فارسی

آنهائی کە دانستند و آنهائی کە ندانستند

فرخ نعمت پور

اگر روزی دستانمان دوبارە بە آن خاک برسد، آن سئوال همیشگی را باز با خود خواهیم داشت: شما چگونە دانستید؟... و ما چرا ندانستیم؟ و البتە با جوابی کە دیگر جواب سال ٥٧ نیست. از آن جواب دیگر سالها گذشتە، و درست در همان سال، آن جواب هم مرد و هم دفن شد. مانند همە مردگان دیگری کە نمی خواستند بمیرند، اما مردند. مردگان عاشق زندگی،... مردگان عاشق بهشت روی زمین.

 

 

آنهائی کە دانستند و آنهائی کە ندانستند

فرخ نعمت پور

آنهائی کە در ٥٧ چیزکی شدند، دانستند سالهای ٥٨، ٥٩، ٦٧، و ٨٨ را،... آن سالهای لعنتی حوادث دهشتبار را. و آنانی کە چیزکی نشدند در ٥٧، تنها در مورد سالهای ٢٠ تا ٣٢، ٥٠ و نیز کمی در مورد سالهای تاریخ میلادی دانستند، سال ١٩١٧ را می گویم. آنان هیچگاە ندانستند آن سالهائی را کە چیزکی شدندگان ٥٧ می دانستند! و برای همین تکرار رویای سالهای گذشتە، همراە چیزکی شدگان گشتند.

و اینکە آنان، چیزکی شدگان سال ٥٧، چگونە دانستند سالهای بعد را، خود سئوال بزرگی ست. وحی آمد، در کتابهای مقدس آمدەبود، یا ملائکەای در خواب گفتە بود،... کسی نمی داند. تنها می دانیم کە آنان دانستند. و هنوز در اندیشە این دانستن، می نویسیم، می خوانیم، می اندیشیم و سالهای تاریخ را ورق می زنیم.

و چە تفحص بیهودەای! زیرا کە هیچگاە نمی توان در مورد دانندگان آیندە دانست از طریق فحص و جستجو در گذشتە. در واقع می بایست همان موقع، در همان مقطع ٥٧، می دانستیم. دانستنی از جنس زمان حال. و چە سالهائی دیگر از آن زمان گذشتە است. سالهای زندان، شکنجە، کشتار، تبعید و مهاجرت. سالهائی کە دیگر تنها زمان و عدد نیستند، بلکە کیفیتی اند از جنس رویاهای بشر،... رویاهای ماندگار بر فراز تاریخ، بدون ابتدا و انتها،... چیزکی از خمیر زندگی.

اگر روزی دستانمان دوبارە بە آن خاک برسد، آن سئوال همیشگی را باز با خود خواهیم داشت: شما چگونە دانستید؟... و ما چرا ندانستیم؟ و البتە با جوابی کە دیگر جواب سال ٥٧ نیست. از آن جواب دیگر سالها گذشتە، و درست در همان سال، آن جواب هم مرد و هم دفن شد. مانند همە مردگان دیگری کە نمی خواستند بمیرند، اما مردند. مردگان عاشق زندگی،... مردگان عاشق بهشت روی زمین.

آنهائی کە دانستند آیندە را، از گذشتە ندانستند، و آنهائی کە ندانستند آیندە را از گذشتە دانستند. و نسلی را باید کە هم گذشتە را بداند و هم آیندە را! نسلی از تبار خدا. برای زدودن آنی کە بە نام خدا دانستن آیندە را بر نادانندگان حرام کرد.

و این تبار را چگونە می شود جست و پیدا کرد؟

شاید او جائی ست در سال ٥٧، و یا جائی همین حالا در سال ٩٤، و یا جائی میان ٥٧ و ٩٤. این خدا را چگونە می شود پیدا کرد؟ آیا کسی می داند؟ فریاد، مردمان! می شود کسی زبان بگشاید و بگوید؟ من می دانم می دانید، اما نمی گوئید! درست مثل آن سال، سال ٥٧، کە خدا را دیدید و اما لب برنیاوردید. لب برنیاوردید از ترس اینکە بگویند کە نە ندیدید، دروغ می گوئید. و آنانی کە می خواستند بگویند شما دروغ می گوئید، چیزک عجیبی در دستان داشتند از جنس تمامی خونهای تاریخ. و شما ترسیدید. آە از ترس!  

من بدنبال این خدا جاهای زیادی را گشتەام. البتە نە بە میل خود، بلکە بە میل او، بە میل چیزکی شدە سال ٥٧. او می داند کە من سرانجام او را پیدا می کنم، در جائی در این کرە کوچک نکبت بار خاکی کە آتش درونش بە بیرونش نقل مکان کردە است. و عجیب است کە او مرا بدنبال جستجوی خدا فرستادە است. شاید او هم خستە است، شاید از دارندگی چیزک ٥٧ بە نفس نفس افتادە است. آە، او بالاخرە دریافتە کە دارابودن چیزکی در جائی کە خدا خوشش نمی آید، چە مصیبتی دارد. او این مصیبت را چشیدە. او هر روز مجبور است این چیزک را در جائی پنهان کند. او از این پنهانکاری روح سرتاسر چیزکی شدەاش سابیدە شدە است.

و شاید تنها چیزکی از آن باقی ماندە است، از روح سرتاسر چیزکی شدە سال پنجاە و هفت،... سال پنجاە و هفت!