فارسی

امان از داریوش

از کردی: آزاد کریمی

 امان از داریوش! کە با ترانەهایش ترا بە غربت دچار کرد و بهار سبز عمر ما را بە پاییز رساند. اما عزیز! برای اینکە بە سرنوشتی دچار نشوم کە در آن کسی را آزار بدهم مجبور بە این سفر شدم.  برای اینکە بعد از این، کسی بی بهانە و بی دلیل مرتکب آزار و شکنجەی روحی من نشود بار سفر بستم.

 

امان از داریوش، سوگند بە داریوش اعظم!

 کاروان رفیق

از کردی: آزاد کریمی

هفتەی پیش دوست عزیز و ادیب و با احساسم ماجد نوری از سوئد با من تماس گرفت و از من خواست کە نامەی دوست ناکامش را کە بار ادبی و رمانتیک دارد از طریق فیسبوک خودم منتشر کنم، نامەای کە پس از سالها از پاکت ممهور شدە توسط نویسندەی آن "کاروان رفیق" بە دست ماج نوری باز می شود و او هم بلافاصلە تصمیم می گیرد آن را برای من بفرستد تا بندە آن را منتشر کنم.

با دل و جان نامە را هفتەی گذشتە در فیسبوک شخصی ام منتشر کردم، البتە ماجد از من قول گرفت کە ترجمەی فارسی آن را هم منتشر کنم.  برای احترام بە دوست از دست رفتەاش کاروان رفیق کە در کمپ پناهندگان در یونان در سال ١٩٩٥ بە شکل مرموزی ناپدید شد و تنها لباسهای خونی او در کنار دریا پیدا شد ماجد گرامی تصمیم گرفت کە این نامە علنی و منتشر شود. این تنها کاری است کە یک دوست می تواند برای جاودان ماندن نام و یاد دوست ناکامش انجام دهد. متاسفانە تا کنون خبری از کاروان رفیق در دست نیست و مسلما پیداست او کشتە شدە و جنازەی او بە دریا پرت شدە است. پس از کاروان کە نویسندەی نامە بود و ماجد کە نامە نزد او بود و قرار بود کە نامە را بە دست عشق او برساند من نفر سوم بودم کە نامە را دیدم و خواندم و نفر چهارم تمامی کسانی هستند کە این نامە را در صفحەی فیسبوک من دیدند و خواندند.

کاروان رفیق زندە نیست و دلبر او ازدواج کردە است و دارای فرزند است. سلیمانیە اما با درختان توتش هنوز زندە است اما بدون کاروان رفیق.  دوست ندارم بیشتر از این دگرگون شوم. از این رو ترجمەی این نامەی عاشقانە را بە روان نویسندەی ناکام آن یعنی کاروان رفیق جوانمرگ و یاد عشق پاک او تقدیم می کنم کە من هم مانند شما قرار نیست اسم او را بدانم و لازم نیست با ماجد نوری در عذاب دانستن نام دلدادە ی کاروان شریک شویم. این راز باید در سینەی ماجد نوری محفوظ و سربە مهر بماند. تا ابد. برای اینکە ماجد دوست صمیمی و رازنگهدار کاروان است .

آزاد کریمی، نروژ

 متن نامەی "کاروان رفیق" با عرض پوزش از روح پاکش برای مرگ غریبانەاش، کە اکنون پس از بیست و پنج سال پنهان نگاهداشتن، مهر از آن می گشایم و برای اولین بار منتشر می کنم.

ماجد نوری- سوئد

افسانەی این دل دیوانەام در چشمانش حالتی ناخواستە داشت... جان! می دانم با خواندن این نامە، شاید چشمانت اشک آلود و بارانی شود و از من متنفر شوی. می دانم کە خواهی گفت: همین! این عادت مردهای کرد است! غرور و بی وفایی نسبت بە دلبر! دراوج عاشقی و احساس دوست داشتن، بە فکر دوری از دلدادە می افتند، خودخواهانە راە فراق در پیش می گیرند، ترک دیار می کنند و اگر بازگردند ملاطفتی بە دلبر ندارند. سوگند بە داریوش اعظم! بە آن داریوش ی کە مرا بە "ازخودبیگانگی" دچار و آشنا با واژەی "غربت" کرد... آن داریوشی کە زیبایی چشمان ترا بە من فهماند. تردیدی نداشتە و ندارم ازآن لحظات عاشقانە کە با تو بە سر بردم دراین دورەای کە مجادلات سیاسی و لفاظی ، خون از کالبد مردم جاری می سازند، هر آنچە رنگ در طبیعت وجود دارد در تو پیچیدە است، عاصی ازسیە روزی پیرامون تو و خودم کە آگاهانە چ بلا و مصیبتی بر شهر و مردم من هستند. من معمولا درحین کار وقتی موی سر مشتریها را کوتاە می کردم بە یک چیز می اندیشیدم: مخیلەی زیر پوستەی این کلەها بیشتربە آگاهی و هشیاری علاقەمند است یا بە سوز و گداز عاشقانە یا چیزی دیگر؟ توهموارە بە من می گفتی: ای کاروان دیوانە! بیفت دنبال هشیاری، دنبال من نیفت! در عوض من با نفس گرم تو سرمست می شدم و کنترل ارادەام از دست هشیاری ام خارج می شد.  سوگند بە داریوش اعظم! آن داریوش اعظمی کە هراس را برایم آوردە است: بە سال ٢٠٠٠ نرسیم ونابود شویم از فرط بی وجدانی و بی احساسی. از آن روزی کە زیر راەپلەی خانەی خالە... برای اولین بار از لبان میگونت جام بوسە نوشیدم، هرآنچە شراب در دنیاست برهشیاری ام ریختە شدە است.  وقتی کە با خواهرم... از طرف... دعوت شدیم برای شب شعر" هیوا قادر"، یادم می آید هیوا گفت: امشب، شعر من مانند آستین بلند پیراهن مادر است، تا وقت گریە کردن گرە اش باز نمی شود. از آن روز در آستین بلند پیراهن ننە... می نگرم و با خودم می گویم: پنداری بە جای فلوس و شکلات، تار موهای ترا در آن جاسازی کنم کە با بوی عطر زنانەی توکە در آن پیچیدە است و تو با نامەهایت برای من می فرستادی بلکە بوی ریحان مادرم با عطرزنانەی تو با هم در آنجا محفوظ باشند تا زمانی کە با گریەای سرشار از غربتزدگی برگردم و آنها را از لای آستین بلند باز شدەی مادرم بنگرم. من بە حس ظالمانە ام معترف هستم کە تو و مادرم و خواهرم... را ترک می کنم. اگر بخت با تو یار بود و جوانمردی را شناختی کە یاد من را برایت تداعی می کند و حس کردی کە احساسی برایت دارد، تردید نکن و عاشقش شو! کسی چە می داند شاید من هم در دام عشق یک چشم سبز افتادم و یاد ترا از ذهنم بزداید!  دوستم... می گفت: دوری و بدقلقی مداوم و سوظن، آفات سە گانەی مرگباربرای احساس عاشقانە هستند!  اولی و دومی را داشتیم و اغلب باهم دعواهای بی معنی می کردیم، مثل "جیکل و فیکل" و سومی هم بە آنها اضافە شد. شاید با "پیرمرد" شاعر و "مولانا نقشبندی"، سە نفر با هم - روزی- بە محلەی چهارباغ برگردیم و هر کدام از ما برتنەی درختان توت این شهر شعری در باب بی وفایی خود نسبت بە دلبرانمان بنویسیم. آن وقت تو می آیی و می گویی: امان از داریوش! کە با ترانەهایش ترا بە غربت دچار کرد و بهار سبز عمر ما را بە پاییز رساند. اما عزیز! برای اینکە بە سرنوشتی دچار نشوم کە در آن کسی را آزار بدهم مجبور بە این سفر شدم.  برای اینکە بعد از این، کسی بی بهانە و بی دلیل مرتکب آزار و شکنجەی روحی من نشود بار سفر بستم. برای اینکە پسرعمویت... بیشتر از این مرا تهدید نکند و مدام سرکوفتم نزند "بردەی حزبی!" بار سفر بستم برای اینکە بتوانم خودم را پیدا کنم تا دنیا را هم بهتر بشناسم. سفر کردم!  اگر بە مغازەی "عموقادر" بقال رفتی، ببین آدامس "بوبی" دارد یا نە؟ اگر هنوز آدامس بوبی داشت بخر و کارتون داستانی داخل آدامسها را جمع کن و بە یک بچە بدە، برای اینکە از آن شهری کە توی دوست داشتنی در آن زندگی می کنی متنفر نباشم. باری من می روم و نمی دانم کی و چگونە برمی گردم و علاوە بر این نمی خواهم چشم انتظار سالهای دور و دراز برگشتن و برنگشتن من باشی. آدم سرکشی هستم! اینبار بە حرفت گوش می کنم و بیشترمحتاط خواهم بود. نمی دانم آیا با عشق پیش تو برمی گردم یا نە! چشمان مادرت و... خانم و... جان را می بوسم. امان و امان دلها در سینە سنگند در دل شب چشمان غم آلودەات را بر در نیاویز من آتشی بودم و اکنون خاکسترم بر جای ماندە دیگر از دوری وطن هراسی ندارم.

عاشق بی وفا و طغیانگر تو: کاروان رفیق آرایشگاە مردانەی بازگر، ٩ آگست ١٩٩٥، سلیمانیە، کردستان

Bilderesultater for نامە عاشقانە هنر