فارسی

کبوتران ماندگار

رسول صفریانی

 

 و همزمان دستەای کبوتر در آسمان بالای سرم می چرخند. و فکر می کنم کە آیا واقعا می شود مبارزەکرد و باز زیست. یا شاید باید زیست برای اینکە مبارزە کرد. دوبارە بە کبوتران نگاە می کنم. آنان بجز آسمان و زمین جائی دگر ندارند.

 

کبوتران ماندگار

رسول صفریانی

از محل کارم تازە بیرون آمدەبودم. قدمهایم مرا آرام آرام با خود می بردند. سرم بە موبایلم گرم بود. داشتم آنرا از حالت صامت درمی آوردم کە  صدائی از پشت سر سلام داد. صدا آشنا بود، چنان آشنا کە بدون معطلی در حالیکە بە طرفش برمی گشتم، سلام را جواب دادم. کامل کە برگشتم، دیدم کسی نیست! با عجلە نگاھی بە دور و برم انداختم، اما کسی در آن نزدیکی ها نبود. فکر کردم شاید خیالاتی شدەام، و یا اشکال از گوشھایم است. بە ھر حال سعی کردم خودم را قانع کردە و بە راھم ادامە بدھم. اما ھنوز چند قدمی بیشتر نرفتە بودم کە ھمان صدای آشنا مرا با نام صدا زد. ایستادم و سریع نگاهم را بە دوروبر چرخاندم،... ولی باز کسی نبود! آە، باز چە صدای آشنائی! صدا مرا با خود برد، بە سالهای سال پیش، بە خاطرات، بە آن دورھا، بە شھر دوران کودکی، نوجوانی و بخشی از جوانیم. ولی سریع بە خود آمدم و بە خودم گفتم کە نە این غیر ممکن است. این  یک اشتباە مغز است، اشتباهی کە بخش خاطرات را بی جهت فعال کردەاست. نە نە این غیر ممکن است کە صدایی را کە بیش از سی سال قبل شنیدەام امروز دوبارە در این گوشە کرە خاکی با ھزاران کیلومتر فاصلە بشنوم. تازە اگر صاحب صدا... در اینجا دوبارە صدا رشتە افکارم را برید و پرسید: اگر صاحب صدا چی؟

این بار با وجود آشنا بودن صدا، تنم لرزید و موھای بدنم سیخ شدند. یک جورھایی از عالم واقع بریدم، فشاری از جنس دستی کە مچم را گرفتە باشد بر دست چپم حس کردم، و من خودم را دیدم در حالی کە موبایل و کیفم را در دست راست و شانە راستم داشت ایستادە و خشکش زدە بود. زمان شکافتەشد. لحظەها چرخیدند،... سفری بی صدا در طول زمان. او نشستە در کنارم با آن صورت و سر گرد و دوست داشتنیش، و لبخندی  کە ھمچون شگفتن گل، زیبائی چھرە را دوچندان می کرد. از فردا می گفتیم، فردایی کە  آن روزھا غیر قابل پیشبینی بود. فردائی کە ھیچکدام از ما چیزی در موردش نمی دانستیم. فردا قرار بود اتفاقی بیافتد. او گفت کە می خواھد بە رفقای کوە ملحق بشود. او از دستگیری تعدادی از رفقا گفت کە  ظرف روزھای اخیر دستگیر شدەاند و اینکە اینھا بعد از عملیات شھری بە صورت اتفاقی دستگیر شدەبودند. اینک ھمان جا با ھم نشستەایم،... بعد از سی سال. او در کنارم، و من نگران از اینکە کسی ما را ببیند و یا صدای ما را بشنود. او گفت نگران نباش نە کسی ما را می بیند و نە کسی صدایمان را می شنود، چون تو در واقع ھمان جایی کە دیدمت ھستی. ھاج و واج پرسیدم ولی چرا اینجا باید بشینیم و حرف بزنیم؟ نە من و نە تو دیگر بە اینجا تعلق نداریم، یا دست کم دیگر اینجا زندگی نمی کنیم، چرا ھمانجا کە مرا دیدی باھم حرف نزدیم؟

ـ ترا نمی دانم، ولی من ھنوز و تا ابد ھم متعلق بە این آب و خاکم. در ضمن اینجا آخرین محل ملاقات من و تو بود و بعد از آن ھر کدام در مسیری افتادیم. از نگاە من زمان و مکان پاک شدە و ھمە چیز را با آخرینھایشان دارم.

ـ  ولی سی سال زمان زیادیست، ھمە چیز عوض شدە حتا آدمھا و شھر و حال و ھوای آن یکسر تغییر کردە. خودت می دانی کە من ھم دیگر اینجا نیستم، البتە سالھاست کە من دیگر اینجا زندگی نمی کنم، بە ھمین دلیل الان دیگر کسان زیادی را اینجا نمی شناسم. آنھایی کە آن زمان با ھم بودیم دیگر اینجا نیستند. تعدادی متل خودت کشتە شدند و بقیە ھم پراکندە در سطح جھان.

 ولی من ھنوز گیج و منگم. انگار خواب می بینم. و او گفت کە خواب نمی بینی ولی چندان ھم در عالم مادی نیستی. یک جورھایی بین خواب و بیداری قرار گرفتەای. بعد کم کم بە خودم آمدم، انگار داشتم حضور نامرئی او را قبول می کردم و از توھم و اشتباە مغز بیرون می آمدم، گفتم من داشتم بە این فکر می کردم کە اگر صاحب صدا زندە بود آدم می توانست فکر کند کە شاید او ھم گذرش بە اینجا افتادە.  گفت می دانستم چی فکر می کنی، برای ھمین تا اینجا ترا کشاندم کە بھت بگویم احتمال رسیدن زندەھا بە آنجا کمتر از ماست. ما دیگر مرزھای ساختگی و تقسیم بندیھای روی کاغذ و نقشەھا را بە رسمیت نمی شناسیم. بە ھر جا کە بخواھیم می رویم.

ـ ولی چطور شد سراغ من آمدی؟ این ھمە فامیل و رفیق کە ھمینجا توی ھمین خاک نزدیک خودت زندگی می کنند، یا آنھای دیگر کە در اقصا نقاط دنیا پراکندە شدەاند،... چطور بە سراغ آنھا نرفتەاید؟

ـ  از کجا می دانید سراغشان نرفتەام؟ این کار را کردەام ولی شاید بە شیوەھای دیگر از جملە رفتن در خوابشان. جدا از این ھمان طوری کە گفتم دیگر  دوری و نزدیکی جغرافیایی برای من معنی ندارد، ولی بیشتر آنھایی کە شما منظورتان است آنچنان بە زندگی روزانە مشغولند کە بارھا با آنها حرف زدەام، ولی اصلا نشنیدەاند! ھمین اواخر پیش ناصر رفتم و خواستم کمی با او حرف بزنم، ولی بە خاطر گرفتاری و دل مشغولیھایش گوشش ھیچ صدائی را جز صداهای دیگر از جملە پول نمی شنود، بسیاری هم کە از ما اسم می برند تنها برای استفادە ابزاری از ماست.

سکوتی عمیق. و من فقط نگاھش می کردم. ھمان چھرە گرد و سفید و لپھای برجستە با تەریشی سیاە دورش، و چشم و ابروی بە غایت سیاە کە جذابیت خاصی بە صورتش می بخشید. البتە لبخند نرم و لطیفی کە بە سان نسیم صبگاھی طراوت دیدارش را دوچندان می نمود. و دقیقا ھمان لباسھای آخرین دیدار کە بر روی ھمین دو پلە در پائینی خانە پدریم کە رو بە خیابان باز می شد.

سرم را بە دوروبر  چرخاندم و خیابان ھمان بود، ھمان خیابان سی سال پیش و خودم را با ھمان لباسھا دیدم کە ھمیشە آن روزھا در چنین لحظەای از روز، تنگ غروب، جیبھایش پر از خبرنامە و یا فیکساتور رنگ فشاری برای شعار نویسی بودند. دوبارە نگاھش کردم، او را می گویم. او کە مرا صدا زدە بود و تا اینجا کشاندە بود. نگاھش می کردم و فکر می کردم کە چرا نباید او با ما و ھمە آنھایی کە تا امروز زندەایم نباشد. این چە مبارزەای بود کە ما کردیم، چە چیزی در این دنیا ارزشمندتر از خون این عزیزان بود کە ما می خواستیم بە دست بی...  ولی او فکرم را قطع کرد و ادامە داد:

آن موقع ما اھداف و رویاھایمان را با ارزشتر از جانمان می دانستیم. ما برای مردن رقابت می کردیم. و این رقابت حتی در جبهە دشمن ھم بود. ما نیروھای دشمن را می دیدیم کە چگونە رمەوار بی مهابا برای شکست ما جانشان را می دادند. ما مبارزین، زندگی را برای اھدافمان می دادیم و می مردیم. ما می مردیم برای آرمانھایی کە کسی آنرا ندیدە و لمس نکردە بود. ما آزادی می خواستیم و برای آن مردیم و بعد از ما ھم کسی  آن را ندید.

و من اضافە کردم کە ھزینە این مبارزە بیشتر از ھدفش بود. ما آزادی و آرمانھا را برای چە کسانی می خواستیم. نسل امروز بە کلی بر عکس ما فکر می کنند. نسل امروز دیگر نمی خواھد بمیرد. امروزیھا مبارزە می کنند برای بەدست آوردن حقوقشان کە در زندگی از آنھا بھرەمند شوند. مبارزە آنھا برای زندگی و زندە ماندن است. ما می مردیم برای حفظ اھدافمان و اینھا می کوشند برای رسیدن بە اھدافشان. نسل جدید نسل زندگی است و ھمە چیز را برای بھتر زیستن می خواھد، ما زیستیم برای مردن و اینھا می زیند برای زیستن.  

باز سکوت و نگاههای مبهوت، و نگاھھای من همزمان سیری ناپذیر و پرسان. من می دانستم کە فردا یعنی آنچە کە گذشت؛ و چنان تلخ گذشت کە از ھمین حالا با گوشت و استخوان تلخی را حس می کنم. اینک می دانستم کە من باید درد بی درمان شکنجە را با تک تک سلولھایم بچشم و بعد در سلولی نمناک با پاھای خون آلود و بە آماس نشستە تا فرداھا بنالم تا مبادا زبانم در افشا بچرخد. و او با تفنگی بر دوش کوە و سحرا و رودھا را دنبال مرگ بگردد تا خود را تسلیمش کند. آری مرگ، مرگی کە ھمگان از آن گریزانند و اینک مرگ گریزان از او. و در یکی از ھمین فرداھای زھرآلود او را مرگ فراری می یابد و درست در آن لحظەای کە او دیگر بە مرگ نیاندیشیدە بود، مرگ در لباس مردی روستایی کە بە ظاھر از آشنایان بود و اعتماد او را جلب کردە بود ولی مخفیانە با مرگ رابطە داشت و برای او کار می کرد، ھویدا می شود و از پشت خنجری بر پشتش فرود می آورد و او را از زمین و زمان جدا می کند تا مرگ آسودەتر بخوابد. آنروز خبر بر بال کبوتری از پنجرە کوچک زندان وارد شد و ھوای اتاق را چنان تنگ و سنگین کرد کە دیگر کسی نای سخن گفتن نداشت. و از آن بە بعد خاطرەاش کبوتری شد کە مدام در زندان در پرواز بود، کبوتری کە از بام ذهن این زندانی بە بام دیگری می پرید، و ھر زندانی کبوتربازی بود با فوجی از کبوتران کە گاە باھم کبوتر می پراندند و گاە جدا و برای خود. کبوترھا گوناگون بودند، ولی اکثرا کبوترهایی با جنس مشترک داشتند کە گاهگاهی آنها را با هم بە پرواز در میآوردند. . و آنان ھمە ساعتھا کبوتر می پراندند. کبوترهای بلندپرواز و کبوترهای کوتاەپرواز. و ما با کبوترھایمان زندەایم. تا کبوترھا ھستند ما هم هستیم و مرگ ھم عاجز از پروازشان است. این درست بر عکس شعر فروغ است کە می گوید 'پرواز را بە خاطر بسپار، پرندە مردنیست'. اینجا کبوترھا ماندنیند و ھیچ چیزی توان جلوگیری از پروازشان را ندارد. نە زندان، نە مرگ. با زندان کبوترباز و کبوتربازی بیشتر می شود و با مرگ کبوترھا بیشتر می شوند. 

غرق در خاطرات و سیر حوادثی، کە از آن روز بە بعد در ما ھر دو می گذشت، بودم و برای یک آن تمامی مسیر رفتە را تا امروز طی کردم، و تازە بە مکان زندگی امروزیم رسیدەبودم کە بە ناگاە تلفنم کە ھنوز در دستم بود زنگ خورد و مرا بە ھمان محلی کە صدا را شنیدە بودم بازگرداند. بر صفحە تلفنم شمارە عجیب و غریبی افتادە بود، ابتدا فکر کردم شرکتھای تبلیغاتی ھستند، بە ھمین خاطر در جواب دادن مردد بودم. ولی بعد فکر کردم کە معمولا تلفنھای ھوشمند این جور شمارەھا را اشغال نشان می دهند، اما در این مورد فقط یک ردیف شمارە بود و ھیچ نامی برروی نمایشگر آن بەچشم نمی خورد. بە ھمین دلیل با الو بفرما جواب دادم. با کمال تعجب دیدم صدا ھمان صدای آشنا بود!

ـ خندید و گفت چی شد، رفتی و دوام نیاوردی؟ دیدم چگونە در طول روزھای گذشتە برگشتی و مرا تنھا گذاشتی.

من کە باز خشکم زد، نمی دانستم کە باید خوشحال باشم یا بترسم. حسی خاص از جنس جریان برقی نسبتا قوی ھمە وجودم را در برگرفت و موھای بدنم را سیخ کردە بود. با مکثی طولانی گفتم کە من نرفتم بلکە زمان مرا ھمچون جاروی برقی در درون خود کشید و ناخواستە باز بە خودم برم گرداند.

ـ می دانم این وضعیت در روز درگیریم با مرگ برای یکی از رفقا پیش آمد. او ھم تا نصف راە آمد ولی انگار ھنوز زمان ولش نکردە بود و برش گرداند.

ـ نمی دانم، شاید چنین باشد، ولی تو چطور و از کجا شمارە مرا پیدا کردی؟ چطوری با من تماس گرفتی؟

بدون اینکە جواب سوالھا را بدھد، گفت بدرود می بینمت!

و من موبایلم را بستم و بی درنگ و ناخودآگاە کبوترهایم، کە اینک یکی دیگر بە آنها اضافە شدە بود را بە پرواز درآوردم و همزمان دستەی کبوتر در آسمان بالای سرم می چرخند. و فکر می کنم کە آیا واقعا می شود مبارزەکرد و باز زیست. یا شاید باید زیست برای اینکە مبارزە کرد. دوبارە بە کبوتران نگاە می کنم. آنان بجز آسمان و زمین جائی دگر ندارند.

Bilderesultat for ‫کبوتران پرواز‬‎