فارسی

شبی ماهی سیاە کوچولو بە خوابم آمد

فەڕۆخ نێعمەتپوور

و زیاد نپائید کە رسیدند. ماهی سیاە بزرگ، جویبار و دیوارەهای سنگی را دوبارە بازشناخت، و چقدر خوشحال شد. فریاد زد آنجاست آنجا! و مرغ ماهیخوار کە نمی توانست صحبت کند، کم کم بە زمین نزدیک شد و بعد از فرود بر بالای سنگی کە بر جویبار مشرف بود، ماهی سیاە بزرگ را در داخل آب انداخت.

 

شبی ماهی سیاە کوچولو بە خوابم آمد

فرخ نعمت پور

از آن زمانی کە ماهی سیاە کوچولو منزل خود را در جویبار کوچک ترک کردەبود و بە دریا رسیدەبود، سالهای زیادی می گذشت. ماهی سیاە کوچولو حالا با دوستش در دریا زندگی می کرد. در عمق دریا، جائی در میان علفهای دریائی و جلبکها. جائی بسیار زیبا، مملو از رنگهای متنوع کە زیر تابش نور آفتاب تا بیکران موج می زدند.

ماهی سیاە کوچولو حالا دیگر یک ماهی کوچولو نبود، او ماهی بزرگ و عظیم الجثەای بود با پولکهای درشت، دهان بزرگ و یک شکم سیری ناپذیر. او هر روزە از خانەاش خارج می شد تا ماهی های دیگر را شکار کردە و بخورد، و می بایست برای اینکە توسط ماهی های دیگری کە از او بزرگتر بودند بلعیدە نشود، مرتب مواظب خودش باشد. او خشن شدە بود و بشدت زیادە طلب، و از این لحاظ تە دلش همیشە بشدت غمگین بود.

اسم او حالا ماهی سیاە بزرگ بود!

ماهی سیاە بزرگ شبها تا صبح در حالیکە دوستش می خوابید، فکر می کرد. او از این زندگی خستە شدەبود. او از بیکرانگی دریا می ترسید. در این بیکرانگی کسی نمی دانست چە نوع ماهی دیگری زندگی می کند و اشتهایش تا کجا می رسد. در ضمن خاطرە مادر مدتی بود او را لحظەای ول نمی کرد. راستی بعد از رفتن او چە بر سرش آمدەبود؟ و فکر می کرد "بیچارە مادر!". اما ماهی سیاە بزرگ تە دلش می دانست کە هر فرزندی یک روز باید خانە، و پدر و مادر را ترک کند و بە زندگی مستقل بپردازد. چیزی کە او را اذیت می کرد، ترک غیرطبیعی خانە توسط خودش بود. ضمنان اگرچە می دانست کە مادر حالا دیرزمانیست کە دیگر زندە نیست، اما دوست داشت آن جویبار کوچک را کە خاطرات دوران کودکی و جوانی اش آنجا بودند، دوبارە ببیند.

یک روز دوستش کە ماهی سیاە بزرگ را غمگین می دید از او پرسید کە آیا کسالتی دارد و مریض است. و او جواب داد کە نە، و ماجرا را برایش تعریف کرد. و در ادامە گفت کە قصد دارد دوبارە بە آن جویبار کوچک برگردد. دوستش خندید و گفت و من هم گاهی وقتها چنین فکرهائی بەسرم می زند، حوصلەام سر می رود و می خواهم بە جائی دیگر بروم، اما دریا همیشە بزرگ است و بزرگ باقی خواهد ماند و بنابراین پیداکردن راههای کوچک در آن غیرممکن. ماهی سیاە بزرگ گفت آخر نە اینکە حتی بزرگی و بی نهایتی هم بە آخر می رسد و باید کرانەای داشتە باشد. دوستش گفت حالا بیا از این حرفهای گندەگندە کە بە جائی نمی رسند، دست برداریم و برویم شکمی از عزادربیاوریم. آن بیرون مدتی است ماهی های سرخ رنگ خوش طعمی در گردش اند!

ماهی سیاە بزرگ گفت نە، او دیگر تصمیمش را گرفتە است و می خواهد برود. گفت کە ماهی ای کە یکبار در عمرش تصمیم نگیرد کە بە گذشتەاش برگردد، لیاقت زندگی در دریا را هم ندارد.

دوستش گفت کە مگر بسرش زدەاست، مگر نمی داند کە دنیا دریاست و دیگر گذشتەها گذشتە است و نمی توان آن را دوبارە زندەکرد، و تلاش برای بازگرداندن آن تلاش بیهودەای است، و فقط احمقها این را کار می کنند؟

ماهی سیاە کوچولو گفت کە او دیگر از این همە خوردن خوردن و فرارکردن از ترس خوردەشدن خستە شدە است، و می خواهد بە جائی برگردد کە زندگی بسیار سادەتر و آرامتر بود. گفت کە می خواهد بچەهایش را در چنین جائی بدنیا بیاورد. گفت کە در دریا همە می شوند غریبە، و کسی کسی را نمی شناسد و همە بە هم بعنوان طعمە و غذا نگاە می کنند.

دوستش گفت مثل اینکە تصمیمت را گرفتەای و واقعا می خواهی بروید، بسیار خوب! کسی جلوات را نگرفتە، تو خود تصمیم می گیری، اما بدان کە پشیمان می شوی، کسی کە در دریا زندگی کردەباشد و بە آن خوگرفتە باشد، دیگر نمی تواند در برکە و جویبار زندگی کند.

این را گفت، از لانە خارج شد و در میان علف های دریائی و جلبکها از چشم ناپدید شد.

ماهی سیاە بزرگ از خانەاش بیرون آمد. اول نمی دانست بە کدام طرف برود. دریا آنقدر بزرگ بود کە مسیرها را در خود گم می کرد و بە هیچ تبدیل می نمود. و او برای اینکە بتواند مسیری را انتخاب کند، بە حسش پناە برد. یادش آمد کە او از جائی وارد دریا شدەبود کە آبش سردتر بود. پس او باید مسیر شمال را در پیش می گرفت.

ماهی سیاە بزرگ راە افتاد. بە مادرش و بە گذشتەها فکر کرد. بە آن صبح زودی کە با مادر بگومگو داشت، بە سخنان ماهی های همسایە و پیر، ماهی هائی کە او را تهدید کردەبودند، و دوستانی کە او را نجات دادەبودند و تا کنار آبشار کوچک او را همراهی کردەبودند. راستی بعد از او آن دوستان جوانش چکار کردەبودند؟ آیا آنها هم بە راە افتادەبودند و توانستە بودند بە دریا برسند؟ و بە یاد گریە و زاری مادرش افتاد کە می گفت ترکم نکن. و او چە مصمم و بیرحمانە رفتەبود.

او در دریا پیش می رفت و کسی بە او توجهی نداشت. یاد آن روزها افتاد. آن روزهائی کە در تمامی مسیر راە، جلب توجە کردەبود و همگان بنوعی بە او فکر می کردند. اینکە آنجا چکار می کند و می خواهد کجا برود. یاد کفچە ماهی ها افتاد، هنگامیکە از آبشار کوچک افتاد پایین و جمعشان را دید، کفچە ماهی هائی کە از دیدن او و ریختش بە تعجب افتادە بودند، و او را بی ریخت و قیافە می پنداشتند و خود را زیباترین موجودات جهان. و بە سادگی اشان خندید، حتی دلش برایشان سوخت و از اینکە آنها و قورباغە را نادان خواندە بود پشیمان بود. بەیاد آورد کە بە واژە دنیاگردی آنان در مورد گردش در برکەاشان خندیدە بود، و حالا فکر می کرد کە چرا آن موقع فکرکردەبود کە دنیا گردی در مساحت و سطح است کە معنادارد و نە در عمق. بەخود گفت "آی، جوانی و غرور!" و بە راهش ادامە داد.

تا بیشتر جلو می رفت، عظمت دریا برایش بیشتر پدیدار می شد. او مدتهای مدیدی بود کە از لانە خود دور نشدەبود. کثرت ماهی ها بە او اجازە می دادند کە همانجا بماند و در پی غذا زیاد دور نشود. و او ماهی های متنوع زیادتری را دید. فکر کرد کە دنیا و مخلوقاتش چقدر بی نهایت بە نظر می رسند، و هر کدام بی گمان با یک دنیا خواستە و رویا.

دوبارە بە فکر گذشتەها افتاد. بە یاد خرچنگی کە نزدیک بود او را بخورد، و بطور شانسی چوپانی کە همراە گلەاش از راە رسیدەبود آن را کشت. و کلمات تحقیرآمیز خود را در مورد راە رفتن خرچنگ بیادآورد کە بهش گفتە بود تو هنوز راەرفتن را بلد نیستی! و باز بە بی تجربگی خود خندید، آخر مگر نە اینکە شیوە راەرفتن خرچنگ هم شیوەای بود از راەرفتن، و راەرفتن همە کە نمی تواند یک جور و یک نوع باشد! و شاید همین خرچنگ هم در درون خودش بە راەرفتن او خندیدەبود، اما فرصت بیان آن را نیافتەبود.

ناگهان سایە سنگین و بزرگی را بر بالای سر خود احساس کرد. سرش را برگرداند و هیکل بسیار بزرگ کوسەای را دید. کوسە کە بە او نگاە می کرد، بسرعت بطرفش آمد. ماهی سیاە بزرگ با عجلە و با تقلای زیاد بطرف جلبکها رفت کە حالا انبوەتر شدەبودند. خوشبختانە درست قبل از اینکە دهان بزرگ کوسە با دندانهای تیز و بیشمارش بە او برسند، او در میان انبوە جلبکها، در تهشان خود را پنهان کرد. در حالیکە قلبش بشدت می تپید، مدت زیادی آنجا بی هیچگونە حرکت و صدائی نشست و منتظر ماند. و بەیاد مارمولک مسیر جویبار افتاد، مارمولکی کە او را از پرندە ماهیخوار، مرغ سقاء و ارە ماهی برحذر داشتەبود. و بەیاد خنجر ریزی افتاد کە بهش دادەبود. خنجری از تیغ گیاهان، ساختەشدە توسط خود مارمولک. و چە مارمولک زرنگی! و خنجر چە کمک بزرگی بود هنگامی کە در کیسە مرغ سقا گیر افتادەبود و با کمک آن، کیسە را دریدەبود و خودش را نجات دادەبود. فکر کرد کە اگر آن مارمولک زندەباشد، حتما بە سراغش می رود و یک بار دیگر از او تشکر خواهدکرد. بیچارە ماهی سیاە بزرگ نمی دانست کە مارمولکها از دو سە سالی بیشتر زندگی نمی کنند.

بالاخرە از میان جلبکهای پرپشت بیرون آمد و دوبارە بە راە افتاد. ماهی سیاە بزرگ آن خنجر را تا مدتهای زیادی پیش خودش نگەداشتەبود، اما بعلت اینکە دیگر در فکر سفر نبود و دریا را آخرین جای دنیا می دانست، آن را جائی پرت کردەبود. او اینجا بە قانون دریا کم کم احترام گذاشتەبود. فهمیدە بود کە اگر تو حق داری دیگران را بخوری، دیگران هم از همان حق خوردن تو برخوردارند، اما تا می توانی باید مواظب باشی. و او مواظب بود و برای همین بە ماهی بسیار بزرگی تبدیل شدەبود. آنچنان کە اگر مادر، دوستانش و یا مارمولک هم او را دوبارە می دیدند هیچوقت بخاطرش نمی آوردند.

و باز بە یاد آن سالها افتاد، بەیاد آدمها کە با تورشان در کمین ماهی ها بودند. و او چقدر از این آدمها متنفر بود. موجودات از خود راضی کە او نمی دانست برای چە این همە ماهی را باهم شکار می کنند. مگر شکمشان چقدر بزرگ بود؟

و او اینجا در دریا باز هم آدمها را دیدەبود، در کشتی ها و قایقهایشان کە می گذشتند،... و باز تغار تغار ماهی می گرفتند. و او نعش آدمهائی را هم دیدەبود کە در دریا افتادەبودند. نعش هائی کە او هرگز علیرغم نفرتش از آدمها لب بە آنها نزدەبود. و ماهی های دیگر، بویژە ریزە میزەها چقدر ولع داشتند و سیری ناپذیر بودند.

دریا کم کم تاریک شد و ماە درآمد. و قرص ماە در آن بالا، در آسمان چقدر قشنگ بود. رو بە ماە کرد و گفت سلام ماە زیبا، مرا یادت می آید، یادت می آید سالهای سال قبل من از جویبار خودمان در سفر بودم بطرف دریا، و تو شبی با من صحبت کردید؟ ماە نگاهی بە ماهی سیاە بزرگ انداخت و گفت البتە کە یادم می آید، با نگاه و چشمانت تو را باز می شناسم، و می بینم بە دریا رسیدەای. ماهی سیاە بزرگ گفت آری خیلی وقت است رسیدەام و چنانکە می بینی دارم کم کم پیر هم می شوم. اما یک سئوالی داشتم، یادم می آید آن شب موقعی کە در مورد آدمها صحبت می کردید جملەات را بعلت ابری سیاهی کە رویت را پوشاند، ناتمام گذاشتی، حال می توانی بە من بگوئی کلمە آخر جملەات چی بود؟ ماە گفت متاسفانە این را یادم نمی آید، می توانی جملە را دوبارە تکرار کنید؟ ماهی گفت البتە کە می توانم، و جملە این بود "کار سختی است، ولی آدم ها هر کاری دلشان بخواهد... "، ماە بلافاصلە گفت آە، حالا یادم آمد، کلمات آخر این بودند "انجام می دهند." ماهی سیاە کوچولو گفت حدس می زدم، اما نمی توانستم باور کنم. و ماە گفت کە البتە می داند بخش مهمی از زندگی همین باورکردن انسانها و باورکردن بە آنهاست.

و ماهی از ماە خداحافظی کرد و علیرغم تاریکی شب بە راهش ادامەداد. و ماە برای اینکە بە او کمکی کردەباشد، نورش را تابان تر کرد و دریا چنان روشن شد کە ماهی سیاە کوچولو بە آسانی توانست بە مصب رودخانە بزرگی برسد کە بە دریا می خورد. و او بلافاصلە آن را بازشناخت و بەیاد آورد کە اولین موجودی کە بە پیشوازی او در دریا آمدەبود، ارە ماهی بود! و چقدر بە سختی از دست ارە ماهی گریختەبود.

علیرغم آب خروشان رودخانە کە بە دریا می ریخت اما با هر تلاشی کە شدە توانست وارد رودخانە شود، و بە طرف بالای آن در مسیر خلاف جریان آب شنا کند. اما این کار تا مدتی امکان پذیر بود، و با رسیدن بە سربالائی ها و آبشارهای بزرگ و کوچک دیگر عملا امکان پیشروی بیشتر وجودنداشت. ماهی سیاە بزرگ کە بشدت قلبش گرفتەبود، بە گوشەای پناەبرد و در حالیکە اشک می ریخت شروع بە فکرکردن کرد. او پی برد کە بازگشت از سفر دشوارتر است، زیرا در هنگام سفر جریان آب راحت تو را با خود می برد. و فکر کرد این منطق رویاهای عنفوان جوانیست.

بە اطرافش نگاهی انداخت، رودخانە زیاد تغییر نکردەبود. اینجا و آنجا کمی عمیقر و یا کمی کم عمق تر، و نیز با گیاهانی بیشتر. و زندگی را چقدر تکراری یافت.

اما باید فکری می کرد. دوبارە بە اطرافش نگاهی انداخت، و ناگهان بر بالای تختە سنگی سایە مرغ ماهیخوار بزرگی را دید. مرغ ماهیخوار انگار سیربود و داشت در زیر نور گرم آفتاب خستگی از تن درمی کرد. ماهی سیاە بزرگ پیش خودش فکر کرد کە حالا مرغ ماهیخوار زیاد خطرناک نیست، و او می تواند از موقعیت استفادە کردە و باهاش صحبتی داشتەباشد. آرام بە سطح آب نزدیک شد و بە طرف تختەسنگ رفت. مرغ ماهیخوار کە در خلسە ناشی از شکم سنگین و نور گرم آفتاب فرورفتە بود، ابتدا متوجە ماهی سیاە بزرگ نشد. بنابراین ماهی با دم بزرگش چنان محکم بر آب کوبید کە مرغ ماهیخوار شتابان چشمانش را گشود.

ـ این سروصدا چیە راەانداختی؟ چرا مزاحم استراحت مردم می شوی؟ حیف کە گرسنە نیستم واللا همین حالا یک لقمە چپت می کردم!

ـ مزاحم نیستم، با شما کاری دارم.

ـ چە کاری؟

ـ من علیرغم هیکل بزرگم، اما از یک جویبار کوچک در آن بالاها می آیم، جویباری کە از دیوارەهای سنگی یک کوە بیرون می زند. سالهای طولانی است کە در دریا زندگی می کنم، حال دوست دارم بە جویبار برگردم و بعد از سالها دوبارە آن را ببینم.

ـ هە هە هە...، عشق وطن!... لبریزشدن از غربت!.. و یا یک ماجراجوئی دیگر!... کدام،... ها؟

ـ من تنها می خواهم آنجا را یک بار دیگر ببینم، همین، دیگر نمی دانم اسمش چیست. حال می توانی بە من کمک کنید؟

ـ کمک؟ خوب راهت را ادامە بدە تا می رسی؟

ـ نە نمی توانم، آبشارها و سربالائی ها نمی گذارند. باید کسی باشد مرا بلند کند و بە آنجا ببرد.

ـ آهان، آن جویبار دامن کوە بلند را می گوئید! می شناسمش. گاهگداری راهم بە آنجا می خورد. اما،... اما من،... من چرا!؟... دیوانە شدەاید،... و من چگونە می توانم این هیکل گندە تو را بلند کنم و فرسخها راە ببرم!؟... در ضمن بفرض این کار من، چە چیزی گیر من می آید؟

ماهی سیاە بزرگ کە انتظار چنین سئوالی را نداشت، کمی فکر کرد و گفت:

ـ در قعر این رودخانە ماهی هائی وجود دارند کە تو هیچ وقت از آنها نخوردەای، ماهی هائی کە گوشتشان لذیذتر از هر نوع ماهی دیگر است، حتی از من! من موقعیکە برگشتم می توانم اینجا روزها و هفتەها بمانم، از این ماهی ها برایت بگیرم تا تو اشهایت سیر شود. بە شما قول می دهم!

مرغ ماهیخوار کمی فکرکرد و آنگاە گفت:

ـ باشە.

و ماهی بزرگ کاملا بە سطح آب آمد و بە صخرە نزدیک شد. مرغ ماهیخوار او را با منقارش گرفت و بە پرواز درآمد.

و زیاد نپائید کە رسیدند. ماهی سیاە بزرگ، جویبار و دیوارەهای سنگی را دوبارە بازشناخت، و چقدر خوشحال شد. فریاد زد آنجاست آنجا! و مرغ ماهیخوار کە نمی توانست صحبت کند، کم کم بە زمین نزدیک شد و بعد از فرود بر بالای سنگی کە بر جویبار مشرف بود، ماهی سیاە بزرگ را در داخل آب انداخت.

اما جویبار چقدر کم عمق و جثە ماهی سیاە بزرگ چقدر بزرگ بود! ماهی سیاە بزرگ کە مدتی بود حسابی نفس نکشیدەبود، بدنبال آب بیشتر سعی کرد سرش را بیشتر در آب فروببرد، اما چە تلاش بیهودەای.

و در حالیکە مرغ ماهیخوار آن بالا بر روی سنگ نشستە بود و منتظر مرگ ماهی سیاە بزرگ احمق بود، ماهی سیاە بزرگ نتوانست چیزی را از جویبار بیاد بیاورد. او جثەای بزرگ در آب کمی بود. کاملا نامتناسب. و ناگهان جملات مشهور خودش را بیادآورد "مرگ خیلی آسان می تواند الان بە سراغ من بیاید، اما من تا می توانم زندگی کنم نباید بە پیشواز مرگ بروم. البتە اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبروشدم ـ کە می شوم ـ مهم نیست، مهم این است کە زندگی یا مرگ من چە اثری در زندگی دیگران داشتەباشد..."

و بیاد تمام آن ماهی هائی افتاد کە بدنبالش راە افتادەبودند. و حالا ماهیخواری، درست از جنس همان ماهیخواری کە او در آخرین صحنە داستان قبلی آن را کشتەبود، در انتظار مرگ او بر بالای تختەسنگ نشستەبود.

ماهی سیاە بزرگ فکر کرد: "مرگ خیلی آسان در یک ماجرای احمقانە بە سراغ من آمدەاست،..."

و در همان حال تخمکهای درون شکمش را بە بیرون رهاکرد. تخمکها در میان آب کم عمق بە حرکت درآمدند و پراکندەشدند.

لبخندی زهرآگین بر منقار دراز مرغ ماهیخوار ظاهرشد.