مطالب فارسی

سیارەای بدون شرق و غرب

فرخ نعمت پور

من هر شب در بالکن خانە رو بە دریایم، غرق در آسمان، بە این می اندیشم کە اگر مریضی بە رفیقم فرصت می داد و سفر بە من، هنگامی کە بحث مثلا بر سر کانت بود چە جوری او می خواست جرات و فکر را بە او هم وصل کند، اوئی کە عاشق این وصل کردنها بود. 

میانجی سرخپوست

فرخ نعمت پور
شایدم دیوار صلابت انتخاب، می فهمی کە منظورم از صلابت انتخاب چیە؟... نمی فهمی! خب بذار برات بگم! منظورم اینە کە در زندگی هر آدمی یک دیوار اندرونی وجود دارە کە بر اساس آن در جریان زندگی اش انتخاب می کنە، انتخاب می کنە و بعد بر آن تکیە می زنە، برای تمام عمرش. 
 

همزاد

فرخ نعمت پور
یک بار سعی کردم آن اولین ماە بهار را با اولین ماە بهار آن شهری گرە بزنم کە مدتی بود در یکی از هتلهای قدیمی و متروکە آن اتراق گزیدە بودم. در تنهائی اتاق، در عصر یک روز بی اسم و مسما، از پنجرە بە بیرون نگاە می کردم. 

سه خواهر و دیگران

فروزان جمشیدنژاد
 
دلایل ماندگاری چخوف بسیار ساده است. او و قهرمانانش بسیار شبیه به ما هستند. گاه ترحم برانگیزند و گاه خنده دار. گاه عاشق پیشه و سودایی و گاه یکسره در بند نوستالژیایی پوچ و همگی کم و بیش درگیر ملالی عظیم و غیرقابل انکار. 

احساس فاجعە

فرخ نعمت پور
من در این سالهای آخر، از زمانیکە کم کم احساس کردم کە باید بە یک سفر طولانی بروم، یکدفعە و بطور غیرمنتظرەای بە تلفیق این دو علاقەمند شدم. البتە این جوری هم نیست کە از هر کدام فقط یک نمونە توی ساکم باشد، نە، برعکس. نمونەهای متفاوت داشتەام، و دارم. 

هوای خوب

فرخ نعمت پور
تصمیم گرفتم کە صبحانە را (البتە چە عرض کنم، اگر بشود کماکان اسمش را صبحانە گذاشت. بشر دوست دارد اولین وعدە غذائی روزانەاش را بمحض بیدار شدن صبحانە بنامد!)، همانجا در بالکن صرف کنم. ارضای یک غریزە در حین ابراز وجود یک حس استاتیکی. و نتیجە ادغام این دو چە می شود؟ 

معمای جنون ون گوگ

الیستر سوک
نینکه باکر مصمم است به رواج این نظریه پایان دهد که گویا دلیل عظمت ون گوگ به عنوان یک نقاش بیماری روحی او بوده است. "همه این ریشه های پیچ در پیچ و آزرده تابلوی "ریشه های درخت" را به یک نقاشی عاطفی و پریشان بدل کرده اند. ولی این نقاشی محصول یک ذهن مجنون نیست. 

بازگشت از جبهە

فرخ نعمت پور
سینە راە می شکافت، و دشتها و کوههای بیشتری نمایان می شدند. آنجا در خانە، هنوز بودند شبح کسانی در انتظارش. و چە احساس خوبی. آنها وجود او را می خواستند، درست مانند آن وجودی کە او چند لحظە پیش از خدا پیش خود تصور می کرد. و براستی آدمها چقدر گاهی فقط تو را می خواهند برای اینکە فقط توئی و نە چیزی بیشتر.

جادە تمدن

فرخ نعمت پور
 خیلی سریع حالت عادی خودش را بازیافت، با تبسمی خفیف بر لب کە ویژە این نوع مواقع است، و چهرەای مصنوعا شاداب گفت: "جادەها و مردم، گاها ما را فراموش می کنند، اما ما نە!"