فارسی

چنین گفت محمد (٢)

فرخ نعمت پور

و محمد اندیشید کە همە چیز از ماوراء آغازید و بە وراء رسید. پس، خلقت نیاز بە یک انقلاب ماورائی داشت. و انقلابی، بە جز خود خدا کسی دیگر نبود. و خدا می بایست بە ناکامل بودن خلقت خود ایمان می آورد تا بە امر انقلاب برسد. و ناگهان ندائی از آسمان بە گوش می رسد کە تنها امر ممکن اصلاحات است.

چنین گفت محمد (٢)

فرخ نعمت پور

محمد بە اضطراب اندیشیدن اندیشید. و یا اندیشیدن اضطراب. انسان بە گاە اندیشیدن، زمان را فراموش می کند، از مکان جدا می شود و همچون روحی شناور بر بیکران در گردش است. اندیشیدن، ما را بە خود تبدیل می کند. جسمی عاری از مادیت، اما در همان حال غرق در بنیانهای مادیت. آنجائی کە ابتداء فقط سئوالات وجود دارند، و بعد جوابها. اندیشیدن، رنج است. بهتر بگوئیم جمع اضطراب و رنج است. و آن طرف علامت مساوی؟ محمد چیزی نیافت. یعنی یافت، اما در میان هیکل بی شکل و بی قوارە آنها گم شد. اندیشیدن، وجودی ناپیدا. تنها در انسان و در حس آن، بگاە اندیشیدن. خود معرف خود است. بدون هیچگونە واسطەای. و شاید بە این علت بود کە خدا از "اقراء" آغازید! آیا بشر توان پیشبرد اندیشە و نتایج آن را دارد؟ آیا بشر زیر طوفانهای سهمگین افقهای ناپیدای اندیشگی خود دوام می آورد؟ و شاید خدا از توانائی انسان خبر داشت، از همان ابتدای خلقت. و برای همین گفت "بخوان!". و خدا اندیشە را بعد از آن آورد. و حدود آن را بە آن محدود کرد. و چە پارادوکسالی! درست مانند اسیرکردن کبوتر در قفس است. کبوتری کە برای پرواز آفریدەشد، اما بە قفسش فراخواندن! و خدا کبوتر مخلوق خود را بە قفس محکوم کرد. او از رنج و اضطراب انسان ترسید، یا از چیزی دیگر؟ یا شاید تنها ارادە او چنین بود. و ارادە چنین است. گاهی و یا بسیاری مواقع، تنها خواستی بی بنیان. می خواهد تنها برای اینکە خواستە باشد. و خواستن بە بنیان تبدیل می شود. و خواستن بی بنیان، اهریمنی ترین نیروی وجود و تاریخ است. او تنها عاشق خود است و در پی یافتن معشوقی کە اگرچە در بیرون از او وجود دارد، اما ترجمان حقیقی خود است. اقراء، قفس اندیشیدن بود. مرزهای آن را از همان ابتدا مشخص می کرد. و بشر این چنین با توانائی ناب خود تنها ماند و در اضطرابی عجیب. و او ابتدا در پنهان اندیشە کرد. در پستوهای اعماق. و کلام را تنها پیش خود نجوا کرد. غافل از اینکە کلام، با نجوا نمی خوانند و نجوا تمایل عجیبی برای انتقالشان دارد. و نجوا از همە چیز توان گذشتن دارد. صدائی کە می ماند، در دل شب با باران می آمیزد و در زیر غریو سهمگین رعدهای آسمانی، باز، گفتەهای پنهان در درون خود را بیاد دارد.

اندیشیدن، رنجی شادمان بود. خواستی بی پایان، با اتراق گاههای بیشمار،... درست بە اندازە خود وجود، و خود خلقت. اندیشیدن، شروع بیشمار و پایان بیشمار بود. وجودی مابین دو قطب متضاد. و تحرک مگر این چنین نیست؟ تا قطبها متضادتر، تحرک فراوان تر، بیشتر و عمیق تر. و رنج بیشتر و اضطراب عمیق تر. خواست نیز قوی تر. و آدمها این چنین لبەهای تاریخ را تیز می کنند و اعماق را تاریک تر.

محمد ترسید. او چنین جهانی را مغاکی وحشتناک یافت،... بیرون از رحمت خدا. در اندیشیدن، بشر بە حال خود برای همیشە رها می شد، و در دالانهای تو در توی اندیشگی آنچنان سرگردان کە خود و وجود را تنها برای اندیشە می خواست. و مگر واقعا هدف از خلقت این بود؟

محمد بر درخت نخلی تکیە زد. اندیشە، دنیائیست بدون تکیەگاە. همە چیز تا بیکران، شناور و سیار. و بشر نمی رسد از لذت دنیا بهرەمند شود. پس خدا عین لذت بود. او کران دنیا بود تا لذت را بە بشر برگرداند. لذتی کە انسان بمحض رسیدن بە آن از آن سیر می شد و در دنیای ملال گرفتار، بدنبال لذتی دیگر بە کفر نهان و یا آشکار گرفتار می شد. خدا، لذت خود را جاودانە نیافریدەبود. او با ستردن اندیشە، آن را ملال آور کردەبود. و بشر، گرفتار میان دنیا و الوهیت بە اعماق پوچی رسیدەبود. محمد اندیشید کە نە، باید اندیشگی را تا بیکران خود برای انسان دوبارە آورد. شاید بشر بتواند در تو در توهای بی نهایت و سرگردانی، خود، مفهوم خلقت و خدا و زندگی را بازیابد،... بدون هیچ رهنمودی آسمانی و زمینی. و محمد، بیکران انسانهای اندیشمندی را یافت کە غرق در اندیشە هر کدام رە خود می زنند. و دنیا کابوسی وحشتناک شد، با راههای بیشمار، گاە متقاطع و گاە موازی. نقشەای بی در و پیکر کە خدا نیز در آن ماندەبود. اما آیا این عین بشربودن و خود وجود نیست؟ آیا اینی نیست کە انسان بدنبال آن است؟ آیا زندگی و خوشبختی، وجود راههای متفاوت نیست؟ و ندائی برخاست کە در چنین دنیائی بی گمان پرندەای در پرواز با پرندە دیگری بهم می خورد و کل پرواز می تواند منتفی شود. و محمد اندیشید کە مگر در دنیای کنونی هم همە آن پرندگانی کە خدا هوا کردەبود، بهم نخورند؟ همە جا رد بالهای خونین بە چشم می خورد. پرندگانی کە خود ارادە نداشتند و در پرواز مردند. و چە بسا بهتر کە پرندە در پرواز خود ارادگی بمیرد.

و در سرزمین واحەها باران یا وجود ندارد، و یا بسیار کم می بارد. اینجا جای خمودگی و لمیدن در گرمای طاقت فرساست. جائی برای سلطان بودن بی چون و چرای خورشید سوزان. بیابان عین قدرقدرتی آفتاب است. اندیشەای کە خود دلیل وجود خود است. چیزی کە کسی بە او نگفتە است کە بخواند. خواندنی کە خود می خواند. و بیابان، وجودی تافتە در زیر اندیشەای ناب. و اندیشەها این چنین اند. می سوزانند. و همە چیز در بیابان زیر وجود آنها بە بودی خمود و لمیدە تبدیل می شود. اندیشە هم بنوعی از همان جنس خدا بود. همە چیز را برای خود می خواست و در مسیر اثبات وجود خود. و در جهانی کە قرار بود همە بیاندیشند پس کی می توانست کس دیگری را داشتەباشد؟ هیچ کس. و قرار شد دنیای آیندە جهان انسانهائی چنین باشد. در چنین دنیائی دیگر کسی قرار نبود علیرغم اندیشیدن، بنویسد؛ زیرا کە قرار نبود کسی دیگر آن را بخواند!

نە، چیزی اشتباە بود. مگر نە اینکە اندیشە حاصل اندیشەهاست؟ مگر نە اینکە انسان ماحصل انسانهای دیگر است؟ محمد اندیشید پس در چنین جهانی باید خواندن هم باشد، اما از جنس خواندنی کە خدا بە او القاء کرد. بلکە خواندنی با اندیشە. و نە با پذیرش. و درست بە این علت است کە آدمها در چنین جهانی همە اندیشە خواهندکرد.

لبخندی بر لبان محمد ظاهر شد. و او دریافت کە اندیشە چنین است. می چلاند، اما همزمان می رهاند. و در افق ابرها پیدا شدند.

***

رابطە میان اندیشیدن و خوشبختی چیست؟ و در این دنیای فانی کە گوئی رویائی لحظەگونە در بیکرانگیست، چگونە می توان خوشبخت بود، خود و زندگی را خوشبخت کرد و حس خوشبختی را هم منتقل؟ اما مهمتر از همە، آیا خوشبختی وجود دارد؟ خدا خوشبختی بشر را در "اقراء" خود تصور کردەبود. گفتەبود بە آنچە می گویم گوش فرادهید تا خوشبخت شوید. پس خوشبختی، عین دنبال کردن او بود، عین اجرای دستورات خالق. جزء قرار بود با گوش بە فرمان بودن کل، خوشبختی را در آغوش کشد. و این خوشبختی تنها جهان فانی را در بر نمی گرفت، بلکە با بی نهایت الوهیت درهم می آمیخت. خدا خوشبختی بشر را در اجرای فرامین خود دیدەبود. خوشبختی پیش او، تداوم یک وجود در دو دنیای متفاوت بود. و تنها در این تداوم بود مفهوم شکل می گرفت.

و اما آنچە بر روی زمین اجراشد نە اجرای فرامین خالق، بلکە سرکشی بی همتای انسان بود. هیچ موجودی بە مانند انسان بە مصاف خدا نرفتەبود! از گیاهان گرفتە تا حیوانات و جانداران دیگر، همە آنی بودند و آنی کردند کە خدا خواستەبود، اما انسان رهی دیگر زدەبود. نقبی بە طرف دیگر وجود. تونلی تاریک کە جذاب تر از سویە روشن داستان بود. و آیا این بە علت بهرە وجودی او از خدا نبود؟ آیا بە این دلیل نبود کە خدا او را از روی خود ساختەبود، و بە این ترتیب عنصری از خلاقیت او در انسان متجلی شدەبود؟

انسان سهم خود را می خواست.

و بشر بە توصیف و تعریف خود از خوشبختی پرداخت. او کلام خدا را هیچگاە فراموش نکرد، اما بعلت خصلت خداگونە خود، بناچار در آن چنگ انداخت و در یک اندیشیدگی صرف، کل آن را بارها بازنگری کرد و دوبارە خواند و خواند. او سهم خود را از خدا در آفرینش خلقت و در ایجاد مفاهیم طلب می کرد. و گناە از انسان نبود. در او خصلتی پی افکندە شدەبود کە وجود انسانی او وابستە بە آن بود. بشر در خصلت خدائی خود احساس انسان بودن می کرد. درست همانگونە کە خدا در خصلت بشری بودن خلقت خود احساس خدائی می کرد. انسان، انسان نمی بود اگر چنین خصلتی را فراموش می کرد. مگر او قرار نبود وجودی مابین ابلیس و فرشتگان باشد؟ و بود. و خوشبختی شد وجودی مابین ابلیس و فرشتگان. الماسی آلودە بە تعفن. و یا تعفنی آلودە بە الماس.

و اندیشیدن ذاتیست کە اساسا از خوشبختی بدور است. اندیشمند بە گاە اندیشیدن، تنها می اندیشد. برای او خوشبختی هدف نیست. برای او خوشبختی، عنصری است مانند همە عناصر دیگر. در خدمت اندیشیدن. و شاید اندیشیدن با خوشبختی قرابت داشتەباشد و یا نداشتە باشد. و بشر کە می اندیشد همە چیز را دوبارە خلق می کند. بی نهایت خلق. و انسان خرابکاری بیکران است با چکشی بە درازای وجود. و خدا نیز مزە این چکش را چشیدەاست،... بی نهایت چشیدەاست. بشر خود ویرانگر، بنیاد ویرانگر و وجود ویرانگر است. و گاە تا لبە آخرت می رود و برمی گردد، تنها بە این دلیل کە کران توان خود را بشناسد و بداند در حقیقت کیست و چیست. و او در چنین سرزمینی باید خوشبخت باشد، و خوشبختی بسازد و احساس آن را بە دیگری منتقل کند.

و خدا با خلق اندیشە در بشر، اقراء خود را بە چالش کشید. اقراء هیچگاە نتوانست اندیشە را تابع خود کند. اقراء خوشبخت در دام اندیشە ناخوشبخت قرار گرفت. و خدا این چنین در کنارەهای خلقت خود بە نظارە و بە اندیشە دیگری نشست. او از توان بشر ساختە دست خود متحیر ماند،... و در شگفت. او خدا را در بیرون از خود دید و تجربە کرد. و خدای زمین بودن زیاد آسان بە نظر نمی آید. و خدا بودن در محدودەها، دشواریست عین آوردن خورشید بە زمین. کە آفتاب می ماند اما زمین نە. خدا، بیکرانها را می طلبد.

و بشر باید خود، خوشبختی خود را بسازد. او باید یاد بگیرد در متناهی، خوشبختی را کە وجودی نامتناهیست ایجاد کند. و این تنها در اندیشە میسر است. او باید اندیشە را غالب کند.

اما آیا این میسری واقعی است؟ راهها چە زود بە پایان می رسند، اما خود راە نە. و انسان باید زندگی در راە را یاد بگیرد. جائی برای اتراق دائمی وجود ندارد. تنها پنجرەای بە روی افق باز نمی شود. بودن، جاری بودن در زمان و مکان و نیز در اعماق است. خوشبختی، وجودی متعین نیست، بل وجودیست فرار و سیار بە درازای زندگی و... زندگی ها. خوشبختی، پروراندن رنج بە منظور درک آن است،... خیال خوشبختی و پروراندن آن است بە نیاز درست زندگی کردن.

و درست زندگی کردن چیست؟

محمد زانو زد، و طبق عادتی قدیمی دست بە دعائی لبریز از سکوت برداشت. و شاید خوشبختی، سکوتی اندیشمند است کە درد را در دردمند تنها متصور نمی شود.

و انسانی کە ویرانگر است چگونە می تواند خوشبخت باشد؟ نە آنکە شاید خوشبختی همین توان ویرانگریست! نە اینکە خوشبختی همین توان دوبارە و چندبارە و بی نهایت بارە بنیان کردنهاست بە منظور ویران کردنی دگر؟ ساقە گندم را باید زد تا دانە را بدست آورد. دانە را باید خرد کرد تا بە آرد تبدیل شود، و آرد را باید در آتش انداخت تا انسان بتوان از آن نیرو بگیرد. و آیا این است خوشبختی؟

محمد اندیشید کە بیهودە نبود خدا خوشبختی را بە دنیای دیگری گرە زدەبود، دنیائی کە در اقراء او قابل اثبات بود و نە در اندیشگی بشر. او خوشبختی ماورائی را نوید دادەبود. بشر را در زیبائی دنیا رها کردە و اما گفتەبود در چنین زیبائی ای احساس خوشبختی احساسی کاذب است. ای بشر آن را بە من گرە بزن! و بشر کە شگفت زدە جهان مهوش و زندگی آغشتە بە آن بود، از سخن خدا احساس رضایت نکرد و بە اندیشە پناە برد. تا شاید خالق دنیائی شود کە رویای آن را از ابتدای خلقت با خود داشت.

صدای جغدی از دور می آمد. محمد فکر کرد کە باید در این حوالی ویرانەای وجود داشتەباشد. و در بیابان همیشە ویرانەها وجود دارند.اما آنگاە کە بشر خانەای نداشت تا ویران شود، جغدها کجا خانە داشتند. لبخندی زد. جغدها سکوت ویرانەها را می طلبند نە خود ویرانە را. ویرانە، تنها بهانە است برای ماندنی در خود و برای خود. با چشمانی درشت کە حرکت ناپیدای موشها را رصد می کند.

محمد اندیشید کە اندیشە بە جغد می ماند. در سکوت خانە می کند، بە شکار موش می رود و با صدای غریب خود سیاهی شب را لبریز می کند. و آنی را کە در دوردستها گوشی بر آن دارد بە تفکر فرا می خواند.

***

محمد متوجە تکە ابر بالای سر خود نبود، کە هر جا کە می رفت همراهش بود و نمی گذاشت سایە داشتەباشد. محمد ندا بر آورد کە چنین چیزی را نمی پسندد، و خدا ابر را کنار زد. پیش خود اندیشید کە خدا چە کارهائی کە نمی کند! و چرا او براستی نمی بایست سایە داشتەباشد، مگر نە اینکە در قالب بشر بود، بر روی این کرە خاکی زندگی می کرد و قرار بود او هم روزی مثل همە انسانهای دیگر بمیرد!

خدا این کار را کردەبود تا او را بنوعی از عامە بشر جدا کردەباشد، اما آیا پیامبر بودن کافی نبود، آیا نمی شد تنها با کلام، اندیشە و شیوە زندگی از دیگران جدا بود و نە از تکە ابری کە احمقانە خود را از دیگر ابرها جدا می کرد و از گرویدن بە افقهای جدید خودداری می کرد؟ ابرها برای گذشتن آفریدە شدەبودند، برای باریدن، سیراب کردن و غریدن در بیکرانها. با صدای شگرف باران بر خاک تشنە و آواز جویبارانی کە گسلها را می ستردند.

و محمد چرا نمی بایست سایە می داشت؟ شاید بە این دلیل کە سایە موجودی قائم بە ذات نیست، و تنها، موجودی همراە است. هر جا کە بروی، او هم هست، بدون هیچ پرسشی و ندائی و اما و اگری. سایە، تمثیل مردم بود. و خدا با قرار دادن تکە ابری بر روی سر محمد، خواستە بود بگوید کە مردم تنها سایە محمد اند. بیشمار سایەها کە قرار بود بە درازای بودن، یار او باشند تا هم زندگی را زندگی کردەباشند و هم آخرت را تضمین. و آیا سایەوار بودن، خود زندگی بود؟

پس زندگی از دو نوع بود: یکی محمد بودن و دیگری سایە محمد بودن. و تو بشر کدام را انتخاب می کنی؟ اما مگر انتخابی وجود داشت. خدا تنها یک محمد آفریدەبود. و شکستن منطق آفرینش، چە سنگین بود. آیا محمد می توانست بە تنهائی و بر خلاف ارادە خدا آن را بشکند؟ اوئی کە زمانی تسلیم منطق 'اقراء' شدەبود؟ و محمد دانست کە تنها اوست باید برای چنین شکستنی آمادە شود. منطق آفرینش خدا را تنها پیامبران می توانند بشکنند، و دوبارە بسازند. و محمد چنین ارادەای را با خود داشت. او از دنیائی کە بعد از هزار و چهارصد سال بعد از او کماکان باقی بود و همان منطق را داشت، تا اعماق خود آفرینش بیزار بود. سر برآورد و ندا سر داد کە می خواهد کل کتاب مقدس را دوبارە بنویسد، و این بار بدون حضور خدا و تنها با استفادە از اعتمادی کە خدا بە او داشت، و با استفادە از عقلی کە خدا بە او بخشیدەبود. عقلی بدون خدا. و او نوشتەبود. و خوشحال از اینکە راە را درست رفتە بود، نفس عمیقی برکشید. او باید زندگی سایەوار را کناری می زد، می بایست تکە ابرها را بە راە خودشان می فرستاد. او می بایست بە منطق ذاتی آفرینش پای بند می شد. انسانها در 'خود بودنشان' انسان اند. باید گذاشت جرات کلام، اندیشیدن و جنبیدن داشتەباشند. آنها در نبود چنین چیزهائی، غمگین می شوند، بشدت غمگین. و آنگاە کفر آغاز می گردد. کفر ریشە در افسردگی داشت. جهان بە اعتقادی آزادگونە احتیاج داشت. و محمد جهان پر آشوبی را دید کە انسانها در آن غرق می شوند. اما مگر همین حالا هم جهان انسان، دنیائی پر آشوب نبود؟ آشوبی کە آفریدە دست خدا بود، و نە بشر؟ و شاید جهان پر آشوبی کە انسان خالق آن باشد، میل بیشتری بە نظم داشتەباشد. مگر می شود تنها با کتابی با خدا سخن آغازید؟ آیا بشر نیاز بە گفتوهای بیشمار میان خود نداشت؟ و این چە گفتگوئی بود کە خدا هیچ وقت جواب نمی داد؟ بشر در مونولوگ گناهان خود غرق بود. راە یک طرفە، بە گناە ختم می شود. و خدا بجز در ابتدای خلقت، راە را یک طرفە ساختەبود.

محمد لبان خود را گزید. قطرە خونی چکید و پشەای از آن نوشید. آنانی کە راە خود را رفتند، خونشان بر وجود نقش بست. و محمد از این تراژدی آشفتە شد. پشەهای ناپیدا همە جا هستند. درازای راە و انتظار، رحم وجود آنهاست. و آنها متولد می شوند. بیشمار. آنها می دانند خون سرانجام جاری خواهد شد. و سایەها بیشتر از هر موجودی دیگر در این دنیا از خون لذت می برند. خون، طریق وجود آنهاست. سایەها نمی اندیشند. وجودی سادە کە در خاکستری بودنشان، تمام راە را با تو می آیند،... و شاید هم نیایند، تنها بە این دلیل کە جائی بە هر دلیلی، بە غیر از اندیشیدگی، ماندەاند و غرق در خاکستری بودن خود جهان را تنها نظارە می کنند نظارەای بر هیچ و برای هیچ. و شاید برای ادامە سایەوار بودن خود. سایە را زیستن عین عبادت است، و سایە را پس زدن عین خالق بودن.

محمد خواست نسلهای میان وجود اولیە خود و وجود ثانویە خود را حساب کند، کە بە جائی نرسید. راستی شمارە آنها چە بود؟ و او بە یاد جبرئیل افتاد کە همیشە در این گونە مواقع بە کمکش می آمد. جبرئیلی کە حالا نبود و بمانند خدا و همە موجودات ملکوتی دیگر، او را در عالم وجود بە حال خود رها کردەبودند. اما بگذار بداند کە شمارە نسلها چە بود. و مگر چنین دانستنی فرقی بە حالش می کرد. محمد کماکان تصوری از فاصلە داشت. و فاصلە را بیشتر با احساس می توان دریافت تا با شمارە. و آدمی چە موجود عجیبی است! دوست دارد بگذرد، و بعد کە می گذرد دلش چقدر تنگ می شود. زندگی چیزکی میان گذشتن و دل تنگی هاست. خاطرە است. خاطرەهای تلنبار شدە نسلهای بیشمار،... در خودآگاە و ناخودآگاە بشر. وجودی کە همە می توانند در آن چنگ اندازند. ما خودآگاە و ناخودآگاە دیگران را هم زندگی می کنیم. هر انسانی، جمع همە دیگران است. و جمع، فردیت هر انسانی.

و تن محمد لرزید. اندیشید کە راز عدم آسایش بشر در همین است. بشر همزمان هم گذشتە را می زید، هم حال و هم آیندە را. انسان بر هیچ زمانی متمرکز نیست. او موجودی پریشان در خلاء های بی نهایت کیهانیست. و نکند خدا از همین جا سرچشمە گرفتەباشد؟ و موجودی کە تنها خود نیست، چە دشوار است زندگی را برایش. و آنانی کە تصمیم گرفتند تنها خود باشند، چە آسان بە سایە تبدیل شدند. مگر نە اینکە تنها بودن، هم بە معنای بودن خود در همە زمانها بود، و نە در بودن در یکی از آنها و یا میل بە بریدن از همە؟

محمد بە همە نسلهای میانی اندیشید. و دریافت کە همە مانند هم بودەاند. انسان، در تکرار خود، انسان بودن خود و رویاهایش را آزمون می کرد. و در تکرار نمی توان رویاها را آزمود. بشر تنها دستی بر آنها داشت، و هر شب خواب می دید کە شاە پریان با کالسکەای از جادە وجود، درست روبروی خانە او، می گذشت. و او غمگین تر از همیشە، فردایش از خواب بیدار می شد.

زدنگی بارانی بود کە لایزال می بارید، اما هنوز بدون سرزمین پر از لالەزاری کە قرار بود بی نهایت بشکفد،... البتە در رویاها! و آیا شکفتن در رویاها، شکفتن بود؟

 

***

غروبی دیرهنگام، صدای عجیبی برخاست. محمد از خیمەاش بیرون آمد. در دل تاریکی نور عجیبی دنیا را فراگرفتەبود. نوری تیز و بشدت درخشان کە تاریکی را بسان آذرخشی می درید. در دل محمد ولولەای افتاد. صدای خشن و بزرگی، همچون هیولائی کە می غرد، دل بیابان را می لرزانید و آنگاە کە شیء نزدیک شد، صدای موسیقی بزرگی شنها را جاروب کرد و آب واحە را بە امواج درآورد. تنبکهائی قوی تر از تنبک ایام، دل را می لرزانید راستی چە خبر است؟ محمد دستانش را سایبان چشمها قرار داد و تلاش کرد آنچە را کە در ورای نور در جریان بود، ببیند. و سایەهائی چند پدیدار شدند. سایەها از نور گذشتند و بە لب برکە رسیدند. و نور ناگهان خاموش شد و جای خود را بە بازماندەهای نور افق کە در دوردستها از توان می افتادند، سپرد. و محمد چهار جوان را دید: دو پسر و دو دختر. با الباس عجیبی کە نصفی از پیکرهایشان را عریان می نمود و با شیشەهائی در دستانشان. صدای خندەهای بلندی کە دل بیابان را می شکافت و هوای معطر و خوب ایام جوانی را می پراکند. و محمد دانست کە مردم اهل لهو و لعب پای در بیابان نهادەاند با شتری کە دیگر شتر نمی نمود، شتری کە نیازی بە آب در کوهانش نداشت و می توانست با چشمانش تا دوردستها را روشن کند.

و چهار جوان کە محمد را دیدند، چە مشتاقانە و با روحیە باز بسویش شتافتند. او را برانداز کردند، با شگرفی با هم از او گفتند و از او بە همدیگر اشارت کردند، خندیدند و تعجب کردند و ندا برآوردند. گفتند نمی دانستند کە هنوز در دل بیابان چنین مردمانی یافت می شوند. گفتند کە هنوز صفا و صمیمیتی باقی ماندەاست، و بشر بە تمام گرفتار تمدن نیامدەاست،... و باید آنرا پاس داشت!

محمد بە دقت بە جوانان نگریست. و آنان چقدر با جوانان ایام قدیم متفاوت بودند. و اگر محمد از آخرت با آنان می گفت چە طرفی بر می بست؟ هیچ. و فرستادە خدا دانست کە در چنین دنیائی و با چنین شتری باید با زبانی دیگر سخن گفت. انسانی کە دیگر سوز گرمای بیابان را تجربە نمی کند، افقهای دوردست را با نور چراغهای خود جلوەای دیگر می دهد و با هیاهوی موسیقی خود، سکوت بیابان را در هم می شکند، باید انسانی دگر باشد.

یکی از جوانان کە موهای طلائی داشت و چاک سینەاش مرمری می زد و سیاهی شب را بە چالش می کشید، ندا برآورد کە تو کیستی و در این بیابان چە می کنی؟ محمد گفت محمدام، همان پیامبر مشهور خدا کە دگر بارە بە زمین بازگشتەاست. و چهار جوان ابتدا سکوت کردند و بعد چە بلند بە ندای خندەای دیوانەوار افتادند. محمد چیزی نگفت و همچنان سکوت کرد او می دانست کە سکوت بەگاە خود بهترین وسیلە توضیح و بیان است. یکی از جوانان کە موهای عجیب وزوزی داشت گفت همان محمدی کە از همین سرزمین برخاست و امپراطوری ایران و رم را با تمام اقتدارشان بر زمین زد؟ جوان دیگری کە حال بر روی زمین افتادەبود و با پاهایش آب واحە را بر هم می زد، گفت شوخی می کنی، شوخی،... یک شوخی پست مدرن! و از دوستانش خواست برای محمد آبجوئی بیاورند. و آوردند و محمد نوشید. و طعم تلخ آنرا پسندید و بە آن همچون موجودی از بیشمار آفریدگان خداوند نگریست. موجودی کە می تواند مانند همە موجودات ساختە دست خدا زندگی را هم شادی بخشد و هم غم و اندوە، هم گناە بخشد و هم خیر. و کل داستان بستگی بە خود آدمی داشت.

یکی از جوانان کە ساق پای بشدت زیبائی داشت و برهنگی اش واحە را بە سوی جهان بهشت رهنمون می شد، گفت حال محمد من از راە بسیار دوری آمدەام، با هواپیما، و با اینکە از سرزمینهای بسیاری گذشتەام و آدمهای گوناگونی را تجربە کردەام، بشدت غمگین، حال می شود از بهشت موعود بگوئی!؟ محمد، بە دخترک زیبا نگریست. چیزی در چشمانش بود کە او را بە چشمان خدیجە شبیە می کرد، خدیجەای کە با او بیست و پنج سال زیستەبود. و محمد ندا برآورد کە بهشت همان اعتقاد تو بە سئوالیست کە مطرح می کنی، حتی بدون یافتن جواب آن. گفت بهشت زیستن در سئوالات است. و محمد می دانست کە انسان از ابتداء همیشە در پی بهشت و در اندیشە بهشت بودەاست. و بیچارە بشر نمی دانست کە خود وجود زندگی، بهشت بود و زیستن نعمتی فرا طبیعی بود کە در این جهان گستردە و بی نهایت تنها نصیب موجوداتی چند می شد کە در مقایسە با کل جهان درصدی اندک بودند. جهان، بودی لایزال بود کە از خلاء، اجرام و جنبش مکانیکی کە در فواصل میانشان گاە زندگی بوجود می آمد و بشر بخشی از آن بود، تشکیل می شد. محمد ندا برآورد کە بهشت همانیست کە حال تو در آنی، اما با خیال بهشتی بهتر و کاملتر کە آن هم بخشی از همین بهشتی است کە تو در آن زندگی می کنی، تنها اینکە فراموش نکنی کە وجودی با انتهائی و، اما باز باید با تمام وجودت، علیرغم محدودیت بودنت زندگی کنی. گفت با تمام وجود زندگی کردن، زندگی و این است رمز بهشت بون دنیا. دخترک ندا برآورد، های محمد، همە پیامبران بە جهانی دیگر ارجاع دادند و تو جور دیگر سخن می گوئی، گوئی خدایت را فراموش کردەای! و محمد گفت کە بە گمانم آخرین پیامبر باید حق این را داشتە باشد کە بر خلاف دیگران، آنچە در دل دارد بیان کند زیرا کە دیگر شانس دیگری برای پیامبری دیگر باقی نماندەاست.

و آن شب، محمد جوانی خود را دوبارە زیست. تا فردا دست از اندیشیدن و نوشتن کشید، و بە اندیشیدن و گفتن آغازید. جوانان را معاشرت، طلب است. جوانان جان کلام را در صدا هم می طلبند. آنان صدای پای بهشت را در این دنیا شنیدەاند، تنها اینکە نباید گذاشت پیری، ندای غمگین کهن سالان و ناامیدان انعکاس این صدا را از جهان آنها برباید. و رمز ماندگاری بهشت و یا اعتقاد بە آن در حفظ انگیزەهاست، در حفظ اعتقاد بە توان خود است. بهشت نوعی ماندگاری ارادە است. ارادەای، کە مرگ را تنها پایان خود تصور می کند، و نە پایان بهشت. و زندگی پدیدەای است از مرگ و بهشت درهم تنیدە در پیکری واحد. بهشتی کە تنها در زندگی معنا می یابد.

و البتە تصور چنین بهشتی دشوار است. و محمد بە راز ارجاع خدا بە آن سوی ماوراء پی برد. خدا همە چیز را بە سوی خود می خواند، و این بخش مهمی از راز شکنجە بشر بود، انسانی کە در تقلید خدا، بهشت را در سویە خود، در این دنیای گذرا هم می خواست. خدا بهشت را در زمانی ازلی تصور می کرد، و بشر آن را در زمانی گذرا. و شاید روزی انسان و خدا جائی بە هم می رسیدند و توافق می کردند.

 

***

و جوانان کە رفتند، محمد بە یاد خندە و نوع برخورد آنها افتاد هنگامیکە از خود بعنوان محمد، همان فرستادە خدا در ایام قدیم گفتەبود. از خندە آنها، از سکوت و از سئوالاتشان. محمد بە یاد آورد کە بر خلاف هزار و چهارصد سال قبل، علیرغم داعیە او، اما کسی از آنها در صدد اذیت و آزار او برنیامدە بودند. آنان خندیدەبودند تنها برای اینکە از تکرار یک حادثە تاریخی بە تعجب افتادەبودند، اما آن را گوئی پذیرفتەبودند. گوئی پیامبر بودن، و یا سابقە پیغمبری داشتن، در چنین زمانەای، یا شغلی بود مانند شغلهای دیگر، و یا دیگر هیچ توجهی بر نمی انگیخت. محمد اندیشید در زمانەای بە زمین بازگشتە کە دیگر هر ادعائی پذیرفتە می شود، و یا در بی نهایت بی توجهی پذیرفتە می شود، یا بهتر بگوئیم در هر حالت مورد تعرض قرار دادە نمی شود. گوئی همە آدمها حق داشتند آنی را بگویند کە بە آن اعتقاد داشتند و آنی را بنمایند کە دوست داشتند. تنها اینکە مانند او تنها از طریق کلام بگوید و اجباری در آن در تحملیش بر دیگران نداشتەباشد. جوانان حتی از او سئوال کردەبودند، بنوعی او را جدی گرفتەبودند، پس خندە برای آزردن نبود. و خندەهای اعجاب جوانان از زیباترین خندەهای جهانند. و گوئی مردمان همە چیز را جدی می گرفتند اگرچە از ابتداء نمی دانستند کە میزان جدیت آن در انسان مدعی آن چقدر است. و در چنین جهانی کە همە سخنان در بستری از بی علاقگی جدی گرفتە می شوند، باید انسانهائی زندگی کنند کە یا حقیقت را گم کردەاند و یا بە حقیقتهای بیشمار باور آوردەاند. و آیا در چنین دنیائی می شود دوبارە مدعی حقیقت و حقانیت خدا و باورهای ماورائی شد؟

کار دشوار است. محمد روزهائی را بەیاد آورد کە با تیغ شمشیر بە اثبات و تحمیل حقانیت خدا دست یازید. شمشیرها برکشیدەشدند و نیزەها قدبرافراشتند. آدمها فریاد برآوردند و بر همدیگر شوریدند. ناگهان شرم همچو پردەای ناپیدا و مرئی، همچون بخار آب چشمەساران در صبحگاهی سرد محمد را در برگرفت. او حقیقت خود را آن زمانها گسترانیدەبود. و چە باور عمیقی داشت کە حقیقت و زور، دو لبە یک تیغ اند. و او حقیقت بهشت را، بەزور، بە حقیقت تبدیل کردەبود. و آیا چنین حقیقتی حقیقت است؟ اما آیا چنین نیست کە انسانها سرانجام توان کلام را در شمشیرها می بینند، و نە در معنا؟ اما محمد عاقبت چنین حقایقی را دیدە بود کە چگونە از خود تهی می شوند و چگونە شمشیر آنان را در برق خود نهان می کند. و حقیقت شاید لباسی است بر تن وجودی دیگر، شاید وجودیست کە در جلوەای دیگر خود را باز می یابد تنها بە این علت کە خود نیز خود را باور ندارد. حقیقت دروغیست بە درازای تاریخ برای اینکە تاریخ را وجهە انسانی بخشیدەباشد. انسان با حقیقت سازی، دروغ وجود خود را بازسازی می کند تا شرم خود را بر دیگری پنهان کردەباشد.

و آیا شمشیری کە محمد برکشید برای اثبات حقانیت خدا بود، یا خود؟ و خدا چرا بە شمشیر انسان برای اثبات خود نیاز داشت؟ چرا موجودی لایتنهائی چنین دست بە دامان انسانهای متنهای و زبونی می شود کە جمع زندگی تک تک اشان نمی تواند بە کنهی از ماوراء در یک حقیقت مطلق دست یابند؟

بازی خدا، بازی ای نایافتنی و درک نشدنی بود. او خود را بازیچە دست بشر کردەبود. او موجودی را ساختە بود کە از همان ابتداء توان نفی خدا را در روح او همچون بذری سرکش کاشتەبود. خدایان با بشر آمیزش نمی کنند. خالقان سرنوشت خود را بە دست مخلوق خود نمی سپارند. آنان تنها امر می کنند، تنها طلب می کنند.

اما بازی زندگی هم بدون انسانی کە داعیە خدائی داشتەباشد و بتواند خدا را بە چالش بکشد، بازی ای بی روح است. بشر موجودی میان شورش و سرسپرگی بود. خدا در آفریدن کشمکش میان خود و بشر بود کە بە زمین روح بخشیدەبود. و روح، همان اضداد است، همان شوریدگی و طغیان است. همان سرکش بودن است. و حقیقت، شوریدگی ای است بی نهایت. بی رنگ.

محمد بە رد پای چرخها نگریست. باد، شنها را جابجا می کرد و کم کمک ردها را می شست. حقیقت هم چنین است. گاهی ردی باقی نمی گذارد. حقیقتها می میرند و دوبارە بە دنیا می آیند. زندگی، دنیای حقیقت هاست. و نسلها حقیقتهای خود را را می آفرینند، و دارند. و همین جاست شاید اشتباە خدایان کە همیشە در صدد برپائی و تحمیل یک حقیقت اند. و از بشری کە می خواهند تصور خدائی از خود خدا داشتەباشد، با وفور اندیشەهائی کە در مغزش فوران می زنند بە جنگ همان تک تصوری می رود و روح آفریدگار خود را می آزارد. اما مگر نە اینکە خدا خود این را خواستەبود!؟

محمد بە آسمان پهناور غرق در ستارگان درخشان نگریست. در این جهان همە چیز بە وفور یافت می شود. و در این وفور، جدال میان انسان و خدا نیز بە وفور می پیوندد و این چنین انسان و خدا بە آرامش موعود نخواهند رسید. انسان بودن، تقلاء و جنگی ابدیست. بشر در تلاش، خود را خود می کند، اگر سرانجام خودی وجود داشتەباشد. بشر در تلاشی ابدی برای خداشدن است. و این هدیە خود خدا بود. و جهان رزمگاە بیشمار خدایانیست کە هر کدام حقیقت خود را حقیقت می طلبد. بیشمار خدایانی کە بیشمار می میرند و متولد می شوند تا باز حقیقت خود را حقیقتی طلبند.

و سالها این چنین از پی هم می آیند و می روند. زمان، گریزپا از اعماق ما می گذرد. و ردی کە باقی می گذارد رد خاطرەهای ما از ادعای حقیقت طلبی ماست. زمان با خاطر تداعی می شود و البتە از جنس همان خاطرە است. خاطرەای مبهم درست مانند حقیقت. و اینجا باز دست آدمی کوتاە می شود از حقیقت وجود خود. و خاطرات لحظەهای کوتاهی اند از گذشتەای کە طولانیست. و چگونە می توان در چنین گسترە بشدت ناقصی از زمان، ما خداگونگی خود را ادعا و اثبات کنیم؟

شهاب سنگی از آسمان می گذرد. گوئی ستارگانی چند را نیز با خود، درخشان می برد. شکوەای از این گذر بە گوش نمی رسد. همە چیز در اوج سکوتی بی پایان در شرف اتفاق بودە است،... و است. و حقیقت های بزرگ چنین اند. آنان قبل از اینکە صدا باشند، رویداداند. و صدا سالها بعد بە گوش می رسد،... شاید.

محمد در دل شب مشتی از شن بیابان را برداشت، و بە آن نگریست. بە زردی کە در سیاهی بە نگاە نمی آمد. و آن را بر آب برکە افشاند. صدائی کوتاە و سریع همچون ریزش باران برخاست. شاید او خواب ماهیانی را آشفتە بود، و یا قورباغەگانی کە در کمین حشرات بە سیاهی شب خیرە شدەبودند و آهستە نفس می کشیدند.

همە چیز در این کرە خاکی، نشان از حرکت و انتظاری دارد کە تنها با نیتی کە دارد می توان آن را خواند. و نیت شهاب سنگی کە چنین تیزرو از دل آسمان گذشت،... چیست؟

***

و خدا کفر را آفرید. و آیا خدا کافر را هم آفرید؟ آیا می توان میان کفر و کافر رابطە مستقیم ایجاد کرد؟ آیا کفر مانند کافر وجود دارد؟ و کدامین را می توان وجود نخستین فرض کرد؟ منطقا باید ابتدا کفر وجود داشتەباشد، تا فردی آن را بردارد و کافر شود. پس کفر گناهکار اصلیست. و پیش از آنکە آدمی خلق شود، خدا کفر را آفرید، تا روزی مخلوق او آنگاە کە پای بر زمین می گذارد آنرا برداشتە و گناهکاری در حد کافر شود. و خدا قبل از بشر، گوی کفر را در بی نهایت خلقت خود رها کردەبود، و درست آنجائی کە انسان قراربود بزید، بەدور زمین و نیز در سطح آن بە جولان افتادەبود. نە، نمی توان گفت ابتدا بشر بود و یا اینکە هر دو با هم متولد شدند. خدا قبل از اینکە بشر را بیافریند، از قبل خصلتهایش را آفریدەبود. و بشر تختەسیاە نانوشتەای بود کە باید با آنان نوشتە می شد. و محمد بار دیگر از کار خدا تعجب کرد. او جنگهای خود را با کفار بە یاد آورد. او نزدیکترین کسان خود را کشتە بود و از نزدیکترین کسانش هم کشتە شدە بودند. کافرانی کشتە شدەبودند کە کافر بە دنیا نیامدە بودند. آنانی کە باور نیاوردەبودند و بە جنگ و معاندت با او شتافتەبودند، راهی جز پذیرش مرگ و یا قبول اندیشە و ایمان او را نداشتە بودند. و هنوز هم بعد از صدها سال، داستان کافر و ایمان دار باقیست. گوی کفر هنوز بر فراز و بە سطح زمین جاری بود. و چە می شد کە این گوی از ازل وجود نمی داشت. و اگر اینگونە بود بیگمان جنگی هیچ وقت صورت نمی گرفت.

 

محمد زانو زد. قصە زندگی را رازی یافت اندوهگین. راوی از همان ابتدا آنرا بە غم آلودە بود. داستان زندگی، داستان گوش فرادادن بە چنین پدیدەای، و تلاش برای لذت بردن از آن بود! غم، عصارە فلسفی زندگی بود. همە چیز قراربود کافری باشد کە کفر را بە تصادف آموختەبود و بعد باید در تلاشی غم انگیز خود را از آن رهائی دهد. اگر رهائی دهد!

داستان انسان، داستان اسارت و رهائی بود، و یا رهائی و اسارت. زنجیری کە می گسلد و دوبارە بافتە می شود. آهنگر قرار بود تا ابد عرق بریزد و آهن سرخ و تافتە را با چکش افسانەای اش بکوبد. انسان بە میدان بازی تراژیکی پرتاب شدەبود. قرار بود هر بار باورکند کە رهائی یافتە است و زیاد نگذشتە، دوبارە باور آورد کە باید برای رهائی بکوشد. خدا بشر را در تلاشش دوست داشت، در تلاش بیهودەاش. انسان قرار بود در تلاش معنای انسانی خود را بازیابد، و اگر این چنین نبود حتما خدا می بود. و خود خدا، خدائی است کە تلاش نمی کند و تنها خلق می کند و... نظارە. و نیز تنها پاداش می دهد و مجازات می کند. و موجودات کامل این چنین اند. و موجودات کامل آنگاە کە دست بە خلقت می زنند، ناقص خلق می کنند و مخلوق(ان) خود را در تلاش برای خالق خود شدن، بە جان همدیگر و بە جان وجود، و حتی بە جان خدا می اندازند!

 

بە این ترتیب خدا دارای یک کتاب می شود، و انسان دارای بیشمار کتاب. خدا همە دنیا، همە خیالات و افکار و تصوراتش را در یک کتاب می نویسد و بشر در بیشمار کتب. خدا سریع بە آخر می رسد و بشر هیچوقت. و خدا تنها کتاب مقدس می نویسد و بشر کتاب از هر نوع آن: از فلسفە و جامعە شناسی گرفتە تا... رمان، داستان، شعر و نقد. و انسان تنها بە کتاب مقدس جهت توصیف جهان و درک آن اکتفاء نمی کند، و خود دست بە خلقت اندیشە می زند. و خدا نسبت بە مخلوق خود دچار تردید می شود و حسادت سراپایش را در می نوردد. اما چە باک کە بشر در اندیشەهای بی پایان خود چنان غرق می شود کە هیچوقت نمی تواند بە اطمینانی کە خدا در کتاب مقدس خود دارد، برسد. کتاب بشر را اندیشە می نویسد و کتاب مقدس را اعتقاد. و انسان را از اندیشەهای بیشمار خود ترس بر می دارد و خدا را از اندیشە واحد خود شادمانی.

 

از دور صدای گنگی بە گوش می رسد. محمد هیچ وقت بمانند این لحظە میل دیدن انسان در او بیدار نشدەبود. ناگهان عشق آتشینی همراە با احترام عجیبی سراپای او را در بر گرفتەبود. و شاید این صدای گنگ، صدای کاروانی دیگر باشد کە راهش بە واحە محمد بیافتد. و اگر چنین باشد، او این بار نخواهد گذاشت کە آسان بروند و او را تنها بگذارند. و انسانها کە پای بە جهان گذاشتند تنها بە بودن در آن اکتفاء نکردند. آنها جهان را بودنی دیگر خواستند. و با این خصلت، خدایگانی خود را بە رخ خلقت کشیدند. و خدا تکانی خورد و فجایع را روانە زمین کرد تا دوبارە بشر را بە کوچکی اش آگاە گرداند. تا بگوید کە فراموش نکند کە سیلی، زلزلەای، جنگی، مریضی و یا سنگی می تواند خیلی آسان خلقت او را بر باد فنا دهد.

 

محمد بخود گفت ای محمد تو اینجا باز چە می کنی؟ چرا می خواهی باز دوبارە بازی زندگی بشر و راز خلقت او را درنوردی؟ و محمد دانست کە همە آنهائیکە روزی بر روی زمین زیستەاند را از زندگی رهائی نیست. زندگی نفرینی چندبارە بود کە قرار بود تا بی نهایت تکرار شود. و بشر قرار بود با رویاهایش این نفرین را وجودی دگر دهد. خدا نفرین زندگی را عطا کردەبود تا انسان بواسطە خدا ـ انسان بودن خود آن را بر حسب توان خود خصائلی دگر دهد. و خدا این بازی بی حاصل را دوست داشت.

نە نباید تکرار شود، نباید خواب خدا از خلقت تعبیر شود. محمد این را گفت و بە آسمان نگریست. تصور اینکە او این بار برای جنگ با خدا بە زمین آمدەبود، لرزە بر اندامش می انداخت. تصور اینکە او آمدە بود همراە انسان، خدا را شکست دهد و او را وادار کند کە جور دیگری بە وجود بنگرد، عرق بر جبینش می انداخت. اما نە، مگر نە اینکە هر کار بزرگی بە جرات بزرگ، بە اندیشە بزرگ و بە رویای بزرگ نیاز دارد! مگر نە اینکە برای رستگاری انسان، نگاە انسان باید از بیکرانهای خلقت برچیدەشود و بە خود انسان معطوف شود! اگر خدا جهان را برای انسان آفریدە بود، پس می بایست همە چیز بە خود انسان سپردە می شد.

 

***

خدا شک را آفرید، و شک را در بیکران رها کرد. شک 'گو'ئی آتشین بود کە آفتاب بودن هیچ خورشیدی را در گردش ابدی بدور آن در هیچ کهکشانی نپذیرفت. او، جهان را پذیرفتە بود و نە اجزاء را. و شک بە همە جا سر می کشید. وجود آتشین خود را بە رخ می کشید و نگاهها را مجذوب خود می ساخت. شک حتی کلام خدا و کتب مقدس را هم از معنا تهی کرد. شعلەهای الفاظش می سوزاند، و حتی خدا را از وجود خود مردد ساخت. و این چگونە چیزی بود کە خدا آفریدە بود!

 

و شک پیش از کفر می آمد. و شک لازمە اندیشیدن بود. شک، ایمان را پس می زد و آن را کوچک تر از آنی می شمرد کە استادش باشد. و کسی نمی داند کە حقیقتان خدا چرا شک را آفرید. اگر او در پی انسانی مطیع بود، اگر او خوشبختی انسان در دنیا و آخرت را در اطاعت این موجود فانی از خود می دید، چرا شک را بە جان دنیای او انداخت!

 

و بشر شک را نظارە کرد. آن را بزرگتر از ایمان تشخیص داد. شک، عقل را بە حرکت در می آورد. کلام را جانی دیگر می بخشید و از دل آن کتاب و اندیشە متولد می شد. شک، تک کتابی بودن را پس زد. بشر را بە توان اندیشە خود آگاە ساخت، و او را بە نفی کل خلقت هم رهنمون شد.

 

خدا بارها خواستەبود گوی شک را دوبارە در بیکرانها گرفتە و آن را بنوع دیگری بازسازی و یا خلق کند، اما بمحض انجام این کار، شک او را بازداشتەبود. او تنها زندانی بود کە زندانبان را اسیر خود می ساخت.

 

محمد بەیاد آورد کە بر سر راندن شک از درون آدمها چە کارها کە نکردەبود. او بشر را بە نفی آن از جهان خود فراخواندەبود. تلاشی بیهودە کە بعد از صدها سال بە نتیجە نرسیدەبود. پس آیا بهتر نبود جوری دیگر با آن کنار آمد؟ آیا بهتر نبود انسانها همراە با شک ایمان آورند و ایمان داشتەباشند؟ آیا بهتر نبود حین نیایش و کرنش در برابر آفریدگار، بە وجود او شک داشت، برای اینکە انسان بە انسان بود خود هم وفادار باشد؟ و خدا چرا نمی بایست این را تحمل می کرد؟ و خدا چرا نمی بایست این را در کتب مقدس خود می آورد و آن را بنیان سزای آدمی در آخرت قرار نمی داد؟

 

گوی آتشین خانەای نداشت. جهان منزل آن بود. او در بی نهایت می زیست و در بی نهایت جولان می داد. او از بی نهایت برای بشر خبر می آورد و اذهان را بە همان نسبت پر آشوب می کرد. و آیا شک از جنس خود خدا نبود؟ و آیا شک از عناصر وجودی خدا نبود؟

 

و قرار بود مغز کم حجم انسان تا کجا چنین موجود لایتناهی را تحمل کند؟ و آیا این دلیل آن نبود کە بسیاری بە ایمان روی می آوردند، تا از اضطراب شک رهائی یابند و عمر کوتاە را در آرامش بسر برند؟ و ایمان مساوی آرامش بود. و آرامش یعنی دروغ با خود، یعنی نفی اندیشیدن و خیانت بە شک. یعنی ندیدن حرکت دائمی حقیقت و حقایق. یعنی مثلە کردن حقایق تنها برای اینکە توان سفر همراە شک در بیکرانها نیست. نفی شک، باورآوردن بە کم حجمی مغز انسان و توانی لایتناهی بودن آن بود.

 

و البتە خدا از همان ابتداء بشر را از ترسناک بودن شک آگاە کردەبود. گفتە بود کە این گوی آتشین می سوزاند. گفتە بود جنس بشر از گوشت و استخوان است و جنس این گوی آتشین از آتش! و این تن از گوشت و استخوان، چقدر عاشق این گوی آتشین بود!

 

محمد چهرە کافران آن زمان را بەیاد آورد. آنان از همان ابتداء شک کردەبودند، اما شک آنها از شک کسانی کە باور می آورند و بعد شک می کنند، بشدت متمایز بود. و آنان علیە او آشکارا جنگیدند و خون دادند، اما آن دومی ها علیە او آشکارا نجنگیدند و خون ندادند. مشرکان در خفا، پیش محمد، بدترین باورمندان بودند. و جهان، آنچنانکە اکنون محمد می دید، جهانی بود لبریز از آنان. گوی آتشین شک در بیکران دنیای درون آدمها در جولان بود. و این چنین جهان کماکان آنی بود کە قبل از وجود اولیە محمد بود! محمد اندیشید کە پس باید شک را رها کرد و شک باید بخشی از وجود ایمان باشد، البتە اگر ایمانی کماکان برای رستگاری بشر در چنین جهانی لازم باشد. او داشت بە مشرکان باور می آورد.

 

و محمد بە این نتیجە رسید کە انسان را باید انسان دید، بدون هیچگونە عنصری ماورائی. انسان باید در این دنیا بزید و در این دنیا انسان بودن خود را، تا زمانی کە هست تجربە کند. و چە انتظار بیهودەای است از انسان معجزە ماورائی شدن را. و خدا چقدر از خود، جهان را خلق کردەبود! و خدا، انسان را انسان آفریدەبود تا خدائی در روی زمین وجود نداشتەباشد.

 

آن شب هوا سوز سردی داشت. بیابان انگار نفس تازە می کرد. محمد در چادر را بست و بە زیر لحاف خزید. از برکە هم صدائی بر نمی خاست. سکوت مطلقی حاکم شد و آنگاە محمد صدای گوی آتشین را شنید کە از آسمان واحە می گذشت. نور آن دنیا را چنان روشن کرد کە ستارگان برای مدتی محو شدند. درختان خرما بر خود لرزیدند و چند برگی فرو ریخت.

 

و شک چنین است. بە ریزش می انجامد. شک، میل بە کوچک کردن پدیدەها دارد. و از آماسیدن متنفر است. شک، می خواهد جهان را بە خدا بازگرداند تا در خود مفهوم خدا هم دوبارە بیاندیشد. و در گشتهای بیکرانش در بی نهایت گاه بە خدا هم دوبارە رسیدەاست و راز مگوی او را برای بشر آوردەاست. شک، از اندیشەهای خدا هم خبر دارد، از رازهای قبل و بعد از خلقت. او، نهان را آشکار می کند و بر جهان نقش 'خجالت' آفرینندە آن را می زند. پس او از اعماق اخلاق هم می آید. و خدا از ابتدا هم موجودی اخلاقی نبود. او فراتر از اخلاق ایستاد تا بازی جهان را کامل کند. خدا دلش بر حال مستمند چلاقی نسوخت و دل سوختگی را بە بشر سپرد. و آنگاە کە بشر آن را انجام نداد بە آتش جهنم محکومش کرد! و مستمند چلاق آنچنان غرق در چلاق بودگی خویش بود کە بازی پس پردە خلقت را درنیافت.

 

سر محمد دارد گر می گیرد. تحمل مشقات برای رفع ابدی آن البتە مدتی خوب است، اما آنگاە این تحمل نە تنها بە رفع خود همان مشقات تبدیل نشود و بە خلق مشقات دیگری هم رهنمون شود دیگر فاجعەای است تصور ناشدنی.

 

و شک، دل مشقات را شکافت و از درون آن ارادە خداوند را بیرون کشید.

 

آە محمد، سطح راکد برکە را بە حرکت درآورد. امواج کوچک در اندیشە شک بودند.

***

 

و ارادە بشر از خدا قویتر بود. انسان موجودی بود طغیانگر. خدا، طغیان را بە گاە عصبانیت خود بە روح او سرشتە بود. و طغیان چیزی بود فراتر از عصبانیت صرف. طغیان، آغشتە بە تفکر و خواست بود. پدیدەای بود وجود را نقشی دگر می خواست. و این چنین انسان می توانست و می خواست علیە همە ماوراها برخیزد، و بجنگد. و خدا رسل را فرستاد تا او را زنهار گوید، خاصە در مورد خود. و بشر زنهار را بە کناری نهاد. و خدا افسردەشد. و تصیم گرفت انسان را میرا کند تا مهمترین ضعف او را در عالم وجود بە او گفتەباشد. و بشر مرگ را تحقیر کرد. و انسان آنگاە دانست کە در هر صورت می میرد، ترس را کنار زد. مرگ در نهایت بە ضد خود تبدیل شد. و خدا دانست با ترس زندگی کردن، سرانجام ترس را همسایەای می کند درست مانند دیگر همسایگان.

 

و شاید انسان ارادە را از خدا، روزی کە در اندیشە دیگری بود، دزدیدەبود. ارادەای کە بازگشتنی نبود، الا با مرگ. و خدا دست بە شمردن مرگ انسانها زد. تا شاید روزی شمارە بە کیفیت تبدیل شود و بشر از ارادە دست بکشد. و ارادە کە در کنار شک و اندیشە قرار می گرفت، غوغا می کرد. درست مانند روزی کە خدا ستارگان را آفریدەبود،... انعکاس الوان بیشمار، در جهانی سراسر سرشتە بە رقصی مقدس. و ارادە چنین بود، راە خود را باز می کرد. و زمان را بە بازی خود می گرفت. زمان در مقابل آن زانوی کرنش می زد و جائی در وجود خود برایش باز می کرد. و حال تنها سخن بر سر زمان بود.

 

بشر بە خصلت ذاتی ارادە پی بردەبود. و اگر چیزی بود کە انسان را بیشتر از هر چیز دیگری بە خدا شبیە می کرد، شاید همین ارادە بود. و خدا از ارادە آفریدە شدەبود. و سرنوشت با ارادە رقم می خورد. بشر با ارادە خود، ارادە ماوراء را بە چالش فراخواندەبود.

 

محمد از اینکە زمانی بر روی زمین خواستەبود ارادە انسان را لگام زند، پشیمان بود. و چە تلاش بیهودەای! مگر او خود ارادە نکردەبود کە ارادە انسان را در مقابل خواست خدا سرکوب کند. و حال چرا خود در مقابل ارادە قرار گرفتە بود؟ آیا بهتر نبود از خدا درخواست نفی ارادە بشر از اساس کردەبود و نە تنها نفی ارادە انسان در مقابل خواست خدا! محمد از درک خصلت فرامشخص ارادە ماندەبود. و  شاید کل بحران خلقت را همین هویت مشخص و عام پدیدەها دلیل باشد.

 

و انسان در ارادە از زندگی کنونی خود فراتر می رفت. ارادە او را بە سرزمینهای جدید رهنمون می شد. او را با ماجراهای جدید و دنیای جدید روبرو می ساخت. ارادە، نفی سکون و ماندن بود. بە حرکت درآوردن نیروهای پنهان و آشکار در یک توافق نوشتە و نانوشتە بود. کشف کرانەهای ناپیدای انسان بود، آنجائی کە بە کرانەهای دیگر می توان اشراف داشت. نوعی از تکرار انسان بودگی ما در بی نهایت بود.

 

و شاید خدا از همان روز اول خلقت، بە ارادە بخشیدە شدە بە انسان زیاد نیاندیشیدە بود. شاید خیال کردەبود کە ترس و مرگ و علاقە بە آسایش بر آن لگام زنند. خدا لذت انسان را در ماندن در خانە خود، دیدە و دریافتەبود. و عجبا کە انسان چنین می تواند بر آن تکانەای زند و آن را از خود براند و سوار بر قایق کوچک خود راە دریاها بە سرزمینهای یخی، بیابانها و کوهها را بپیماید.

 

و خانە همیشە کوچک است و کوچک باقی خواهد ماند. آنانی کە بە خانە دل می بندند را توان کشف راز بودن را نتوان. بودن، وجودیست جهانی و... در حرکت. و ارادە، توان ترک منزل است در مسیر بی نهایت. جهان انسان را فرا می خواند، و انسان بە ندای آن پاسخ می دهد و این چنین تراژدی بودن و اندیشیدن را می آغازد. و خدا از پنجرە خود ندا بر می آورد کە بە کجا؟ و انسان کە هنوز جوابی ندارد، تنها غمگینانە، اما از روی ارادە بە خدا پاسخ می دهد کە "بە خدا بودگی خودم!" و خدا پنجرە را می بندد، پردەها را پائین می آورد تا از پنجرەای دیگر، رو بە جهانی دیگر بە بودن بنگرد. و در این جهان همیشە جائی برای کسانی کە بندگی را انتخاب کردەاند، وجود دارد.

 

کسی بر چادر می زند. محمد از جا بر می خیزد و آن را بە کناری می زند. راە گم کردەای است. مرد میانسالی کە می خواهد بە روستائی کە از آن آمدە برگردد، اما توفان ردپاهها را از میان بردەاست. محمد می خواهد از سر یک عادت قدیمی از خدا بخواهد کە معجزەای بکند و دوبارە ردپاهها را عیان کند، اما بلافاصلە پشیمان می شود. بە مرد میانسال می گوید کە خود دوبارە رە دیگر بزند، می گوید مهم این است کە مسیر و افق را بلد باشد. و انسان رە گم کردە چشمانش شروع بە درخشش می کنند. بیابان دوبارە مرد را فرا می خواند و می بلعد. محمد پیش خود می گوید، "راە را هم اگر پیدا نکند، لااقل ارادەاش را کە آری." و زندگی خواستنی با ارادە است.

 

و محمد ارادە می کند کە با ارادە بشر همراە شود. او گناە خدا را در این می بیند کە خواست، ارادە بشر را محدود کند. و نە تنها محدود، بلکە هدایت هم کند. و هیچ کس ارادەای را کە خود بخشیدە محدود و هدایت نخواهدکرد. این عین ستاندن دوبارە آن است. هیچ چیز نیمەای نمی تواند تمام آن باشد. و ارادە باید آزاد باشد تا جرات عمل و اندیشیدن داشتەباشد. آزادبودن بودن شرط درست عمل کردن است. و جهان لبریز از آدمها و ارادەهاست. آدمها و ارادەهائی کە در بودن ارادە بە هم می رسند و همان جا هم از همدیگر جدا می شوند. و جهان، واحدی از مجموعە ارادەهاست. انسان از طریق ارادە، هم سرنوشت می سازد و هم سرنوشت را تغییر می دهد. و شاید آنجا کە ارادە وجود دارد، اساسا سرنوشت مفهومی بی معناست. محمد مطمئن است کە خدا ابتدا ارادە را آفرید و بعد سرنوشت را. و با آفریدن سرنوشت، ارادە را بە زنجیر کشید. او می اندیشد کە در خلقت نوین، باید سرنوشت را حذف کرد.

 

و شب خواب حمزە، عموی خود را می بیند. مرد ارادە و جرات. با ریشی سپید و شمشیری بران بر اسبی سفید. سلام می کند. محمد علیک می گوید. و ستارە صبح در افق چشمک می زند.

***

 

و خدا بە انسان گفت کە بە کالبد بی جان او بعد از مرگ حیات دمیدە و او را دوبارە زندە خواهدکرد. و انسان با چشمان مردد و مشتاق بە او نگاهی افکند و آسمان خیال و تصوراتش کە در اعماق بە سیاهی می ماند، پر از ستارگان رنگارنگ شد. انسان، شعر خدا را پسندید و بە آن باور آورد، اما چیزی در درون بە او نهیب زد کە بگوش باشد کە حتی خدایان هم خیال را دوست دارند، و می پسندند کە بر تابلوی جهان نقش دگر زنند. خدا در واقع از قصە خلقت خلاصی نیافتەبود، و بە آن با زندگانی بعد از مرگ پایان خوب، باز و مهیجی می داد. زندگی قرار بود ادامە داشتەباشد و مرگ تنها راهی بود بە جهانی دگر. مرگ بە دروازە زندگی تبدیل شدەبود.

 

محمد اندیشید کە بەراستی ابتدا زندگی بود و بعد مرگ و در نهایت زندگی؛ و یا در ابتدا مرگ بود و بعد زندگی و دوبارە مرگ؟ و یا شاید کل خلقت، داستان زنجیروار مرگها و زندگی هاست! و آیا خدا حقیقت را بە انسان گفتەبود، یا باز قرار بود کە بعد از زندگی بعد از مرگ، دوبارە مرگ باشد؟ براستی کدام را می توان نقطە شروع قرار داد، مرگ یا زندگی؟... و کدام نقطە پایان؟

 

و وعدە زندگی دوبارە، بهترین وعدە خدا بود؛ اما کسی حقیقتا نمی دانست کە وعدەای حقیقی است یا نە؟ و آنان کە باور آوردند گفتند حقیقت است و آنان کە باور نیاوردند گفتند نە نیست. و کسی را یارای اثبات آن نبود. و مرگ آنچنان مغاک ترسناکی بود کە بشر قصە زندگی دوبارە را باور آورد. و زندگی آنقدر شیرین و آنقدر مانوس بود کە انسان گذاشت جوهر خودنویس داستان خداوند بشود. انسان گذاشت گول خوردە و تحقیر شود.

 

و باورمندان شب و روز دعا کردند و در تلاش ابدی بودند کە باور خود را از دست ندهند. زیرا کە تکرار زندگانی بە باور آنها بستگی داشت. و خدا بە بیچارگی این موجود ناچیز خندید. و انسان زندگی بود و زندگی انسان. همە چیز در حرکت معنا می یافت و مرگ پایان تلاقی اجسام در نقطە بهم رسیدن بود. و محمد شگرد خدا را توانمند یافت. خدا چیزی را بە انسان ارزانی داشتەبود کە بە آسانی می توانست پس بگیرد و باز پس دهد، بە شرطی کە انسان بە او باور آورد. و خدا یک معاملەگر بود، معاملەگر با موجود ناچیزی کە زندگی و مرگ خود را در اختیار نداشت. و چە معاملە غیرعادلانەای.

 

و بشر خشمگین شد. و ندا درآورد کە مرگ را ناچیز می شمارد و نیز زندگانی را. تنها برای اینکە انسان بودن خود را در مقابل الوهیت نبازد. او بە خدا گفت کە زندگی بعد از مرگ داستانی شیرین، اما دروغ بزرگیست و او بە این داستان شیرین گوش فرا می دهد، اما آن را باور نمی کند. و انسانها در کنە ذهن خود می دانند کە خدا دروغگوی بزرگیست و آنچە هست تنها این زندگی خاکیست، و بقیە، داستان گرگیست کە آنقدر اسیر زیبائی زمستان و رقص آهوهای رعنای درون جنگلهای سفید شدەاست کە نمی خواهد غیبت خود را باور آورد. و انسان با دروغ بزرگ زیست و مبارزە کرد.

 

و محمد اندیشید کە خدا باید یا فقط زندگی را می داد و یا تنها مرگ را. و چنین دوگانەای، وجود را چنان در هالەای از ابهامی ابدی فروبرد کە گرە آن بە دست کسی بازشدنی نبود. و خدا خود در این مفهوم دوگانە ماند و آنگاە بشر بە وجود آن پی برد، خدا را در مصافی ابدی بە معارضە اندیشە فراخواند. و این مصاف چە زجری بود!

 

و اگر وجود قرار است کە بر دوگانە خوب و بد، روشنائی و تاریکی و مرگ و زندگی... بنا شود، چرا خود خالق بر چنین دوگانەای نبود؟ خدا همە رنگها را در خود جمع آورد تا بە ام الوان تبدیل شدە و جهان را بە بخشش رنگها منت نهد. و او خالقی بود کە دوگانگی را بر خلقت تحمیل کرد و خود را از آن رهانید، و آیا این شرط خالق بودن بود!؟

 

محمد آهی از درون برکشید. تاسفی شدید سراپایش را در نوردید. او خلقت را بازی بی رحمی یافت کە در آن وحدانیت بە تکثر گرائیدەبود، بدون اینکە واحد خود در این بازی شراکت جوید. و وحدانیتی کە خود متکثر نشود، هیچ وقت نخواهد توانست تکثر را در ذات خود درک کند. و آفریدگار نقص مخلوق خود را دریافت، پس بهشت و جهنم را آفرید. او بە مجازات روی آورد تا نقصان هنر خود را بپوشاند و در ژستی خودخواهانە نقایص را بە مخلوق خود نسبت دهد.

 

محمد از لای پردە بە برکە نگاە کرد. قورباغەای کە مگسها را شکار می کرد، و خود قربانی مارها و پرندگان گوشتخوار می شد. و مارها و پرندگانی کە خود نیز در زنجیرە بی پایان بودن یا نبودن در تلاشی بی نتیجە بودند. و در این بازی ای کە در نهایت برندە و بازندەای نداشت، قرار بود در داستان خدا، خلقت بە اوج خود برسد و در این اوج، تکامل الهی خود را در پیشگاە همان خالق بە پایان برساند. و جائی کە همە می خورند و خوردە می شوند، چە کسی می تواند مدعی آن کلام اخلاقی بشود کە خدا از روز اول بر گوش مخلوق خود خواند!

 

محمد بخود گفت اگر می دانستم نمی خواندم، همان سالها هم نمی خواندم و آنگاە کە ندا برآوردە شد "اقراء!" بی گمان می پرسیدم "چرا؟" و چرا باور آورم آنچە را کە بە گوش من می رسید. مگر نە اینکە همان خدا مدعی عقل در من شد و حرکت آن را طلب کرد؟ و شاید اگر از همان روز اول گفتگوئی بود، چنین نمی شد. و گفتگو میان خالق و مخلوق مجاز است. شروع ایجاد دنیائی عادلانە است آنگونە کە خالق خود وعدەاش را دادەبود. و محمد از حجب و حیا و شرمندگی خود در مقابل الوهیت سخت در پشیمانی بود. و شاید خدا همان روز هم در انتظار چنین چیزی بود و این انسان بود کە جرات خود را از دست دادەبود.

 

شب کسی بر در می زند. محمد آن را باز می کند. قورباغە برکە است. بە او پناە آوردەاست. می گوید خانە محمد را دیدە و از توان او در امان نگە داشتنش از خطر درندگان او را در تعجب فرو بردەاست. می گوید از تکرار بی معنای وجود خستە است. و محمد بە اندرون راهش می دهد. و قورباغە آن شب خوشحال است و با لبخندی بر لب و بدور از ترس درندگان سر بر بالش استراحت می نهد. اما فردا چە؟ او باید از خواب بیدار شود و بە برکە بازگردد. خلقت دوبارە فرا می خواندش. و محمد تنها یک نظارەگر است.

 

و در آسمان خندەای ترسناک گوش فلک را پر می کند.

 

***

 

و خداوند حیوانات را آفرید تا همدیگر را بدرند و از همدیگر تغذیە کنند. و بنیان طبیعت بر خون بود... بر ترس، بر فرار،... و بر تعقیب و گریز. حس بویائی، بینائی و سرعت جهان را محاصرە کردند. و این چنین همە بەدنبال همدیگر بودند. یکی افتاد و دیگری ادامەداد. و خدا نتوانست و یا نخواست تداوم زندگی و بودن را بر چیزی غیر از محو همدیگر بنیان نهد. و انسان در چنین زنجیرەای قرار گرفت. ابتدا نفهمید و فقط دنبال کرد. و بعدها آنگاە کە اندیشیدن و فلسفە آغاز شد، وحشت حقیقی بە سراغش آمد. و دانست زندگی در چرخە خود گرفتار است، و طبیعت و بودن با خود شروع می شوند و در خود پایان می یابند. و این چنین خدا، خلقت را در بیرون از جهان خود بنیان نهاد. و نظارەگر شد.

 

و چرا خدا نخواست و یا نتوانست راە دیگری برای تداوم زندگی بیابد؟

 

و بودن شکل دایرە است. با خطوطی کە متقاطع و در بی نهایتی از ادامە هرج و مرج وار، در درون آن، نقش خود را بر جهان می زنند. و این چنین خدا بر زمین مسلط شد. و رهائی شاید شکلی از جنس غیردائرەای باشد. در عدم تکرار و در تداومی کە هر بار افقی تازە می گشاید. اگر بتوان.

 

و آیا می شود چنین خلقتی را اساسا تغییر داد؟ و بشر چقدر بر شکل بودن مسلط است و بر آن اختیار دارد؟ محمد چنگ در زمین فرو برد و مشتی از آن برگرفت. بوی خون می داد. بوئی کە برای بوئیدنش فراتر از حس بویائی، نیاز بە اندیشە وجود داشت. و محمد می دانست کە سراسر خاک زمین آلودە بە خون و ردپاهای گمشدە است. آنانی کە زمانی زیستند و گذشتند و عشق و زندگی را لااقل در مراحلی جاودانە یافتند. و حیوانات و انسان درد مشترک داشتند. یکی آنرا نوشت و دیگری آن را ندا داد، با آوای وحش خود. و طبیعت هر دو را با گوش و منطق خود شنید... گوش و منطق 'موقت' و 'تکرار'. طبیعت همە چیز را بە دایرە ارجاع داد. طبیعت هیچگاە علیە خالق خود برنخاست. تنها گاهگاهی سر شوریدن پی ویرانگری داشت. و آن هم البتە بخشی از خود منش طبیعتی بود کە خالق بە آن اهداء کردەبود. و جائی کە خون بود چە جوری می شود بنیان زندگی را بر خوشبختی نهاد!

 

خشمی انسانی، محمد را فراگرفت. از اینکە بە چنین خدائی سجدە بردەبود و اقراء او را تکرار کردەبود، سخت در عذاب بود. بە او گفتەبودند کە تا خدا را درنیابی، خلقت او را نیز درنخواهی یافت. و اکنون پیش خود تکرار می کرد کە شاید تا زمانیکە خلقت را درنیابد، خالق را درک نخواهدکرد. و چگونە می شد از جزء بە کل رسید؟ آیا کل داستان بر بنیانی غیرعقلانی بنیان نهادە نشدەبود؟ واقعیت این بود کە خدا از طریق خلقت خود، تنها انسان را مبهوت می کرد و نە عقلانی. او از انسان در درجە اول می خواست کە مبهوت شود، ایمان بیاورد و بعد فکر کند. و این چنین کل پروژە خلقت را کە بر بنیان نوعی عقل چیدەشدەبود را بە چالش می کشید.

 

بیچارە حیوانات کە همیشە کە اضطراب زندگی و ماندن دارند. اضطرابی از طرف حیوانات دیگر و نیز از جانب انسان کە هر روز کە می گذشت طریق دیگری برای ریختن خون آنان اختراع می کرد تازە و تازەتر می شد. نە اعماق زمین امن بود و نە آسمانها. همیشە راە چیزی بە تو می رسید. و این چنین در نهایت مرگ پذیرفتنی می شد. با درد و عذاب. و با دندانهای موجودی کە گرسنگی، درد را از یادش بردەبود. و انسان موجودی بود میان گرسنگی و درد. گاهی گرسنگی چنان مسلط می شد کە بە خصلت فائقە وجودش تبدیل می شد، و گاهی درد چنان مسلط کە بە خصلت فائقە وجود. و عشق خوابی کوتاە میان این دو بود. خوابی آغشتە بە هر دو.

 

و آیا خدا خود درد می کشید کە این چنین دنیا را بە آن آلودەبود؟ آیا خدا خود درد نبود کە برای رهائی از آن دست بە خلقت وجود زدەبود؟ محمد بر اساس عقل انسانی اش می فهمید کە انسان آنچە را بعنوان درد تجربە می کند، بعنوان درد هم بازتاب می دهد. و در این دردشدگی و دردوارستگی است کە جهان خود را می سازد.

 

و انسان از روز اول فرشتە نبود و خدا اما فرشتگان را بە سجدە در قبال او واداشتەبود. و خدا این چنین خود و انسان را فریفت کە انسان گوئی از فرشتگان والاتر است. او بدینگونە انسان را فریفت، تا بهتر، جهانی را قرار بود بە آن مهاجرت کند، تحمل کند. او می دانست انسان همسایە حیوانات خواهد شد و خود یکی از آنهاست و باید تا هست با بوی خون تا کند. و بوی خون حیوانات بە انسان یاد داد تا زیاد از بوی خون خودش نهراسد و آن را عادی یابد. و کشتن حیوانات تمرین کشتن همدیگر بود. و خون مالیدە حیوانات بر تن انسان، گذرنامە سفر بە مملکت 'تسلط بر جهان' بود. و انسان قرار بود سلطان یک دنیای دائرەای بشود. همیشە همان نقطە ابتداء هم انتها و هم انتها. و هر نسلی از بشر مضحکانە باور آورد کە او دوران نوینی را دارد تجربە می کند. دورانی متفاوت و عشق و بودن!

 

و شاید کلمە 'درد' واژە مناسبی نبود. شاید تنها تعبیر ما از پدیدەای باشد کە اساسا ربطی بە درد نداشت. و دردی کە نتواند دو طرفە باشد، هم برای خوردەشوندە و هم برای خورندە، آیا می تواند درد باشد؟ خدا با خلق عصب، هم درد را محدود کردەبود و هم حس عینی آن را. و تنها تصور را برای انسان باقی گذاشتەبود. و تصور چیزی است مانند آب کە جزء بە جزء در یک تماس کامل محاصرە می کند، اما بە خود آن چیز راە نمی یابد. تصور یک تلنگر بیرونیست و ربطی بە درون ندارد. و تلنگر از جنس رنگ سیاە است. از دل آن هر رنگی را می توان بیرون کشید.

 

آسمان مثل همیشە بلند است، و در اعماق ستارەهایش را می بلعد. از بیابان صدای زوزە گرگ بە گوش می آید. بی گمان در پی شکاراند. و سگهای آبادی پارس می کنند. صداها می گویند هشیاراند کی در پی دریدن است و کی در پی نفی آن. اما آنی کە در پی نفی آن بود، آیا خود در فکر دریدنی دیگر نبود! و این چنین شب از ترس و اضطراب لبریز می شود. اما شب کماکان زیباست! ستارگان تا دوردستها چشمک می زنند و جهان را در زیبائی خود بی انتها فرا می خوانند.

 

و محمد پیش خود می اندیشد "و آیا خداوند اینها را حقیقتا می دانست!"

 

***

و محمد همە جا وجود نیروهای طبیعی را می دید: باد، حرکت ابرها، چرخش ستارگان، جنبش جانوران برکە و کنار برکە، حرکت و مرگ پشەها، درختان نخلی کە خرما می دادند و آفتابی کە هر روز در شرق سر بر می آورد و غروب در غرب بە مرگی موقت فراخواندە می شد. و خدا طبیعت و وجود را نیرو بخشیدە بود. قرار نبود سکون بر وجود و بودن حاکم باشد. خدا نیرو را جایگزین خود ساختە بود، و وجود را بدست آن سپردەبود. و نیرو می بایست جهان را بە حرکت درآوردە و بە آن زندگی بخشد. و زندگانی چیزی جز نیرو و حرکت نبود. از خود تا دوردستها وجود آن پیدا بود. و خدا خود در اساس همین بود. و نیرو و حرکت، خلقت را می طلبد. و این چنین انسان هم بە وادی خدا پرتاب شد و هم داعیە خدابودن در وجودش سر برآورد. و انسان بە خلقت دوبارە خود و جهان اندیشید. و آرزو، شور، امید و غمی بزرگ در او متولد شد. اما همزمان توان خود تا محدود یافت. و در پی زندگی جاودانە برآمد. و جاودانگی زندگی را در پس از مرگ خود یافت، و بە این ترتیب نیروهای ماوراء طبیعی درون خود را فراخواند تا یاری اش دهند. و آنچە حاصل این فراخواندگی بود اندیشە عمیقی بود کە هم معتقد می شد و هم نفی کنندە. انسان با اندیشەهای خودش ماند و شگرد خدا را دریافت. و در دنیائی کە بشر هم بە خود باور می آورد و هم نە، چە دشوار است بودن تا فرامرزهای بودن و زندگی.

 

محمد باد را دیدە بود چگونە ابرها را تا بیکران می راند،... تا سرزمینهای بی نهایت. و ابرها یا در اثر بارش خود می مردند و یا باز دوبارە جائی در هوا پراکندە و محو می شدند. هوا آنها را در خود فروبردە و محو می کرد، و ذرەها قرار بود باز دوبارە در یک اجتماع تصادفی دیگر، وجود ابرگونە خود را بە منصە وجود درآورند.

 

بشر اگر راز نیرو و مهار آن را در می یافت، خدائی دیگر می شد. و این راز در دسترس نبود. انسان تنها می توانست از آنها استفادە کند. همین! و نیرو وجودی ازلی و ابدی بود. و بشر موقت و فانی چگونە می توانست بر چنین وجودی برای همیشە فائق آید.

 

و جنگها سربرآوردند. انسانها در اوج ناامیدی اشان در درک بنیادین نیرو، در خیال تصرف همیشگی آن بە کشتن همدیگر روی آوردند. لشکرها بە حرکت درآمدند، و سرخ، تاریخ را رنگی کرد. راستی آیا خدا بە گاە خلقت بە رنگها اندیشیدە بود؟ و اگر آری، کدامین را بر تاج فلک نهادەبود؟ و بشر انتخاب کردەبود، و شاید این انتخاب انعکاسی ناخودآگاە از همان انتخاب نهان خدا بود. انسان، نیرو را در سرخ یافت. خدایگان انسان منش بر تختها نشستند و اعصاری چند خیرە بە دنیا نگریستند و آنگاە کە مرگ آمد آن را باور نکردند و اما باز مردند. باور ربطی بە مرگ ندارد، و مرگ در عمق نیرو وجود دارد و همراە آن بە همە جا سر می کشد. و مرگ بخش جدائی ناپذیر نیرو است و انسان این را یا درنیافت و یا دریافتە و هیچ وقت نخواست بپذیرد. و امتناع نیز بخشی از نیرو و توان انسان بود، برای ماندن و ادامە دادن.

 

محمد جنگهای خود را بیاد آورد. عزم انسانها برای جنگیدن و در همان حال ترس نهان و آشکار آنها در هنگام جنگیدن. آنانی کە در راە خدا جنگیدند، هم ترسیدند. و این ارادە زندگی بود، و یا خدا کە تا آخرین لحظە انسان را رها نمی کرد. زندگی چنان تحفەای بود کە نمی شد بە آسانی از آن دل کند. و شاید کل شجاعت بشر در آن است کە بتوان این تحفە را بەگاە خود علیرغم همە ترسها دوبارە بە خود طبیعت و یا خدا واگذارکرد. و انسان از این توان برخوردار بود. و چنین مرگی رقابت با خدا بود.

 

ارادە خود بخشی از نیرو بود و در همان حال نفی آن، و یا تقویت آن. ارادە با نیرو بازی می کرد. پس آیا ارادە همان خدا، و یا خدا همان ارادە نبود؟ ارادە انسان را بە دوردستها فرامی خواند، درست مانند بادی کە ابرها را بی مهابا می راند. و انسان خود هم باد خود است و هم ابر خود. او وجودیست در همە وجودها. و خدا چنین ارادەای را دوست نداشت. ندا برآورد کە "ای انسان آرام باش! کە با قایق نمی توان دریاها و اقیانوسها را درنوردید!" اما انسان تنها قایق نبود، او دریا و اقیانوس هم بود. او از سپردن جسم بی جان خود بە دریا هم ابائی نکرد. مگر نە اینکە خدا دنیا را آفریدە بود تا موجود نشستە بر تارک آن، بر آن حکم براند؟

 

نیرو و ارادە رنج می آفرینند. و یا اینکە شاید رنج همان نیرو و ارادە است. و آرزوها و پیروزی ها در زرورق رنج پیچیدە شدەاند. چە وجود هیجان انگیزی! آنانی کە تا دوردستهای رنج رفتند، پیروز شدند. و پیروزی جائیست کە انسان درست لب مرز آن تصمیم گرفتە است برگردد. و پیروزی، این چنین سرزمین ناپیدائیست. از دور و از نزدیک پیدا نیست، نمی شود آن را مشاهدە کرد. برای دیدن و حس آن باید در آن پای گذاشت. و حس وجود آن از قدمها بە قلب و بە مغز سرازیر می شود.

 

و نیرو و ارادە از جنس رفتن اند. درست مانند خود زندگی و خود خلقت. و خدا بر تراژدی زندگی انسان گریست! اشکهای او در بیکران بە حرکت درآمدند و کهکشانهای دیگر زادەشدند. و این بار نە با بیکران ستارگان و سیارەها. این بار بە جهانی براق کە تنها جهانهای دیگر را انعکاس می دادند. و انسان شاید روزی از کنار آنها گذر کند و بهتر خود و خدا را بشناسد.

 

و خدا کە از نیرو و ارادە انسان واهمە داشت، بر آن زنجیر زمان بست. و زمان خستە می کند. زمان جسم جوان آدمی را آکندە از چین و چروکهای خود می کند. و شاید زمان وجودیست لایە لایە و متراکم، نە زشت نە زیبا. و فرق است میان ارادە جوانی و ارادە کهن سالی. این یکی گل سرخی بر لب دارد و آن یکی گلی سیاە.

 

محمد سر برمی آورد و بە آسمان شب می نگرد. در تاریکی، حرکت بە چشم نمی آید. همە چیز زیر لایە ضخیم شب، ایستا بە نظر می رسد. نیرو و ارادە گوئی خوابیدەاند. اما از برکە صدای جنبندگی آب بە گوش می رسد.

 

و همیشە چیزی هست کە بتوان شب را با خیال آن بە صبح سپری کرد.

 

***

 

روزی مردی ژندەپوش بە برکە روی آورد. با دستاری کە بە سر بستەبود، لباسی سراپا کهنە، کثیف و پارە کە جای جای بدن نحیفش از آن پیدا بود. مرد ژندەپوش، کولش را کە آن هم بغچەای ژندە بود بر زمین گذاشت و سلانە سلانە بە طرف آب رفت، خم شد و مشتی از آن برگرفتە و نوشید. مرد، نیمەکور بود. بە گاە دیدن، سرش را اندکی بالا می کشید تا بتواند جهان را بە خانە چشمان کم سوی خود بهتر فراخواند.

 

و محمد پیش خود اندیشید "فقیر باشی و کور،... و از این بدتر نمی شود!" و فقیر باشی و کور، و در بیابانی داغ و سوزان با رد پاهائی کە باقی نمی مانند. محمد دلش گرفت. اما آیا فقر در وادی بیکران، معنائی داشت؟ اندیشە کن خدا هستی، و بر عرش اعلا نشستەای، آیا در آن بیکران الوهیت، می توان چنین انسانی را دید؟ آیا کوری و گرسنگی و خستگی چنین انسانی، موضوع مهم و قابل رویتیست؟

 

و محمد دریافت کە نە! و شاید فقر خود بخشی از بیکران بود کە مدام در آن می زیست و بازتولید می شد. خدا فقر را آفریدە بود تا بخشی از وجود پارادوکسال باشد، و معنای مانعە الجمع آن را دوبارە بازیابی، تعریف و تثبیت کند. و انسان می بایست در عین مبارزە با آن بە آن خو می گرفت. و همیشە می بایست ثروتمندانی باشند تا بتوانند با بخشش خود، اهمیت وجود اخلاق را یادآوری کنند.

 

و فقرا بە پای دولتمندان سجدە بردند، و خدای را سپاس گفتند کە این چنین آنها را فراموش نکردە و لقمە نانی برایشان تدارک دیدەاست. و براستی خدا بندگانش را فراموش نمی کند! او با خلقت مفاهیم، آنان را بە کنترل خود در می آورد. و فقر آن مفهومی بود کە بخش بسیار بزرگ بشریت را در خود گرد می آورد. بە درازای تاریخ. و همە نهایتا می دانستند بە کجا می روند. دنیا، جای پیش بینی انسان فناپذیر بود، و ماوراء جای پیش بینی خدای ماندگار. و فناپذیری، فقر را قابل تحمل می کند. و انسان با سرنوشت خود ساخت و بە راز آفرینش پی برد!

 

محمد همچنان بە مرد ژندەپوش خیرە می ماند. زندگی زیاد تغییر نکردەبود. خدا نخستین انسان را در هیئت کامل خود آفرید، اما چە شد کە بە آن خلقت کامل پایبند نماند، و دنیا لبریز از ژندەپوشان کورچشمی شد کە در پی ادامە حیات محکوم بە دریوزگی اندوهباری بودند!

 

و خدا خلقت را علیرغم ادعای خود، کامل خلق نکردەبود. او گاهی چشمی را فراموش می کرد (و یا می دزدید) و گاهی پای یا دستی را. او انسانها را ناامیدانە مانند خزندگان بر زمین می کشید تا شاید دیگران فراموش نکنند کە اوست می دهد و می ستاند. خداوند از معصومیت و بیچارگی انسانها برای اثبات وجود خود استفادە کرد! و این بدترین بخش قصە خلقت جهان بود.

 

محمد بیاد می آورد کە صدها سال پیش او بە این موضوع زیاد توجە نشان ندادەبود. پیام 'اقراء' او را از دیدن و درک واقعی دنیا بازداشتەبود. کلمات وارداتی و پذیرشی در جان و وجود او ریختەبودند و او چنان غرق در آنها شدەبود کە حتی بردگی انسان را هم پذیرفتەبود. و بردگان همانا همین ژندەپوشی بود کە حال بە لب برکە ایستادە بود و با چشمان کم سوی خود حتی از وجود محمد در چند قدمی خود هم خبری نداشت. و اگر می دید هم نمی شناخت. و محمد بیاد آورد کە خدا وجود هرگونە تصویری را از او در میان باورمندانش منع کردەبود. و شاید درست بە همین دلیل کە بعد از صدها سال کسی نباشد او را بازشناسد، و باز همە چیز مثل همیشە بە نام خدا ثبت گردد.

 

محمد دوست داشت از مرد ژندەپوش بپرسد کە آیا زنی دارد، همسری دارد و یا بستگانی چند؟ آیا او دارد بە کجا می رود؟ سرزمین و محل موعودی هست کە او را بدانجا باید؟ اما پای عقب نهاد و همچنان در خیمە خود ماند. محمد را شاید برای اولین بار خجالتی عجیب و عمیق فراگرفت. مگر "حرف" چە معجزەای می توانست انجام دهد؟ و محمد هیچگاە این چنین سخن را بی معنا نیافت.

 

و فقر شاید از گستردگی خلقت می آید. خداوند آنچنان جهانی وسیع و عمیق آفریدەبود کە می شد همە چیز را در آن جای داد. و جهان وسیع و عمیق بدون وجود آدمهای ژندەپوش نمی شود! و محمد "نە!" بزرگی بە اندازە خود وجود و خلقت سرداد. آنچنانکە خداوند آن را شنید، از خواب خالق بیدارشد و بە بودن، چشمان خواب آلود خود را خیرەکرد. و در خواب و بیداری ناگهان صدا بازشناخت. و خدا صدای دنیای فانی را از دنیای ماوراء باز می شناخت. و ندای دنیای فانی علیرغم اوج اعتراضی خود چقدر لبریز از التماسی ناخواستەبود، التماسی کە خدا از روز اول در جان و نهاد موجودات دنیا بە ودیعە گذاشتەبود. آفریدگار، ندای اعتراض محمد بە فقر را بازشناخت، از این شانە بە آن شانە غلتید، و پیش خود گفت "آە محمد، من از تکرار حرفهای بیهودە بسیار ناخوشایندم،... بسیار، دوست من!" و دوبار بە خواب الهی فرورفت.

 

و خداوند شاید جهان را در هیئت توپی توخالی درست کردەبود. توپهای توخالی بیشمار درون همدیگر،... تا بی نهایت. هر کس و هر دستە و هر گروە در درون توپ خود و با رویاهای خود. و توپها در بیکران بە هم می خوردند و در همان بیکران تا بی انتها از هم فاصلە می گرفتند؛ اما وجود توپ وار وجود، آنها را دوبارە روزی بە هم می رساند.

 

و محمد تلاش کرد مانند خدا نظارە کند و... ببیند. نگاهش تنها روی مرد ژندەپوش نباشد و کل تصویر و دنیای روبروی خود را در دیدگان خود جمع آورد. و این چنین مرد ژندەپوش، در کلیت تصویر محو شد، سریع از دیدگان رفت و دنیای بزرگ با آسمان باز و افق پهناورش، همە چیز را در یک پارادوکسال معنا ـ بی معنائی فروبرد.

 

محمد دریافت فقر زهی از ساز وجود نبود، بلکە آوائی از نتایج آن بود. کسی یا چیزی در این کلیت بی رحم، وجود مرد ژندەپوش را می نواخت. و آن چیز یا کس، بیشتر از آنکە از وجود چیزی کە ساختە بود در تحیر باشد از توانائی خود برای خلقت در شگفت بود.

 

محمد دریافت خالقان بیرحمترین موجودات وجوداند.

 

***

 

خدا هدف زندگی را تعریف و مقرر کردەبود: رفتن بە بهشت، و یا جهنم. و بشر گویا خود انتخاب می کرد. و خدا تنها این را در گوش فرستادگانش نجوا کردەبود. و آنان نیز پیام را بە بشر رسانیدەبودند. اما انسان هیچوقت پیام را آنگونە کە باید دریافت نکرد. و یا شاید دریافت کرد، اما درک نکرد. و یا شاید درک کرد، اما نخواست بدان باور کند. و یا باور کرد، اما نتواست تا سر بدان متعهد بماند. برای بشر خاکی درک رویاهای ماورائی دشوار است، و خاک چنان است کە پای بشر همیشە بر روی آن است. بوی خاک همە جا فراگرفتەاست، بویژە در بیابان. و آیا برگزیدن محمد بە عنوان پیامبر در چنین جائی، در خود، برنامەای از قبل اندیشیدە شدە و رندانە نبود؟ و محمد بە این تصور خود تبسمی زد. البتە کە بود. خالقان همیشە با برنامە حرکت می کنند، اگرچە بر همە اجزاء آن و یا کل آن تسلط لازم را نداشتە باشند. برای آنان کلیت مهم است. ساختار کە آفریدە شد، دیگر، جزء هم بدنبال آن می دود. و این چنین خالقان، وجود را همیشە در کنترل خود دارند.

 

و زندگی چنان است کە انسان درست در هنگامە سفر بە ماوراء است کە بە جد بە آن می اندیشد. خاک میل بە تسلط بر ماوراء دارد، درست همانگونە ماوراء هم. و این چنین جنگی ابدی در می گیرد. و نجوای بهشت مهمترین نجوای خدا در گوش انسان بود. و تصور کن انسانی را در بیابان و در غاری تنها کە خدا در سکوت مطلق جهان با او سخن می گوید. و لازم نیست حتما خدا باشد. ذات انسان در چنین شرایطی بە سخن در می آید و کل وجود را می اندیشد. و هستند کە بە کل وجود می رسند و گمان می برند کە حقیقت راستین را دریافتەاند. و آیا بیابان و غار و سکوت نبودند کە با هم خدا را آفریدند؟

 

و محمد بە تردید می افتد. و تردید کار کافران است. اما مگر تنها کافران نیستند کە قادراند اندیشە باورمندان را بە تکاپوی اثبات حقیقت خود وادارند؟ و آری این چنین است. محمد بیاد آورد امواج کافرانی را کە بەگاە جنگها از دم تیغ گذرانیدەبود. اما چنین نیست کە همە اندیشیدە باشند و یا بیاندیشند. و احساسی متناقض درون او را فراگرفت. شاید ستاندن جان کافران در جهانی کە هنوز ایدە او پای بە وجود نگذاشتە و در باغ وجود نخرامیدەبود، اشتباە آنچنانی نبود.

 

آیا وعدە بهشت و جهنم برای زندگی در جهان خاکی کافیست؟ آیا می توان همە علت وجود انسان و تکاپوی او را در این مسیر بە جد توضیح داد، و انسان را بدان قانع کرد؟ آیا انسان برای خوشبختی آفریدە شدەبود، یا برای چیزی دیگر؟ و محمد در همین دنیای خاکی انسانهای خوشبختی را دیدەبود کە بەگاە رسیدن بە آن بناگاە خوشبختی بە سرابی تبدیل شدەبود. و انسان اساسا متعلق بە دنیای تلاش و رنج بود، و واحەهای از این دست، گاها، در میانە راە و یا شاید در پایان. و محمد بە برکە و درختان نخل نگریست. بادی وزید و همە چیز را بە آرامی بە حرکت درآورد. گوئی خوشبختی بود کە از وجود خود خبر می داد. و باد گذشت و همە چیز دوبارە ساکن و آرام شد. و باد در دوردست خاک را با خود برد، و در افق محو کرد.

 

و تصور پذیرش وعدە بهشت از قدرت انسان بە در بود. و برای همین خدا ترس را آفریدە بود. و جهنم نمود کامل ترس بود. و تصور بهشت تنها بواسطە وجود جهنم میسر بود. بهشت موجودی قائم بە ذات نبود. و جهانی کە وجود خود را از تصور جهان معکوس خود می گیرد، آیا براستی جهانی واقعیست؟ چرا خدا بهشت را تنها با خود بهشت تعریف نکردەبود. و انسان بیچارە کە همیشە بە گاە تصور جنت چە ناچار بود دوبارە خود را بە وادی سرزمین شکنجەها بکشاند! و این چنین رویای بشر پاکی خود را باخت و هر درخت سبزی بە هیزم آتش تبدیل شد؛ و هر جویبار شرابی بە مذاب داغ آتشفشانهای یاغی و سوزان تبدیل گشت. و انسان ماند و در تحیر هدف بە خود گفت کە شاید وجود همین است و باقی دروغی مهیب و شاخدار است برای اهدافی دیگر. و تنها انسان بود کە جرات داشت بەخدا بگوید کە شاید داری دروغ می گوئی.

 

محمد بخود گفت کە اگر خدا می بود حتما ایدە بهشت و جهنم را از خلقت حذف می کرد، و بە جای آن تنها تلاش انسان را قرار می داد. و انسان در تلاش انسان می شود، و بە حس رویاهای خود دست می یازد. و ماوراء را چە بە حس انسانی! و خدا حس خود را ملاک قرار دادەبود. محمد لبخندی زد. در افق برقی آتشین آسمان را درید، و برکە لحظەای خوش درخشید.

 

و تصور خدا برای خوشبخت شدن چە سادە بود! همە چیز در یک کلمە جای می گرفت. و تنها برای احساس آن، نیاز بە باور بود. و آنانی کە در این دنیای خاکی رنج می کشیدند، چە آسان می توانستند تصور خوشبختی ابدی خود را داشتە باشند. و راز کوتاهی زندگی و عمر آدمی شاید همین بود. تا زندگی کوتاهتر، رویاها عمیق تر و قوی تر.

 

بشر با یک دست رویاها را بە سوی خود فرا می خواند، و با دست دیگر پس می زد. او یاد گرفتەبود تنها با آنها زندگی کند و خود را هیچوقت بطور کامل بدست آنها نسپارد. انسان از ابهام وعدە خدا هراسیدەبود. و جائی کە خدا نتواند رویاهایش را اثبات کند، انسان چگونە قادر است با آنها بزید. و انسان شد مخلوق میان باورمندی و ناباوری. بخشی بهشت را انتخاب کردند و بخشی جهنم را. و هر دو در اثبات آن بە یک اندازە موفق بودند. و هر دو بە یک اندازە در رد آن توانا بودند. و شاید همە چیز در ذات خود یا بهشت است و یا جهنم. شاید اساسا مرزی وجود ندارد، و حدود، تنها یک تصور است. ما شاید هم بهشت خود را زندگی می کنیم و هم جهنم خود را. و وجود آن دو، تنها وهمیست از چگونگی زندگی ما. و همە چیز در ماوراء انعکاس ابدی دارد. و زمان و مکان همە چیز را در خود تا بی نهایت بازتاب می دهند، و بازتولید می کنند.

 

و آیا دادن وعدەهای ماورائی بە موجود خاکی، کار درستی بود؟ آیا نمی شد انسان را تنها با وجود همین جهانش معنا داد؟ آفریدگار، انسان را در خود شورانیدە بود. و این شوریدگی دامان ماوراء را هم در بر گرفتەبود. با خلقت جهان، بە یکبارە همە چیز می بایست دوبارە خلق می شد، تا بی نهایت. خدا خلق کردەبود، اما انسان ناراضی از این خلقت دوبارە در آن دست می برد. و این چنین بهشت و جهنم نیز می بایست دوبارە خلق شوند. و در این خلق شدگی، خدا دیگر جائی نداشت.

 

انسان برخاستە بود.

 

***

 

خدا ابتدا عقل را نیافریدە بود. او تنها خوشبختی و یا آدم و حوای خوشبخت را آفریدەبود کە بدون عقل در بهشت برای خود در بازی بی نهایت کامروائی می خرامیدند. و خدا امر را آفریدەبود کە آدم و حوا نباید از درخت سیب بخورند. و عقل همانا سرپیچی بود، و با سرپیچی متولد شد. و با سرپیچی قوە تشخیص خوب و بد متولد شد. عقل، نفی سخن خدا و باور آوردن بە فریب مار بود. و خدا عقل را از جملە صفات بهینە انسان برشمرد! و از او خواست در عالم خاکی از آن بهرە جوید. او عقل را همراە با آموزەهای خود آفریدەبود. بە آدم و حوای بی عقل گفتە بود سیب را نخورند، و نە اینکە خود تصمیم بگیرند کە سیب را خوردە یا نخورند. موجود بهشتی، موجودی وابستە و حلقە بەگوش است. او در بهشت است زیرا کە فقط گوش فرا می دهد و باور می آورد. و خدا بە استقلال عقل موجود مخلوق خود، باور نیاوردەبود. و اگر عقل عقل است، چە نیازی بە آموزەهای ماروائی خداوند بود؟ آیا او نمی شد همە چیز را بدست همین عقل بسپارد؟ چرا عقل را چنان خودمختار و قائم بە ذات نکردەبود کە خود دست بە اختراع آموزەهای خود بزند؟ و مار کە این را در معاشقەهای باغ عدنی آدم و حوا دریافتەبود، شبی پیش خود خندیدەبود و گمان آوردە بود کە می شود آدم و حوای بی عقل را فریفت تا صاحب عقل شوند. و فریفتە بود. و چە فاجعەای از این فاجعەبارتر کە در خدعەای دهشتناک، بهشت را برای همیشە در پی عقل از دست بدهی. و داستان آدمی همین است. موجودی فارغ از عقل کە بە واسطە فریب بە عقل مجهز می شود! و امکان فریب، از منشاء ماورائی عقل می آید. شاید اگر انسان عقل را بر روی زمین دریافت می کرد، سرنوشتش بە گونەای دیگر رقم می خورد.

 

و بر روی زمین، آفریدگار، عقل را خصلتی وابستە بە خود خواستەبود. عقل را گرفتار در محفظە ایمان می خواست. و آنانی کە فقط عاقل بودند رستگار نمی شدند. عقل، راە رسیدن بە بهشت و رحمت ایزدی نبود. برای رسیدن دوبارە بە بهشت، آمدی می بایست دوبارە بی عقل می شد. و آدمیان چە موجودات ماندەای در میان عقل و باور بودند! و زندگی بە میدان کشمکش ابدی میان آنان تبدیل شد. باورمندان بە معابد روی آوردند و عاقلان سرگشتە در وادی وجود، در پی عبادتگاهی کە عبادت را رسم آن نبود، در پی گشایش ابدی رازها.

 

محمد باز بە بازی عجیب و خطرناک خدا اندیشید. و لحظەای را اندیشید کە آدم و حوا بر زمین هبوط کردەبودند. راستی روز بود یا شب؟ گرم بود یا سرد؟ بر کنار دریا هبوط کردەبودند یا در بیابان و میان جنگل؟ خدا هیچوقت در این مورد بە کسی چیزی نگفتە بود. و این رازی بود سر بە مهر و ماندگار. اما براستی چە فرق می کرد؟ آیا این سرنوشت آدم و حوا، و انسان را تغییر می داد؟ و احساس اولیە هبوط باید چە احساسی بودە باشد! تصور کن موجودی بهشتی را کە برای اولین بار پای بر کرە خاکی می نهد! کرەای سیار در احاطە بیشمار ستارگان و دنیائی غرق در اصوات طبیعت. و اگر عقل نبود همان جا تلف می شد. و عقل فرمان داد کە پناە بگیرد، خود را از درندگان محفوظ بدارد و ابزار درست کند. و نیز آدم و حوا عاشقانە و دیوانەوار در آغوش هم بیامیزند تا کوتاهی زندگی خود را در ادامە نسلها جبران کنند. و عقل آدمی تحفەای شد انتقال دادنی، و تا نسلها گذشتند نوستالژی بهشت کم و کمتر گشت تا بشر بهتر بتواند بە حیات خاکی خود خوگیرد. اما آیا براستی نوستالژی رخت بر بست؟ بشر در رویاهای خود غوطەور گشت تا در ابهام اندیشەها تاریخ خود را بازشناسد. و چە بیهودە! تاریخ ماوراء را نمی توان تاریخ انسان خاکی خواند. تاریخی کە در آن عقل وجود دارد بە تاریخی کە در آن از عقل بی بریست، دو نوع اند و از ریشە بالکل متفاوت. و این چنین گاە انسان برای جبران آن بە تحقق رویاهای دست نیافتنی خود در آیندە متوسل شد. و این چنین نوستالژی می تواند در آیندە ادامە داشتەباشد تا وجود میانی خود را توجیە تاریخی کند.

 

از همە جا صدای خندەهای ماورائی خدا بگوش می رسد. خدا می داند محمد چە و چگونە می اندیشد. گوئی از قبل نتایج را دیدە و خواندەاست. او خود می داند چە آفریدەاست. اما محمد اصرار دارد. می اندیشد کە اشتباە خدا در آن بود کە انسان را از روی خود آفرید. خدا از طریق آفرینش انسان، خود را بە کرە خاکی فرستادەبود تا در هیئت بشر، تجربەای دیگر در عمر و وجود ماورائی و ابدی خود داشتەباشد. و آیا چنین وجودی را چنین تجربەای می توانست؟ محمد اندیشید و این هم از بازیهای قدرت است. قدرت بی نهایت. و آنانی کە خالق بودند در پی تجربە همە چیز بودند: از رمانتیسم عشقی گرفتە تا لولیدن در آغوش آغشتە بە بوهای گوناگون تن هرزگان. و خالقان در عمق خود هم خوبانند و هم فاسدان.

 

محمد گمان ندارد کە آدم و حوا هفتەها ماندەاند تا چگونە وجود بهشتی خود را خاکی کنند. و آدمی ماندەاست و باقی خواهد ماند تا چگونە وجود خاکی خود را بهشتی کند. و انسان قربانی داستان دیگری است. و نیز داستانی کە خود می سراید. عقلی کە برای درک وجود، بە روایت روی می آورد. و عقل روایت می کند و برای روایت، قلب را بە کمک فرا می خواند. و قلب بە روایت عقل راضی نیست و سرخی خون خود را دلیل می آورد بر گرمی روایتش. و عقل سرد، می ماند چە بگوید. و کار وجود تنها با گفتن راە نمی افتد. عقل در کنار قلب می لمد و می گوید خوب بگو نوبت توست! و با هم روایت را بازگو می کنند. و خدا زیاد مشتاق شنیدن روایت آدمی نیست. موجوداتی کە می گذرند چگونە می توانند روایتهای ابدی خلق کنند؟ و خدا روایتها را می شنود و از بی نهایت گونگی آنها سری تکان می دهد. محمد نگران از بیهودگی خلقت روایت در پیش خدا، افسردە می شود و پیش خود می گوید باید کاری بکند. کاری کارستان!

خدا اول خوشبختی را آفرید. و انسان خوشبختی را جذاب نیافت و تن بە وادی ناشناختە بدبختی سپرد. اما براستی نقطە مقابل خوشبختی، بدبختیست؟ محمد اندیشید کە "نە! همە سخن بر سر وجود و بودنیست کە خود تعیین کند." و بهشت تنها تحفەای بود و نە تلاشی.

 

از درون بیابان، آن شب، صداهای عجیبی بگوش می رسید. محمد گمان ندارد کە بیابانباز دارد روایتهای هزاران سالە بشر را در خود روایت می کرد. و او باز ناچار بود گوش فرادهد. انسان در روایتهای خود انسان بود. 

 

***

خدا همە چیز را از همە نوع آن آفریدەبود. از بد بد تا خوب خوب، از قعر تاریکی تا هستە سوزناک خورشید، از نزدیکترین فاصلەها تا دورترین آنها، و از وحشتناکترین و مخوفترین نیات و اندیشەها تا بهترین و تابناک ترینشان. و با خلقت بشر، بە او بە تعدادی از آفریدەهای خود نهی کرد و بە تعدادی آری. او انسان را بازداشت، و همزمان انگیزە عمل داد. و در این افراط و تفریط، از مخلوق دو پای حیران خود، خواست راە خود را خود انتخاب کند!

 

و انسان هم مجذوب تاریکی ها شد و هم مجذوب قلب خورشید. خیال انسان را هم دورترین فاصلەها با خود برد، و هم نزدیکترین فاصلەها در خود غرق کرد. بشر یک پایش در تاریکی بود و یک پایش در روشنائی. با بخشی از وجود خود هم بە نهی لبیک گفت و با بخشی دیگر هم بە آری.

 

انسان در کلیت خود هر دو راە تا انتخاب کردەبود. هر دو در او حلول کردەبودند تا او انسان بودن خود را بە اثبات برساند. نە اینکە خدا خواستە بود کە بشر موجودی میان ملائکە و حیوانات باشد. و این چنین انسان برای همیشە میان خیر و شر نە تقسیم بلکە واحد شد تا موتور محرکە خود را میان دو نیروی متضاد بازیابد و زندگی را بر روی کرە زمین رقم زند.

 

و محمد چنین بە داستان مهیج انسان و زندگی پی برد. لبخندی بر لبانش ظاهر شد و از اینکە خدا از همان ابتدا تقدیر کردەبود کە انسان هیچ وقت در این کرە خاکی رهائی نیابد، سری بە عبث یا بە بدگمانی جنباند.

 

و خیر و شر همە جا بە یکسان در نهاد آدمی نهادە و نهادینە شدەبود. خدا در جمع اضداد، تحرک را آفریدەبود و قرار بود انسان وجود انسانی خود را در همین جمع الاضداد متحقق کند. اما عجبا کە بهشتی بود و دوزخی تا تنها بخشی از وجود نهادینە انسان بە خیر و شر را پذیرا گردد، و خدا در نهایت در جهان ماوراء تنها یکی را می پذیرفت. و آیا می شد انسان در ذات خود دوگانە را، در جهانی دیگر دو پارە کرد و بە او یا تنها آتش سوزان و یا تنها بهشت موعود را نوید داد؟

 

جهان وراء، جهان تضاد، و جهان ماوراء جهان یکدستی بود. و انسانی کە تمام زندگی خود را در تضاد زیستەبود را وعدە آرامش ابدی دادەبودند. و بشر در ذات خود نسبت بە این وعدە لبریز از شک و گمان بود. و دوگانگی را تمام عمر خود اندیشیدەبود بدون اینکە بە نتیجە دلخواهی برسد.

 

و خدا از روح گفتە بود. او امکان یکدستی را در روح وعدە دادەبود، و نە در روح ممزوج با تن. اما آیا قرار نبود انسان با تمام وجود خود در ماوراء حضور داشتەباشد؟ آیا خدا خود نگفتە بود کە انسان در وجود واحد خود، متشکل از روح و جسم، دوبارە بە عرصە هستی و یا فرامرگ پای می نهد؟ و چنین انسانی نیمە چگونە در آنجا نیز بە خوشبختی دست می یافت!

 

و شبی ناگهان کاروانی دیگر از کنار واحە گذشت. کاروانی از مردمانی کە در پی کشف حقیقت بودند با شترانی با بار سنگین کتبی از همە اعصار. کاروان آنچنان سنگین می رفت و رد پایش آنچنان عمیق در دل خاک می ماند کە باد و ماسە را توانی نبود. و محمد با انسانی آشنا شد نویسندە. او داستان نویسی بود از دل اعصار، روح کاوشگر و سرگردان خود، در پی شناخت جهان و وجودی کە از جنس باد بود. مردی مسن با کتابهائی چند. یارانش از بزرگی او گفتند، و محمد کتابی بعنوان هدیە دریافت کرد. فردای رفتن کاروان، در خیمەاش نشست و بە خواندن کتاب پرداخت. صفحات داستان زندگی انسانها را ورق زد و آنگاە پی برد کە خدا نیز نویسندەای است از جنس همان مرد مسن. مرد، تجربەای اندوختە بود و در کنکاش راز زندگی و وجود دست بە قلم بردە و در پی کشف رازها بود. او دنیائی خیالی پی افکندە بود تا بە راز دنیای واقع پی ببرد. نویسندە، دنیای واقع را بە خیال تبدیل و یا عجین می کرد تا آن را دریابد. محمد اندیشید و این چە دنیائیست کە برای دریابیدن آن انسان بە خیال نیاز داشت و بە داستان سرائی ای کە وجوە خود را از عمق انسان می گرفت. و شاید خدا وجود را ناقص آفریدەبود تا انسان با خیال خود آن را کامل کند.

 

و انسان بە داستان زندگی خود عشق می ورزید. و اولین جملات انسان در مقابل انسان، سرایش داستانهائی بود از زندگی خود و عمق خیالات و رویاهایش. و این چنین، رویا بخش مکمل 'واقع'ی بود کە خدا آفریدەبود. انسان با رویاهایش بە رقابت خدا برخاستەبود و در کنار جهان، جهانی دیگر آفریدەبود. و کتاب معجزە انسان بود. و آنانی کە کتاب می آفرینند بە جنگ خدایان می روند. بسان خدا، کلمات را در خدمت می گیرند و بر پهنە تاریکی انوار خلقت نقش می کنند.

 

و جهان، داستان و کتاب خدا بود. کتاب داستان خدا بود. و مخلوقی کە می تواند بسان خالق خود داستان بسراید را می توان تنها بە افسانە بهشت و دوزخ قانع کرد؟ و داستان انسان داستان میان بهشت و دوزخ بود. فرازهائی از این و آن، و یا هیچکدام. بشر، قصە خود را می سرود. او در پی جاودانگی خود در وراء بود. بە ماوراء چنگ می انداخت تا وجود جاودانە زمینی خود را بە رخ هستی و نیستی بکشد. و اگر انسان نبود آیا جهان را معنائی بود.

 

محمد شب را در کنار کتاب بە روز می آورد. روز بعد، خستە از شب زندەداری در کنار آخرین صفحات داستان انسان بە خوابی عمیق می رود. و خواب می بیند. خواب نویسندە و کاروانی کە روز قبل گذشتند. خواب باد،... خواب سفر و خواب راههای طولانی بی افق. و سفر و راە بود کە سرنوشت انسان بود. و باد کە در اعماق فرا می خواندش.

 

و داستان زندگی، تکراری بود کە هر بار اعجاب بر می انگیخت. و انسان این تکرار را هر بار در تکراری نو می آفرید. زندگی، معجزە خلقت بود، و انسان در تقلید این اعجاز، اعجاز می آفرید. و محمد از داستان عشق انسان بە زندگی و واهمە آن از مرگ آگاەبود. و بە گاە خود، بە نوبە خود، خدا را از آن آگاهانیدەبود! و چە عمل بیهودەای! آگاە را نمی توان با آگاهی آگاهانید.

 

و او را عملی دیگر باید. شاید آفتاب را در قعر خود گسترە تاریکی باید.

 

***

 

و خدا خود ندا برآوردەبود کە او خود حقیقت است و انسان باید بە آن ایمان بیاورد، و آنکە باور نمی آورد در آتش جهنم می سوخت و ابلیس برای همیشە روح او را تسخیر می کرد.

 

اما راستی چرا خدا فقط سخنان و ادعای خود را معیار حقیقت ساخت، و چرا تنها در گوشەای از بیابان و بدور از چشم مردمان چنین ادعائی را مطرح کرد؟ آیا بیان حقیقت نیاز بە حضور مردمان بیشتری نداشت؟ چرا او تنها محمد و تنها یک انسان را برگزیدەبود، آیا نمی دانست بعدها اثبات ادعای او دشوار خواهدشد و بناچار انسانهای بیشماری باید در آتش جنگهای خانمانسوز بی پایان سبعانە کشتەشوند و بمیرند؟

 

و حقیقت این چنین بە شمشیر نیاز پیدا کرد.

و اما اگر حقیقت این چنین ادعائی یکسویە باشد، آیا ابلیس بودن و در پناە ابلیس زیستن بهترین شیوە زندگی و بهترین روش برای کشف حقیقت از طریق مشارکت بیشتر نیست؟

 

اما خدا با صدای ملکوتی و مدعی خود زنهار داد کە ای ایهالناس از این اندیشەهای ابلیس گونە دور شوید کە بە همان نسبت بە من تقرب خواهید یافت. و نسبت میان خدا و ابلیس نسبتی معکوس بود. و نسبت میان ادعای حقیقت و اثبات آن نیز نسبتی معکوس.

 

و حقیقت ادعائی یکسویە نبود، گفتاری شفاهی نبود در دل بیابان و در درون غاری تاریک کە حتی آسمان هم از افق آن گم بود. حقیقت را آسمانهای باز می بایست و رابطەای بدون هیچ گونە فرشتەای. و آیا جبرئیل خود در پیام خدا دست نبردەبود؟ و چرا خدا مستقیم با محمد سخن نگفتەبود؟ و آیا جبرئیل، خود موجودی مدعی رابطە با خدائی نبود کە در حقیقت می توانست نە رابطەای موجود باشد و نە خدائی؟

 

کیست می خواهد اثبات کند بەجز همان کلماتی کە نازل شدند، و در دل تاریکی غاری دورافتادە و متروک بر جبین محمد فروآمدند؟ و حقیقت تنها کلمات بودند. کلمات شفاهی در بیابانی کە در آن از هر سو کفتارها و گرگها نداها و زوزەهایشان بە گوش می رسید. و تنها شاهد محمد، عنکبوتی بود کە او هم نمی دانست چە در شرف اتفاق است، و اگر هم اعلم بر آن بود دهانش را یارای بازگفتن آن نبود کە آن را تنها برای تنیدن تارهای خود در دل شب می خواست.

 

و این چنین حقیقت، ادعای آن و اثبات آن برای همیشە تنها ماند.

 

و محمد بیاد می آورد روزهائی را کە برای اثبات آن از ترس و از رحمت خداوند گفت. روزهائی کە مردمان بە شقاوت، پراکندگی و بی رحمی روزگار می گذراندند و همە برای خلاصی بە ریسمان او چنگ انداختند. حقیقت از طریق ترس و رحمت بە حقیقت تبدیل شد. و هیچگاە کسی نپرسید کە محمد را چگونە چنین ادعائیست و اگر پرسید نیز آنچنان غرق در تکبر و ضد حقیقت و ظلم بود کە کسی سخنانش را باور نکرد. پس محمد بر بستر ضد حقیقت بودن دیگری، حقیقت بودن خود را اثبات کرد. و آیا چنین حقیقتی الزاما حقیقت می شود؟ آیا باطل بودن دیگری دال بر اثبات من است؟ یا می شود بی نهایت ابطال و باطل در کنار هم زندگی کنند؟

 

و محمد شگرد خدا را دریافت. خدا همیشە برای رد باطل آمدەبود، بدون اینکە خود بە اثباتی برسد. دهها هزار پیامبر دال بر این موضوع بودند. خدا خود نیز در پی عدالت تنها بە رسولان خود بسندە کردەبود. او نیز قاصر از پی افکندن عدالت در جهانی بود کە خود آفریدەبود. خود آفریدەبود و گناە کجی های آن را بە مخلوق خود نسبت دادەبود. 

 

و اشباح جهان را تسخیر کردەبودند. از هر کوی و برزن و راە و کورەراهی اشباح در راە بودند. و آنگاە کە جهان آنی نمی شود کە خالق با همە ادعایش می خواهد، خدایان دیگر بر سر راهها پیدایشان می شود. آنان با صورت شبح آسای خود می خندند و ادعای حقیقت دارند. آنان نیز مانند خدا در زیر قبایشان شمشیرهای آختە بە کمر و بە دست دارند، و هر آن کس را گمانی بر حقیقت آنان باشد بە انحصار ادعای شمشیر خود فرا می خوانند.

 

آە کە حقیقت چقدر آغشتە بە خون انسان است! و خدا خون را آفرید تا تقاص و پاداش حقیقت گردد. و انسان عاشق شمشیر شد.  و شمشیر بخشی از حقیقت گردید. و شاید شمشیر نتیجە ناگزیر بیان حقیقت در دل خلوت شب باشد.

 

و انسانها آنقدر کە با زبان شمشیر حقیقت را دریافتند با زبان خدا و جبرئیل نە. بیشمار سپاهیان بە حرکت درآمدند تا آن پیام مورد ادعای محمد را بە گوش جهانیان برسانند. و شمشیر قبل از پیام رسید، و یا شاید دقیقتر، همراە پیام. و انسانها اول شمشیر را دیدند، ابتدا صدای سنگین حرکت لشکریان را شنیدند. و بر خود لرزیدند و گفتند و این حقیقت است کە این چنین سنگین در جنبان است. و ایمان آوردند. بچەها بە آغوش مادران شتافتند، پیرمردان و پیرزنان بە سوی خدایان و بتهای خود دست بە دعا برداشتند و مردان خستە از ترس ویرانی مزارع و غلە و تاکستانها بر زمین زانو زدند. و این چنین پیام دل بیابانها بە قلوب رخنە کرد و برای خود جائی بازکرد.

 

محمد بە ندای حرکت قورباغەای در دل شب در برکە گوش فرا می دهد. و شب برکە لبریز از موچ کوچک روانی می شود کە تنها شب آن را رویت می کند. محمد اندیشە می کند کە چە می شد کە پیام همانا با منطق کلامی پیام، قلوب را در می نوردید. و انسانها با عقل خود بە آن ایمان می آوردند. اما از آن سالها، بیشمار سال گذشتەبود. و جهان آنگونە شدەبود کە شدەبود. و او باور آورد کە سرنوشت آدمی را حتی خدا هم رقم نمی زند. سرنوشت آدمی چیزی بود ماحصل تلاش خدا، انسان خود، و تقاطع راههای بە هم رسیدن خدا و انسان. تقاطعهای رزم و آشتی، فرمانبرداری و یاغی گری.

 

و اشباح همە جا روانند. آنان هستند و باقی خواهند ماند. و شاید حقیقت از جنس شبح باشد. سایەهائی کە در عین وجود، اما از بودن خویش نیز در گمانند. اما بودن در ادعاست. و این را خدا گفت. بودن در اثبات حقیقت شبح آسای خود است. و ناگهان محمد چیزی را بیاد می آورد کە هزار و اندی سال است فراموش کردەبود. گوئی عمدی در بە فراموشی سپردن آن بود. گوئی خدا خود این را خواستە بود. و آن شبهای نزول آیەها را بیاد آورد کە شبی جبرئیل با جسمی آهنین و برا آمدەبود، شمشیر را بە زیر قبای محمد سراندەبود و ندا دادەبود کە خدا ارحم الراحمین است! آە، چرا محمد همە این سالها آن را فراموش کردەبود؟! محمد بە یکبارە سردی تیغ آن و سنگینی پیکر سرد و بی روح آن را بیاد آورد. و چندشش شد.

 

و شاید حقیقت، وجودیست سرد و بی روح. تنها اینکە نباید از حمل و از گفتن آن هراسید.

 

 

***

 

و انسان دنبال حقیقت نرفت. او آن را دروغی یافت در منفعت مدعیانش. و انسان دنبال حقیقت رفت، او آن را دروغی یافت در منفعت خودش. و آنانی کە دنبال حقیقت رفتند آن را نیافتند. و دنیا شد جنگ حقیقت نماها علیە حقیقت یابندگان شکست خوردە. راستی انسان چرا بدنبال حقیقت است؟ و زندگی می گوید چە بیشمار آدمیانی کە در پی حقیقت و یا در اثبات آن جان باختند و سالها بعد، پس از مرگ آنها، حقیقت بەظاهریافتە بە موهومی دیگر تبدیل شد. و چە شد آن جانها و آن تلاشها؟ و شاید زندگی همین باشد: هم تملک حقیقت را داشتن و در پی و پناە آن مردن، و هم اینکە کشف و تملک آن وهمی بیش نبودەاست. و این چنین توهم شد سراسر زندگی انسان.

 

و شاید اصرار در پی حقیقت بودن از خدا آمد، از همان روز اول خلقت. و خدا خواست توانائی خلقت خود را در حقیقت بپیچد تنها برای اینکە گوهربار بودن استعداد خود را خصلتی ابدی ببخشد. و این چنین روح حقیقت در روح موقت انسان کم زی حلول یافت و زندگی همچون رودخانەای در زیر مهی سترگ پنهان شد. و تنها صدای آب می آمد. و عمق زلالی کە تنها برای ماهیان پیدا بود. چشم انداز دید انسانی را تا بیکران، مهی زیبا و غلیظ کە در بی نهایت بازی می کرد، فراگرفت.

 

و آنانی کە بدنبال حقیقت رفتند، آنرا برای تسخیر دنیای دیگران خواستند. و حقیقت بە ابزاری برای تسلط تبدیل شد، برای منکوب کردن اندیشە و ستاندن جرات اندیشیدن. و خدا از همان روز اول خلقت، بە گوش بشر خواند کە خدا حقیقت است و انسان باید برای همیشە بە آن باور آورد، و اندیشە خلاف بەخود راە ندهد. خدا خواست سرتاسر تاریخ وجود انسانی را آنچنان با چنین حقیقتی لبریز کند کە پسر آدم جرات نکند تاریخ را در قوارەای دیگر تصور کند.

 

و محمد اندیشید اما خدا بە انسان توان اندیشیدن دادەبود و نمی شود قوە اندیشە داد و همزمان خواست کە همە جهان آن تنها معطوف بە اثبات حقیقت خداوندی باشد. نە! چنین چیزی ممکن نبود. و بشر باید خطا می کرد. و انسان باید بە راە خود می رفت. نوادگان آدم می بایست حقیقت خود را بە یمن توان اندیشگی خود، خلق و یا پیدا می کردند. انسان اینجا در این جهان بود تا زندگی و بودن خویش را نیز بزید. و اگر این چنین نبود، نیازی بە خلقت انسان نبود. و این اوج خودخواهی خدا بود کە انسان را تنها در پی اثبات الوهیت خود می خواست. و این چە الوهیتی بود کە اثبات وجود خویش را در ایجاد جهان مادی و خلقت موجودی می یافت کە اینچنین در عرصە بیکران گیتی ناچیز می نمود!

 

و محمد دریافت کە همیشە خودخواهی، بنیانش بر تنهائی و احساس ندیدن از طرف دیگران استوار بود. خدا نیز تنها بود و از این خصلت، او را رهائی نبود. خدا در اوج الوهیت خود، بە تائید انسان و موجودات فانی نیاز مبرم داشت. و در دنیای ماوراء و الهی گونە خود، در نبود خدائی دیگر، بە انسان ساختە دست خود پناە آوردەبود! پس اهمیت انسان کمتر از خدا نبود کە خدا احساس وجود خود را در وجود او یافت. و شاید دلیل این همە خودمحوری آفریدگار همین بود.

 

محمد در درون از اینکە با شرایط روحی و فکری دیگری دوبارە پای در دنیا نهادەبود، شکرگزار بود. او احساس می کرد این بار بیشتر بە جهان انسان نزدیک است. در عمر قبلی خود بیشتر بە خدا و جهان ماورائی نزدیک بود و همە هم و تلاشش در تقرب دنیای فانی بە خدای خود بود؛ اما این بار برعکس بود. او می بایست خدا را بە انسان نزدیک کند. و شاید کل خلائی کە در دنیا موجود بود و پروژە خلقت را بە راە دیگری بردەبود، همین دوری خدا از انسان بود و نە نزدیکی انسان بە خدا. جهان را نمی شد با مجموعەای از نصایح اخلاقی و ترس ادارەکرد. انسان بە مرگ عادت می کرد و اخلاق را بسادگی بویژە بە گاە بحرانها از یاد می برد. و خدا قبل از اینکە نصایح را از راە پیامبرانش ارسال کند، بە انسان دهان و معقدی دادەبود کە می بایست فاصلە بین آنها طوری پر می شد. و خدا ابتدا انسان را از دهان بە معقد آفریدەبود. محمد اندیشید کە اگر تنها یکی از این دو مسدود بود شاید نیازی هم بە نصایح و دستورات اخلاقی خداوند نبود. و عجبا کە هیچ وقت چنین فاصلە کوتاهی بوسیلە اخلاق رام نشد.

 

و حقیقت نیز بە تابعی از همان منطق تبدیل شد. حقیقت بواسطە همین فاصلە، با دروغ همسایە شد. و آنگاە کە نانی نبود، انسان حقیقت را بە وسیلەای برای کسب آن تبدیل کرد، و آنگاە کە ثروتی در میدان بود، بشر حقیقت را برای فزونی آن بە یاری طلبید. و شیطان در عمق کهکشانها خندید و انعکاس خندەاش جهان را لبریز کرد. خدا اخم کرد و بر بالین خود لم داد و خم در جبین انداخت. اما چە باک کە در نهایت، شیطان هم مخلوق دست خویش بود و او هم در این بازی بزرگ همان نقشی را داشت کە خدا بە او سپردەبود. و آیا سرکشی شیطان جزو نیات خدا نبود؟

 

و محمد اندیشید کە همە چیز از ماوراء آغازید و بە وراء رسید. پس، خلقت نیاز بە یک انقلاب ماورائی داشت. و انقلابی، بە جز خود خدا کسی دیگر نبود. و خدا می بایست بە ناکامل بودن خلقت خود ایمان می آورد تا بە امر انقلاب برسد. و ناگهان ندائی از آسمان بە گوش می رسد کە تنها امر ممکن اصلاحات است. محمد صدا را شناخت. باز جبرئیل! و باز خدا نخواستە بود علیرغم روز اول زندەشدن دوبارە محمد کە در مرقد با او بدون حضور ملائکە سخن گفتەبود، با رسول خود مستقیم سخن بگوید! و آیا اصلاح ممکن بود؟

 

نە،... ممکن نبود! و حضور دوبارە جبرئیل، دال بر آن بود کە خدا از فکر اولیە خود در ارسال دوبارە محمد پشیمان شدەبود. و شاید دلیل همانا زیادەروی های محمد در اندیشیدن بود. و اگر سخن باز بر سر اصلاح بود کە بازگشت دوبارە او عملی بیهودە بود.

 

اما شاید خلقت یکبار برای همیشە خلق شدە؛ و همە، از خدا گرفتە تا مورچەها، باید بر بنیان همان مدل ادامە بدهند. گاهی، و یا شاید همیشە چنین است کە کاری را کە خالق آن بدان بیش از حد مغرور است را نمی توان تغییر داد. گاهی، شرط عقلانیت، ادامە بازیست. بویژە آنکە خالق آن علیرغم همە اشتباهات و خطاها، اما در چنتە، ابزار سخت تنبیە را با خود دارد.

 

ادامە دارد...