مطالب فارسی

تعریف دین و تاثیر آن در جامعە (١)

قادر نیکپور

بعضى در تعريف دين گفتە‏اند: دين، اعتقاد به موجودات روحانى است. و يا گفتە‏اند: دين، نظام يكپارچە‏اى از باورداشت‏ها و عملكردهاى مرتبط به چيزهاى مقدّس است كه از طريق آنها گروهى از آدم‏ها با مسائل غايى زندگى بشرى كلنجار می روند. 

 

 

 

 

 تعریف دین و تأثير آن در جامعە

قادر نیکپور

دين يكى از مهم‏ترين مباحث عصر مدرنيته می ‏باشد و نتيجه آن نقش مهمى در تحولات سياسى هر دوره داشته است، و همچنین بحثهای دینی در طول تاريخ هميشه با فراز و نشيب‏هايى همراه بوده است كه هر كدام به نوبه خود تأثيراتی در تحولات سياسى و مدنی یک ملت داشتەاند. مهمتر از همە، رابطە دین و دولت کە دارای اقسام گستردەای در حکومت های جهان میباشند در این مطلب مورد بحث ما خواهد شد. این مطلب شامل دو بخش است، کە در بخش نخست بە بررسی دین از دیدگاە اندیشمندان مسلمان و غربی میپردازیم، و در قسمت دوم بە بررسی دین و دولت از دیدگاە اندیشمندانی چون مارکس و کانت خواهیم پرداخت.

تعریف دین

برای دین تعاریف متعددی از سوی دانشمندان مسلمان و غربی ارائە شدە است و شمار آنها بە قدری زیاد است کە بسیار مشکل میتوان آنهارا جمع و شمارش کرد. دين واژە‏اى است عربى كه معانى بسيارى براى آن ذكر شده است؛ مانند: ملك و پادشاهى، طاعت و انقياد، پاداش و جزا، عزت و سرافرازى، اكراه و احساس، همبستگى، تذلل و فروتنى، عادت و روش، رياست و فرمان‏بردارى. در اصطلاح، دين از مفاهيمى است كه دست يافتن به تعريف واحدى از آن بسيار مشكل است. به همين دليل، تعاريف بسيارى از دين شده است كه تفاوت‏هاى زيادى بين آنها مشاهده مىی شود. از اين‏رو، براى روشن شدن مطلب، بحث را از دو نگاه اسلامى و غربى پى می گيريم.

تعريف دين از ديدگاه اسلامى: تعاريفى كه انديشمندان اسلامى از دين ارائه دادە‏اند غالبا داراى مفهوم واحدى است. علت آن، انسجام ناگسستنى در تعاليم دينى اسلام است كه فهم هر انديشمندى را در امور دينى آسان می كند و از سوى ديگر، منابع مورد استفاده در اسلام براى نظريەپردازى دينى مشخص و بيان شده است و اين خود موجب گرديده تا اختلاف ريشەاى در حوزه انديشه در بستر اسلام پيش نيايد. بنابراين، به دو مورد از تعريف‏ها و نظريه‏ها درباره دين اشاره می كنيم.

تعريف دين از ديدگاه انديشمندان غربى: بعضى در تعريف دين گفتە‏اند: دين، اعتقاد به موجودات روحانى است. و يا گفته‏اند: دين، نظام يكپارچەاى از باورداشت‏ها و عملكردهاى مرتبط به چيزهاى مقدّس است كه از طريق آنها گروهى از آدم‏ها با مسائل غايى زندگى بشرى كلنجار مى‏روند. برخى هم گفتەاند: دين، اعتقاد به خداى سرمدى است؛ يعنى اعتقاد به اينكه حكومت و اراده الهى بر جهان حكم مى‏راند. و بعضى مى‏گويند: جوهر دين عبارت است از احساس و وابستگى مطلق. در اين‏گونه تعاريف، بين ايمان و تديّن و دين‏دارى با دين خلط شده است، در حالى كه ايمان و تديّن با دين متفاوت است؛ زيرا تديّن و ايمان وصف انسان است، حال آنكه دين حقيقتى است كه خداوند آن را بە صورت‏ پيام‏ در اختيار انسان قرار مى‏دهد.

كانت دين را بە دو قسم تقسیم میکند،  ظاهرى و باطنى و نتيجه مى‏گيرد كه فقط يك دين حقيقى وجود دارد و آن هم دين باطنى است. او معتقد است دين عقلانى و سياست به گونە اى به هم وابستەاند كه جداسازى آنها مستلزم دیدگاە فلسفى است؛ چرا كه چنين دينى محصول عقل بشر است، نه وحى الهى. كانت معتقد است كه نهاد دين و سياست مستقل از هم هستند؛ زيرا نهاد دين سخنگوى دين تاريخى است كه بی ‏نصيب از حقيقت مى‏باشد.

حال ببینیم فروید موضوع دین را چطور بیان کردە است؟ بە نظر فروید دین منشا ناتوانی انسان در مقابلە با نیروهای طبیعت در بیرون از خود و نیروهای غریزی درون خویش است. دین در مراحل اولیە انسان بوجود آمد، هنگامی کە بشر هنوز قادر بە استفادە از خرد خود در مقابل با نیروهای بیرونی و درونی خویش نبود و می بایست یا این نیروها را سرکوب کند یا بە کمک نیروهای مٶثر دیگر آنها را کنترل نماید. بنابر این بە جای مقابلە با آنها بوسیلە خرد، از "ضد انفعالات" و دیگر نیروهای عاطفی کمک گرفت. وظیفە این نیروها سرکوبی و بە انقیاد در آوردن نیروهایی است کە بشر قدرت مقابلە منطقی و عقلانی با آنها ندارد. بنا بر این انسان چیزی را در خود پرورش میدهد کە فروید آنرا یک "توهم" مینامد.

انسان با فطرتی پاک آفریدە می شود

انسان با فطرتی پاک و تمیز آفریدە میشود، هیچ فردی خطاکار، گنهکار از مادر خویش زادە نشدە است ولی متئسفانە بە گونەای تحت ئاثیر عوامل خارجی قرار میگیرد و منحرف می شود. با توجە بە قوە عقلی کە انسان دارد می تواند خوب و بد را از هم تشخیص دهد، همچنین موجودی است مختار و انتخابگر. با توجە بە مدارک و دست آوردەهای بشری، تاریخ طول بشری بیش از ٢٠٠،٠٠٠ سال نمیباشد، در صورتیکە تاریخ قدیمیترین دین قریب ١٥٠٠ سال قبل از میلاد مسیح میباشد.

چە دلیلی دارد دین با این سابقە تاریخی کم نسبت بە تاریخ انسان خودش را بر همە چیز مقدم و مقدس بداند؟ انسان کە موجودی انتخابگر است، باید در مورد دین آزاد باشد، هیچ کسی حق ندارد این آزادی را از وی سلب کند، یا بە دلیلی مجازاتش کند.

این انسان است کە مذهب را میسازد، نە مذهب انسان را. بنا بە گفتە ادیان، اگر مذهب از روی خود آگاهی و آگاهی انسانها بنیاد شدە است باید در پی سعادت و خوشبختی انسانها باشد نە باعث فقر و بدبختی، و گر نە چنین مذهبی باعث توهم و وارونە بیعدالتی شدە است. مذهب بافتاری موهوم از مسائل موجود در جامعە است کە بوسیلە ستمگرانی کە خود موجب پیدایش تودەها هستند مورد استفادە قرار میگیرد تا درد و رنج مردم را کە در اثر تنگ دستی و استثمار نصیب آنان میگردد تسکین دهد.

 بە گفتە مارکس "مذهب خوراک تودەهاست".

بشر از روی اندیشەهای آسمانی بە حرکت در نیامدە است بلکە او همیشە و در همە حال نگران مسائل مادیاز قبیل نیاز بە غذا و بقای خویش بودە است. عامل اصلی تاریخ بشریت اقتصاد میباشد نە چیر دیکری. در آغاز مردم بە صورت گروهی کار میکردند، اما با گسترش کشاورزی و مالکیت خصوصی و جدایی طبقات بر اثر قدرت و ثروت تضاد اجتماعی بوجود آمد کە عامل اصلی تحولات اجتماعی گردید، و رشد سرمایە داری توسعە یافت و با عث نابرابری بین کارگران و ثروتمندان شد. بطور کلی، اقتصاد کە پی بنای زندگی بشر بشمار میرود، موجب تقسیم کار و مبارزات طبقاتی و متمایز کردن نهادهای اجتماعی است. همە نهادهایی کە در زندگی روزانە ما مانند ازدواج، کلیسا، مسجد، قانون، حکومت، هنر و غیرە زمانی میتوانند کاملا درک شوند کە در چهار چوب مناسبات نیروهای اقتصادی و اجتماعی مورد بررسی قرار گیرند. مردم میتوانند از این راە هنر، مذهب، فلسفە و غیرە را توسعە دهند.

از دیدگاە مارکس مذهب هم شبیە دیگر نهادهای اجتماعی وابستە بە شرایط عینی و واقعیات اقتصادی در یک جامعە مشخص است و تاریخ جداگانەای ندارد، چرا کە جهان مذهبی انعکاسی است از جهان واقعی. عقیده مارکس آن است که مذهب یک توهم است که دلایل و توجیهاتی بوجود میآورد که جامعه را دقیقا به همان وضعی که هست نگهدارد.همانطور که سرمایه داری با تسلط بر کارگران ما را با ارزش آنها بیگانه می سازد، مذهب بر بالاترین ایده ها و آرزوها تسلط میابد و مارا با آنها بیگانه می سازد، و در یک موجود ناشناخته و غریبه متجلی می سازد. مارکس برای نقد مذهب دلیل داشت.

"مذهب یک توهم است و پرستش پدیده ای است که مانع از شناخت اساس واقعیات میشود - مذهب آنچه راکه در نظر بشر معززاست از راه تسلیم طلبی وچاپلوسی و رام کردن درجهت تایید وضعیت موجود نفی می کند".

مارتین لوتر موعظه میکرد که هرکس توانایی تفسیر شخصی از انجیل را دارد. اما در کنار قوانین اشرافی علیه دهقانانی قرار میگرفت که برضد ستم اقتصادی و اجتماعی مبارزه میکردند. شکل جدید مسیحیت، پروتستان گرایی، محصول نیروهای اقتصادی جدیدی بود که با طلوع و توسعه سرمایه داری همراه بود. واقعیات جدید اقتصادی نیاز به یک روبنای مذهبی نو داشت که بتواند توجیه پذیر و قابل قبول باشد.

"انسان دینی خود انسانی است که هنوز به خویشتن دست نیافته و یا دوباره خود را گم کرده است. اما انسان موجود مجردی نیست که بیرون از جهان در خود فرو رفته باشد. رنج دین،٬ درآن واح، هم بیان رنج واقعی و هم اعتراضی بر علیه رنج واقعی است. دین آه مخلوق مظلوم است، قلب جهان بی قلب، و روح شرایط بی روح است."

"اسپارتاکوس در شب قبل از آخرین نبرد در حالی که کاملا دلتنگ و مضطرب است به همسرش اینگونه درد دل میکند که کاش ما بردگان هم خدایی داشتیم که می توانستیم برایش دعا کنیم".  بی شک لوتر بندگی حاصل از سرسپردگی را با نشاندن بندگی حاصل از ایمان به جای آن مغلوب ساخت. او ایمان به قدرت کلیسا را درهم شکست، زیرا قدرت ایمان را دوباره برقرار ساخت- او کشیش را به آدم عرفی تبدیل کرد، زیرا آدم عرفی را به کشیش تبدیل نمود. او انسان را از گرایش دینی بیرونی آزاد کرد، زیرا از گرایش دینی، انسان درونی را به وجود آورد. او جسم را از زنجیرهایش آزاد کرد، زیرا قلب را به زنجیر کشید.

بررسی تاریخی مذهب نشان میدهد که همه آنها -جز مذاهب بسیار ابتدایی- دارای ویژگی مشترکند، از سویی یک ساختار نهادی و ایدئولوژیک برای طبقات حاکم فراهم می کنند که با آن بتوانند حاکمیت خود را تحکیم و تداوم بخشند از دیگر سوی مذهب آنچنان که توسط طبقات ستمدیده و استثمار شده تفسیر میشود وسیلەای برای اعتراض وقیام می گردد. در ابتدای ظهور دین اسلام هم مباحث دمکراتیک و انقلابی کم نیست و چهره های معروفی از بین اقشار محروم جامعه در مبارزه علیه امتیازات ستمکاران درتاریخ مذهبی مسلمانان درخشیده اند که به ابوذر وعمار به عنوان نمونه میتوان اشاره کرد.

رابطه و ایده مارکس نسبت به مذهب بسیار پیچیده تر از آن است که درک میشود. بحث او این است که مذهب چیزی مستقل از جامعه نیست، بلکه کاملا یک انعکاس یا مخلوق دیگر چیزهای اساسی نظیر روابط اقتصادی است. بهر حال مذهب میتواند نقش روشنگری در برخی از عرصه های اجتماعی بازی کند. در عین حال که بعضی ناروشنی ها و مبهمات مذهب هم می تواند آنرا به حربه ای در دست غارتگران برای تداوم شرایط موجود تبدیل کند.

جنگ کاتولیک و پروتستان در ایرلند، جنگ شیعه و سنی در جنوب شرقی ایران و پاکستان، جنگهای مذهبی در هندوستان، جنگهای مذهبی و فرقه ای در سومالی، یمن، لبنان، افغانستان، جنگ صهیونیستها علیه مسلمانان در فلسطین همه درجهت خدمت به سلطه استثمارگران است و همین رمز و راز سلطه غارتگران بر مردم این مناطق است.

ندیشه مارکس اغلب بد درک شده است، شاید به این دلیل که به ندرت این راه پیموده شده است. هرچند که مارکس از مذهب ناخرسند است، اما او هیچوقت مذهب را به عنوان دشمن کارگران و کمونیستها قلمداد نکرده است. در حقیقت او وقت زیادی صرف مذهب نکرده است. اساس تحلیل مارکس بر دیالکتیک استوار است چطور می شود ندای "زحمتکشان جهان متحد شوید" را سر داد و بعد با زحمتکشان به خاطر مذهبشان در گیر شد. این با شیوه درک دیالکتیکی مارکس همخوانی ندارد. او در واقع به دنبال الغای توهمات غیر واقعی برای فقرا است.

واقعیات اقتصادی مانع میشود که آنها خوشبختی واقعی را در زندگی لمس کنند٬ مذهب به آنها میگوید عیبی ندارد آنها خوشبختی واقعی را در آن دنیا بدست خواهند آورد. مارکس با مردم همدرد است. مردم در محنت هستند و مذهب برایشان آرامش می آورد٬ عینا مثل انسانی که آسیب فیزیکی دیده است و با داروی مخدر آرامش می یابد. مشکل آن است که مسکن درد را درمان نمی کند. شما درد و عذاب را فراموش می کنید. اما شما واقعا می خواهید که علل اساسی درد را درمان کنید. مذهب هم علل اصلی درد و عذاب مردم را درمان نمی کند٬ بلکه سبب می شود فراموش کنند که که چرا عذاب می کشند و سبب می شود که زمانی که درد به سراغشان می آید به جای آنکه برای تغییر شرایط حاضر به عمل برخیزند٬ به یک آینده خیالی بیاندیشند. بدتر اینکه این دارو بوسیله ظالمانی تهیه شده است که خود مسئول این درد و عذابند.

در دیدگاه مارکس،"نقد دین به اینجا می انجامد که انسان عالی ترین گوهر برای انسان است- بنابراین امر اخلاقی قطعی درهم شکستن همه روابطی است که از انسان موجودی تحقیر شده، به حال خود رها شده و منفور می سازد". رفعت انسانی در رهایی کامل انسان از همه قیودی است که جامعه به پای او می بندد. مارکس در هر جایی خواستار لغو نهادهای دست وپاگیر شده است: لغو فلسفه، لغو دول، لغو مذهب، و بالاخره لغو پرولتاریا. اما او معتقد است که شما زمانی می توانید نهادی را ملغی کنید که آنرا به واقعیت تبدیل کنید.

همه میدانند که هدف مارکس چیست به جز آنهایی که خود را به نادانی زده اند تا چیزی نگویند که به اربابان سیاست خوش نیاید. آنها که مزد سخنوری خود را از کیسه امپریالیسم بر می دارند طبعا آدرس اشتباه هم به مردم میدهند. آنها که میخواهند درمسجدهای روستاهای ایران و افغانستان و عراق و... انقلاب کمونیستی راه بیاندازند مگر نه به این خاطر است که حواسها ازکنسرنهای مالی و صنعتی و نظامی در نیویورک و لندن و برلین و ...... پرت شود و مردم به آدرسی بروند که قطعا سرابی بیش نیست.

خوب است که اشاره شود در تمام ادیان منظره بهشت به گونه ای ترسیم شده است که در آنجا همه چیز آزاد و فراوان وعالی است: قصرهای باشکو، باغهای زیبا، جویبارهای شیر وعسل، حوریان و غلمانهای زیباروی، و.....نه حکومتی هست، نه پاسداری و نه ممنوعیتی. در واقع در تصویری که از بهشت ارائه شده است هم دولت ملغی شده و هم مذهب و این در واقع تصویر وهمی تا حدی مشابه همان دنیایی است که مارکس با آمدن دوران بعد از سرمایه داری بر روی زمین واقعیت آنرا تصویر کرده است.

ادامە دارد

 

 

 Bilderesultat for religion