهم! اینجا مملکت عثمانی است!...

کسبەی بازار مغازەهایشان را بستند و بە طرف منزل میرزا لطفی بە راە افتادند. می خواستند برای ادای احترام و تشییع جنازەی آن خدابیامرز! و همچنین مجلس ختم او بە خانەی او بروند!

 

هنگامی کە بە میدان دارالحکومە رسیدند ،چشمشان بە جنازەی ارمناک افتاد کە از دار آویزان شدە بود. خون از پاچەی شلوارش بە زمین می چکید. دستهایش را با بند دستبند کردە بودند ، طناب دار محکم در دور گردنش پیچیدە شدە بود ، لباسها و سر و صورت و موهایش غرق در خاک و غبار بود.

در دارالحکومە ،طاهر جودت و پنجاە سرباز خودشان را آمادە می کردند کە بە قصبەی خاچورت بروند. جاسوسهایش بە او اطلاع دادە بودند کە عدەی کثیری از ارمنی هایی کە بە این منطقە فرار کردەاند بە خاچورت رفتەاند تا تدارک یک حملەی بزرگ علیە شهر وان را ببینند. والی طاهرجودت پاشا از خشم نعرە می زد و کف بە دهان می آورد. خشمناک و عصبی داد می زد و فرمان می داد و دستور صادر می کرد. چند بار بە آمد و بدلیس تلگراف فرستاد. هنوز فوج حمیدیە در راە بود و بە وان نرسیدە بود. ترس و تردید و تنفر او را بیقرار کردە بود. سوار اسبش شد و در حالیکە سیصد سوار عثمانی او را همراهی می کردند بە تاخت از دارالحکومە بیرون آمد . گل و لای کوچەها و معابر شهر را در برگرفتە بود. از تبریزقاپیسی (دروازە تبریز) بیرون آمدە و بە طرف خاچورت رفتند.

خاچورت یک محلەی ییلاقی بزرگ ارمنی نشین در١٠ کیلومتری شهر وان بود. خانەهای خاچورت یواش یواش بە آنها نزدیک می شدند از یک سربالایی عبورکردە و بە دامنەهای چیارش ( سیاەکوە) رسیدە و بالاتر رفتند. گنبد کلیساها بە چشم می آمدند. اهالی محل همگی از ترس خود را پنهان کردە بودند. هنگامی کە بە ورودی خاچورت رسیدند در جایی بە اسم " اَرَک " ، والی فرمان داد ،سواران همراە او بە سە گروە تقسیم شوند و تمامی خانەها را تفتیش کنند هر کس مقاومت کرد او را بکشند و بە هیچ کس رحم نکنند.

سربازهای تحت فرمانش رفتند و خودش با دە سرباز کە در اطرافش باقی ماندە بودند  همانجا توقف کردند.

طولی نکشید سربازهایش برگشتە و بە او اطلاع دادند کە تمامی اهالی خاچورت فرار کردەاند و این اتفاق اخیرا روی دادە چرا کە تنور بسیاری از خانەها هنوز گرم است.

اما از جای پاها پیداست کە همگی بە طرف آبادی " شوشانس" رفتەاند. 

شوشانس و هفت کلیسا و چند روستای دیگر در مناطق بالایی  و در دل چیارش بودند.

والی اندیشید: بە شهر برمی گردیم! وضعیت مناسب نیست کە از این جلوتر برویم و جنگ را آغاز کنیم. اگر داشناکی ها و ارمنی های مناطق دیگر کە فرار کردە اند با هم در این منطقە کمین کردە باشند م در صورت بروز درگیری ،همگی ما را نابود خواهند کرد ، تعداد ما بسیار کم است و شکست می خوریم. تاب نمی آوریم... باید منتظر فوج حمیدیە باشیم کە از راە برسند و آن وقت است کە توازن قوا بە سود ما خواهد بود و چنانچە طوائف کرد مرزک و بوتی و گودان هم راست بگویند و سر قولشان بمانند ما می توانیم بە خودمان اعتماد کنیم کە می توانیم  ظرف دو سە روزارمنی ها را شکست بدهیم و خاکشان را بە توبرە بکشیم.

 

والی و همراهانش بە طرف شهر بە راە افتادند. قلعەی وان بالای آن تپەی سنگی در کنار دریا بە نگین یاقوت بر انگشتر طلا می مانست. کوە " سیپان" برفی و سفید و اخمو بود، انگار قهر کردە و صورت در هم کشیدە است... طرفهای عصر بود . خورشید بە سمت غرب کشیدە شدە بود .تا اذان غروب دو یا سە ساعت وقت بود. طاهر جودت بە همراهانش گفت در " خرابەمحلە" اتراق می کنیم ،نماز عصر را آنجا می خوانیم. هیچ کسی از آنها نمی دانست چرا والی چنین قراری صادر کرد؟ همگی آنها شگفت زدە بودند چرا والی چرا دستور بازگشت یکبارە بە وان را نداد... اما طاهر جودت پاشا آنقدر دوراندیش و کهنەکار و سیاستمدار بود کە می دانست چرا باید فرمان بە توقف در خرابە محلە بدهد!

هنگامی کە از خاچورت  بیرون آمدند تا بە طرف شهر سرازیر بشوند ، او چند تا قایق را دید کە از غرب دریا بە طرف کرانەی شرقی و بە باراندازهای اسکلەی شهر وان می آمدند، سە تا قایق بزرگ بودند کە در داخل دریا مانند سە تا نقطە بە نظر می رسیدند کە بە طرف بندرگاە می آمدند. هیچ کس بە این موضوع اهمیت چندانی نشان نداد چرا کە رفت و آمد قایق ها و کشتی ها در دریای وان یک موضوع عادی بود.

طاهر جودت و همراهانش در خرابە محلە توقف کردند. خرابە محلە در یک فرسخی شهرواقع شدە است.  یک محلەی ارمنی نشین مرفە و ثروتمند است، ارمنی های این ناحیە بە بازرگانی مشغول هستند. گنبدهای چند کلیسا در این محلە پیدا است.

سر راهشان یک کلیسا دیدند کە بسیار هنرمندانە و با ظرافت بنا شدە  انگار گردنبند طلا است و با گوهرهای نایاب آن را زینت دادەاند. یک کشیش با چکش داشت میخهای نردەهای اطراف کلیسا را محکم می کرد با دیدن والی سرش را بە علامت احترام پایین می آورد، طاهر جودت با سر بە او جواب می دهد. بە خانەی " یاور " می رسند. یاور یعنی دستیار والی و او شخصی بە نام علی قول آغاسی است، علی از کردهای مسلمان وان است و مشاور دست راست والی جودت پاشا می باشد از این رو بە او یاور می گویند.

علی و چند تن از خدمتکاران و تفنگچی هایش مقابل عمارتش ایستادە بودند. همەی آنها را علی بە صف کردە بود. علی بە استقبال والی رفت . طاهر جودت از اسب پایین امد ،یکی از نوکران علی با عجلە دوید و افسار اسب را از دست والی گرفت. علی با احترام ایستادە و جلوی والی سرش را بە احترام پایین اورد. والی با علی خوش و بش کرد و بە طرف عمارت زیبای علی بە راە افتادند. 

خانەی علی بە " دَربانا علی " مشهوربود. پنجاە سوارهمراە والی هم از اسب پیادە شدە و نوکران علی لگام اسبهایشان را گرفتە و بە اصطبل بردند. نوکرهای دیگر هم با عجلە آمدە و همراهان والی را بە عمارتی دیگرراهنمایی کردند  کە در داخل یک باغ پر از درختان زردآلو، آلو، گلابی و سیب بود. درختان انگار انگشتان چروکیدە و خشکیدەی کهنسالان فرتوت بود، خشک و بی رمق.

والی طاهر جودت پاشا همە اش در انتظاربود کە " مَیرو " همسر ارمنی علی بیاید و بە او خوش آمد بگوید.

مَیرو یا مریم دختر" مَتران عیسا پیسکُپُس" بود. متران عیسا ،متران صومعەی " آختامار" بود. والی طاهر جودت از خیلی وقت پیش چشمش بە دنبال میرو بود.

خانەی علی بسیار زیبا و آراستە بود ،تمامی اتاقها و راهروها با فرشهای دستباف کردی و پردەهای زربفت آراستە شدە بودند. طاهر جودت بە یک پشتی مُخَدَە ی گرانبها تکیە داد. بە علی گفت: هوس شراب ارمنیها کردەام...این کافرها تنها شرابشان یک کالای درست و حسابی است! و شروع بە خندیدن کرد...

علی تبسمی کرد و گفت: قربان! اگر اجازە بفرمایید ، سفارش کنم از شیرەخانەی کاراپِت شراب فرد اعلی برایتان بیاورند، شرابی نایاب و خالص! نظرتان چیست؟  طاهر جودت گفت: بسیار خوب ! اما بعد از نماز عصر!

چند لحظە نپایید کە یک غلام بچە با طاس و آفتابە در دست و با یک دستمال ابریشمین روی شانە بە داخل اتاق آمد و با احترام آفتابە و لگن را زمین گذاشت و چکمە ها و جورابهای والی را از پایش بیرون آورد. والی گفت : بسم اللە و شروع کرد بە وضو گرفتن. پس از اخ و تف فراوان و فین کردن بسیار کە در لگن ریخت بە خدمتکار بیچارە کە مجبور بود این صحنەی چندش آور را تحمل کند  گفت برو!

برایش سجادە پهن کردند . در اثنایی کە نماز می خواند با خود اندیشید " آیا نمازش درست است؟ آیا نمازخواندن در خانەای کە در آن یک غیرمسلمان زندگی می کند صحیح است و باطل نیست؟

اهمیتی بە این افکار نداد، نمازش را تمام کرد و بە سالن پذیرایی یا خان نشین برگشت. خانەی علی عمارتی دو طبقە بود. پلەهای بالارفتن بە طبقەی دوم از چوب ساختە شدە بود .پنجرەهای اتاق پذیرایی کە رو بە غرب باز می شدند چشم اندازشان بە شهر وان بود و قلعەی شهر از دور پیدا بود. طاهر جودت در این اندیشە بود کە چگونە مریم را راضی کند با او ازدواج کند؟ چند بار پنهانی برای میرو پیغام فرستادە بود کە علی را ول کند و زن او بشود. اما مریم او را قابل ندانستە بود کە جوابش را هم بدهد. او را مرد بە حساب نیاوردە بود کە برای او جواب نە را هم بفرستد.

حالا والی در خانەی مریم بود! قلبش لرزید!... میرو بسیار زیبا بود بدون عیب و نقص مانند پیکرەهای یونانی...

علی وارد خان نشین شد ، طاهر جودت وقتی نگاهش بە هیکل و قیافەی بلندبالا و مردانە و برازندەی علی افتاد فهمید کە مەیرو یک جوانمرد  خوش قدوبالا مثل علی را هرگز بە او نمی فروشد.

حسادتی شیطانی طاهر جودت را فرا گرفت.نوکری داخل اتاق آمد و چند سُراحی شراب را کە روی یک سینی طلایی ردیف شدە بودند با خود بە همراە آورد. در چند طبق نقرەای میوەهای فصلی وغیر فصلی رنگارنگ مانند بادام سبزموصل ،پستەی دیلُک  ، سیب و گلابی اورمیە و زردآلوی اردیش را کە درسردابەها نگهداری می کردند بە همراە شراب آوردند.در پیالەای ،یک نوع شراب سفت شدە کە بە پنیر شباهت داشت گذاشتە بودند. طاهر جودت سوال کرد ؟ پس آن چیست؟ علی پاسخ داد: قربان ! بە این شراب سفت شدە می گویند گینی!

والی سرش از بادەگساری گرم شدە بود.شراب مستش کردە بود. تمامی هوش و حواسش پیش میرو بود. دلش تنگ شدە بود و بغض راە گلویش را گرفتە بود . میرو حتا برای یک دیدار تشریفاتی و خوش آمد گفتن بە رسم مهمان نوازی هم پیش او نیامدە بود. طاهرجودت پاشا والی وان و بدلیس می خواست بزند زیر گریە برای اینکە میرو او را دوست نداشت و حتا با این رفتار غیر معمول ، بە او بی احترامی هم کردە بود، او را داخل مردها بە حساب نمی آورد هیچ بلکە او را هم مهمان بە حساب نیاوردە بود کە بە او خوش آمد بگوید چە برسد بە اینکە برای او احترامی در خور یک والی قائل شود !

 ازفرط  نفرت و حسادت می خواست تپانچەاش را بە روی علی بکشد وبە مغز او شلیک کند و او را از میان بردارد... اما با تمام مستی اش والی آنقدر عقل در کلەاش وجود داشت کە این کار از مدیترانە تا زاگروس را بە آشوب می کشد و کردها و ارمنی ها در کردستان و ارمنستان آتش برپا می کنند چرا کە پای ناموس و شرف در میان است و در بحبوحەی جنگ عثمانیها وارمنی ها یک قتل ناموسی در حد مشاور دست راست والی وان و بدلیس کە یک کرد سرشناس است از سوی خود والی ترک تبار عثمانی کە مرزهای اخلاقی را پشت سر گذاشتە و بە همسر مشاور و دستیار خود کە یک بانوی ارمنی و دختر بزرگترین مقام مذهبی مسیحی کردستان و ارمنستان است  ، جهان را در این منطقە بە آخر می رساند.

غرق در این افکار بود کە پیشکار امور خانەی علی یاور وارد خان نشین شد و با عجلە پیش علی آمد و تا کمر خم شد و عرض کرد کە : قربان! یک خبر فوری برای جناب والی دارم... طاهر جودت گفت: بگو! گوشم با شماست!

پێشکار گفت: حضرت والی! همین حالا خبر رسید کە در روستای " هرژ Hrj" راهزنان مزدور کرد ،ایشخان و ورامیان را کشتە اند و برای اثبات این ادعا سرهای بریدەی این دو نفر را در یک توبرە بە خدمت جناب والی فرستادەاند! جنابعالی چە دستوری می فرمایید؟

مستی از سر والی پرید. باورش نمی شد. روی زانوهایش چمباتمە زد! گفت : خوش خبر باشی ! ... سپس رو بە علی کرد و با هیجان گفت: علی ! دهان قاصد خوش خبر را پر از طلا و جواهر کن...!

میرو فریاد و غریو شادی والی را می شنید... اشک از چشمانش سرازیر شد.

 

پس از چند دقیقە سوارکاران عثمانی و همراهان والی ، در حیاط خانەی علی شروع بە تیراندازی هوایی و ابراز خوشحالی از قتل رهبران انقلاب ارمنی های آناطولی کردند. مرگ ایشخان و ورامیان دو رهبر برجستەی قیام از حزب داشناک سلطەی عثمانیها بر منطقە و کشتار ارمنی ها را بسیار آسانتر می کرد.

میرو بە یکی از خدمتکاران نوجوان کرد خود گفت:  یواشکی بدون آنکە کسی متوجە بشود بە کلیسای حضرت یحیا برو و بە کشیش یاقوت بگو: ایشخان و ورامیان شهید شدەاند و مردم داخل شهر را از این موضوع مطلع کن!

پسرک گفت : چشم ! 

... غروب هنگام در حالیکە والی سرمست از خبر کشتە شدن ایشخان و ورامیان بود و می خواست کم کم بە شهر برگردد و تدارک حملە بە ارمنیها را ببیند ناگاه بە او خبر دادند کە وان شورش کردە است و ارمنیها  دارالحکومە  و اسلحەخانە را تسخیر کردە و در برجها و در پناە حصار شهر سنگر گرفتەاند.

طاهر جودت پاشا در عمارت علی یا همان " دربانا علی" در خرابە محلە ماندگار شد.ترس وجودش را فرا گرفتە بود. خیلی وقت بود کە مستی از سرش پریدە بود. بە فراست دریافتە بود کە نقشەی او است کە موفق بە اجرا نشدە است نە ارمنی های وان.

فهمید کە خبر کشتە شدن ایشخان و ورامیان از اینجا بە بیرون درز پیدا کردە و بە دست ارمنیهای داخل شهر رسیدە است و این خبر بسیار محرمانە نمی بایست بە بیرون درز پیدا کند. بە هرحال وانیها این خبر را شنیدەاند و بە همین دلیل است انقلاب و شورش می کنند... اما چە کسی  احتمالا این خبر را بە بیرون بروز دادە است؟ ...علی !... علی خائن است! علی خائن است... همسرش ارمنی است و بە او ماوقع را گفتە است....یا نە! میرو خودش  در جریان این خبر بودە است!

بە هرحال آنچە مهم است این موضوع است کە فتنەی وان از این خانە شروع شدە است... مطابق هر حکمی کە باشد علی مجرم است و باید مجازات شود!

وقتی طاهرجودت پاشا دستیارش علی یاور را در خانەاش کشت دستور داد تمامی خدمتکاران و نوکران زن و مرد خانە اعم از کرد و ارمنی را بکشند... 

اما میرو همسر علی و یکی از نوکران کردش بە اسم عَلوُ Elo بە طور معجزە آسایی از مهلکە خلاص شدند و بە شوشانس فرار کردند. میرو ماجرای شهید شدن ایشخان و ورامیان و همچنین علی و افراد خانە را بە جنگجویان ارمنی شوشانس تعریف کرد.

 

ارمنی های  شوشانس و خاچورت و سایر پارتیزانهای ارمنی با شنیدن خبر کشتار در خانەی علی یاور بە خرابە محلە یورش بردند تا والی را بە سزای عملش برسانند اما وقتی رسیدند او و دار و دستەاش فرار کردە بودند. پارتیزانهای داشناک در خاچورت موضع گرفتند ،آنها زنان و اطفال و سالخوردگان آوارە را در شوشانس گذاشتە بودند و همگی مردان جوان و سالم کە توانایی جنگیدن داشتند در خاچورت مشغول آمادە سازی یک حملە سنگین بە قوای عثمانی و مزدوران حمیدیە بودند کە در راە بود و بە وان می رسید. آنها باید قبل از رسیدن قوای عثمانی بە وان برسد بە شهر می رفتند و با سایر انقلابیون داخل شهر وان در شهر سنگر می گرفتند.

طاهر جودت از بیم و هراس انتقام ارمنی ها و کردها همراە با سوارانش بە " اردامیت" در سر راە " تاتوان" فرار کردند چرا کە در راە وان بە او خبر دادند کە پارتیزانهای داشناک در خاچورت هستند و در تدارک حملە بە وان و کمک بە انقلابیون داخل شهر میباشند. او می دانست در این تلە گرفتار و نابود خواهد شد بنابراین راە را کج کردە بە سوی اردامیت فرار کردە تا از آنجا بە تاتوان و سپس بَدلیس برود شاید بە فوج حمیدیە برسد.

میرو علیرغم اصرار شموشە زکریا در شوشانس نماند و با چریکهای داشناک بە خاچورت و از آنجا بە خرابەمحلە برگشت، خانەای ماتمزدەاش منتظرش بود.

او باید بە خانەاش باز می گشت تا شوهرش را وداع بگوید و او را بە خاک بسپارد.

میرو در آشپزخانەی منزلشان یک چالە حفر کرد و جسد بی جان شوهرش علی یاور را بە همراە تپانچەاش در آن چالە دفن کرد. مریم روی جنازە را با سنگ و خاک پوشاند.

والی طاهرجودت پاشا کە از آمدن فوج حمیدیە ناامید شدە بود از اردامیت فرار کرد و بە تاتوان رفت اما در نیمەراە سیاهی فوج حمیدیە و قوای دولتی را دید کە با طبل و بالابان از طرف بدلیس می آمدند.

قوای عثمانی از راە نرسیدە بە وان یورش آورد.ارمنیها با تمام قدرت و توانایی از شهر دفاع کردند اما لشکر عثمانی بسیار و بی شمار بود.

وان در محاصرە بود.

طاهرجودت پاشای والی ، بە جنگجویان ارمنی پیغام داد کە سلاح را زمین گذاشتە و تسلیم شوند.

تا دوازدە روز بعد از آن پیغام تهدیدآمیز ارمنیها بدون اینکە پاسخی بە آن بدهند با عثمانیها جنگیدند.... در این جنگ نابرابر تمامی پارتیزانهای داشناک کشتە شدند و پس از اینکە والی و سربازان عثمانی وارد شهر شدند او فرمان قتل عام صادر کرد و هرآنچە ارمنی بود بە طرز فجیعی کشتە شدند.

تا پایان ماە اپریل ١٩١٥ ،سی و دوهزار نفر و بیشتر، مردم ارمنی در ولایت وان کشتە شدە و یا اعدام گردیدند. هشتاد روستای ارمنی نشین بە کلی از سکنە خالی گردیدند و اهالی آنها را کشتند.

ژنوساید و پاکسازی سیستماتیک نژادی ارمنیها در قلمروی نامشروع عثمانی تا سال ١٩٢٣ و بعدتر هم ادامە داشت.

ارمنیهای بازماندە از جنگ و کشتار و ژنوساید راە قارس و آگری را در پیش گرفتند کە اردوی روسیە در آنجاها مستقر بود . آنها بە روسیە پناهندە شدند.

 

راهزانان یا چتەها کە مزدوران محلی حکومت بودند ارمنیهایی را کە می خواستند بە روسیە پناهندە شوند ، آزار می دادند. فرزندان این چتەها سالها بعد بە نام " قوریجی " کە بە زبان کردی بە آنها " جاش" می گویند بە آزار و اذیت کردها می پرداختند و مبارزان کرد را کە راە مبارزە با فاشیسم ترک گرایی افراطی را در پیش گرفتە بودند بە ژاندارم ها وسربازان ترکیەی آتاتورکی میفروختند  کە جمهوری آنها جانشین امپراطوری عثمانی شدە بود.

نمی دانم چە بر سر میرو آمدە اما این را می دانم کە کسی مانند میرو هزاران نفر مانند طاهرجودت پاشا والی وان و بدلیس را بە هیچ می شمرد و او را داخل آدم نمی دانست.

اما مسلما میرو یا راە ارمنستان را در پیش گرفتە یا در جنگ وان کشتە شدە یا در راە کوچ اجباری از خستگی و گرسنگی از پای افتادە مانند هزاران ارمنی دیگر کە بە آن سرنوشت تلخ و شوم دچار شدند.

درختان باغ  درباناعلی (عمارت علی) در اثنای جنگ وان شکوفە کردند و جوانە زدند و برگ درآوردند و سِهرەها و سارهای زیادی در لابەلای آن درختها شروع بە چهچە و آواز کردند. اما درباناعلی بهار و تابستان بی رونقی داشت زیرا  دستی نماندە بود کە بیاید و میوە از درخت بچیند. آلوها بر درخت می خشکیدند و گنجشک و کلاغ بە آنها نک می زد و آنها را بە زمین می انداخت.

زردآلوها بە زمین می افتادند و مورچە و کرم بە آنها می زد. هوای باغ خانە آە سرد غم و ماتم می کشید در حسرت روزهایی کە بوی گلابی و سیب وآلو و زردآلوی خشک کردەی روی پشت بامها فضای خانە را در بر می گرفت.

حالا وزوز پشە سکوت باغ را هر از چندگاهی می شکند و باز هم سکوت و بی صدایی و عاصی شدن و خستە شدن از کار و کردار این چرخ چپ گرد ....... پایان

 

اول ماە مای ٢٠٠٤

 

خاچورت 

١- طاهرجودت پاشا فرماندار نظامی ولایت وان و بدلیس در دورەی جنگ جهانی اول. انسانی بدعهد، ناجوانمرد، حقەباز، جنایتکار و بی رحم بود. دە ها هزار ارمنی را بە قتل رساند. یک خونخوار وحشتناک در تاریخ .تا ابد از او بە بدی یاد می کنند.

٢-خاچورت یا خاچ یورت : ییلاق معروف ارمنی نشین در دامنەی کوە چیارش بود. 

٣-دریای وان

٤- کوە سیپان در جنوب غربیدریاچەی وان

٥ و٦- دو مسجد در وان قدیم

٧- وان پایتخت دولت اورارتو و از شهرهای قدیم است

٨-  تفرجگاەی در جنوب دریاچەی وان است.

٩- باب عالی یک کلمەی عربی است بە معنای دیوان بالا یا کوشک سلطنتی ،دیوان پادشاهی است کە در استانبول قرار داشت.

١٠- تبریز پایتخت صفوی توسط  یاووز سلطان سلیم پادشاە عثمانی در جنگ چالدران ١٥١٤ میلادی به مدت شش ماه اشغال گردید. در این جنگ سلطان سلیم  سپاە شاەاسماعیل صفوی را شکست دادە ملکەی ایران را بە اسارت گرفتە و تاج و تخت سلطنتی را بە غنیمت گرفت.

١١- دشنامی است

١٢- یک اسم پسرانەی ارمنی است

١٣- حزب ناسیونالیستی ارمنی

 

۱۴- یک سپاە متشکل از کردهای مزدور آنهایی کە وارد خدمت دولت می شدند و وظیفەی آنها سرکوب کردها،ارمنی ها و آسوریهایی بود کە علیە دولت عثمانی قیام می کردند. سلطان عبدالحمید دستور ایجاد آن را دادە بود بە همین دلیل بە حمیدیە معروف بود.

۱۵- نام یک شهر کوچک

۱۶-  زرتشتی

۱۷- آسوری ، نسطوری های کردستان و ارمنستان 

۱۸- شهری در بخش اروپایی ترکیە

۱۹- برو گم شو! بی اخلاق! بی ناموس! فاحشە! ساکت شو! بە خدا میکشمت! گم شو کافر!

۲۰- کولی ، یک قبیله آدم خوار که در دربار شاه عباس بودند و محکومین را به امر شاه زنده زنده می خوردند.