فارسی

چنین گفت محمد (١)

فەڕۆخ نێعمەتپوور

پروردگار ندا برآورد کە "حق داری. شک کفر نیست. کفر حقیقی آنجائیست کە بگوئی و نتوانی برآوردە سازی. و من موجودی ساختم کە با ١٢٤ هزار پیامبر نتوانستم بە راە راست هدایتش کنم. و دیگر، پیامبر دگری در چنتە ندارم. و شاید امر هدایت با پیامبران ایدەای کاملا نادرست بود. من نمی بایست رهائی بشر را هم بە دست خودش و هم بە دست پیامبران می سپردم. می بایست انتخاب می کردم، یا خودشان یا بوسیلە پیامبران. تقسیم پیشبرد ایدەهای بزرگ اشتباهی فاحش است."

 

چنین گفت محمد (١)

فرخ نعمت پور

محمد، شبی، بعد از بیشتر از هزار و چند صد سال، از درون قبر، تنش جنبید. ابتدا جنبیدن آسان نبود. سنگینی خاک چنان پیکر بهوش آمدەاش را فشار می داد کە تقریبا جنبیدن های دیگر را فراموش کرد و خود را دوبارە بە قدر مرگ سپرد. اما خداوند کە ارادە کردەبود او را دوبارە زندەکردە و بر روی کرە خاکی بفرستد، مثل همیشە کاری کرد کە یکی دیگر از معجزات اندکش صورت بگیرد. او خروارها خاک را بە اندازە پر یک پرندە دریائی سبک کرد. پس محمد جنبید، بە آسانی سنگها را جابجا کرد، خروارها خاک را پس زد و از آرامگاە همچون روحی سپید و سبک بیرون خزید.

محمد اطرافش را خوب نگاە کرد. بعد از مدتی بە درازای سدەها، احساس دوبارە خاک، هوا و آسمان چندان آسان نبود. و پیش خود اندیشید "دنیا همانیست کە بود"، اما خدا ندا برآورد کە "نە، هنوز برای اظهار نظر زود است"، و محمد در اندیشە ساکت شد و باز بە اطراف خود نگاە کرد. باد، بوهای گذشتە را با خود می آورد، و اما از ترس اینکە دوبارە مورد سرزنش خدا قرار نگیرد، محمد چیزی را بە اندیشە نیاورد. و چە دشوار بود بکارگیری احساس بدون اندیشیدن.

دنیا ظلمانی بود. سیاهی عجیبی دنیا را فراگرفتەبود. اولین قدم را کە برداشت صدای پای خود را شنید، و شادی و شعف عجیبی سراپایش را درنوردید. دنیا همیشە قدرت فریبندگی عجیبی داشتەاست. اینجا مانند بهشت نیست. جور دیگریست. متناقض ها را تا اعماقت بیدار می کند. در آن، ناشناختەها آنقدر فراوانند کە همیشە رنج آدمی را از یادش می برند، و بشر در پی کشف ناشناختە بە شناختە، بی توجە بە شکنجەها، بە درد و بە آوارگی چە عاشقانە بر اسب اشتیاق می تازد.

و در گوشە مرقد، در درون ظلمان، سایەای دید. و دانست خداست کە در پی دیدار او آمدەاست. و خدا این بار از طریق فرشتەها سخن نمی گفت. او خود مستقیما آمدە بود. و محمد دانست کە این بار باید وضع بدتر باشد. بدتر از هزار و چهار صد و اندی سال پیش. آنگاە کە بشر خیمەها بر می افراشت و در پی شتران و چهارپایان خود در دشتهای بیکران ویلان بود. دیگر نە غار حرائی بود، نە نوری و نە صدائی جادوئی. عنکبوتان هم دیگر جائی تاری نمی بافتند.

محمد دانست کە باید فعلا بماند. سایە را از زیر چشم پائید. خدا خستە بە نظر می رسید. شانەاش را بر دیواری سنگی تکیە دادە و انگار از اندیشە و کلام تهی شدەبود. محمد کە ماندە بود این بار هم برای بعثت آمدەاست یا تنها حسی نوستالوژیکی او را دوبارە بە کرە خاکی باز پس فرستادە بود، همچنان منتظر خدا ماند.

و خدا جنبید. چند قدم از دیوار سنگی فاصلە گرفت، اما نە بە طرف محمد، بلکە بە طرف دیوار مشبکی کە مرقد را از دنیای بیرون جدا می کرد. و خدا بە سخن درآمد کە "گمان می کنی چرا دوبارە بە زمین برگشتەای، هان محمد!... دوست داشتنی ترین فرستادەهایم!" و محمد دانست کە این بار می تواند قدرت اندیشگی را بازیابد و کلام را در دست گیرد، گفت "احساس خوبی ندارم، درست مانند آن سالها نگرانم، و شاید بمراتب بدتر." خدا گفت "این بار نە وحی وجود دارد و نە پیامی و نە فرشتگانی کە مواظبت باشند و همراهی ات کنند. این بار خودتی، تنها خودت، تنهاترین فرستادە یا انسان روی زمین. و شاید این بار باید کار را دست انسانهای تنها، اما مصمم داد. تو هیچ کس را با خود نخواهی داشت. کسی مرید تو نخواهد شد و برایت شمشیر نخواهدزد. هیچ راهنمائی در آسمانها هم وجود ندارد. این بار تصمیم گرفتەام کە راە در همین کرە خاکی پیدا شود. بدون کمک آسمان و خدا و فرشتگان، حتی بدون کمک اصحابە."

و باز احساس محمد بدتر شد. بدترین. و آنانی کە پائی در متافیزیک دارند می فهمند چە می گویم. محمد از خشم و از ناامیدی، از ظلمان اطرافش، ظلمانی تر شد و خدا برای مدتی او را نیافت. پس دنیا نە تنها تغییر نکردەبود، بلکە بدتر هم شدەبود. و محمد ناگهان بە خدا شک کرد.

پروردگار ندا برآورد کە "حق داری. شک کفر نیست. کفر حقیقی آنجائیست کە بگوئی و نتوانی برآوردە سازی. و من موجودی ساختم کە با ١٢٤ هزار پیامبر نتوانستم بە راە راست هدایتش کنم. و دیگر، پیامبر دگری در چنتە ندارم. و شاید امر هدایت با پیامبران ایدەای کاملا نادرست بود. من نمی بایست رهائی بشر را هم بە دست خودش و هم بە دست پیامبران می سپردم. می بایست انتخاب می کردم، یا خودشان یا بوسیلە پیامبران. تقسیم پیشبرد ایدەهای بزرگ اشتباهی فاحش است."

و محمد دانست کە این بار خداوند او را دوبارە بە زمین فرستادە تا تنها خودش تصمیم بگیرد، و تنها خودش در امر رهائی انسان برآید. و چە ایدە ترسناکی! آیا خدا دیوانە شدەبود، یا اینکە تنها تصمیمی بود از سر استیصال؟ آیا می شد انسان را بدون خودش بە رهائی رسانید؟ چرا خدا همە چیز را بە خود انسان نمی سپرد؟ چرا او از سپردن کل ارادە بە بشر می ترسید؟

محمد ندا برآورد کە "این بار هم قبول می کنم، اما شکست را از همین حالا باز می بینم. آیا بهتر نیست کل خلقت را دوبارە بازنگری و بازسازی کنی؟ آیا خلقت دوبارە بهتر از تاسف نیست؟" خداوند گفت "بە اشتباە اندیشە نکن، من تو را بازنیاوردەام کە رهائی بشر تنها در دستان تو باشد. تو آمدەای کە خود تصمیم بگیری. شاید اگر آدمی ببیند کە پیامبر خدا خودش بدون کمک خدا تصمیم می گیرد، بهتر بە عقل خود باور بیاورند و آنقدر منتظر پیام و یا سرنوشت از جانب من نباشند. تو باید با عقل و کردار مستقل خود بە آنان استقلال بیاموزی."

و محمد کە نمی دانست حقیقتا در چە سنی دوبارە وارد کرە زمین شدەاست، در آن شب ظلمانی از مرقد خود خارج شد. احساس اینکە دیگر بە خدا نیازی ندارد، احساس غریبی بود. اما اگر خدا خود تصمیم گرفتە بود، غمی نبود. او از هزار و چهارصد سال پیش یاد گرفتەبود کە قدر خدا را باید ارج نهاد، حتی اگر عبارت باشد از اتکاء بە عقل و ارادە خود و فراموش کردن آنچە خدا گفتەبود.

آدمها آنجا بیرون منتظر بودند. نە، او منتظر دیدار آنها بود. این بار مثل اینکە کسی در این دنیای فانی منتظر هیچ پیامبری نبود. محمد بوی آن را در فضا حس می کرد. و چە خوب بود کە دیگر کسی آن بالاها بر فراز او اعمال و گفتار او را کنترل نمی کرد. دوران "اقراء" بسر آمدەبود. دوران "بیاندیش" آمدەبود. محمد سرش را بلند کرد. در افق سیاە، نور خورشید آسمان را کم کمک لیس می زد. پیش خودش گفت "عجبا زندگی، کە از بهشت هم بهشت تر است!"

***

و محمد کە از مرقد بیرون آمد، بە یکبارە احساس تنهائی عجیبی کرد. اوئی کە با اندیشە خدا و با خدا بودن عادت کردەبود، اوئی کە بە درازای سدەها بە گور خو کردەبود و خاطرات بهشت را بە همراە خود می کشید، اوئی کە ابدی و ازلی بودن بە خصلت وجودی اش تبدیل شدەبود، خود را ذرە سرگردان و موقتی در بیکران یافت. اما مگر شرط اندیشیدن، ذرەشدن نیست؟ مگر شرط اندیشیدن خود را در مقابل بیکران و دنیا یافتن نیست؟ مگر نە اینکە باید مانند پرندگان مهاجر، همە جا را سرزمین خود یافت و بە پروازهای ابدی عادت گرفت؟ مگر اندیشیدن خود پرواز نیست؟ و محمد دانست کە این بارهم او، هم بشدت در معرض تهدید است و هم در معرض خودبودن. و کسانی خوداند کە از سرزمین تهدیدات گذر کردەباشند و یا بخواهند بگذرند. و یا نە، کسانی اند کە همیشە در چنین سرزمینی زندگی کردە و پناە گرفتەاند. و اندیشە، بلبل خوشخوانیست در میان درندگان.

بیرون، خورشید طلوع می کرد. آە ای خورشید جاودانگی، کە بی هیچ گونە چشمداشتی، بر عالم، نور زرین خود را می تابانی! چە بر کرکسها و چە بر کبوتران! چە بر شیران غران و چە بر آهوهای گریزپای دشتها! مرا یاری بدە تا وجود نوینم را برکشم و بار دیگر در خود توان وجود خود را در میان انسانها بازیابم. و چە وظیفە خطیری! زیرا کە آدمها موجوداتی بس عجیب اند. هم بە دوزخ می اندیشند و هم بە بهشت، هم بە آسمان نظر دارند و هم بە گور. مرا یاری بدە ای خورشید سوزان تا در همە اعماقها گذر کنم کە تنها رسیدن کافی نیست.

و محمد اندیشید کە بە تفکر نوینی احتیاج دارد. بە فرمول و تئوری جدیدی. اوئی کە کماکان تصاویر و کلمات گذشتە را بە کمک می طلبید، از چند لحظە خود پشیمان گشت؛ اما بخود آمد و ندا در داد کە مگر خورشید گذشتە و آیندە دارد و مگر با همان زبان سخن نمی گوید؟

و اندیشیدن بە تنهائی چە دشوار بود. و راە را رفتن بە تنهائی چە عذابی بود. محمد اندیشید گر چنان وجود را در خود فرو ببرد کە آفتاب چشمانش شود و زمین پاهایش، و بیکران راهش، برای همیشە از تنهائی بدر خواهدآمد و دیگر نیازی نیست کە پژواک کلماتش را تنها در موجودات فانی ای بیابد کە نفهمیدە از دنیا می روند. و دانست کە اشکال بشر در عمر کوتاە و عمق افکار است. اشکالی کە در درون خود آن را بە چگونگی خلقت نسبت داد. و در درون خود بر حال آدم گریست و پشیمان از تحقیری کە در درون خود نسبت بە آنان حس کردەبود، بە راە خود ادامە داد. و از خورشید ناگهان ندائی برآمد کە ای محمد مگر نە اینکە نور، ظلمات را با روشنائی خود تحقیر می کند؟ دیگر از چە نادمی؟ و محمد کە نتوانست پیوندی میان نور و تحقیر پیدا کند باز آن را بە نوع خلقت برگرداند و در دل بخود گفت کە بە نظر می رسد این بار تنها با آدمیان کار ندارم، بلکە با خود کل وجود هم. و آیا این ماموریت عجیبی نبود؟ مگر خدا، حتی بە فرض ارادە خدائی خود، می توانست خدابودن خود را بە مخلوقات خود منتقل کند؟

محمد ایستاد. خم شد و مشتی خاک برگرفت. گرمای ذرات را در مشت خود حس کرد. انگشتانش خنکای مرقد و شب را وداع گفتند. و دانست آفتاب با وجود اینکە بیشمار دور است، اما اینجاست. و بە ابرها نگریست کە زمانی نگذاشتند سایەای داشتەباشد. و چە احمقانە بود زیستن بدون سایە. مگر می شود بدون سایە بە نور وجود پی برد؟ مگر خدا شیطان را خلق نکرد تا فرشتە را دریابیم؟

و ناگهان دریافت کە انسان در این کرە خاکی موجودی میان نیستی و نیستی نیست، بلکە موجودیست مابین زندگی و زندگی. زندگی اول ناهشیار است و اما دومی هشیار، و همە فلسفە زندگی هم شدن بە هشیاربودگیست. آدمی همیشە وجود دارد. تنها اینکە گاهی در هیئت خود وجود است و گاهی در هیئت خود. زندگی همیشە جاریست. و آدمی بستر این رودخانە پرشکوە. اینجا محمد بە راز شکست بزرگ پی برد. آنانی کە بشر را از زمین می کنند و در جاهای دگر وعدە زندگی و جاودانگی می دهند، حکم مرگ جاودانە خود را از همین لحظە امضاء کردەاند. محمد اندیشید کە اما مگر از همین خود آدمی نیستند کە چنین می گویند و از همین خود آدمی نیستند کە کرور کرور باور می آورند؟ محمد دریافت کە راز بزرگ جهان همین پیروز شدن بر این درک کج از زندگیست. فرارفتن از زندگی بە ابرزندگیست. راە پر سنگلاخ و دشواری کە لطافت زندگی را ندارد؛ اما مگر قرار بود زندگی لطافتی جاودانە باشد؟ ابری نرم و سبک و تیرەای باشد کە از فراز دریاها می گذرد و تنها در فکر باریدن باشد؟! یا خود همان تیرگی هم هست؟

محمد جبرئیل را بەیاد آورد. راستی کجاست، چکار می کند؟ و محمد دانست از زمانی کە وحی بسرآمدە، جبرئیل دیگر باید کار چندانی نداشتەباشد. او در گوشەای از عالم ماوراء نشستە و دارد زمان ماورائی را می گذراند. و محمد از زمانی کە پا بر روی کرە خاکی نهادەبود دیگر درکی از چنین زمانی نداشت. و اندیشید کە لازم هم نیست داشتەباشد. گر قرار است رستگاری و خوشبختی در همین دنیا ایجاد شود، بنی آدم را چە بە چنین مفاهیم و القابی! و در فکر این افتاد کە زبان آدمی باید پوست افکند و عوض شود. درست مانند رودی روان کە می گذرد و هر بار علیرغم آب بودن، اما آبی دیگر همراە دارد، و هر بار پرندگان علیرغم اینکە از همان رودخانە تشنگی رفع می کنند، اما آبی دگر می نوشند. بدون اینکە خود دانند. و شاید بخش مهمی از رستگاری و خوشبختی ندانستنی باشد کە بعدها دانستە می شود. و محمد غمگین شد. دشت آدمی را چرا اینقدر باید از طرف کوههای سر بە فلک کشیدە محاصرە شود؟

و از دور تودە تیرە و سیاهی دید. انعکاس نور بر زمین، دید را می زد، اما محمد دانست جماعتی دارد نزدیک می شود. راهها مثل همیشە بە هم می رسیدند. و خود را برای اولین موعظە آمادەکرد. و از اینکە باید بار دیگر مانند اعصار گذشتە موعظە کند، دلش گرفت. راستی چرا باید رستگاری و خوشبختی از موعظە بگذرد؟ مگر آدمی خود عقل ندارد؟ آیا زبان یا روش دیگری نیست تا بتوان بر این معضل فائق آمد؟ و محمد بەیاد آورد زمانی را کە بسیاری از موعظە گریزان بودند، و نپذیرفتند و او باید با زبان شمشیر با آنان سخن می گفت. زبان موعظە شمشیر، یا زبان واعظ تیغ. و چە شرمی!

با چنین افکاری بود کە جماعت بە او، و یا او بە جماعت نزدیک شد. از هر طرف صدای پرندگان بیدار روز، ترانە خوان، بە گوش می رسید.

***

کاروان از سرزمینهای دور می آمد. بازرگان بودند. با بارهای گران بر شتران، و چهرەهای باد و آفتاب دیدەای کە گوئی دیدن برایشان علی السویە بود. و چنین است خستگی، حتی اگر شتران با بار زر داشتەباشی و تن هنوز بوی کنیزکان بدهد و نفسها شوق فروکش کردن جهان را داشتەباشند. و شاید خستگی تنها از سفر نباشد و از خود وجود برآید. محمد کە بناگاە وجود عصائی را در دستان خود احساس کرد، آن را برآورد و بە کاروانیان سلام داد. واحەای نزدیک بود و احساس خنکی و بوی آب با ندای پرندگان شادابی کە لحظە را کرنش می نمودند، بە وجود نزدیک می شد. کاروانیان طبق عادت سلام را جواب دادند، و اتراق کردند. و ناگهان محمد یادش آمد کە واحە و راە چقدر آشناست! و چە بود کە هنوز اینجا آدمیان با شتر بە بازرگانی می رفتند. بە یاد آورد کە در بهشت از دنیائی می گفتند کە راە شام گویا تنها دو ساعت با پرندگان آهنین دور بود، و حال شتران تنها محض تفریح آدمی بودند.

و محمد فهمید کە عصای دستش تنها برای رەکردن است و کاروانی کە با دوران نمی خواند، طنزی تلخ برای بازداشتن او از موعظە. مگر قرار نبود گذشتە تکرار نشود؟ و خدا این چنین بە یاد او آورد کە کار او تنها اندیشیدن است. محمد بر لب آب نشست و بە ندای طبیعت گوش فراداد. راستی چگونە می شود با اندیشیدن رستگاری را بە کلام درآورد و چگونە می توان آن را بە انسان منتقل کرد؟ محمد بەیاد آورد کە آن زمان همە چیز کلماتی بودند کە در فضا چرخ می خوردند و چرخ، اما از توان تغییر برخوردار بودند. آدمیان تنها بە گوشهایشان باور داشتند. و خدا نیز گوش را عمدە راە ارتباط یافتەبود. و محمد دریافت کە گوش با "اقراء" رابطە دارد و چشم با اندیشیدن. و آنی کە می نویسد می اندیشد و می خواند. پس قدیم خدا نیاندیشیدە بود. خدا تنها سخن گفتەبود. و در گفتن جای تامل بسیار نیست. محمد دوبارە بە اطرافش نگاەکرد. اینجا چیزی برای اتراق کم نداشت. و در برکە نگاە کرد شاید کە بتوان ماهی در آن یافت. و هیچ ماهی نیافت. پس هنوز راهی ماندە تا جائی کە بتواند حقیقتا ماندگار شدە، بیاندیشد و بنویسد. و چە خوشبخت بود کە هنگامیکە کاروان راە افتاد، خیمەای برایش جاگذاشتند با بار چندین شتر، برای ماهها ماندن در واحەای کە سرنوشتش در آغوش گرفتن پیامبری بود کە تنهاترین پیامبران تاریخ بود. دوبارە معجزە.

محمد برخاست. آیا براستی کاروانی دیدەبود؟ آیا سیاە جامەگان و سفید جامەگانی کە از درون بینهایت پیدایشان شدەبود، واقعا بودند، یا خداوند باز او را در میانە حقیقت و رویا چند لحظەای رها کردەبود؟ چە عجیب است کار خدا کە با وجود اینکە علت العلل وجود است اما خود نیز قادر بە بیان اعمال خویش نیست! خود نیز عاجز است از درک ساختە خویش و همیشە بە اوهام و سایەها برای تشریح پناە می برد. راستی او چە آفریدەاست؟ از چە جنسی آفریدەاست کە این چنین در خمیرمایەاش ماندەاست؟ شاید تنها اندیشە از آن اوست و مادە را کسی دیگر از جائی دیگر آوردەاست؟... و یا برعکس؟ در اینجا ناگهان ابرهای تیرەو تاری واحە را پوشاندند و باد سختی وزیدن گرفت،... برکە دریائی شد خروشان. محمد مثل همیشە خشم خدا را بیاد آورد. خدا همیشە خشمش را با طبیعت بیان می کرد و اگر می دانست کم می آورد فهم آدمها را هم از همدیگر تیرە و تار می کرد. و این بدترین نوع خشم خداوندی بود. اما خدا براستی از او چە می خواست؟ اگر قرار بود این بار اصل بر اندیشیدن باشد، خدا باید او را بە خودش واگذار می کرد و تنها منتظر نتیجە می شد. در اینجا طوفان کمی آرام شد. بعد دوبارە شدت گرفت و دگربارە باز آرام. محمد دانست پروردگارش افکار او را خواندە و در خود ماندە است کە چکار کند. محمد در باد و امواج ندا برآورد کە "می دانم آشفتەای، می دانم بە دنیای جدیدی کە از من خواستەای هنوز عادت نکردەای، اما آرام باش، جهان از مرزهای تو در هر صورت نخواهد گذشت، اما بگذار در درون خود از هر چیز خود بتواند بگذرد، حتی از من از تو، و شاید این چنین نقش دیگری بر طاق بلند وجود زدەشود!" دیری نپائید دنیا آرام گرفت. دوبارە صدای پرندگان جهان را فراگرفت. و محمد بە اهمیت لذت در این دنیا پی برد. لذتی از جنس ماندگاری و اعتقاد ابدی بە دنیا، علیرغم موقت بودن زندگی آدمی. و او فهمید کە لذت شنیدن آواز پرندگان، لذت دیدن آسمان آبی و بلند، و گوارایی نوشیدن آب زلال برکە، از اعتقاد ما و یا خواست ما بە ابدی بودن آن بر می خیزد و نە بر فنابودن آن. محمد دریافت بشر اسیر دست لذت است و گر لذت نباشد خدا هم بی معنی می شود. و چە سادە بودند پیامبرانی کە بە تحقیر آن رسیدند. و جایگزین لذت چیست بجز رنج ما از نبود آن؟ رنجی کە مارا هر لحظە تیرە و تارتر می کند، درست بسان ابری سیاە اما بدون باران کە تنها جهان را در خود خفە می کند.

و دنیا در همە چیز خود، با خود، لذت را هم همراە داشت. محمد باور آورد کە لذت در خود وجود است و نە تنها در آدمی. و لذت همە چیز را بهم پیوند می زند و دوردستها را بە نزدیکترین ها تبدیل می کند. او دستی بر آب کشید، و با نگاهش رنگها را نوازش کرد. او کشش سهمناک وجود را احساس کرد. همە چیز چقدر با وجود نزدیکی بە مرگ، اما مرگ گریز بود. و لذت نفی مرگ بود حتی در عین در کام آن بودن.

در درون خیمە، گوشەای دفتر و قلمی یافت. آنها را برداشت. اما چگونە؟ و چیزی ندا برآورد، بنویس! و محمد نوشت. باز با کلمات دنیا زادەشد. و این بار با کلمات نوشتاری. کلماتی کە می ماندند. کلماتی کە در گاە اندیشیدنشان بر کاغذ روان می شدند. و این بار قرار بود خود پیامبر مستقیما بنویسد و سالها بعد هیچ کس نوشتار را در پس مە زمان تکرار نکند. و محمد دانست دیگر ابهامی نخواهد بود. دیگر فرقەها ایجاد نخواهند شد و کسی برای کشف حقیقت شمیشر بر دیگری نخواهد کشید.

و پیامبر تنهای ما چقدر باز سادە بود! او نمی دانست کتابخانەها در شهرها و قصبات دوردست لبریز از کتابهایند. او نمی دانست بنوعی طاق کسرائی در درون هر خانەای تقریبا وجود دارد. او نمی دانست حال جنگها میان انسانها ابتدا در نوشتارها سر بر می آورند، و بعد بە میدانها کشیدە می شوند.

اما محمد نوشت. بە این امید شاید اگر خدا بگوید بیاندیش، مردمان واقعا بیاندیشند. خدا ببخشد محمد ما را!

***

محمد صبح بعد کە از خواب بیدار شد، تازە خورشید نور تابان خود را بر واحە گسترانیدەبود. صدای پرندگانی کە تازە از خواب بیدار شدەبودند، فضا را پر کردەبود. صدای خزندگان شب دیرگاهی گم شدەبود. محمد با تاب دادنی بە بدن، خستگی ماندە از شب را رهاکردە و بە کنار برکە رفت. چە سکوت فرح بخشی!... مزین بە آواز طبیعت بیابان! و فکر کرد کە خدا در چنین سکوتی بە خلقت جهان دست زدەبود، و شاید علت همە مصائب هم همین سکوت باشد. مگر می شود موجودی، هرچند اعلا، در سکوت بە همە کرانها برسد؟ نە، چنین چیزی غیرممکن است. بە نظر محمد اندیشیدن نیاز بە دیگران دارد، نیاز بە جمع، بە خود وجود. و این چنین محمد، در آن صبحگاە افسانەای، اندیشیدن را آغاز کردەبود، هرچند لبە تیز کفرگوئی خود را، کە نیاز آن بود، بخوبی احساس می کرد. احساسی ناخوشایند کە او بدان خو نگرفتە بود. اما خواست خود خدا چنین بود، و او می بایست ادامە بدهد. و اندیشەهای کفرمانند، بە هیچ رعد و برق، طوفان و فاجعەای منتهی نشد. همە چیز کما فی السابق آرام بود. پس اندیشە خودبخود عامل هیچ چیزی نیست. اندیشە تنها در حرکت خود است کە بە دیگربودگی خود می رسد و جهان را بە خود فرا می خواند. خدا نیز چنین کردەبود. او در طی اعصار، از طریق پیامبران جنبیدەبود. و محمد، از اینکە جنبش خدا بود احساس غرورکرد. پس خدا بدون او هیچ بود. و این چنین، اندیشیدن، حس غرور را در پیامبر ما زندەکرد. احساسی خوش، اما در همان حال ناخوشایند کە می توانست اندیشیدن را بە مغاک براند. دست راست محمد جنبید. مثل اینکە می خواست چیزی را پس بزند. و زد. لبخندی بر لبانش ظاهر شد.

در آسمان خورشید بالاتر آمدەبود. نور آن بطرز عجیبی خیرەکنندە بود. نمی شد مستقیما بە آن چشم دوخت. درست مانند حقیقت کە چشمان بسیاری را می آزارد. حقیقتی کە روزمان را روشن می کند، اما از دیدن مستقیم آن بیزاریم. و شاید وجود حقیقت تنها برای آن است کە در زیر آن گام برداریم، بدون اینکە بدانیم حقیقتا چیست.

گنجشکی آمد و بر شانە محمد نشست. محمد از گوشە چشم بە آن نگریست. راستی علت خلقت آن چیست؟ اگر آدمی را هدفیست کە خود بر آن می تواند واقف شود، پس هدف چنین موجود کوچکی چیست؟ نکند تنها در اینکە جهان انسان را معنای زیبائی می دهد، و یا شاید علامتی بر وجود خود خدا؟ و محمد دریافت کە نشانەها، آن هم آنجائیکە قادر بە ایجاد ارتباط مستقیمی نیستند، نمی توانند دال بر وجود چیزی باشند. او دریافت آنگاە نشانەها تنها بە احساسی درونی تبدیل می شوند و نە احساسی برونی،... گمراە کنندەاند. و این چنین خدا نتوانست کل بشریت را بە وجود خود قانع کند. و در اینجا بود خدا با فرستادن تعداد بیشماری از پیامبران بە کمیت متوسل شدە و کیفیت را فراموش کرد. پس اصل مشکل، وجود فاصلەهاست، و دنیا لبریز از وجودیست کە با فاصلە متعین می شود. و فاصلە شرط وجود است، شرط ابراز و ادامە است. درست مانند فاصلە میان خدا و جهان. محمد در اینجا سری جنبانید و لبخند تلخی بر لبانش ظاهرشد. و چگونە می شود فاصلەها را پر کرد؟ با ایمان، با خیال، با کلام، با پیامبران، با عشق و یا با نفرت؟ و اینها چقدر کوچک اند در مقابل عنصری کە یکی از بنیانهای وجوداند!

محمد سرش را بطرف غرب بلند کرد و بە آسمان بلند، پهناور و آبی نگریست. صدای خش خش برگهای نخل را در گذار نسیم آرام شنید. و افسوس خورد بر این همە زیبائی کە آغشتەاند بە کدورتها و بە فواصل. فواصلی کە موجد زیبائی بودند. و محمد احساس خود را کاملا بی معنا یافت و دریافت کە رنج انسان همانا احساس و تلاش برای فهم آن و تسلط بر آن است. چرا کە جهان وجودیست بدون احساس کە زیبائی اش چنان ما را فریفتە کە گویا در آن حسی وجود دارد. حسی کە شاید حس خدا در گاە خلقت آن بودە، و باز بە همین دلیل، بیگانە با انسان و با امکان حس آن.

"اقراء!" چە کلمە بی معنائی! خدا مغز انسان را آفرید، و آنگاە با امر خواندن، نخستین رابطە خود را با او آغاز کرد! خواندنی نانوشتاری و تنها با کلماتی کە وجودشان ارتعاش هوایند. کلماتی کە گم می شوند و در میان ذرات بی نهایت، پراکندە. و آنکە جمع آوری اشان می کند، وجودی محدود در مکان با ذراتی فشردە و قابل شمارش. خدا اینگونە کلام خود را در واقع بە نام محمد بە بی نهایت سپردەبود. "اقراء" اشتباە بود، اشتباهی محض. انسانها را برای همیشە دنبال کلمات و جملاتی راند کە در بی نهایت پخش و سرگردان شدند. "اقراء" حاوی اندیشگی یک وجود و تحمیل آن بر وجودی دیگر در عین عقل بخشی بر آن وجود جدید بود. و درست از همینجا تضاد و مشکل آغاز شد. چرا من، فقط باید بخوانم در حالیکە می توانم اندیشە هم کنم؟ آیا مغز نمی توانست چنان باشد کە تنها کلمات را بیاد بیاورد و نە اینکە در موردشان اندیشە کند؟

و خدا فکر می کرد کە اینچنین می تواند وجود را نگە دارد و بشر را بە سوی خود رهنمون شود. و نشد. و جنگها سربرآوردند. شکنجەها آمدند و ربایش دخترکان، زنان و بە کنیز گرفتن آنان. و بردگی مردان  پیر و جوان. آنانی کە ایمان آوردند خدایگان کافران شدند و ضد اخلاقی ترین روشها را الهی کردند. خدا بە آبی مقدس تبدیل شد کە می تواند همە گناهان را در همین دنیا بشوید، و در همین جهان از طریق باورمندانش عقوبت دهد ناباوران را. محمد فکر کرد کە آیا براستی خدا صدای ضجەها را می شنود؟

لبانش را گزیدە و دراز کشید. از اندیشە، قطرە خونی چکید. و همانجا ماند. شاید مگسی بخواهد بر آن نشستە و شکمی از عزا درآورد. محمد منتظر ماند. اما تنها صدای وز وز مگسان می آمد. آنان از فرط گرما تنها در سایەها پرواز می کردند، و این چنین خون اندیشە محفوظ ماند.

محمد می داند خدا ضجەها را می شنود، تنها اینکە آن را در مخلوطی از گناە خود انسانها، بی نهایت و بیگانگی خود با رنج انسانها قاطی کردەاست. شنیدنی فلسفی و یا متافیزیکی کە با بی نهایت خداگونە، خویشاوند است و آنچنان در ضجە غرق می شود کە تنها خود ضجە می ماند بدون دهانهائی کە آن را ندا می دهند. و بدون گوشهائی کە حقیقتا باید آن را بشنوند.

و جهان "اقراء"، جهانی است کە آدمی را در میان خود و ابدیت بە جای گذاشتە است.

***

و اگر خدا خود نازل می شد، چی؟ محمد بیاد آورد کە بیشمار سالهای پیش، چنانکە سخن از آن دیگر بیهودە می نمود، خدا در هیئت پسر خود بە زمین هبوط کردەبود. و انسانها او را نشناختەبودند و او را همراە بزهکاران دیگر بە صلیب کشیدەبودند. محمد اندیشید کە آیا نمی شود خدا در هیئتی غیر انسان بە زمین آید؟ و هر چە اندیشە کرد رە بە جائی نبرد. انسانها خدا را در شکل بی نهایت آن، در شکلی بی شکل، و در قوارەای بی قوارە می پسندند. حتی آنگاە کە در هیئت بتها هم ظاهر می شد، باز قوارەای حامل بی نهایت بود. پس خدا همە چیز بود بەغیر از انسان، پس انسان خدا را در هر شکل و شمایل دیگری می خواست بجز شکل و شمایل خود. و شاید نفرت شدید قاتلان پسر خدا از همین ناشی می شد! شاید آنان می دانستند کە آنی کە جلو آنها ایستادەاست خود خداست، اما از اینکە در هیئت انسان خود را ظاهر کردەبود، بشدت از دست آن عصبانی بودند و او را بە بدترین شکل ممکن بە مجازات خود رسانیدند؛... بە قتل، با اینکە می دانستند او میرا نیست و درست زمانیکە آدمها بە خانەهایشان برمی گردند، او نیز بە خانە اصلی و ابدی خود کە آسمانهاست بازمی گردد و بار دیگر خوشحال از اینکە در شکل مرگ خود، توانستە از دست آدمهای ساختە دست خود، آدمهای بیرحمی کە از استعداد عجیب دوختن زمین و ماوراء بە همدیگر برخوردارند، فرارکردە و بار دیگر می تواند در سکوت ابدیت، بە تنها موجود عجیب ساختە دست خود، یعنی انسان اندیشە کند.

محمد همە اینها را می نوشت. قلم در میان انگشتانش در حرکت بود و سیاهی اندیشەهایش را بر سفیدی کاغذ می دید و شور و شعف عجیبی بر وجودش مستولی می شد. او می دانست این بار دنیا جور دیگری خواهدشد، با اینکە خدا بار دیگر خود نیامدەبود و دوبارە بە پیامبران متوسل شدەبود. او می دانست کە این بار، دیگر، 'عثمان'ی برای نوشتن گذشتە وجود نخواهدداشت. و آیا پروردگار از ابتدا از ترس مرگ خود نبود کە جرات هبوط پیدا نکردەبود؟ و محمد دانست نفرت انسان از خدا و میل او بە کشتن آن، از خداگونگی بشر می آمد. مگر پروردگار خود اذعان نکردە بود کە او را از پارە وجود خود ساختەبود؟ و چە اشتباهی! و محمد دانست کە حتی جنگ بشر با خودش هم پایانی ندارد. زمین لبریز از خدایگانیست کە می میرند و همین خصیصە مردگی، خشم آنان را صدچندان می کند و کینە انسان را نسبت بە خود و بە خلقت هزارچندان. و محمد از بازی خدا بە هیچ وجە راضی نبود. پس همە می توانند اشتباە کنند. و اشتباە، با خود خدا و با خود وجود، پای بە زندگی نهادەبود.

ناگهان دستەای از پرندگان مهاجر بر لبە برکە نشستند و شروع بە نوشیدن از آب کردند. محمد بە هیئت زیبای آنان نگریست کە از شدت پرواز و پیمودن راههای دور چە کشیدە و چە براق می نمود. پرندگان بعد از نوشیدن آب، مثل اینکە حالا متوجە وجود محمد شدەباشند، بە او خیرە گردیدند. نگاەشان هنوز پر از مناظر راهها و فواصل دوردست بود. نفسها لبریز از بوی سرزمینهای بیگانە. بالها، هنوز تکەهائی از ابرها را بر بالهای خستە خود داشتند. و محمد می دانست کە مهاجران حتی قبل از فرود، در آسمانها او را دیدەبودند. و در نگاهایشان، آنها تنها آدمی عادی می دیدند کە زیر خیمەای نشستە و بە جهان خیرە می شود. و محمد این نگاە عادی را دوست داشت. پس او می توانست راحت نشستە و مشغول بەکار خود باشد. و همە آنانی کە در نگاەهای پر از اعجاب غرق شدند، بە بیراە رفتند و نتوانستند آنی باشند کە بخود و دیگران وعدە دادەبودند. عابدان، کشندەاند. آنان معبود را سرانجام بە هیئت خود در می آورند، تنها برای اینکە او را تسخیر کردەباشند. و تنها در این تسخیرشدگی است کە آنان معبود را می فهمند. و شاید همە پیامبران در آخر راە، بە راە خدایگان زمینی رفتەباشند. بیشمار خدایگانی کە کە دوست دارند فرستادە خدا مال آنها باشد و نە مال خدا. و چە رقابت ترسناکی!

محمد پرندگان را شمرد. هفت تا بودند. و منطق فرد این بود کە یکی در حین پرواز هفت یا هشت گونە در نوک قرار می گرفت، و شش تای دیگر در دو خط سە تایی در دنبال. منطق برش هوا تا دوردستها. و هر کدام می توانست نوک باشد و دنبالە. پس کسی پیامبر یا خدا نبود. و شاید این چنین راههای دور بهتر طی می شوند و وزین تر می توان بە سرزمینهای رویایی رسید! محمد رفت و در میان مهاجران نشست. درست در وسط. بالهای آنها را احساس کرد و نگاهایشان را تا اعماق، نگاە. ناگهان میل گریەای بر او مستولی شد. راههای دور همیشە شوق آفرینند، و شاید لبریز از احساس مبهم عدم تکرار هم. تکراری کە بشر احساس زندگی را مدیون آن است، تکراری کە می شود در سفر براحتی آن را از دست داد. و شاید میل خدا بە تکرار در وجود بشر بود کە این چنین خلقت را از معنا تهی می کرد،... و از طرفی دیگر لبریز از معنای تهی. محمد احساس کرد پرندگان نگاهش را می خوانند، حتی وجودش را. و این بازی خدا نبود، بلکە بازی سفر و مهاجرت بود. بازی از خود فرارفتن، فرارفتنی همیشگی. و آنانی کە بهتر می روند، بهتر می بینند و بهتر می فهمند. و پرندگان زبانی نداشتند تا بیان کنند، اما محمد آنها را فهمید. و اندیشە را شکر گزارد. خدا اندیشە را از بی نهایت ساختەبود و در مغز محدود انسان قرار دادەبود. و شاید علت بی قراری بشر این است. او قرار است بە بی نهایت سفر کند، او قرار است خود بی نهایت شود. درست در حینی کە با نهایت است و هنوز در همان جاست! و چە اضطرابی! آیا خدا در حین خلقت وجود بە این اندیشە کردەبود؟

پرندگان جنبیدند. سفر، آنان را دوبارە بە خود فرامی خواند. محمد را فراموش کردند و در نگاە همدیگر خیرە شدند. ندا سردادند. گردن بە آسمانها کشیدند و بالهایشان را بە آواز باز کردە و فراخواندند. هوا جنبید. محمد وجود سنگین مهاجرت و سفر را احساس کرد. و تنش تا اعماق لرزید. ناگهان بادی برخواست و آرام پرندگان را بر روی بالهای خود سوارکرد. پس هر پروازی بە پرواز قبل از خود نیاز دارد. شاید هیچ از هیچ بوجود بیاید، اما هیچ چیزی از هیچ بوجود نمی آید. 'هیچ'ی اساسا وجود ندارد. هر چە هست، چیز است. و خدا قبل از خلقت چیزی همراە خود داشتە، چیزی کە هیچ وقت از آن با مخلوقات خود سخن نگفتە. و این چنین خواستە خدایگانی اش را ابدی کند. و این چنین نخواستە بگوید کە همراە او چیز دیگری هم وجود داشتە کە او خالقش نیست. و او تنها یک استاد حرفەای است و نە بیشتر.

تا دیدگان بصیرت داشتند، محمد پرواز مهاجران را دنبال کرد. و مثل همیشە، پرواز هم در بی نهایت، بی نهایت شد.

***

و شاید خدا بزهکار بود. بزهکار بود در اینکە نتوانستە بود خلقت را بشیوە کاملی بسازد. و ندا سر داد کە "اگر کامل سازمش، خود، یعنی خدا را ساختەام و این از منطق خالق ـ خلقت بدور است." و خلقت موجود ناقصی بود، و همیشە خواهدبود، اما رو بە تکامل. شاید. تکاملی کە قرار نبود پایانی داشتە باشد. تکاملی کە در پایان نبودگی اش غرض خود را نقض می کند. مگر نە اینکە نگاە و طمع ما بە تکامل، داشتن وجودی درخور است؟ وجودی درخور کە هیچگاە بە وقوع نمی پیوندند، و این چنین بشر همیشە در نقطەای میان دو بی نهایت ایستادە، با اندیشەای کە وجودش را بشدت تا کنارەهای دست برداشتن از اندیشە، و یا خود را تسلیم باور و پوچی کردن، می آزارد. و خدا در ادامە راە بە بزرگترین بزهکاران تبدیل شد. و چگونە، موجودی کە خود ناقص می آفریند از مخلوق خود توقع تعالی دارد! چە موجود از خود راضی ای! چە خدای بی خردی کە گوئی خلقت نە از سر تعقل کە از سر یک بازی وحشتناک بودەاست. و شاید بە این دلیل باشد کە بشر دوست دارد داستان بگوید و حکایتها بسازد. و خود خدا هم با حکایت آغاز کرد. و حکایت، قصە موجودیست کە خود بدنبال خود است. قصە موجودی کە سرگردان ابتداء، میانە و پایان خود است، و با اینکە راهها را رفتە است اما نمی داند چگونە رفتەاست. و با داستان می خواهد بازش یابد. و این چنین داستان، یکبار و یا چندین بار راە رفتە را باز رفتە است بە اندیشە چگونگی آن. غافل از آنکە راە، هر بار همان راە رفتە نیست و هر بار ما با یک راە تکراری، و یا اضافە دیگر بە آن بر می گردیم. غافل از اینکە راهها در تکرار خود، رویاهای بیشمار ما را با خود دارند و ما آنیم کە می خواهیم باشیم نە آنی کە بودیم. و اینچنین همان قصە بارها عوض می شود.

محمد سر از کاغذ بر می گیرد و بە گذشتە می اندیشید. بە راە شام می اندیشد. بە کاروان شتران و مردان خستە سیەچردە دل بیابانهای بی نهایت. بە شبهای پر ستارە و خطرناک. بە زوزە شغالان ناپیدا و گرگان درندە بیرحم. بە نفس شتران و صدای زنگولەهای دل نصف شب. بە درهم تنیدگی آسمان و بیابان در افقی کە هم آسمان بود و هم بیابان. و چقدر چیزها در بی نهایت چهرە خود را می بازند،... چقدر همە چیز در بی نهایت بە یکی شدن تمایل پیدا می کند. بیهودە نبود خدا خود را از جنس بی نهایت تعریف می کرد. اما او این مفهوم را از کجا آوردەبود؟ و محمد بار دیگر بە زیرکی پروردگار ایمان آورد، هرچند این بار تصور دیگری از آن داشت. محمد پنداشت کە بی نهایت قبل از خود خدا هم وجود داشتە، و کار خدا تنها دست بردن در آن و آغشتن خود بدان بود، و وجود نیز؛ اما تنها بە این شرط کە بشر بە محدودیت خود باور آورد. و مرگ را آفرید کە وجود متقابل بی نهایت بود. و خدا آسمان و بیابان و افق را آفرید تا بشر بە کوچکی خود باور آورد تا برای همیشە در مقابل او بندە باقی بماند. بندەای میرا کە نمی دانست بی نهایت حتی قبل از خود پروردگار هم وجود داشتە و بە حکم تشابە خود با خدا، او هم از آن بهرەای دارد.

و محمد بە فریب رسید. آزردەشد. اما مگر نە اینکە بی نهایت، بی نهایت است بە این دلیل کە می تواند همە چیز را در خود داشتەباشد!؟ پس گناە کسی نیست. گناە از وجود خود این کلمە است. از وجود چنین وجود غیر قابل لمسی کە همە چیز را بخود فرا می خواند و همە چیز را در خود معنا می دهد. تونلی تاریک کە همە رنگها را در دل سیاهی جای دادەاست.

پرندگان دیرزمانی بود رفتەبودند. هیچ خطی از آنها بر آسمان باقی نماندەبود. هوا، نشانی باقی نمی گذارد. لااقل برای انسانها. آنان بە احتمال زیاد بە سرزمین موعود خواهندرسید. سرزمین موعود تکراری. و محمد از نوع اندیشە خود، سری جنبانید. آخر اگر کە تکرار باشد دیگر موعود معنا نمی دهد. و کل حرص رویایی ما در همین عدم تکرارگی موعود ماست. و آیا چیزی کە از جنس تکرار نباشد، می تواند موعود باشد؟

و محمد بە معنای متعالی بودن خلقت بازگشت. موعودی کە تکرار نیست، اما خدا می گوید وجود دارد. وجود دارد بدون اینکە در خلقت دنیا بە آن وفادار بودەباشد. و محمد پی برد کە خدا در این اشتیاق بشر بە متعالی، خواستە خود را در مرکز توجە قراربدهد. خلقت خلقت است زیرا کە ناقص است. و خالقان می آفرینند برای اینکە ما را متوجە نقص خلقت و... نیز مخلوق کنند. و این ذات آفرینش است. و برای اینکە، ذات خود را کە بخشی از آفرینش اند را پنهان کنند. مخلوق، غرقە خود پنهان کردن خالق است. ادعای دروغین اوست بە کامل بودن خود. و اگر کامل بودنی وجود داشتەباشد، خود آفرینش است و نە آفریدگار و آفریدەشدە. آفرینش کامل است زیرا از قبل وجود ندارد و می خواهد وجود داشتەباشد. و این کامل بودن تا زمانی وجود دارد کە مخلوق خود را می آفریند. آفرینش در رویای خود کامل است و نە در وجود فیزیکی خود. درست مانند پرواز در مفهومی تجریدی. پروازی کە ردی باقی نمی گذارد، اما هست. و بود. و خواهدبود.

غروب کە شد، قورباغەای لب برکە نشست. با چشمان بزرگش بە محمد خیرە شدەبود. گوئی نیاز شکار حشرگان را با زبان دراز و چسبناک خود نداشت. هر چە بود سراسیمگی و تحیر بود. گوئی از بازگشت او بە زمین در تعجبی وافر بود. قورباغە بدون پلک زدنی، ندائی درآورد. ندائی کە محمد از دیرباز آن را دوست داشت. و محمد آرزو کرد کە بمانند حضرت سلیمان زبان حیوانات را می توانست بفهمد. و یا لااقل از حضور او چونان دیلماجی بهرەمند می بود. اما افسوس! قورباغە بادی دیگر در غبغب انداخت و ندائی دیگر، اما این بار بلندتر، سر داد. البتە بزرگی صدا، در فهم آن، اگر زبان را بلد نباشی تاثیری ندارد. محمد سری تکان داد و لبخندی بر لبانش ظاهر شد. براستی برای درک وجود، او لازم بود هر چیزی را بفهمد؟ و این خطای بزرگی بود. وجود را از پردەبرداشتن از همە رازهایش نمی توان درک کرد، بلکە تنها از آفرینش آن. و این آفرینش چە بود کە مابین خالق و مخلوق قرار گرفتەبود!؟ روندی کە نە خالق از آن اطلاع کامل داشت و نە مخلوق.

دیگر شب شدەبود. محمد دفتر را بست و دراز کشید. قورباغە دیرگاهی بود رفتەبود. اصلا محمد متوجە رفتنش نشدەبود. و این خصلت اندیشە است. آنی را کە بە تو نگاەه دارد، فراموش می کنی. چە آسان!

***

اگر اندیشیدن اصل باشد، چیز پنهانی وجودندارد، و نخواهدداشت. اشتباە خدا این بود کە وجود را بە وراء و ماوراء تقسیم کرد و بە این ترتیب با جای دادن خود در ماوراء، خود را از انسان پنهان ساخت. دیگر انسان بە ساحت خدا دست نیافت و برای او موجودی غریب شد. او، ماوراء را فرای اندیشیدن قرار داد. خدا برای اینکە غریب بودن خود را بزداید، بە ترسانیدن انسان متوسل شد. و کسی کە می ترسد، نمی تواند بشناسد. چنین فردی بە پستوی اضطراب پناە بردە و در درون خود بناچار از خدا هیولائی خواهد ساخت البتە با لبخندی بر لبها، کە آتش را آشیانە خود ساختەاست.

محمد بیاد آورد روزهائی را کە از عطوفت و مهربانی خدا می گفت. از موجودی کە همە صفات خوب و بد وجود را در خود در مقام بی نهایت جمع داشت. و آیا کسی کە تا بی نهایت قهار باشد، می تواند تا بی نهایت هم مهربان باشد؟

خدا ماوراء را مامن خود برگزیدەبود، و جهان (وراء) را تنها جلوەای از خود. حتی بعد از مرگ هم بشر قادر بە دست یافتن بە چنین ماورائی نبود. و انسان بیچارە! چقدر محکوم بە ماندن و تداوم وجودی خود در جهل بود. صفتی کە خدا بە او، از اولین روز خلقت بخشیدەبود. و براستی خدا از چنین موجودی چە انتظاری داشت؟ آیا از جهالت، دانائی متولد می شود؟ آە، خدا آنچنانکە از هیچ، وجود را خلق کردەبود، بر آن بود بشر هم از همان استعداد برخوردار باشد،.... و چە توقع بیجائی! خدا مخلوق خود را با خود یکسان پنداشتەبود در حالیکە بە آن جایگاە ماوراء خود را نبخشیدەبود.

محمد کاهی شناور از برکە برداشت و بە آن خیرەشد، و اندیشید کە اندیشە هیچگاە ماوراء را درک نخواهدکرد،... هیچوقت. و از ازل هم خدا چنین مقدر کردەبود. خدا می خواست انسان نادان بماند و در نادانی ایمان بیاورد. او می خواست نادانی سرچشمە ایمان باشد. و این چە خدائیست کە باور بە خود را چنین می جوید؟ رو بە آسمان برآورد و در اعماق خیرەشد. ستارگان در روز ناپیدایند تنها بە این دلیل کە نور درخشان آفتاب مانع است. نور قوی تر، نور ضعیف تر را می پوشاند. انگار کە ستارگان وجود ندارند، اما در حقیقت وجود دارند. و وجود آنها تنها در شب اثبات می شود،... آنگاە کە خورشید بە ماوراء خود پناە می برد. تاریکی بنیان اندیشە است. بدون تاریکی ستارە اندیشەای متولد نخواهد شد و پهنای بیکران آسمان را با سوسوی شگرف خود لبریز نخواهدکرد. محمد زانو زد، سرش را پایین آورد و چشمانش را بست. و وجود کاە را بهتر احساس کرد. "آە خدایا! من چقدر از متصادها بیزارم،... چقدر آن را بیهودە می پندارم!" و در آسمان برقی شدید، شدیدتر از خورشید نورانی پدیدار شد و بانگ برآورد کە "توان مغزت را دریاب کە سویە مهمی از جهان دیوانگیست!"

و محمد چقدر دوست داشت کە یکی از آن پرندگانی می بود کە کوچیدند. سفر فواصل میان اندیشەهاست. و هر اندیشەای غنای پرواز قبل از خود را با خود دارد. شاید خدا انسان را از روی خود نساخت، بلکە خدا خود انسان و انسان خود خداست،... اما در تکثر بسیار. خدا خواست خودش تنها بماند، و بشر، متکثر. و آیا در تکثیر، ذات همانی باقی می ماند کە در نسخە اصلی بود؟ پس فرق میان انسان و خدا در تعداد است و نە در چیزی دیگر. انسان ماورائی در شکل خدا، یگانە ماند و؛ خدای این دنیائی در شکل انسان، متکثر. پس انسان و خدا تنها در کمیت عین همدیگر نیستند. خدا برای اینکە خلقت خود را تجربە کند، نیاز بە بیشمار گونە خود داشت و بشر نیز برای اینکە خدا را تجربە روحی کند، نیاز بە مفردی از خدا. کمیت، کیفیت را در وحدانیت خود باز می یابد.

و گیاە خشک از لبان محمد افتاد و این بار بادی نسبتا تند آن را با خود برد،... بە آن سوی برکە. درست بە جائی کە پرندگان مهاجر بودند. محمد وجود آن را کماکان حس می کرد. و دریافت کە حس می تواند بقایای میلی درونی باشد برای رابطە با جهان بیرون. و خدا همیشە آن بیرون جائی بودەاست. و خدا حس است. و بیرون از این حس درونی هیچ چیز نیست، اما قوی و خود تحمیل گر. و این حس از اندیشەای نیرو می گیرد کە ارادە می کند خدائی باید وجود داشتەباشد.

پس دنیا اندیشە معطوف بە ارادە است. نە، بهتر بگوئیم، ارادە معطوف بە اندیشیدن است. و ماوراء و وجودش تنها از اندیشە ما بر می خیزد. و از زمانیکە اندیشە با بشر زادەشد، همزادی هم زادەشد بە اسم بیکران کە برای رام شدن و یا تصور آن، نیاز داریم کە فضای بی نهایت، آن را با موجودی بە همان گستردگی پر کنیم. گستردگی مفهوم در گستردگی مکان. آە، انسان بی نهایت را درنیافت، اما خدا را دریافت. خدا، کلمە رمز فهم بی نهایت است. بیانیست برای توجیە بی مایگی ما. گویا بدین وسیلە وجود را دریافتەایم. اما عجبا کە همە بە یکسان نمی اندیشند و تنها معدودی منظری بر این وادی دارند و دیگران مریدان. آخر مگر نە اینکە شرط اندیشە و داشتن آن این است کە همە بیاندیشند و همە در این روند فهم بی نهایت نقشی اداء کنند؟ و محمد دریافت کە داشتن اندیشە بە معنای توانائی بکاربردن آن نیست. و اندیشە تنها تحت شرایط خاصی فعال می شود. و این خاص در مورد همە مصداقیت ندارد. و آدمها اگر ببینند کسانی قبل از آنها می اندیشند، بە همین اکتفاء کردە و اندیشە خود را برای فهم اندیشە او و یا دنبال کردنش بکار می گیرند. اما آیا این همان اندیشە موعود بود؟ نە، بە هیچ وجە، این همان نبود. و در این جا مفهوم درجە بە ذهن محمد متبادر شد. بشر محدود و محصور در بودی دنیائی، ناچار بە این درجەشوندگی بود. در تکثر، همە بە یکسان از خصوصیتی بهرەمند نخواهند شد، اگر چە بە همە چیزکی می رسد. کیفیت در کمیت بە یک اندازە حضور ندارد. بعضی بیشتر ارادە بە اندیشگی می کنند، بعضی کمتر و بعضی شاید هیچگاە. آنانی کە ارادە صرف بدون اندیشە باقی می مانند از جنس گرویدگان هستند و آنان کە ارادە با اندیشە هستند جزو پویندگان. و جزو آنانی کە پای در جای پای خدا می نهند و اصل خلقت را از نو از طریق اندیشە ارادە می کنند.

و محمد دریافت ارادەهای بدون اندیشە، بدترین نوع پرستندگان خدایند. و ارادەهای بدون اندیشە، بدترین نوع نفی کنندگان خدا. زندگی در واقع اندیشە بود، اندیشە هست و اندیشە باقی خواهدماند.

صدای عجیبی از بیابان می آمد. محمد گوش فراداد: عجینی از ندای گنگ گذشتن کاروان، صدای زیر خزندگان و بادی کە ماسەهای خشک را شکلهای عجیب و غریب دیگری می داد. محمد همیشە صداهای زندگی را دوست داشت. در آن چیزی بود کە اعجاز بی نهایت را داشت. غنچەای کە می توانست بی نهایت بشکفد.

***

اعجاز صحرا در شب است، و اعجاز شب در صحرا. بی نهایت شب و بیابان درهم می آمیزند و حس بیهودگی بشر کە بودن خیالی در بیکران است، بە اوج خود می رسد. ستارگان هم حدودی بر این بی نهایت نمی توانند زنند، بلکە بر امتداد دیوانەوار آن می افزایند. حتی برکە کناری هم دلیلیست بر این حس غریب. نە اینکە بی نهایت را باید از نقطەای آغازید! و محمد برکە را بیشتر از هر لحظە دیگری در تاریکی حس می کند. برکە دلیلیست بر اینکە چیز از هیچ چیز بە دنیا نمی آید. و یا هیچ چیز از چیز. وجود بودی ادامەدار در بی نهایت است، و کوچکترین چیزها هم می توانند مبنای وجود گسترەها باشند. پس خدا می بایست جهان را نمی آفرید. یا اینکە تظاهر بە خلقت آن نمی کرد کە اشتباهی بس سترگ است. او باید بە این اقرار می کرد کە جهان همراە او وجود دارد و او همراە آن. و شاید جهان بود کە خدایگی خود را بە او بخشید تنها بە این دلیل کە از دیوانەشدن بشر میلیونها سال بعد جلوگیری کردەباشد.

صدای جیرجیرکها و قورباغگان شب را لبریز کردەبود. بر تنە درست خرمائی مارمولکی بالا رفت. و ماری در پایین بە انتظارش رویای سیری را تجربە درونی می کرد. و خدا دنیا را از نفی پر کردەبود. بود هر چیزی بە نبود دیگری بستگی داشت. زندگی در مرگ ادامە داشت. مرگ یکی، زندگی دیگری. و در این میان، تسلسل مرگ و زندگی در بی نهایت. و آنچە باقی بود زندگی بود، علیرغم مرگ بی رحم. و محمد فهمید کە مرگ و زندگی مفاهیمی کلی اند. جاری در هر فرد و هر چیز مجزا. مرگ گرویدن بە کل بود، کل زندگی برای ادامە آن. و خدا بنیان زندگی را چە عجیب چیدەبود. آیا او بە حسرت آدمها اندیشیدەبود؟ آیا او غم لحظەهای آخر را پی بردەبود؟

محمد بیش از پیش بە این نتیجە می رسید کە خلقت اساسا بنیانی غیر اندیشگی دارد. و اندیشە تنها جلوەای از آن است. در اعماق نیروهای دیگری در کار بودند کە کسی، و حتی خدا هم از وجود آنها خبر نداشت. نیروهائی کە در وجود خدا بە منصە ظهور می رسیدند بدون آنکە اصل خود را نشان دهند. جهان تنها میوە بود. خلقت تنها روبنا بود.

و این بیش از پیش محمد را بە عنصر اندیشە نزدیک و نزدیک تر می کرد. زیرا تنها اندیشە بود می توانست بە اعماق راە یابد. اندیشە حتی می توانست بە کمک خدا بیاید. زیرا کە فهم پیشاخلقت و خلقت بە معنی گشودن گرە علت رام نشدن انسان در مقابل خدا و دستوراتش بود. و انسان اگر مدلی بود از خود خدا، پس حق داشت کە در خلقت مشارکت داشتەباشد، نە اینکە تنها در هبوط پایش را بر روی زمین گذاشتە باشد. خلقت را بار دگر می بایست.

و اما پس از اندیشە و شناخت چی؟ آیا می شد کل خلقت را دوبارە بازسازی کرد؟ آیا می شد خدا را بە این نتیجە رسانید کە در یک منش دمکراتیک، کل وجود را بە اضافە خود، بنیانی دگر دهد. اندیشە چگونە می تواند وجود را دگرگون کند؟ و محمد متوجە بیچارگی خود و انسان شد. راە ما بە تغییر بعلت ماوراء بودن منشاء آن بستەبود. خدا زیرکانە راە را بستەبود. او تکرار خلقت را می خواست. انسان باید بعد از مرحلە خلقت عمل می کرد. و این یعنی ناتوانی در دست بردن در بنیانها و تنها کارکردن در سطح،... در روبناها. پس تنها نقش ایوان بە بشر سپردە شدەبود. و اندیشەای کە معطوف بە نقش است، اندیشە نیست. محمد پیش خود گفت "پس انسان باید بە ماوراء دست برد."

و انسان می تواند بە ماوراء دست برد. و از جملە حسن اندیشە این است. جائی کە جسم راهی ندارد، اندیشە دارد. پس سلاح اندیشە همان خود اندیشە است. اندیشە ذاتیست کە می تواتد تغییر دهد. و بحث بر سر زمان است و بی گمان بر سر چگونە اندیشیدن هم. آنجائی کە ممنوعیت پس می کشد، اندیشە می تواند اعجاز کند. تنها کافیست پردەها را پس زند، موانع بر سر راە قرار دادەشدە را بردارد و جرات کند کە کلام کفر نیستند، اینکە الفاظ را و ترکیب میان کلمات را خدا آفریدەاست و بنابراین دارای توان انکشاف. تنها باید بە خود قبولاند کە خدا از طریق اندیشە نمی تواند ما را بە جهنم رهنمون شود. مگر نە آنکە خدا خود با کلمات با ما سخن می گوید؟ پس خدا را جز بە احترام بە کلام ابائی نیست. او دوست دارد بە انسانها گوش فرادهد، علیرغم همە نیروهای پنهانی کە در بی نهایت عمل می کنند. زیرا خدا در کلام است کە جایگاە خود را در مقابل خلقت خود باز می یابد.

و محمد اندیشە را فراتر از بی نهایتی یافت کە از قبل درآمیزی شب و صحرا پدید می آید. بی نهایتی کە هم نگهی بە ستارگان دارد و هم بە برکە. و محمد شب را چە باصفا یافت. مگر نە اینکە وجود و زندگی آمیزەای از سیاهی و نور است. گاهی نور مسلط و گاهی تاریکی، و در یک منقوش جداناپذیر.

 خالق تنها باور را بە ماوراء فرامی خواند. او از حضور اندیشە در آنجا ترسناک است. او اندیشە را مختص زمین و وراء کردەاست. او قرنهای پیش، محمد را واسط کلام خود و انسان کردەبود، بدون حق اندیشگی. او از محمد ابزار ساختەبود. آه، محمد پیام آور! بدون هیچگونە حق انتخابی، زیرا کە خدا او را انتخاب کردەبود. محمدی کە بعلت انتخاب شدنش از جانب خدا، از حق انتخاب محروم شدەبود. و الوهیت یعنی این. یعنی غرق شدن در بی نهایت، و احترام داشتن تنها بە حسن همین قرب بە بی نهایت. بی نهایتی کە اندیشە را در آن راهی نیست.

پاسی از شب گذشتە بود. نە مارمولک بە زمین آمدە بود و نە مار رفتەبود. برکە در کنارەهای خود آرام صدا می داد. بی گمان موجودی در پی موجودی دیگر بود. آبی کە سرچشمە حیات بود، میدانگاە مرگ هم بود. همە بە میل آب آنجایند و آب هم بە میل آنها در لحظەهای آیندە آنجا نخواهد بود برای آنها! بازی دهشت آوریست. خدا امید آدمی را از همان ابتدای خلقت گرفتەبود. او زندگی اعطاء کردەبود، برای اینکە در غم از دست دادن آن بە خود خدا پناە ببرند. خدا، زندگی را کالا قرار دادەبود. کالای یک بار خرید و یک بار فروش! محمد اندیشید "نە، این بازی باید تغییر کند،... آری تغییر!"

ادامە دارد...