فارسی

سالهای جنگ (١)

فرخ نعمت پور

اضطراب درست آنجا شروع شد کە لااقل در میان آن چند تائی کە من می شناسمشان، دو نفرشان دست بە انتخاب زدند. از همان روز برادرم تصمیم گرفت بە سربازی برود، و من هم تصمیم گرفتم بە سازمان زیرزمینی یک جریان سیاسی بپیوندم. و از طرفی دیگر زن همسایە ما زخمی شد و پسر من هم سالهای سال بعد در خارج از کشور متولد شد. پنجاە بە پنجاە!

 

سالهای جنگ (١)

فرخ نعمت پور

چە سالی بود،... چە سالهائی بودند! باید می بودی و می دیدی! اما نبودی و ندیدی. البتە طبیعی هم است، آخر آن موقع کە تو بەدنیا نیامدەبودی. تو، تنها، جائی زندگیت را می گذراندی. حتی قبل از بودن در شکم مادرت. و نە من می دانم آن جا کجا است و نە تو هم چیزی توی خاطرت باقی ماندە است. البتە مهم نیست. مهم این است کە تو حالا هستی و می توانی ببینی و بشنوی و فراتر از این تا اعماق وجودت بعضی ماجراها را احساس کنی، و اگر هم تحمل کردی بعدا بازگویشان کنی.

آن سالها سالهای جنگ بودند. آرە خیلی سادە جنگ. و جنگ در واقع سادە است، چونکە می تواند درست مانند چیزهای دیگر در زندگی اتفاق بیفتد. ناگهان یک روز معمولی زندگی کە درست مانند روزهای قبل است و تو سر صبحانە نشستەاید و دارید با خانوادە نان و پنیر و چای شیرین می خورید، صدای غرش سهمگینی برمی خیزد، و آنگاە صدای انفجارهای مهیب کە زمین و زمان را چنان می لرزاند کە بعدها جداکردنشان بسیار مشکل و حتی محال می شود. و بە نظر من جنگ در واقع می شود همین قسمت آخر. بە جدا کردن زمین و زمان. تو باید سالهای سال بنشینی، و شاید برای تمام عمرت، تا بتوانی زندگی را درست بە شرایط قبل از صبحانە آن روز برگردانی. و البتە زهی خیال باطل! اگرچە اما بەناچار باید بە تلاشت ادامە بدهید، چونکە خیال قبل از آن صبحانە هیچوقت ولت نمی کند. هر جا می روی باهات است. آن لذت، آن آرامش و آن نسیم صبحگاهی کە از پنجرە نیمەباز می وزد، و مادر کە بوی تکرار امنیت می دهد. و تو می شوی آدم میان قبل از صبحانە و بعد از صبحانە. درست توی صبحانە گیر می افتی. و زندگی، این چنین هم طعم و بوی نان و پنیر می گیرد و هم طعم و بوی بمبها، هم طعم و بوی آرامش می دهد و هم طعم و بوی اضطراب. آە، اضطراب! و این یکی از بدترین قسمتهای ماجرا است. و من اگرچە این را آن وقتها بخوبی احساس می کردم، اما تا سالهای سال بعد تا 'سارتر' فیلسوف فرانسوی را نخواندم بخوبی متوجە نشدم در چە وضعیتی بودم،... بودیم. البتە شاید تعجب کنید از سارتر صحبت می کنم. شاید بگویید کە اضطرابی کە سارتر از آن حرف می زند در مورد امکان انتخاب است و ربطی بە جنگ و ریزش بمبها بر سر سقف یک صبح قشنگ زندگی ندارد کە امکان انتخاب در آن اساسا وجود ندارد؛ و تنها شانس است کە وجود دارد. نە، لطفا عجلە نکنید! اضطراب درست آنجا شروع شد کە لااقل در میان آن چند تائی کە من می شناسمشان، دو نفرشان دست بە انتخاب زدند. از همان روز برادرم تصمیم گرفت بە سربازی برود، و من هم تصمیم گرفتم بە سازمان زیرزمینی یک جریان سیاسی بپیوندم. و از طرفی دیگر زن همسایە ما زخمی شد و پسر من هم سالهای سال بعد در خارج از کشور متولد شد. پنجاە بە پنجاە!

و جنگ اینجوری آغازشد و برای سالهای متمادی ادامە یافت.

من در مورد جنگ هم شنیدەبودم و هم خواندەبودم، و شاید تعجب کنید کە بگویم آن را هم دیدەبودم، البتە باید همزمان تاکید کنم از راە دور دیدەبودمش. از این آخری شروع کنم. من در یک شهر مرزی بدنیا آمدەام و زندگی می کنم، یعنی کردەام و یا،... یا بهتر است بگویم کردەبودم. شهری نزدیکی مرز عراق، با کوههای بلند سربەفلک کشیدە و جنگلها و مراتع سرسبز و خرم. و یادم می آید غروب یک روز را، همە اهالی محلە کم کم کنار دیواری کە کوچە ما را از مدرسە ابتدائی جدا می کرد، جمع شدند و بە افق خیرەشدند. ما بچەها کە بشدت مشغول بازی بودیم، توجەمان جلب شد و بە دنبال بزرگترها افتادیم و اگرچە قدمان نمی رسید، اما تلاش کردیم بە همان جائی خیرە شویم کە آنان شدەبودند. و افق ابتدا کە در میان الوان زرد و متنوع غروب خورشید غرق شدەبود، خیلی سریع جایش را بە دودهای غلیظی داد کە از میان کوهها بر می خواستند و در آسمان پخش و پلا می شدند. درست آن ور مرز کە شاید تنها دە کیلومتر از جائی کە ما در آن قرار داشتیم فاصلە داشت. و همە ما را، از بزرگ و کوچک، چنان سکوتی فراگرفت غیرقابل وصف. کوچە سوت و کور شد. چقدر طول کشید نمی دانم. و شاید تا غروب کامل این سکوت سهمگین طول کشید. درست تا زمانیکە شب و سیاهی، افق را پنهان کردند و دود بە بخشی از رنگ شب تبدیل شد. و گفتند کە روستاها را می سوزانند. گفتند سربازها هستند می سوزانند. گفتند جنگ است. و بوی جنگ در فضای شهر کوچک ما هم پخش شد.

و آن شب سر سفرە بحث جنگ بود. پدر خود را از بحث بشدت برحذر می داشت. پدربزرگ بی هیچ دلیلی خیلی سریع عصبانی می شد. مادر بزرگ و مادر بشدت مضطرب بودند. و نمی دانم بعلت عصبانیت های پدربزرگ بود، سکوت پدر و یا دود آن ور مرز. و تنها نسل جوان بود کە بە بحث ادامە می داد.

و من شب موقع خواب در رختخواب هی فکر کردم و هی غلت زدم. هی بە غروب و هی بە دود و هی بە شب فکرکردم. و چە خوب بود مادر آنجا بود. با بوی آشنای تنش و نفسهای گرم و اعتمادبخشش. و یادم آمی آید آن شب بخود شاشیدم. اولین شاشیدنم بعد از ترک دوران کودکی. و چقدر خجل شدم، و چقدر روز بعدش مادر با تعجب بهم نگاەکرد، و من چقدر بی جواب و بی هیچ توضیحی همین جوری ماندەبودم. و او مثل همیشە با مهربانی شلواری تازە برایم آورد، تشک و لحاف را شست و جلو آفتاب آویزان کرد و نفس عمیقی هم کشید. از آن نفسهای مادرانی از جنس او، و چە بسیارند.

من آن غروب و آن صبح فردایش نمی دانستم کە در واقع فاصلە چندانی میان ما و آن دود نبود، نمی دانستم کە آن دود، یک روز صبح زود، درست هنگام صبحانە، سالهای سال بعد وارد خانە و شهر ما می شود. من نمی دانستم آن دود آنجا پشت کوهها خوابیدە است و جائی خودش را پنهان کردەاست. و سالهای کودکی و نوجوانی چقدر سریع گذشتند. و پدر و پدربزرگ چە سریع پیر و پیرتر شدند.

و من در درونم، جائی ندائی بر می خواست و می گفت آمادە شو!

 

و پسرم درست مانند تمامی شهروندان این کشور اروپائی، هنگامیکە بحث جنگ پیش کشیدە می شود، وقتی می نشینم و از گذشتەها برایش می گویم، اگرچە می گوید کاملا من و یا ما را درک می کند، اما در نگاهش تعجب را باز می یابم. و با چشمانی پر از سئوالهای ناگفتە و البتە آغشتە بە یک نوع ترحم، کە از جنس ترحم بر انسانهای دیوانە است، از پنجرە بە بیرون نگاە می کند و می گوید بابا من باید بە مسافرت بروم، مسافرت نە بە جنوب اروپا و نە بە مکانهای توریستی و لوکس؛ نە،... ابدا، من باید درست بە آن کشورهائی سفر کنم کە تو از آنها آمدەای. و من می گویم حتما می دانید کە تو نمی توانی آنجا سفر کنی، برای ما ممنوع است. و او بلافاصلە جواب می دهد کە نە، منظورم سفر بە کشورهای مشابە است. و کامپیوترش را باز می کند و بر روی ماپ می رود و بخش خاورمیانە را زون می کند. و ادامە می دهد اینجا همان جاست، همان جائی کە من می توانم تو را بشناسم! و او باید هزاران کیلومتر از من دور شود برای اینکە مرا پیداکند، برای اینکە مرا بشناسد! و شب بە همسرم می گویم نمی دانستم آنقدر با پسرم غریبەام. و من کە بە تازگی شروع بە قصەگفتن برای پسرم کردەام، مجبورم خیلی سریع دست بکشم. و چقدر احساس یاس می کنم. آخر مگر من بە غیر از این گذشتە لعنتی چە چیز دیگری برای او دارم؟ از چە برایش بگویم؟ و او چقدر زود بە بە اتاقش می رود و مرا جا می گذارد. و صدای موسیقی اش را می شنوم. دارد بە 'پری کومو' گوش می دهد، آهنگ "غیرممکن". و ملودی غمگین و رمانتیکی ترانە انگلیسی اواسط قرن بیستم در خانە و در من جاری می شود. و من نمی دانم غمگین باشم یا خوشحاڵ کە پسر چنین جوانی بە شصت هفتاد سال قبل برمی گردد. و  نفرتی از خود سراپای وجودم را در بر می گیرد. و پسرم تا شب دیرهنگام بیدار است. من گاهگاهی بە پشت در اتاقش می روم و سعی می کنم با تیز کردن حس شنوائی ام بفهمم دارد چکار می کند. و کماکان آهنگهائی از جنس همان ملودی در هوای اتاق در جریان است. و فردا بسیار دیر از خواب بیدار می شود، و با غروری می گوید بابا من دیشب یک رمان را تماما خواندم. می گویم چە رمانی. می گوید رمانی از اسکار وایلد، رمان 'تصویر دوریان گری'. و من دوریان گری را سالهای سال قبل خواندەبودم. رمانی کە خواندنش بەعلت دیالوگهای پر بارش زیاد آسان نیست. و چرا پسر من امشب جذب اسکار وایلد شدەبود، نویسندە مشهوری کە بە جرم همجنسگرائی بە دو سال زندان محکوم شد، نویسندەای با عمری کوتاە؟... آیا مشابهتی میان جنگ و همجنسگرائی بود؟ یا عمر کوتاە اسکار بود کە با کوتاهی خود، همچون جنگ فاجعەای دیگر را رقم می زد؟ و من نمی دانستم کدام بود. و یا شاید جثە تنومند اسکار وایلد بود نظر او را جلب کردەبود. جثە تنومندی کە می تواند بەگاە خطرها اطمینان بخش باشد. گفتم می دانم دیگر مردی شدەای، اما فکر نمی کنی برای خواندن چنین رمانهائی کمی زود باشد؟ و او با تعجب نگاهم کرد و گفت بابا می دانی کە داستان در مورد مرد جوانیست، مردی تقریبا در همان سن و سال من؟... مردی جوان و زیبا، ها؟ و او درست می گفت. اما من تە دلم کماکان بشدت معتقد بودم کە داستان جنگ او را بە تصویر دوریان گری کشاندەبود. او برای اینکە مرا درک کند بە رمانی پناە بردە بود کە داستان تعارض فردی را با خودش بیان می کرد. یک جنگ درونی. تعارضی کە بە مرگ همان فرد منتهی می شد. و شاید داستان جنگهای من هم از همان جنس بودند. و شاید جنگها در آنجا دوریان گری هائی بودند کە اگر امکان کشیدن یک پرترە از خود را داشتند، هیچگاە بە جنگ میان آن همە انسانها تبدیل نمی شدند.

می گویم فکر کنم اشتباە می کنم از داستانهایم برایت می گویم، تصورم این بود بتوانم بر تجاربت بیفزایم. و او می گوید البتە کە می افزاید. من کە گمان دارم، تە دلم تصمیم می گیرم کە دگر هیچ وقت داستانهایم را برایش نگویم. و گوئی او اندرون مرا می خواند کە بلافاصلە می گوید بابا برایم تعریف کن، تعریف کن هر وقت دست داد و هر وقت من اتاق بالائی باهات بودم،... داستانهایت را دوست دارم و خواهش می کنم کە کاری بە باور یا عدم باور من و یا نوع ارزیابی من نداشتەباش، حتما می دانی من کجا متولد و کجا بزرگ شدەام. و من با این کلمات آخرش خجالتی می شوم. می گویم البتە... البتە، من ادامە خواهم داد. و او خوشحال می شود. و من فکر می کنم کە شاید بهترین وسیلە ارتباطی میان پدر و فرزند یک دنیای ناشناختە باشد. بە این ترتیب هم او غرایز افسانەپسندش را سیراب می کند و هم من بە وجود خودم علیرغم گذشتن زمان زیادی از آن ادامە می دهم. من در داستانگوئی هایم جوان می شوم. گذشتە، در برجستەترین وجوە خود مادیت می یابد و من گاهی وقتها در خفا اشکم در می آید. من چە آدم بزدلی هستم کە با قصەهایم و با گذشتەهایم هی گریە می کنم. حتی هیچ متن فلسفی کە این همە، تمامی این سالهای اخیر باهاشان ور رفتەام چنان باعث غنای روحی و فکری من نشدەاند کە بتوانم مشکل گریە را حل کنم. و فکر کنم گناە ادبیات باشد کە بیشتر از فلسفە بدان آلودە بودەام. و پسرم فلسفە هم می خواند. سارتر را می خواند. یا جل الخالق! و شبی می پرسد بابا تو کە زمانی کمونیست بودەای، انتقاد آنها از سارتر چیست؟ آخر سارتر هم زمانی کمونیست بود و کلا گرایش چپ داشتە، ضمنان فلسفەاش محشر است، عالیست؛ فاصلە گرفتن کمونیستها از چنین فلسفەای ابدا نە عاقلانەاست و نە بە نفعشان. و من کە حالا زیاد اهل استدلالهای منطقی و فلسفی نیستم، می گویم فکر کنم آنها می گویند کە نظرات سارتر منعکس کنندە روحیات و وسوسەهای طبقە متوسط هستند، سارتر اساسا یک وجود انتخابی برای بشر قائل است و ذات را بکل رد می کند،... واللا نمی دانم،... یادم نمی آید. اما بخوانش! سارتر یادت می دهد کە خودت باشید و علیرغم اضطراب توان انتخاب داشتەباشی.

و آیا راهی را کە من رفتم یک انتخاب بود؟ آرە فکر کنم یک انتخاب بود. چونکە بیشتر همکلاسی ها و هم سن و سالهای من بە راهی دیگر رفتند، علیرغم اینکە بمبها بر سر خانە آنها هم باریدەبودند.

 

و برادرم در میان گرد و غبار همچون ققنوس از میان آتش، برخاست. یک آتش خاکین. من او را دیدم با لایەای ضخیم از گردوخاک بر دوش، بر سر و بر تمام بدن. با دستانی بر کمر، حلقەزدە درست مانند کوزە گلی قدیمی، و چشمانی سرد و متعجب و در همان حال متفکر. کوزەای کە آبش نریختەبود. و من چقدر خوشحال بودم. و از همە جا صدای نالە می آمد. از درون خانە ما و از بیرون. جیغهای وحشتناک کوچە را می دریدند، زمان را می خراشیدند. دڵم هوای باران داشت. برادرم بە اطرافش نگاهی انداخت. لبانش وا بودند، اما خنچە سخنی نمی شکفت. در میان گردوخاک هنوز آرام و قرارنگرفتە، رفت وسائلش را جمع کرد، در درون چمدانی قدیمی کە پدر و پدربزرگ و من بە گاە سفر از آن استفادە می کردیم، انداخت و محکم در شکستە را پشت سرش بست و رفت. من کە هنوز حالت سینەخیز داشتم و هنوز از درد و شوک ناشی از صدای مهیب انفجار خلاصی نیافتەبودم، بە طرف پنجرە کاملا در هم شکستە رفتم و گفتم کجا،... کجا لامسب!؟ آخە کی حالا وقتشە؟ اما مگر او گوش داد،... مگر او سری بە عقب برگرداند؟ راستی من منظورم از 'کجا' آن روز چی بود؟

من تنها این را می دانستم کە او رفت. و ماههای بعد بود فهمیدم بە سربازی رفتە و از آنجا بە میدان جنگ. اولین نامەاش کە رسید، احساس کردم درست حال و هوای همان صبحانە بمباران شدە را دارد و از آن خلاصی نیافتەاست. و علاوە بر سلام و احوالپرسی، کە بخش بسیار ناچیزی از نامە را در برمی گرفت و ابدا در آن بر مادر تاکید نشدەبود، نوشتەبود کە آن بمباران احمقانە در همان لحظە، بشدت درست همانند خانە و محلە او را هم تکان دادەبود، اما با این فرق کە او ویران نشدەبود بلکە تنها گردوخاک ویرانی بر او نشستەبود. نوشتەبود درست در آن لحظە بە این نتیجە رسیدەبود کە برای زدودن جنگ باید بە جنگ رفت. نوشتەبود مگر نمی دانی کە همیشە در جنگها تعداد قربانیان مدنی از سربازان بیشتر بودەاست! و از جنگ اول و دوم جهانی فاکت آوردەبود. نوشتەبود بنابراین او حالا در میدان جنگ از امنیت بەمراتب بیشتری نسبت بە ما برخوردار است. او اسلحە دارد و می تواند از خودش دفاع کند، اما مگر می شود با نان و پنیر و چای شیرین بە جنگ دشمن و بمب افکنهایش رفت؟ آن هم تنها زیر یک سقف!

و من نامە در دست، سرم را بلندکردم و بە اندیشە فرورفتم. جنگ علیە جنگ خود داستانیست. و تاریخ لبریز از چنین توجیە و یا تفسیریست. و بە نظرم می شود جنگ را با جنگ عقب راند، اما تنها می توان یک جنگ را عقب راند و نە جنگ را در مفهوم ذاتی خود؛... نە جنگها را. و کسی نمی داند اگر او کشتەنشود و برگردد چگونە آدمی خواهدبود. سربازی خستە و ناقص العضو کە بر روی ویلچری نشستە، دائما سیگار می کشد و بە زمین و زمان (همان زمین و زمانی کە در پی آن بودە دوبارە از هم جدایشان کند) فوش و ناسزا می دهد، سربازی خشن کە زود اعصابش خورد می شود و با همە دعوا می کند و یا آدمی موجی و گیج کە حساب زمان از دستش دررفتەاست. بعدا این چە سرباز دلیریست کە معتقد است در جبهە جانش محفوظ تر است! آیا با این حساب مردمان عادی، همین مردم محلە ما، دلیرترین انسانها بەحساب نمی آیند؟ و چە کسی بە آنها مدال خواهد داد؟ آە کە من چقدر از قهرمانان بیزارم.

اما در جائی دیگر از نامە از عزمش برای جنگیدن گفتەبود، اینکە انتقام آن صبح و یا آن صبحانە را خواهدگرفت. نوشتەبود هیچ وقت در عمرش اینقدر اعصابش خورد نشدەبود، زیرا کە درست در هنگام قورت دادن چای شیرین بمب ترکیدەبود. و او، هم از گردوخاک سرفەکردەبود و هم از چایی. یک چایی گردوخاکی، و یا یک گردوخاک آغشتە بە چایی. و در آخر هم تاکید کردەبود کە بدترین چیزها در زندگی از دست دادن آرامش صبحگاهیست، زیرا کە این آرامش برای بقیە روز از اهمیت حیاتی برخوردار است.

و برادر من رفتە بود انتقام صبحانە را بگیرد. و فکر کردم کە واقعا هم همین انگیزە کافیست، زیرا کە لازم نیست آدمها حتما با انگیزەهای بزرگ دست بە کارهای بزرگ بزنند. و شاید آنهائی کە با همین انگیزەهای کوچک بە میدانهای تاریخی گام می نهند، موفق تراند. بە نظر من انگیزەهای کوچک چونکە شخصی اند و مال آدم خودش، می مانند و دوام می آورند؛ اما انگیزەهای بزرگ چونکە جمعی اند و مال آدم خودش نیست زود از گرمی اولیە خود می افتند. پس موفق آن آدمی کە بتواند انگیزەهای کوچک را بە کارهای بزرگ ربط دهد. و شاید جنگ اساسا برای همین ساختەشدەاست. هیچ چیز بە اندازە جنگ آدرنالین بە خون تزریق نمی کند. و آدرنالین خون برادر من در اوج بود. حتی در سطور نامە هم موج می زد.

و من او را با لباس نظامی، تفنگی در دست و کلاهخودی در میان سربازان دیگر تصورکردم. و باز بە یاد سارتر افتادم. او انتخابی کردەبود از جنس سختترین انتخابها. او از بالای صخرە خودش را پایین انداختە و بە دست زیبائی مناظر و زیبائی افتادن و زیبائی اضطراب دادەبود. و همزمان امید داشت کە آن پائین ها بە جای زمین سخت و سنگ و صخرەهای برندە و نوک تیز دریائی قرار دارد، و یا شاید مرتعی از گلهای زیبا و رنگارنگ کە لایەلایە روی هم تلنبار شدەاند. او یک بار چنان ترسیدنی را انتخاب کردەبود برای اینکە از ترس برای همیشە فرار کردەباشد. او یک فیلسوف، یا بهتر بگویم، یک سارتریست عملگرا بود. و شاید علیرغم نفرتش از هواپیماها و خلبانهای آن روز، اما تە دلش از آنها سپاسگزار است. زیرا چنان ارادەای بهش بخشیدند، ارادەای کە در زمانەای کە زندگی تنها جنگ است و دیگر هیچ، او راە خود را با ارادە و انتخاب کامل یافتەبود.

مادرم کنارم می آید. می گوید پسرم برایم بخوان، ببینم چی نوشتە. می گویم مادر، حالش خوب است و بسیار سلام می رساند. او حالا بە سربازی رفتەاست. و مادر رنگش می پرد، چشمهایش گشاد می شوند و بر گونەاش می کوبد و آن را با انگشتانش می گیرد و می گوید خدا نکند! و من دست روی شانەهای مادر می گذارم و می گویم چرا مادر، خدا کردەاست! بیا برویم داخل کە تو تنها او را نداری و باید خودت را چنان تقسیم کنی کە تنها تکەای از وجودت آنجا پیش او باشد. و مادر آرام گریە می کند و می گوید همە چیز تقصیر آن بمبهای لعنتی بودند،... آن صبح لعنتی!

و من پیش خودم می گویم آن صبحانە لعنتی!

 

و زن همسایە ما کە زخمی شد، زنی بیست و پنج و یا سی سالەای بود با یک شوهر کارگر و چند بچە قد و نیم قد. مردش آن روز خانە نبود، اما بچەهایش چرا. کسی نمی داند چرا تنها او زخمی شدەبود. بمب نصفی از خانە را با خود بە هوا بردەبود، و آنان کە در نصف دیگر خانە، درست مانند ما مشغول خوردن صبحانە بودند، مثل برادر تازە جنگجوی من در گردوخاک غرق شدەبودند. و مادر پایش را از دست می دهد. کسی در حقیقت نمی داند بمب چگونە عمل می کند. گاهی وقتها آنی زندە می ماند کە نباید بماند و گاهی وقتها آنانی می میرند کە نباید بمیرند! می گویند علت این بودە کە زن همسایە ما درست کنار در نشستەبودە. و او کە ابتدا متوجە نمی شود چە بلائی بر سرش آمدە، سعی می کند بە داد بچەهایش برسد کە یک دفعە می افتد وبا دیدن پای قطع شدە خودش بیهوش می شود. و اگر مردش کە در آن حوالی کار می کردە، سریع خانە نرسیدەبود حتما کە زنش تلف شدەبود. او پای خانمش را با پارچەای کە همان شال کردی دور سرش بودە، محکم گرە می زند و با کول و با عجلەای غیرقابل تصور او را بە بیمارستان می رساند. زن همسایە ما سرانجام نجات یافت. اما شرم از بدن نقصانش او را چنان بە گوشە خانە راند کە تقریبا کسی او را دیگر نمی دید. او حالا عصا داشت. عصای زیربغلی از جنس چوب ارزان. ابتدا دو تا بودند، اما بعد چنان مهارت یافت کە با یکی می توانست بخوبی از انجام کارهای خانە برآید. آن دومی را در زیرزمین خانە قایم کرد. او در هنگام راەرفتن بشدت چرخ می خورد، انگار چیزی را فراموش کردەبود و مرتب می خواست برگردد و برش دارد. و مادرم هر بار کە او را از پشت بام خانە می دید، چشمهایش پر از اشک می شدند و می گفت خدایا، آخ خدایا! خدا بە جوانی اش رحم نکرد! و واقعا خدا رحم نکردەبود. هرچند همسرش بشدت معتقد بود کە رحم و کرم خدا تا بی نهایت یار و یاورشان بودە، زیرا کە در آخر امر نە او را بی همسر گذاشتەبود و نە بچەها را یتیم. او اکنون با چنان عشقی بە همسرش نگاە می کرد کە انگار هر بار اولین بار بود کە او را می دید، و هر بار گوئی اولین روز عشق بود. و زن همسایە درست بە اندازە آدمهای دیگر از نگاههای او هم فرار می کرد. واقعیت این بود کە او هیچوقت با بدن ناقص العضو بدون پایش کنار نیامد. مادر می گفت او را دیدە کە گاهگاە بدنبال پایش با همان عصا خاک حیاط را بهم زدەبود. من می گویم مادر دیگر این نمی شود، کمی فتیلە ترحمت را بکش پایین، لازم نیست آنقدر وضعیت را تراژیک کنی! و مادر با تعجب بە من زل می زند و می گوید تو هنوز بچەای، تو نمی دانی زن بودن یعنی چە! و من فکر می کنم واقعا زن بودن یعنی چە؟

و برای اینکە زن بودن را تصور کنم بە مادرم می اندیشم. و مادرم یعنی روز تا شب بە کارهای خانە رسیدن، و شب هم در اوج خستگی بە پدرم اندیشیدن. و پدرم یعنی مردی کە موقعی هم کە خانە است یعنی باز بیرون بودن. بیرون بودن از طریق ذهن و اندیشە، در خلاء تن. و خانوادە، با وجود این باز اموراتش می گذرد. و سالهای سال بعد کە پیر می شوید، بشدت در نوستالژی همان روزها فرورفتن. و فکر می کنم کە زن همسایە ما هیچ وقت در عمق خود دیگر دارای چنین نوستالژی نباشد. نوستالژی او تا زمان از دست دادن پایش می رسد، و بعد از آن دنیا می شود یک تکرار بیهودە. زن همسایە ما نە از سارتر چیزی می داند و نە از سیمون دوبوار زنش. و تازە نداند هم بهتر است. نە نە،... البتە کە بداند بهتر است. اگر بداند او می شود زنی کە بخاطر خودش زن است، و نە بخاطر دیگری. و این چنین دیگر از عصای زیر بغلش خجالت نمی کشد و تحمل مشکلات برایش بسیار آسان تر  می شود.

هر روز کە می گذرد مرد خانەاش و بچەها با عشق بیشتری بە او و عصایش می نگرند. و او این را می داند، اما از آن می گریزد. او احساس می کند ترحمی در تە این عشق وجود دارد کە آن را از عشق واقعی دور می کند. و من با وجود زن نبودنم می دانم کە چقدر اشتباە می کند. و مادرم روزهائی کە غذای خوبی داریم، با قابلمە کوچکی در دست بە درشان می زند و آنان را هم مهمان می کند. و یادم می آید یک بار بمحض اینکە در را بست قابلمە افتاد. من صدایش را شنیدم کە سفت و سخت بر سنگفرش حیاط سقوط کرد. و مادر با قابلمەای دیگر این بار مرا بە جلو در خانەاشان فرستاد. و این بار دختر بزرگش را صدازد. و من فهمیدم کە قابلمە نمی تواند بە عصا اعتمادکند. و حمل را از جنسی دیگر باید. و من بە بمب ها لعنت فرستادم.

مادر می گوید از ماجرای آن صبحانە لعنتی، زن همسایە حالا بە حمام عمومی هم نمی رود. آن یک روز هفتە هم برایش قدغن شد. مادر می گوید او در زیرزمین خانە خودش را می شوید. با کمک دختر بزرگش. با نایلون بزرگی پیچیدە بە پای قطع شدەاش کە از تشت بیرون زدەاست، می نشیند و با کاسەای سر و روی کف زدەاش را آب می کشد. و تشت کە زیاد مناسب نیست، در زیر بدن سنگینش صدا می کند و او آە می کشد. و دخترش روی گل افتادە مادر را می بوسد. مادر گلی تر می شود، با محبت بە دخترش می نگرد و اشکش درست مانند اشک ماهیان دریا در آب پنهان می شود. و شاید دریا بخشا اشک ماهیان باشد. کسی چە می داند.

زن همسایە حالا لباس بیشتری بە تن دارد. لباسهای گل و گشاد، با لچک دراز و دستار. و پای غائب، پنهان می ماند. شاید می شود در این شکل از انعکاس خود در آینە شرمی نداشت. شاید بتوان در این شکل، دوبارە یک کل بود. و او حالا بیشتر از قبل عاشق لباسهای کردی خودش است. اما نمی توان سایدگی زیر بغل را پنهان کرد. و این عصای لعنتی چە سریع تازەترین ها را کهنە می کند.

وبە این ترتیب خانە شد مملکت زن همسایە ما. او جغرافیای جهان را بکل فراموش کرد، اگرچە قبل از آن هم چیزی آنچنانی در مورد آن نمی دانست.

و پیوستن من بە یک سازمان زیرزمینی کار آسانی نبود. قبل از هر چیز بە این علت کە پیداکردنشان آسان نبود. برای این کار نشستم و فکر کردم. عقل بە من می گفت در چنین شرایطی باید انسانهائی باشند کە جور دیگری فکر می کنند، انسانهائی کە می خواهند ساز دیگری بزنند. آنهائی کە در خیال خود جهانی دیگر درست می کنند بدون اینکە مواد خام فعلا جلو دستشان باشد. و سارتر بە کمکم آمد. و آیا یک انسان می تواند در شرایط جنگ، بە دلیل نگهداری از مادر پیرش از آنچە در بیرون اتفاق می افتد، دوری کند؟ مادری کە اگر کسی نباشد مواظبش باشد، خیلی سریع تلف می شود؟ و من مدتها با خودم کلنجار رفتم و بە این نتیجە رسیدم کە چونکە تنها مادر من نیست کە تلف می شود و هر روزە بعلت جنگ صدها و شاید هزاران انسان جان خود را از دست می دهند، پس باید کاری کنم. و اگرچە در همان حال زیاد از تاثیرات کار خودم هم اطمینان نداشتم؛ اما، مهم انتخاب درست در شرایط بحرانی بود. و شبی پای پریدە زن همسایە بە خوابم آمد و برای تنهایی خود در جایی میان زمین و آسمان گریەکرد. و من کە بعلت نامحرم بودنی کە از بچگی در خونم چپاندەبودند، نمی توانستم در آغوشش بگیرم و دلنوائی اش کنم، تنها بە نگاەکردن بسندەکردم. و او گفت کە تنهائی بدترین شکل ممکن 'بودن' عضوی است کە در زمان زندگی هم کاملا برای ادامە حیات وابستە بە کل تن بودەاست. و هنگامیکە از خواب بیدار شدم، او کماکان در هوا در میان شکوەها و نالەهایش باقی ماندەبود. و من روز بعدش دانستم کە نمی شود شکوەها و نالەها در میان هوا برای همیشە باقی بمانند. البتە اگرچە کاملا بە شدت موج انفجار بستگی داشتند.

من برای اینکە آن سازمان زیرزمینی را پیداکنم، بە خیابان رفتم. بە دقت بە مردم نگاە می کردم. و سرانجام متوجە شدم کە چشم و نگاە آن، بهترین وسیلە کشف چنین آدمهائیست. و بالاخرە یافتم. جوانی از کنار من رد شد و من دیدم نگاەهایش جور دیگری اند. ملغمەای از ارادە، تدبیر، حزن و ترس. ارادە برای تغییر، تدبیر برای پیداکردن راە، حزن از سرنوشت انسان و سرانجام ترس از باختن و یا رنج مرگ احتمالی. و من قدمهایم شل و آهستە شدند. او انتخابی بود متشکل از این چهار جزء. و سارتر را دیدم کە در آن طرف خیابان با پیپ سیاە بزرگ بر لبانش و چشمانی کە مردمکانش قرینە هم نبودند بە من می نگریست. و گفت ادامەبدە. و من ادامە دادم. اما سارتر چرا نخندید؟ مگر من راە درست را انتخاب نکردەبودم؟ و بعدها دانستم کە او زیاد بە درست یا نادرستی فکر نمی کند آنقدر کە بە رابطە من و انتخابم فکر می کند. و سارتر جنسی بود از کیفیت و نە از کمیت.

و از روز بعدش نگاەهای من هم مثل آن جوان شدند، و شاید با عنصری دیگر هم: با صبحانەای کە دیگر صبحانە نبود. و این چنین من بە یک مبارز تبدیل شدم. مبارزی کە تنها خودم و آن جوان و شاید کسانی دیگری کە من لازم نبود بشناسم از آن آگاهی داشتند. و بە این ترتیب من بە شخصیتی مرموز تبدیل شدم. انسانی کە در میان مردم بود، اما همزمان از آنها پنهان، انسانی کە کسی از هویت واقعی آن خبر نداشت. و آیا می شود نام چنین انسانی را واقعا مبارز گذاشت؟ و من لازم نبود بە چنین سئوالی پاسخ گویم. چونکە این انتخاب من بود و ربطی بە مردم نداشت. این خوانش من بود از انتخاب خودم و نوع زندگی خودم در آن لحظە. و ما مهمترین انتخابهای زندگی خودمان را جمعی نمی گیریم. بلکە کاملا فردیست. و تصور کن یک انتخاب فردی را کە بە نوعی بە سرنوشت بشریت گرە می خورد!

و مادرم کە بیشتر از هر عضو دیگر خانوادە بە چشمان من نگاە می کرد، متوجەشد کە چیزی در من تغییرکردەاست. و نگرانی را خواندم. در موقع ریختن چائی از قوری دستش لرزید، و چائی بر روی نعلبکی ریخت. و پدر بزرگ دادش درآمد کە چائی را حرام نکن! و پدربزرگ نمی دانست کە مادر دارد بە حرامی بزرگتر فکر می کند. و شاید زندگی من، بعد از این بە چائی ریختە در نعلبکی بیشتر شبیە می شد تا بە چائی در استکان. و این چنین داستان تازە مادر شروع شد، داستانی کە هم او آن را می دانست و هم من آن را از بربودم، بدون اینکە یک بار برای همدیگر تعریفش کنیم. و اصولا چرا می بایستی دانستە را دوبارە بازگو می کردیم. و مادر در عمق وجودش خود را نیز مقصر می دانست زیرا کە بارها پیش خدا، درست جلو چشمان ما، از سرنوشت زن همسایە شکوەکردەبود. و بر خود در اعماق خود لعنت می فرستاد کە نتوانستەبود غم خود را برای خود نگەدارد. و او نمی دانست کە غم تا این حد مسریست.

در کوچەای آن جوان برگشت و با تعجب با همان چشمان غریبش بە من نگاەکرد. و چیز زیادی نپرسید. فکر کنم نگاە خود را در همان نگاەهای من بازیافتەبود. و این چنین اعتماد درست شد و من بە سازمان زیرزمینی پیوستم. و روزی هنگام پخش اعلامیەهای ضدجنگ بە من گفت کە این را مردم می خوانند و بهتر از ماهیت جنگ خبردار می شوند، و تازە فراتر از این بهتر می دانند برای توقف جنگ عمل کنند. و من تنها این را می دانستم کە وجود اعلامیەهائی منسجم کە از طرف گروهی منسجم بیرون دادەمی شود، چقدر می تواند در حامیان جنگ اضطراب و عصبانیت درست کند. و من می دانستم کە انتخاب من انتخاب او را با چالش مشروعیت روبرو می کند و درست باید هدف مبارزە هم همین باشد. نمی دانم چرا چیزی در درونم بهم می گفت کە بە مردم زیاد امیدوار نباش، اما بە عصبیت و نگرانی طرفت امیدوارباش! و طرف عصبی بود. و زندگی برای من شد زندگی در لحظەها، شاید این لحظە آخرین لحظەبود، بدون لحظەای دیگر. و زندگی عمق پیداکرد و من احساس کردم بهتر دارم صدای انفجار بمبها، گردوخاک آن صبحانە و حال و هوای پای قطع شدە زن همسایە را می فهمیدم. و عمق شعر آورد، و برای اولین بار شعر نوشتم و در اعجاز کلماتی کە تا همین چندی پیش برایم معمولی بودند بشدت فرورفتم. و سازمان زیرزمینی موقعیکە شعرهای مرا دیدند، بیشتر بهم اعتماد کردند.

و اینچنین روزهای زندگی شدند روزهای ارادە، تدبیر، حزن و ترس. و البتە فراموش نکنیم همزمان تداوم یک اضطراب سارتری، علیرغم انتخابی کە بهرحال کردەبودم. پیپ سیاە و دراز سارتر حال بر لبان من بود، و شاید مردمکان چشمهایم هم مورب می ایستادند و دیگر مثل سابق قرینە هم نبودند.

سال اول مدرسە و البتە سال بعد هم، تا پسرم کم کم بزرگتر شد، می بایستی هر روز او را از خانە بە مدرسە و از مدرسە بە خانە همراهی کنم. و راە تنها یک ربع بود، اما او روحش چنان بی قرار بود کە سریع حوصلەاش سر می رفت و من می بایست در همان مدت کم هم داستانی برایش تعریف کنم. و قهرمانان داستانهایم شیر و روباە و دیگر حیوانات جنگلی بودند. و او چنان در داستان غرق می شد کە متوجە فاصلە راە نمی شد. و چە سریع بە مدرسە می رسیدیم. و لطف و لذت داستان درست در همین است؛ داستان زمان را می کشد، انتظار زمان واقعی را از بین می برد و این چنین زندگی تسلیم رویا می شود. البتە من بشدت داستانهای خودم را مسخرە می یافتم، داستانهائی فی البداهە کە بدون هیچ برنامە و فکر از پیش اندیشیدەای از ذهنم بیرون می زدند، اما همین داستانها هم برای پسرم بشدت جذاب بودند، و او هر روز با هیجان بیشتری در انتظار داستان بعدی من بود. و درست در همین روزها بودند کە دانستم پسرم هم از همان جنس من است؛ مردیست گرفتار رویاها کە از فواصل بیزار است و نمی داند کە زندگی کردن در فواصل البتە اصلی ترین بخش زندگی است. و من و پسرم چە بدبخت بودیم. ما عجلە بسیاری داشتیم برسیم و از لحظەهای پیش از رسیدن متنفر. من و او نمی دانستیم کە آنانی کە استعداد زندگی کردن در فواصل را ندارند، زندگی اشان بسیار زود تمام می شود. و لحظەها بیشتر احساس هستند تا تیک تاک ثانیەشمار. اما از طرفی دیگر خوشحال بودم کە او اینقدر بە داستان علاقمند است. زیرا بە نظر من کسانی کە علاوە بر داستان زندگی خود دارای داستانهای دیگری هم هستند، زندگی پربارتری دارند. آنان می توانند آنگاە کە لازم است از واقعیت بە خیال گریزی بزنند و سنگینی دنیا را زیاد احساس نکنند. و من بی آنکە بدانم داشتم در این مورد بە او آموزش می دادم. ولی عجیب این بود کە از مسیر مدرسە بە خانە، او هیچ علاقەای بە داستانهای من نداشت. و ما تمام راە را با نگاە کردن بە درختان، خانەها، آسمان، ابرها و حرف زدن در مورد روزی کە او در مدرسە گذرانیدەبود، سپری می کردیم. و من کە در تمام عمرم از لذت همراهی پدر بە مدرسە بی بهرەبودم، چقدر او را خوشبخت یافتم. و چقدر از پدربودن خودم راضی بودم. آیا براستی از مصاحبت میان پدر و پسر در دنیا زیباتر یافت می شود؟ البتە فمنیسم همسرم گل می کند و می گوید پس مادر و دختر چی، و یا پدر و دختر و  مادر و پسر چی؟ و او حق دارد. و فکر می کنم کە اگر ما در زمان بچگی خود از موهبت چنین مصاحبت هائی برخورداربودیم، آیا آن صبحانە لعنتی پیش می آمد؟! البتە کە نە، من مطمئن ام هیچ وقت پیش نمی آمد. و جنگ ریشە در راهی دارد کە پدر و پسری آن را بدون داستان سرائی می پیمایند.

و در سال سوم داستانسرائی بەکل قطع شد. علت هم خریدن ماشینی قدیمی از جانب من بود کە دیگر امکان داستانسرائی را بە چندین دلیل نداد: اول، کوتاە شدن شدید فاصلە خانە تا مدرسە؛ و دوم، امکان گوش دادن بە موزیک در درون ماشین. دیگر از بحث هیجان نشستن در ماشین و ذوق زدگی اش نمی گویم کە خود دنیائی بود. و من آنگاە بود کە علت کاهش میل مردم بە ادبیات را یافتم. منی کە در نظر داشتم کم کم وارد داستان زندگی خودم بشوم، یک دفعە متوجە شدم کە با خریدن ماشین تیشە بە ریشە خودم زدەام. اما براستی پسرم مجبور بود کە بە داستانهای من گوش بدهد؟ آیا همین کە وجود یک ماشین می توانست این چنین داستانهای مرا بشدت بی اهمیت کند، نشان از آن نداشت کە اساسا داستان، و بویژە داستانهای من، از کمترین ارزش ممکن بهرەمندبودند؟ آیا داستان اساسا مال دوران خرسواری و شترسواری و با پای پیادەرفتن نبود؟ مال دوران کسالت ها. و در زندگی او جائی برای کسالت وجودنداشت.

و در یکی از همان روزها از 'پلی ستشن' گفت و یک تلویزیون کوچک مختص بە خودش در اتاق خودش. و من چند ماهی پول جمع کردم و خریدمش. و او پای باز فوتبال نشست و یک روز هم هنگام گردش در یک مرکز خرید لوکس با اشارە بە یک بازی پلی ستشنی، از نیازش بە آن گفت. و من دیدم یک بازی جنگیست! و من جنگ را کە علت اصلی تغییر مکان و گریز از وطن من بود، و در تمام عمرم هم بدان آلودە و هم از آن گریختەبودم را خریدم و دوبارە بە خانە خودم آوردم! و تمام آن شب در فکر فرورفتم. و شاید اوریانا فالاچی دروغ نگفتە بود کە گفتە بود "زندگی جنگ و دیگر هیچ!" و من شاید بیهودە علیە جنگ مبارزەکردە و از آن گریختەبودم. جنگ چە واقعی آن و چە دیجیتالی آن جنگ است. برای من میان یک آدمکش واقعی و یک آدمکش دیجیتالی و مجازی فرقی وجود ندارد. مهم این است کە این احساس آدمکشی در هر حال وجود دارد و انسان از آن می خواهد لذت ببرد. حال چە لذت واقعی و چە لذت دیجیتالی و مجازی. و من نمی دانستم کە آن روزی کە من آن فیلم را خریدم، بشریت در واقع در آستانە یک انقلاب دیجیتالی بازیهای جنگی قرار داشت. یک انقلاب واقعی کە قرار بود جای انقلاب بزرگ فرانسە، انقلاب اکتبر و دیگر انقلابهای معروف را بگیرد و مردم را بە انقلاب دیجیتالی و مجازی عادت دهد. و من از اتاق نشیمن صدای شلیک مسلسل دیجیتالی پسرم را می شنیدم و خون دیجیتالی در جلو چشمانم مجسم می شد. و از کل صحنە تنها همین خون دیجیتالی بود کە مرا تسکین می داد.

و روزی دست پسرم را گرفتم و بە کتابخانە رفتیم. و او با دیدن کتابها و دیدن تصاویر ملون آنها چە شوری پیداکرد. و من ظفرمندانە یکی یکی کتابها را بە او نشان می دادم. سرانجام توانستیم دو کتاب انتخاب کنیم و با گرفتن کارت عضویت آنها را برای مدت یک ماە قرض کنیم. و پسرم کتابخوان شد و من شبها قبل از خوابیدن برایش می خواندمش. اگرچە بعلت عدم تسلط کافی بر زبان از خودم کمی خجالت می کشیدم، اما سکوت متفکرانە او در هنگام گوش دادن بە من می گفت کە متن بر صدا پیروز است. و خوشحال بودم. تا ناگاە شبی با کمال تعجب گفت بابا میشە از داستانهای خودت برام بگی، همان داستانهای سر راە مدرسە!

و پل ایجادشد. و من همان شب بە اعجاز داستان باورآوردم. و در یک دنیای دیجیتالی، کنار رختخواب بهترین مکان برای داستانسرائیست. در اتاقی کە چراغ سقفش خاموش است و تو در زیر نور یک چراغ رومیزی بە خواندن مشغولی. و پسرم بە خواب می رود. و من می دانم آنجا کلمات و جملات ادامە می یابند، و خوابها را شکل می دهند. و بهترین فرزند، فرزندیست کە بە رویاها از همان اوائل زندگی عادت کند.

اما من هنوز جرات ندارم داستان آن صبحانە، برادرم و زن همسایە را برایش تعریف کنم. فکر می کنم داستان خودم کافیست، و من روزی باید آن را برایش تعریف کنم. نسل امروزی، من معتقدم بهتر می فهمد چونکە در آرامش گوش فرا می دهد. درست در یک شرایط خنثی. بنابراین واقعی تر از من است. او با کلمات یک ارتباط عقلانی دارد تا احساسی. و بنابراین بیشتر عمق ماجرا را در می یابد.

و من هنوز یک خرسوار علاقمند بە داستانسرائی ام کە ول نمی کند. خرسواری کە دوست دارد خرسواری را بە بهترین لحظەهای زندگی انسان فرابرویاند. و شبی کلە خری را برای پسرم ناشیانە نقاشی می کنم، خری کە همە دندانهایش پیداست و می خندد، و پسرم خوشش می آید و می خندد و دوست دارد فردا در مدرسە آن را بە دوستانش نشان بدهد. و دو روز بعد تعریف می کند کە دوستانش هم کلی خندیدەاند و لذت بردەاند. من خوشحالم کە آنان لذت بردەاند، مگر نە اینکە بخش مهمی از ادبیات لذت است و تنها از طریق لذت است کە می توان احساس را منتقل کرد!؟ و شاید داستان جنگ و خود جنگ اساسا چیزی بیشتر از یک خرسواری نیست. یک خرسواری تاریخی کە تاریخ بشر مملو از آن است.

و شبی بالاخرە بە خودم جرات می دهم، می روم کنار پسرم می نشینم و بە بازی پلی ستیشنی اش نگاە می کنم. قهرمان پسرم در جنگ پس از کشتن بسیاری بالاخرە گلولە می خورد، می افتد زمین و کشتە می شود. و پسرم عصبانی می شود. اما با فشاردادن یک دکمە، قهرمان دوبارە زندە می شود، بر روی پاهایش می ایستد و بازی جنگ را از سر می گیرد. و این بازی بی نهایت ادامە دارد. پسرم بشدت خوشحال است کە هر بار قهرمان خود را زندە باز می یابد. و من خون بە مغزم فشار می آورد. از اینکە جنگ دیجیتالی مصائب جنگ را این چنین بە سخرە گرفتەاست، بشدت عصبانی ام می کند. بە پسرم نگاە می کنم، بە چهرە جدی و شادش کە در پی آن است هر جوری شدە قهرمانش را سالم بە مقصد برساند. قهرمانی کە حتی گاهی علیرغم رسیدنش بە مقصد هم دوبارە برمی گردد و جنگ را از نو شروع می کند. و روزی می گوید بابا من یک بازی جنگی جدید می خواهم. و من می فهمم کە تکرار یک قهرمان و یک جنگ مشخص حوصلەاش را سر آوردەاست و او بدنبال جنگ جدید و قهرمان جدیدیست. و من باز دوبارە باید پول پس انداز کنم تا جنگ و قهرمان جدیدی برایش بخرم. و بە محض خریدنش می فهمم کە بازی این بار بەمراتب پیچیدەتر و پیشرفتەتر است. و بە همان اندازە پسرم هم بەمراتب زرنگتر و حرفەای تر در هدایت جنگ و قهرمانش.

ادامە و تکرار جنگ در جهان مدرن، آن هم درست در خانە من (خانەای کە تصور می کردم دیگر از آن سالها بسیار فاصلە گرفتەاست)، و از طریق پسرم کە هیچ خاطرەای از دوران زندگی من ندارد، مرا بە این نتیجە می رساند کە جنگ قبل از اینکە نتیجە حماقت راههای موازی باشد، نتیجە یک غریزە بشدت قدیمی است کە ریشە در خلقت بشر دارد. و من بیشتر این غریزە را آنجا می یابم کە برادرم اسلحەاش را هر روز تمیز می کند، روغن می زند و با آن عکس می گیرد، و یا در شادی و شعف تفنگچیانی باز می یابم کە هنگام حمل اسلحە بر دوششان از خود بروز می دهند. جنگ با خود یک غرور و یک شادی غریبی بەهمراە دارد. و این چنین چهرە جنگ طلبان در جلو چشمهایم تطهیر می شوند و بە کودکان معصومی تبدیل می شوند، درست مانند چهرە پسر من جلو تلویزیون و بازی پلی سیشنی اش!

و مادرش از آشپزخانە فریاد می زند کە غذا آمادەاست و میز باید چیدەشود! بخش تدارکات هم بخوبی مثل اینکە دارد عمل می کند. و همسرم نمی داند کە او هم یک تدارکچی است. تدارکچی جنگ دیجیتالی. و قربان و صدقە پسر می شود، روی نازنینش را می بوسد و می پرسد کە قبل از خوردن شام آیا دستهایش را شستەاست. و پسرم مثل همیشە بعلت شدت گرسنگی، کە هیجان جنگ آن را فراموشش کردەاست، می خواهد بگوید کە آرە، اما با خیرەشدن نگاە مادرش پشیمان می شود، می دود دستشوئی تا دستان آلودە بە جنگ و خون دیجیتالی را بشوید. و ضمن غذاخوردن تعریف می کند کە حالا با دوستانش می خواهد گروهی بازی کند و برای همین احتیاج بە یک یدک دارد. و من باید دوبارە پول پس انداز کنم.

آیا فرار من از گذشتەام درست بودەاست؟ این آن سئوالیست کە این روزها بشدت ذهنم را بخود مشغول کردەاست. اگر قرار است زندگی جنگ باشد و دیگر هیچ، خوب چرا همانجا من جنگ واقعی را قبول نکردم؟ آخر مگر نە اینکە جنس اصیل هر چیزی، بهترین آن است؟ اما دوبارە سارتر ظاهر می شود و بهم می گوید کە فراموش نکنم اورایانا فالاچی تنها یک نویسندە ادبی است و متفکر فلسفی نیست، بنابراین جملات را بیشتر اوقات از سر بازی با کلمات کنار هم می چیند. سارتر می گوید کە برای داستان نویسان کلمات بیشتر ابزار بازی برای کشف بیشتر ذهن ناخودآگاهند تا یک تفکر عمیق حول اساسی ترین پدیدەهای زندگی. و ادامە می دهد کە البتە این هم مهم است، اما خوانندە باید متوجە باشد کە صد در صد خود را تسلیم آن نکند.

و من آن شب چقدر خوشحال می شوم. پس هنوز امکان غور و تفحص بیشتر در جهت نفی جنگ وجود دارد. پس فرار من از گذشتەام بیهودە نبودەاست. و من چقدر عاشق این فیلسوف غریبە هستم.

 

و برادرم اول عاشق تفنگ شد. روزی یک بار در سنگرش می نشست و تفنگش را تمیز می کرد. همسنگرهایش مسخرەاش می کردند و می گفتند کە نکنە می ترسی کلیک کند و شلیک نکند؟! و آنگاە با صدای بلند می خندیدند. و برادرم انگار نە انگار کە اصلا روی سخنشان با او بود. او نگاهش چنان در تفنگ غرق می شد کە دنیا می شد تفنگ. و فکر می کنم کە حق هم داشت. جائی کە تفنگ مجرای اصلی حرف زدن است، باید تا جائی کە می توان آن را چنان صیقل داد کە بیشترین کلمات در کمترین زمان ممکن از دهانش بیرون بریزند، درست مانند شعرگفتن. و شاید برادرم بهترین شاعر جبهەبود. او همچنین با تفنگش عکس می گرفت، تنها، با همرزمان، روی تپە، در خاکریز، در دشت بیکران، در شب، صبح زود، سینەخیز، در حال نشانەگرفتن، سوار ماشین، هنگام گشت و خلاصە در هر حالتی کە دست می داد. و برادر من کە هیچوقت در عمرش هیچ دوربین عکاسی نداشت یکدفعە آنقدر عکس گرفت کە چندین آلبوم را با آنها پرکرد. ما هیچ وقت نفهمیدیم او این دوربین را از کجا آوردەبود. تا اینکە بالاخرە خبر رسید دوربین را از دشمن در یک حملە بە غنیمت گرفتەبود. و اسم آلبومها را با شمارە نام نهاد. و شمارەها از نە صد و نود شروع  می شدند و او قصدداشت آنها را تا هزار و یک برساند. و در نهایت اسم آنها را بگذآرد 'مجموعە آلبوم هزار و یک'. و این را تحت تاثیر داستانهای شهرزاد، داستانهای هزار و یکشب درست کردەبود. او معتقد بود کە آنقدر بە بغداد نزدیک بود کە بتواند از آن داستانها متاثر شود و تقلیدشان کند، و با اسم گذاری از این دست مرگ را تا می تواند بە عقب براند و بە تاخیر اندازد. و اتفاقا این حقە گرفت و او توانست تمام دوران جنگ را زندگی کند. او معتقد بود، شانس، از آن روز بمباران سر صبحانە برای همیشە باهاش رفیق شدەبود، و هیچ وقت در طی دوران جنگ او را تنها نگذاشتەبود. و همین اعتقاد خرافی باعث شد کە او تا سرحد دیوانگی، از خود، در جبهە و در طی عملیاتها بی باکی نشان بدهد. و گوئی مرگ هم این را فهمیدە بود. تعریف می کنند بارها و بارها از میان دهها خمپارە جان سالم بدر بردەبود. تانکی کە می خواست او را زیر چرخهایش لەکند، همینکە بە او رسیدەبود یکدفعە زنجیرهایش از کار افتادەبودند، حتی بعضی می گویند بنزینش تمام شدەبود و داستان ازکارافتادن زنجیرها افسانە بود. او از میدان مین رد شدەبود بدون اینکە مینی منفجرشود. و بە این ترتیب او سریع مدارج نظامی را طی کردە و فرماندە شدەبود.

می گویند با اینکە فرماندە هم شدەبود، اما بعضی وقتها هوای عملیات انفرادی بەسرش می زد و می رفت از آن سوی جبهە با نفوذ در خط خطرناک دشمن، گروگان با خودش می آورد. می گویند حتی یک بار یک ژنرال را هم آوردەبود. و ژنرال بعد از مدتی بە علت احساس تحقیر شدید از این عملیات، خودکشی کردەبود. اما همان ژنرال اگر می دانست کە برادر من از او عکس گرفتەبود، هیچ وقت خودکشی نمی کرد. و برادرم این عکس را بعنوان اولین عکس در آلبوم هزار و یک گذاشتەبود.

می گویند او آنقدر عطش انتقام داشت کە هیچ جنگی و هیچ عملیات و درگیری سیرابش نمی کرد. او حتی شبها هم خواب جنگها را می دید و بە این نتیجە رسیدەبود کە بدون جنگ زندگی لطفی ندارد و بمباران آن صبحانە هم تنها بهانەای بودە برای اینکە او بە این نتیجە مهم برسد. بە نظر او در دوران جنگهاست کە روح انسانها بە بهترین شیوە ممکن صیقل می یابد و انسان استعداهای شگرف و پنهان خود را پیدا می کند و آنها را بە بهترین وجە ممکن متحقق می کند. او استعلای روح را در پیوند مستقیم با درد و رنج می دانست و کجا بهتر از جنگ هم حتی جسم می توانست درد و رنج بکشد. او کم کم از تکەپارەهای تن سربازان لذت می برد و آن را نشانە عمق زندگی انسان می دانست. بە نظر او آنانی کە تحمل چنین رنجهائی را دارند، از بهترین هایند و هموارە دیگر انسانها بە آنها رشک می برند. جبهە برای او جائی بود کە مرگ با حضور عریان خود زندگی را هم عریان می کرد.

واقعیت این است کە دوران جنگ و بودن مداوم در جبهە و فرماندەشدن، برادر مرا برای همیشە چنان بە جنگ عادت داد کە دیگر در دلش هوای پیروزی وجود نداشت. او بە جنگ رسید و همانجا برای همیشە متوقف شد. او جنگ را بخاطر خود جنگ دوست داشت. شد شیوە اصلی زندگی. یک نوع زندگی کە در آن همیشە احساسات و توان آدمی در اوج می بایست باقی می ماند برای اینکە بتوان زیست و بتوان ادامەداد. و هنگامیکە از او پرسیدند بالاخرە این جنگ روزی پایان می یابد و او بعد از آن می خواهد چکار کند، برای مدتی ساکت باقی ماند. بعد گفت می خواهد روی آن فکر کند. و بە سنگرش رفت و نامەای بلند بالا برای رهبران کشور نوشت. لب کلام او بە آنان این بود کە بهترین طریق بدست آوردن پیروزی، پیروزی بر دشمن کنونی نیست، و آنان در صورت شکست همین دشمن هم باید بە جنگ با دشمنان دیگر ادامە بدهند. و توضیح دادەبود مادام کە همیشە مرزها وجود دارند پس همیشە دشمنان هم وجود خواهند داشت، تنها بحث بر سر این است در کدام مرز بعدی با دشمن بعدی مواجە می شوند. و بە رهبران توصیەکردەبود نقشە منطقە را جلو خود بگذارند و بدقت مرزها را بررسی کنند. و خوشحال آن شب بعد از سالها بە خواب عمیقی فرورفتەبود. و همان شب یکی از بهترین خوابهای زندگی بە سراغش آمدەبود. و در خوابش با فرشتگان خدا عکس گرفتەبود، با همان دوربین عکاسی دشمن. فرشتگان برای عکس گرفتن با او از هم سبقت گرفتەبودند و همە آنقدر زیبا بودند کە واقعا نمی شد تشخیص داد کدامیک زیباترند. و در همان خواب فهمید کە می توان زیبائی را بر خلاف زندگی بر روی کرە خاکی بەیکسان و عادلانە تقسیم کرد، و برای همیشە بە حس حسادت خانمها پایان داد. و صبح بعدش همینکە از خواب بیدارشدەبود، در حالیکە مدام بە خوابش فکر می کرد یکدفعە متوجە می شود کە چە گناە کبیری ازش سرزدەبود کە فرشتگان را با زنان قاطی کردەبود، آخر نە اینکە فرشتگان از جنس آدمی نبودند و بکل از سرشت دیگری بودند؟ و برای اینکە گناە خود را بشوید و یا از شدت آن بکاهد، برای روز بعد دستور عملیات صادرکرد.

هدف گرفتن تپەای بود کە بە کرات دست بە دست شدەبود. برای این کار عملیات بزرگی لازم نبود. او تدارکات کار را بسیار سریع انجام داد و بە سربازانش گفت کە پیروزی در عملیات این بار، بر خلاف دفعات قبل تنها بر اساس یک مقدر از قبل تعیین شدە امکان پذیر است و او در این مورد اطمینان کامل دارد. و ادامە داد کە اگر این اطمینان را سربازانش هم داشتە باشند ضریب پیروزی تا بی نهایت بالا خواهدرفت. و عملیات با شلیک آتشبارها شروع شد و ساعتی ماندە بە سپیدەدم حملە آغازشد. اما بعلت آمادگی دشمن و استحکامات سنگرهایشان، عملیات بعد از مدت کوتاهی بشدت شکست خورد و تعداد زیادی کشتە و زخمی بەجای گذاشت. نیروها حتی بەسختی توانستند عقب نشینی و تمام روز بعد ناچار شدند در سنگرهایشان موج بمباران آتشبارهای دشمن را تحمل کنند.

بعد از آن شکست سنگین برادر من فهمید کە الزاما دیدن فرشتگان در خواب بە معنای رحمت نیست، و حتی می تواند بە معنای شکست، فاجعە و مرگ هم باشد. و او این را بە حساب حسادت آنها نسبت بە انسانها گذاشت. آخر مگر نە اینکە آنگاە خداوند انسان را آفرید، آنان را بە سجدە در مقابلش واداشتەبود! و آخر، چگونە موجودی کە میراست قابلیت سجدە کردن در مقابل خود را دارد؟ و نیز اطمینان داشت کە فرشتگان خواب شب قبل از عملیات را بە خدا گزارش ندادەبودند و برای همین عملیات آن روز کاملا از حیطە رحمت ایزدی بەدر بودە. و او در نهان خود احساس نفرت عجیبی نسبت بە فرشتگان پیداکرد و شیطان را صادق تر یافت.

یکی دو روز بعد از آن عملیات پیامی برایش فرستادەشد کە در آن از او درخواست شدەبود برای دیدار رهبران بە مرکز برود. و او تمام راە مردد بود، و اطمینان داشت کە این دیدار تنها برای مواخذە، تنبیە و برکناری او از پستش بعلت شکست فاجعەبار عملیاتش بود. شاید حتی او را دستگیر می کردند و در یک دادگاە صحرائی بە اعدام هم محکوم می کردند. و او در همان سفر، خود را برای مرگ آمادەکرد. و خود را احمق پنداشت کە چرا در خواب آن شب در چهرە فرشتگان بخوبی خیرە نشدەبود تا از طریق شناختشان خواب خود را بهتر تعبیر کند.

رهبران با جدیت با او دست دادند و در یک اتاق بزرگ بدور میزی بزرگ نشستند. بر خلاف انتظار او آنان با نامەاش شروع کردند. نامەای کە او بعلت خواب آن شب و عملیات نظامی اش بکلی فراموشش کردەبود. و اخمهایش از هم بازشدند و سراپا گوش شد. آنان گفتند کە نامە او را خواندەاند و بشدت از مسائل مطرح شدە در آن متاثر شدەاند. مسائلی کە جای تامل بسیار دارند و بنابراین باید حولش گفتگوهای جدی صورت گیرند. آنها حتی او را فردی با خصلت تحلیل استراتژیک دانستند. استعدادی کە هر کس نمی تواند دارای آن باشد و برای کسب آن تحصیلات و یک رشتە توانمندیهای اکتسابی نیز لازم بودند. و از او توضیح بیشتر خواستند. برادر من کە آمادگی کافی نداشت و بشدت احساس خستگی می کرد، خستگی کە ناشی از شک واردە بر خودش بود، با تمام توان باقیماندەای کە داشت سعی کرد جملات نوشتە در نامە ارسالی اش را بیشتر و دقیق تر توضیح دهد. و با کمال تعجب دید کە از عهدە آن برآمدەاست، زیرا در چشمان رهبران علاقمندی آنان را بە بحث بخوبی تشخیص می داد. او گفت کە بر خلاف عقیدە بسیاری جنگ یک پدیدە بسیار عادی در زندگی بشر است و شاید حتی مهمترین پدیدەباشد، و برای استدلال بهتر بە هراکلیتوس، هگل و مولوی مراجعەکرد. او گفت بعقیدە هراکلیتوس کە بیشتر از دو هزار و پانصد سال قبل زیستەاست ستیز و کشاکش میان اضداد یگانە واقعیت و عدالت جهانی است (روی عدالت تاکید ویژەای کرد)، و بنابراین جنگ نفس عدالت است. گفت کە حتی هگل هم کە دو هزار و سیصد و پنجاە سال بعد از هراکلیتوس زندگی کردەبود نیز باز بە این امر اشارە جدی داشتە و تضاد را عامل اصلی پیشرفت سیر تاریخ دانستە است، و در پایان با آوردن شعری از مولوی "شب نبد نوری ندیدی رنگ را/  پس بە ضد نور پیدا شد ترا" نتیجە تمام گرفت کە این ضد نور بودن خود دنیائیست. البتە همزمان تاکید کردەبود کە این دیدگاە بشیوە بدوی در میان بسیاری از مردمان یافت می شود، از جملە در میان سرخپوستان آمریکا. و حتی شکست سرخپوستان را نە بەعلت قدرت فائقە تکنولوژی اروپائیان، بلکە بە علت فراموشی این دیدگاە از طرف آنان در مقاطعی دانستەبود. و با این جملە بە سخنان خود پایان دادەبود "جنگ ادامە سیاست نیست، بلکە این سیاست است ادامە جنگ است!"

بعد از پایان جلسە، هیچکدام از رهبران بە شکست عملیات اشارەای نکردەبودند. و او تنها در جملات یکی از آنها کە گفتە بود شهادت بخشی از زندگی در جبهە است، بخشش خود را تشخیص دادەبود. و این چنین نبوغ برادرم بە کمکش آمد و او را از یک دادگاە صحرائی حتمی نجات دادەبود. البتە نبوغ استراتژیکش باعث ارتقاء درجە و یا موقعیتش نشد. و او فکر کرد کە در آیندە با کارکردن بیشتر بر روی این قسمت از هویت خود، حتما خود را بە این مسیر هم خواهد انداخت. و منتظر ماند تا سنش بالا رود، کە سن بالا بخش مهمی از اتوریتە فکریست.

و سوار بر ماشین بە جبهە برگشت. آن روز بە جز برادرم و رهبرانی کە او با آنها جلسە داشت، کسی دیگر در این کشور و در سرتاسر جبهەها نمی دانست کە این روزها را دیگر پایانی نیست. او از پشت شیشە ماشین بە آسمان پهناور نگریست و از آنجا گستردگی جهان را با همە مرزهای درون آن در نظر خود مجسم کرد. مرزهائی کە می توانستند هم هویتها را حفظ کنند و هم آنها را بە خطر اندازند. و او چقدر از ابرها و رنگ آسمان متنفر بود کە نشانی از هویتها و مرزها نداشتند و تنها دوست داشتند بگذرند و دیگر هیچ. و هیچ بودگی برایش مترادف با گذر بود. و جنگ آن چیزی بود کە می توانست بە مصاف همە اینها برود و معنا را در حالت ایستای خود خلق کند و بدان استحکام ابدی ببخشد.

برادرم آن روز بە صبحانە چند سال پیش هم فکر کرد. و در دل خود سپاسگزار آن خلبان احمقی شد کە با کار خارق العادە خود باعث رهاشدن استعداد او شدەبود. استعدادی کە چون ققنوس از میان خاکستر بمبارانها برخاستەبود؛... خاکستر منزل ما و همسایە ما.

ادامە دارد...

 

 Bilderesultat for ‫جنگ نقاشی‬‎