فارسی

مزاحم تلفنی

  

 آزاد کریمی

گلباش به این اندیشه فرو رفته بود که چرا بینندگان برنامه، حسابی جَوگیرِ شومن قدیمی تلویزیون شده اند و به جای بحث درباره ی موضوع برنامه، به چاق سلامتی و خرده تعارفات کوچه بازاری همیشگی می پردازند؟ در حقیقت او خودش را برای دیدن یک برنامه ی نیمه مستند و تکان دهنده ی داغ آماده کرده بود. 

 

  مزاحم تلفنی

آزاد کریمی

آقای گُلباش مقابل تلویزیون ال.ای.دی چهل و دو اینچ رنگی اش روی مبل راحتیِ دو نفره ی چرمی قهوه ای سوخته اش لم داده بود و داشت به یک" میزِگرد" که از یکی از کانالهای تلویزیونی پخش می شد، نگاه می کرد. موضوع برنامه، مبارزه با ایدز بود. برای داغتر کردن برنامه یکی از شومن های قدیمی را دعوت کرده بودند و او به گفته خودش انگارمثل سی چهل سال پیش دوباره جوان شده و دارد برنامه اجرا می کند.

گلباش به این اندیشه فرو رفته بود که چرا بینندگان برنامه، حسابی جَوگیرِ شومن قدیمی تلویزیون شده اند و به جای بحث درباره ی موضوع برنامه، به چاق سلامتی و خرده تعارفات کوچه بازاری همیشگی می پردازند؟ در حقیقت او خودش را برای دیدن یک برنامه ی نیمه مستند و تکان دهنده ی داغ آماده کرده بود که حالگیریِ جمعیِ پر جار و جنجالی برپاکند. حتی تصمیم داشت به  کانال تلویزیونی مورد نظر زنگ بزند و اظهار نظر کند، و در این راستا چند نکته را جمع آوری و یادداشت هم کرده بود.

با مشاهده ی خُنک شدن فضای برنامه و ایجاد حس دِلزدگی که ابتدا با تردید بدبینانه ای در وجودش شروع شده بود، تصمیم گرفت کانال را عوض کند.اما ابتدا به آشپزخانه رفت تا برای پذیرایی از خودش چیزَکی، چیزی و احتمالا چیزهای خوردنی بیاورد. داخل یخچال جوانه گندم و موز و زالزالک و آلوبخارا دید. البته چیزهای دیگری مثل خیارچنبر و ترشی و گوجه فرنگی و تُنگ آب و رب انار و جعبه ی پیتزایی دید که دیشب نصفش را خورده و بقیه اش مانده بود. زالزالک را از کوههای اطراف شهر با دوستانش که روز تعطیلی آخر همین هفته با هم به کوهنوردی رفته بودند از درخت های زالزالک قرمز و زرد چیده بود. از زالزالک خیلی خوشش می آمد و او را به یاد دوران دبستان می انداخت. آلو بخارایی را هم خواهرش برایش خریده بود و دیروز که به خانه ی خواهرش رفته بود، به او داده بود. خواهرش خندیده بود و گفته بود به یاد قدیمها که مادرم آلو بخارا می خرید، و دزدکی می رفتیم ناخنکش می زدیم...

یکباره دلتنگی گُنگی یقه اش را گرفت... یاد قدیمها ... قدیمها چقدر زیاد بود. وسعت و حجم زیادی داشت و حالا چقدر زمانه تهی شده... تهی از هر احساس و هیجان انسانی ممکن... به اتاق پذیرایی برگشت و تلویزیون روشن را مشاهده کرد که همچنان فضای عوامانه و خاله خانباجیِ حاکم بر برنامه ی میزگردی که قرار بود موقَر و روشنگر و هدفمدارانه باشد مسئله ی کمک به بلازدگان ایدز را به زیر سایه ی احمقانه اش برده است. ظرف میوه را روی عسلی مقابل کاناپه ی دو نفره گذاشت و کنترل را برداشت اما برنامه قطع شد و نوبت آنتراکت رسید و پیامهای بازرگانی... یکباره انگار صدای تلویزیون پنجاه برابر شد. درباره یِ سیستم گرما در سرما و سرما در گرما، یک برنامه تبلیغاتی چند ثانیه ای شروع شد. از صدای بلند تلویزیون  طبق معمول یکه خورد و سریع کانال را عوض کرد. برنامه ترانه های درخواستی داشت یک آهنگ قدیمی پخش می کرد. ترانه ای مربوط به سالهای گذشته که با دوربین سیاه و سفید فیلمبرداری شده بود. خواننده ای باوقار و سنگین داشت می خواند: شیشه گُلاب کو؟

حس نوستالژیکش دوباره برگشت. نشست. روی زمین نشست. ترانه برایش آنقدر هیمنه و احترام داشت که بی پیرایه روی زمین بنشیند و مثل قدیم که رو به تلویزیون سیاه/ سفید ِمارک آزمایشِ ایستاده ی خانه ی پدری اش می نشست و برنامه های شبکه یک را نگاه می کرد، به این ترانه ی نازنین و عزیز نگاه کند و لحن و آوا و کلامش را گوش کند... در این لحظه تنها و تنها به مادربزرگش فکر می کرد. بیشتر از بیست و دو سال از مرگش گذشته... وآنها چقدر به هم وابسته بودند...

زالزالک زردی از داخل ظرف برداشت و گاز کوچولویی از تنش گرفت. طعم و مزه اش ملس و مهربان و آشنابود. یک لذتِ بومی و خودمانی به او دست داد... ترانه ی "شیشه ی گلاب کو؟" تمام شد. دوباره کانال را عوض کرد و رفت روی کاناپه لم داد. چنگ زد و یک مشت تخمه آفتاب گردان ازظرف بلورین برداشت و شروع به شکستن و خوردن تخمه ی آفتابگردان بو داده شد.

روی میز، قبضِ برق خانه را که از صندوقچه ی پستی داخل آپارتمان برداشته بود دوباره بلند کرد و به آن نگاهی انداخت. مبلغ ثبت شده را دوباره خواند و دوباره روی میز گذاشت. با خودش فکر کرد برای موسسات و کارخانجات چقدر برق مصرفی را حساب می کنند. حتما باید مبالغ پرداختی آنها  بالا باشد. یادش افتاد که  سالها قبل زمان جنگ و گرانی و کمبود انرژی خیلی ها پلمپ کنتور برق خانه ی خودشان را می شکستند و با سنجاق شماره ها را برمی گرداندند و با این اقدام غیر قانونی سبب می شدند که مامورینِ خوانش کنتورهای برق، مبالغ کمی را از روی شماره ها ثبت کنند و هزینه ی برق مصرفی، مبلغ خیلی کمی از آب دربیاید...

دوباره توجهش به تلویزیون معطوف شد. گلباش به تازگی از خانمش جدا شده بود و ترجیحا می خواست تنها و تنهاتر از سایر مواقع باشد. درحقیقت او تقاضای طلاق کرده بود چرا که اعتقاد داشت نباید زمان زیادی صرف جر و بحث و متعاقدکردن و توجیه کردن طرف مقابل کرد. زندگی زناشویی زورکی نیست و برای دوام ازدواج لازم نیست میدان مبارزه برپا کرد. انصافا همسرش هم با این مقوله با او همراه بود و بدون دردسر و با توافق کامل و بسیار دوستانه از هم جدا شدند.

هنوز وقت نکرده بود به سراغ یادگاری های ازدواج سابقش برود، و تکلیفشان را روشن کند. از همین رو هنوز عکس دو نفره ی او و همسر سابقش روی میزِ زیر تلویزیون قرار داشت.

صدای زنگ موبایلش را شنید. یادش رفته بود از داخل جیب کتش بیرونش بیاورد. با عجله به طرف رخت آویز داخل راهروی ورودی رفت و موبایلش را از جیب کت در آورد. به اکران موبایل نگاه کرد و شماره ی ناشناسی را که روی صفحه ی موبایل افتاده بود دید. با اندکی تردید شاسی مکالمه را فشار داد و گوشی را روی گوشش گذاشت و گفت: بله بفرمایید! به یکباره صدای جیغ مانند زنی از آن طرف خط بلند شد و گفت: آقا خواهش می کنم به من کمک کنید! یک عده آدم های تبه کار من را تعقیب می کنند که کلکم را بکنند! گلباش با تعجب گفت: خانم اشتباه گرفته اید. حواستان هست چی دارید می گویید؟ آن زن بلافاصله و با همان جیغ و با التماس جواب داد آقا محض رضای خدا حرفهای من را باور کنید. من از ترسم یک شماره ای را اتفاقی و شانسی گرفتم بلکه یکی به من جواب بدهد و به دادم برسد.

گلباش کمی گیج شد و با تردید گفت مگر شما در این شهر کسی را ندارید دوستی آشنایی فامیل و خانواده ای که به کمک شما بیاید؟ زن جواب داد نه! یک عده گانگستر از سی و پنج کیلومتری این شهر از جاده ی شرقی من را تعقیب می کنند من هم وارد شهر شده ام و آنها را می بینم که دارند از پشت سرم می آیند و با ماشین آر.دی مشکی، خودروی من را تعقیب می کنند! گلباش هیجان زده شد و گفت: به شما شلیک نکرده اند؟ زن پاسخ داد نه! ولی چهار نفر مرد مشکوک سایه به سایه دارند تعقیبم می کنند. گلباش گفت چرا به طرف اداره ی پلیس نمی روی؟ یک کلانتری همین اطراف هست که اگر شما به آنجا برسید خلاص می شوید. زن جواب داد. من نمی دانم الان کجا هستم ولی چرا چرا از یک چهار راه رد شدم که وارد خیابان سمت راست شدم به اسم  خوشکلام.

گلباش سریع جواب داد زیاد از کلانتری دور نشده ای باید برگردی سر همان چهار راه  به اسم نجمی و به ضلع شمالی بروی  به خیابان نیلوفر آبی. نرسیده به پل عابر پیاده یک کلانتری قرار دارد و می توانی خودت را به آنجا برسانی مامورین به شما کمک خواهند کرد. باشه خانم؟

زن جیغ بلندی کشید و دیگر چیزی نگفت. مکالمه قطع شد. گلباش با هول و اضطراب شماره ی زن را گرفت ولی کسی پاسخ نداد. این کار را چند بار تکرار کرد ولی زن گوشی را برنداشت.

به یک باره فضای وهم آلود و سوال برانگیزی بر ذهن گلباش حاکم شد. این دیگر چه نوعش است؟ فکر کرد شاید سر به سرش گذاشته اند. چیزی به ذهنش نرسید. اصولا او زیاد با افراد دمخور نمی شد تا با او طرح صمیمیت و جفنگ بازی بریزند. جیغ گوشخراش زن در ذهنش پیچید دوباره شماره ی زن ناشناس را گرفت. اپراتور جواب داد شماره مورد نظر در دسترس نمی باشد.

مات و مبهوت به پذیرایی برگشت و موبایل را روی مبل انداخت و خودش هم در کنار مبل نشست. کمی ازپوست تخمه آفتابگردانهایی که شکسته بود روی میز شیشه ای ریخته بود و تلویزیون طبق معمول پیام های بازرگانی پخش می کرد. دگمه ی خاموش کنترل تلویزیون را فشار داد و به یکباره خانه ساکت شد. در درونش غلغله و آشوب برپاشده بود. خودش را قانع می کرد که این قضیه از نوع مسخره بازی های آدم های عاطل باطلی است که کارشان فقط سر به سر گذاشتن مردم و خندیدن به ریش دیگران است.

ساعت را نگاه کرد شش و نیم بعدازظهر بود و هوا تاریک نشده بود.خورشید داشت غروب می کرد ولی تا تاریکی هوا شاید یک ساعت دیگر وقت مانده بود. تصمیم گرفت بیرون برود و چرخی در اطراف بزند. با تردید پیش خودش گفت شاید طرفهای چهارراه خوشکلام برود شاید واقعا اتفاقی جنایی پیش آمده باشد و چیزی دستگیرم شود.

بیرون رفت. با اتوموبیلش به خیابان خوشکلام هم سری زد، علیرغم ترافیک سنگین، ظاهرا همه چیز آرام بود. هیچ اثری از زد و خورد و تصادف و آدم ربایی نبود. هوا حسابی تاریک شده بود و گلباش که هنوز آثار کلافه گی در ذهن و اعصابش وجود داشت به یک  رستوران رفت که شام بخورد. ازپشت شیشه ی مقابلش در داخل رستوران مرتب حرکت و رفت و آمد آدم ها و ماشینها را نظاره می کرد. چیپس و استیک را نیم خورده گذاشت و چند قاشق سوپ پیاز خورد. ذهنش درگیر قضیه ی تلفنی بود که زنی ناشناس به او زده بود. نمی توانست بی تفاوت باشد. تصمیم هم نداشت به کسی چیزی بگوید. چون بلافاصله با لحن عاقل اندر سفیه به او جواب می دادند: از همان مزاحم های تلفنی و علاف همیشگی هستند.

از رستوران بیرون آمد. داخل اتوموبیلش احساس امنیت کرد. پخش ماشینش را روشن کرد. آهنگ ملایمی را که یک سیاه پوست آمریکایی دهه ی شصت میلادی خوانده بود گوش می کرد.لحن عاصی و خسته "رِی چارلز" مقداری اعصابش را آرام و متمرکز کرد. به خودش آمد و مصمم شد این قضیه هر چند جدی یا مسخره باشد باید در حاشیه گذاشته شود. مسئله ی دیگران است و به او ربطی ندارد. اگر ماجرای آن زن واقعی باشد کاری از دست او بر نیامده است و تازه لطف کرده بود گوشی را نگذاشته و مکالمه را قطع نکرده  بود. حتا اگر با عجله و سرعتی غیر ممکن خودش را آماده می کرد و سوار ماشین می شد و با سرعت دویست کیلومتر در ساعت هم  می راند باز به او نمی رسید. گفتگوی آنها تنها کمتر از سی ثانیه طول کشید و دیگر هیچ. تازه از همان لحظه که تماس قطع شده بلافاصله زنگ زده ولی طرف مقابل گوشی را برنداشته است. پس جایی برای عذاب وجدان کشیدن و شماتتِ غیرت کردن و سرزنش کردن عواطف انسانی نمی ماند. از سوی دیگر اگر عده ای بیکاره خواسته باشند با مزاحمت تلفنی و از سر لودگی و اتفاقی شماره ی او را گرفته باشند و این بازی احمقانه را در آورده باشند باز هم باکی نیست. مزاحم تلفنی هستند و تمام شد رفت پی کارش...

وقتی خودرو را داخل پارکینگ پارک کرد تقریبا تمام دل آشوبه هایش از بین رفته بودند. وارد خانه اش شد. مطابق معمول لباسهایش را در آورد. پیژامه پوشید. جلوی روشویی و آینه ی توالت مسواک زد. پس مانده ی تخمه آفتاب گردانهایی خورده شده ی بعد از ظهر را برداشت و در سطل آشغال آشپزخانه خالی کرد. سایر تمیزکاری های معمول ظرف و ظروف را انجام داد. لامپ ها را خاموش کرد.احتیاجی به کوک ساعت نداشت. ساعت بیولوژیک بدنش منظم کار می کرد و همیشه قبل از شش و نیم صبح بیدار می شد.

شب را بدون روئیا و کابوس احتمالی خوابید و صبح از خواب بیدار شد و پس از صرف صبحانه لباس پوشید و هفت و سی و پنج دقیقه در خانه اش را باز کرد و به طرف پارکینگ رفت. باید ساعت نه صبح به دادگستری می رفت چون موکلش در همان ساعت جلسه ی دادرسی داشت. نگرانی خاصی در کار نبود و همه چیز را مرتب کرده بود. لایحه و دفاعیه را تنظیم کرده و دیروز بعد ازظهر در دفتر کارش با موکلش که یک نویسنده بود و یکی از ناشرین آثارش، قسط آخرحق تالیفش را پرداخت نکرده بود حسابی مشاوره کرده بود.

وقتی ماشین را از پارکینگ بیرون آورد و در حیاط را باز کرد نگاهش به یک افسر و دو ضابط دادسرا افتاد که در مقابل درب خانه اش ایستاده بودند. با شَم تیزش همه چیز را دریافت اما خونسردانه گفت: امری داشتید جناب سروان؟ ستوان دوم جوانی که تک و توک موهای سفیدش از زیر کلاه فرم پیدا بود از جیبش نامه ی دادستان را بیرون آورد و گفت: حکم دستگیری شما از نهاد دادستانی صادر شده است.کاغذ را از پلیس گرفت و نگاه کرد. در حکم آمده بود: "متهم: آقای الف.ی پیشه: وکیل پایه یک دادگستری، نوع اتهام: مظنون به مشارکت درتبه کاری. برای ادای توضیح  پیرامون همکاری با خانم م.ص متهم ردیف اول. به علت حساسیت و اهمیت موضوع (تبه کاری)، محل سکونت متهم تفتیش و بازرسی کامل گردد... دستش را جلو آورد و یکی از ضابطین دستبند به دستش زد. در اثنایی که دستبند به دستش زده شد بی اختیار گفت: همیشه پیش از آن که فکرش را بکنی اتفاق می افتد! افسر گفت: چیزی فرمودید قربان؟ جواب داد نه ولی باید موکلم و قاضی پرونده ای که ساعت نه با او جلسه ی دادرسی داریم از نرفتن من به جلسه مطلع شوند. دوباره دستبند را باز کردند و او با تلفن موکلش و قاضی را از نرفتنش مطلع کرد و تنها به این گفته اکتفا کرد به دلیل فورس ماژور... وقتی این را گفت خنده اش گرفت... نیم ساعتی را که ماموران تفتیش صرف بازرسی منزلش کردند بسیار عذاب آور بود. فقط دوست داشت به دادسرا برسد و شرح ماوقع را از قاضی تحقیق بشنود. بالاخره بازرسی منزل تمام شد و فکر اینکه دوباره باید خانه را مرتب کند مایوس و درمانده اش کرد.

در دادسرا به او گفته شد: یک خانم به نام م.ص را که از بزه کاران خطرناک و تحت تعقیب بوده دستگیر کرده اند. آخرین شماره تلفنی که روی موبایلش  وجود داشته شماره ی موبایل جنابعالی بوده است و مهمتر اینکه ایشان اعتراف به آشنایی و همکاری با شما نموده اند. بنابراین باید در باره ی این ارتباط تلفنی و همچنین ارتباط شما با بزه کار توضیحات واضح و روشن ارائه بدهید تا پرونده ی این ماجرا به دادگستری رفته و در آنجا تکلیف شما با خانم م.ص روشن شده و اگر بی گناه باشید تبرئه و اگر همدستی شما با نامبرده محرز شود مطابق قوانین مربوطه مجازات شوید.

او در هم ریخته و عصبی یکایک سوالات قاضی ویژه(کمیسر) را توضیح داد. هر آنچه را  که پیش آمده بود توضیح داد و شاهد مدعایش را موبایل خود و شماره های ورودی و خروجی موبایل را نشان داد...

ظاهرا تمامی شواهد علیه او بود.او را به زندان عمومی و در بند مجرمین و محکومین به جنایات سنگین محبوس کردند.

گلباش آنقدر درایت داشت که باید بداند او اکنون یک متهم به تبه کاری است و باید در دادگاه از خود دفاع کند.ولی از یک چیز بسیار عصبی شده بود و اینکه چرا من؟ چرا باید این اتفاق برای من پیش بیاید. وقتی به این قضیه فکر می کرد نمی توانست آه از نهادش بر نیاید. چرا آن زن یک شماره تلفن پس یا پیش را نگرفت تا این بلا بر سر او نازل نشود. از طرف دیگر پرونده ی موکلینش چه می شد؟ اعتبار و حیثیت شغلی اش و پایگاه اجتماعی اش را که خراب می شد چگونه باید بازسازی کند تازه این در صورتی بود که تبرئه می شد اگر ارتباط او به هر دلیل موجه یا ناموجه اثبات می شد مجازات وحشتناکی در انتظارش بود....

چند روز بعد در محکمه و در جلسه ی دادرسی حاضر شد.در این چند روز که در زندان بود بهت زده و اخمو به یک نقطه خیره می شد و چیزی نمی گفت. با آن حالت جدی و عبوس و اخمو هیچ کس حتا بد قِلق ترین محبوسین در بندِ زندان به او نزدیک نمی شدند. گوشت تلخیِ بی غایت او همه را عاصی کرده بود حتا آنها هم از خدا می خواستند هر چه زودتر تکلیفش روشن شود و از این بند برود چون فضای زندان را برای زندانی هایی که مدتها بود در آنجا به سر می بردند و با آن خو گرفته بودند به صورت محبس تنگ و عذاب آوری ساخته بود...

 بالاخره روز دادرسی رسید و قبل از اینکه عازم دادگاه شوند وکیل تسخیریش به او گفت که: شواهدی در دست دادگاه وجود دارد که تا حد زیادی بی گناهی شما را ثابت می کند و اینکه آن خانم که ابتدا شما را همدست خود می خواند بعد از بازجویی های بعدی و ارائه ی دلیل محکم و غیر قابل انکار اعترافش را درباره ی آشنایی با شما پس گرفته و از آن لحظه به بعد اسم شما را با عنوان" مَردَک مزاحم" معرفی می کند وقتی علتش را پرسیده اند گفته که شما باعث لو رفتن او درپیش پلیس شده اید! گلباش پرسید من چطور باعث لو رفتن او شده ام.وکیل تسخیری گفت: تلفن های ممتد شما باعث مشغول شدن خط موبایل ایشان شده و نهایتا دوستان گانگسترش نتوانسته اند به موقع با او مرتبط شده ازجمله سَرکرده ی این باند تبه کاری. از قرار معلوم تلفن همراه او مدتی بود توسط پلیس کنترل و استراق سمع می شد اما او را نمی توانستند دستگیر کنند چون در موقعیت ثابتی قرار نمی گرفت اما در لحظه ای که زن عامدا به شما زنگ زد تا صدایش در کنترلینگ پلیس ضبط شود و با این حقه بارها پلیس را گول زده بود و فرار کرده بود اتفاقا رئیسش به او زنگ می زند وشما هم چند بار با شماره ی زن تماس گرفته بودید و خط موبایل زن تبه کار را اشغال کرده بودید. ازسوی دیگر سرکرده ی باند هم مرتب به زن زنگ می زد و چون به علت ترافیک سنگین سَر شبها در موقعیت ثابتی در اطراف چهارراه نجمی قرار گرفت به همین دلیل او را توانسته اند رد یابی کرده و سه ربع بعد از تلفنی که آن خانم به شما زد رئیس آنها را دستگیرنموده و م.ص را هم بیست دقیقه بعد از آن مرد تبه کار دستگیر کرده اند. گلباش با معصومیتی آشکار پرسید من چه گناهی این وسط مرتکب شده ام؟ وکیل جواب داد: شما بی گناه بوده اما از بدشانسی در ماجرای ناخواسته ای گرفتار شدید.آن زن با گرفتن شماره ای اتفاقی و برای مشوش کردن خط تلفن خود در صورت کنترل صدایش توسط پلیس مخفی با شارلاتان بازی وانمود کرد که توسط تبه کاران تعقیب می شود... نمی دانم حتا شاید خواسته باشد شما را به عنوان گروگان به دام بیندازد و وبه عنوان وجه المصالحه مقابل پلیس قرار داده و از معرکه فرار کند.اما شما به علت فشار روحی ناشی از حس انسان دوستی چند بار به او زنگ زده اید.

گلباش بلافاصله جواب داد: اما من که موفق به مکالمه نشدم!وکیل جواب داد بله ولی اپراتور دیجیتالی شرکت مخابرات به علت نقص فنی در همان لحظه دچار اختلال شده و به طور اتفاقی ،سیستم دیجیتالی مخابرات، ارتباط شما را همچنان بر روی خط تلفن همراه م.ص قرار می دهد. بنابراین شما باعث شده اید که ارتباط شما فیکس بماند و تمامی خطوطی که در آن لحظه با آن خانم تماس می گرفتند معطل بمانند و صد البته این موضوع سبب کشف مکان سرکرده ی گانگسترها شده که اتفاقا در ترافیک چهارراه نجمی معطل مانده بود. جالب است بدانید که آنها در بخش کنترل کننده دیجیتال هم نفوذ کرده بودند و این باعث تاخیر در کشف موقعیت این باند خطرناک شده بود و م.ص که این موضوع را می دانست برای تشویش ذهن ماموران پلیس که صدایش را کنترل می کردند این سناریو را اجرا کرد اما شماره گیری چندباره ی شما و نقص فنی اتفاقی سیستم کنترل مخابرات ماهواره ای، سبب دستگیری این مجرمان باالفطره شد. به هر حال لازم بود شما را هم توقیف کنند و ارتباط شما را با این ماجرا کشف کنند.

گلباش آهی کشید و چیزی نگفت. در تمامی زمان دادرسی هم چیزی نگفت.تنها صورت جلسه ی دادگاه را امضاء کرد و پس از اعلام برائت به وی دوباره به زندان برگشت. او پس از تشریفات اداری معمول از زندان آزاد شد. به خانه اش برگشت.دلش برای خانه و ماشین و تلویزیون ال.ای.دی چهل و دو اینچش تنگ شده بود. وقتی واردآپارتمان مسکونی اش شد چیزی تغییر نکرده بود. داخل خانه به علت تفتیش ماموران دادستانی به هم ریخته بود. به یاد دلتنگی اش افتاد که موقع دستگیری اش به آن دچار شده بود. دلتنگی ناشی از ترس دوباره ی جمع و جور کردن خانه ی بعد از تفتیش... خنده اش گرفت. از خونسردی اش موقع دستگیری اش تعجب کرده بود. خودش بارها به موکلینش گفته بود که انسان بی گناه تبرئه می شود.این قانونِ حقیقت است. اما حالا خودش می دانست که این قانونِ حقیقت لطفش را شامل حال او هم کرده بود. وقتی به آشپزخانه رفت بی اختیار به طرف یخچال رفت درش را باز کرد.سراغ زالزالک ها را گرفت. زرد و قرمزبودند و هنوز می شد آنها را خورد... بی اختیار شروع به گریه کرد. به یاد دبستان و هیاهوی زنگ تفریح و بُدوبُدوی پسربچه ها و پس گردنی ها و هل دادن ها و قهر و آشتی های کودکی افتاد که پاک و بی ریا و بدون توطئه بودند.

بعد از دو ساعت همه چیز به حالت قبل از ماجرای مزاحم تلفنی برگشت. به موکلینش زنگ زد و آنها را توجیه کرد. ساعت نه شب به حمام رفت و دوش گرفت. شام سبکی خورد و چای و سیگار و اخبار یازده شب و بعد یک مسواک  مرتب و رختخواب و خواب....

داخل رختخواب قبل از اینکه خوابش ببرد فکر کرد که  دستهای گرم یک همسر چقدر گرم و دلپذیر است...فردا صبح  دوباره باید با موکلش به جلسه ی دادرسی می رفت... باید می رفت از حقوق او دفاع می کرد تا به لطف ضمانت اجرای قانون، به حق خود برسد.... یا شاید نه! در پسِ هر ماجرایی دوباره باید  خونسرد یا عصبی ،خندان یا گریان بود  ولی تجربه ی زندگی، هرگز انسان را رها نمی کند .به یاد شعری افتاد که موقع دستگیری اش در مقابل در خانه اش به افسر پلیس گفته بود: همیشه پیش ازآنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد... چشمانش را بست و قبل از اینکه فکر دیگری به مغزش خطور کند خواب مثل یک اتفاق در زندگی اش رخ داد.

کسی نمی داند و خود گلباش هم نمی دانست پیش از بیدار شدنش آیا اتفاق دیگری می افتد قبل از اینکه فکرش  را بکند؟